صفحه اول

تقاص طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان خوانی
سیر و پرسه در متون

قلندرانه ها
پریشیده های پریشان خیالی
 
کارهای دوستان
عکس هایی از تنگ ارم

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير


 

 

تقاص‌طلبی نوستالژیک 1

سالگردان در مدینة‌النحاس

انتشارات آرش،1996 ، استکهلم، سوئد
www.tangeeram.com

 

 نسخه ی PDF را از این جا بگیرید

 

 

 

1

 

این‌جا نشسته‌ام: طبقه‌ی سوم، خانه‌ی شماره‌ی سیزده، نبش خیابان رمبراند و بُن‌بست زامنهوف.

 

روبه‌رویم بخاری گازی می‌سوزد. دوستانی که از جاهای دیگر به‌ام سرمی‌زنند خوششان می‌آید. می‌گویند چه شومینه‌ی قشنگی داری. من البته دوست‌تر دارم خانه‌ای داشتم بدون بخاری؛ با درهای بازِ باز که تنها تابستان‌ها، آن‌هم وسط‌های روز برای یکی دو ساعت درش یسته شود، بلکه دمی از دست باد گرم خلاص شوم.

 

پنجره‌ای دارم اُریب که برای دیدن بیرون باید کنارش نشست یا سر خم کرد تا سرت به شیشه‌اش نخورد.

قدم 167 سانتیمتر است.

 

وقتی به پنجره نزدیک شوم، بیرون را که نگاه کنم، رمبراند خاموش و تیره را که ادامه دهم، به قُبه‌ی سبز فلفلدان مقدس می‌رسم؛ به برج ‌بلند Peperbus

 

خوب که دقیق شوم می‌توانم ساعت دقیق برج کلیسا را ببینم و حدس بزنم که مردِ عبوسِ برنزی جلو کلیسا، هم‌گام با ریتم دقیقه‌نمای ساعت، بی‌وقفه بر سندان می‌کوبد و از چانه‌ی چهارگوشش عرق چکه می‌کند بر طلق روی سینه‌اش:

ــ تسلیم عابدانه به کار شرط قاطع رستگاری است.

 

نه تنها برای من، برای هرکسی این اسم می‌تواند غریب باشد. چرا کلیسای فلفلدان مقدس؟ برای من گاهی مایه‌ای می‌شود که فکر کنم؛ چرا نه مریم مادر؟ چرا نه باکره‌ی قشنگ ما، چرا نه مادر ما، چه می‌دانم؟ هر آدم مقدس دیگری. چرا نام آن‌ها نیست؟ اصلا چرا فلفلدان؟ فلفل از کی این‌همه تاقچه‌بالایی شده است؟ اصلا از کجا آمده است؟  یا، پس این مریم خوب ما حالا کجاست؟

به نطر می‌رسد که جای بسیاری از چیزها عوض شده باشد. من یک استثتا نیستم.

آدم خیلی وقت‌ها پی هم‌درد می‌گردد.

 

گاهی سر که بلند کنم، خط مه‌آلود و تیره‌ی رمبراند را که بگیرم، از برق‌گیر قبه‌ی سبز فلفلدان مقدس که فرا روم، آسمان پر می‌شود از بهار نارنج و تارهای ظریف گل‌ابریشم.

یک بار به عالیه گفتم چه می‌بینم. یک روز نادر آفتابی اول ماه مارس بود. من بوی خوش بهارنارنج و گل‌ابریشم را احساس می‌کردم. عالیه خندید. آمد کنار پنجره. سرش را برد بیرون. با صدای بلند بو کشید.

ــ اَه!

بینی‌اش را بست و پشت داد به پنجره:

ــ من فقط بوی گند شاش و عرق و اسپرم شنیدم.

دیگر به هیچ‌کس نگفتم. عالیه هم فراموشش کرد. اما هنوز هم گه‌گاه بهارنارنج و گل‌ابریشم‌های پرنده پیدایشان می‌شود. بار آخرینش دو سال پیش بود. فاصله‌ی آمدن بوها هربار بیشتر می‌شود. نمی‌دانم بویایی من کندتر شده است یا بوها پیرتر شده‌اند و مدت زیادتری در راه‌اند تا به این‌جا برسند.

 

هر روز دست کمش یک بار اخبار را نگاه می‌کنم. حتا اگر پیش بیاید که اخبار را نگاه نکنم، از روی سال‌نامه‌ام می‌دانم که چه روزی است. اصلا هم لازم نیست به خودم زحمت بدهم. کافی است سر خم کنم روی سال‌نامه‌ام تا ببینم که روز نیامده سفید است و روز رفته، انبوه منظم روزهای رفته، صلیبی بر سینه‌هایشان دارند؛ عینهو قبرستان کفار.

 

 

مادر زنگ زد. حرف‌هایمان خیلی تکراری شده است.

ــ سعید هنوز هم هر روز می‌رود پاسدارخانه حاضری می‌دهد.

ــ ماهی یک بار می‌روم ملاقات شیرین.

ــ شیرین لاغر شده است.

ــ شیرین لاغرتر شده است.

ده سال است که ماهی یک بار می‌رود ملاقات شیرین. نه، ده سال کم‌تر است. شیرین پنج سال اول را انفرادی بود. ملاقات نداشت. شیرین چاقی هم نبود. فقط این اواخر که بگیربگیرها زیاد شده بود جنون خوردن گرفته بود. اما همیشه از من سبک‌تر بود. آن‌وقت من سه کیلو از حالا چاق‌تر بودم: 58 کیلو.

فقط ملیح است که می‌تواند خبرش بیاید یا خبری ازش بشود. این را هم نه می‌شود پشت تلفن گفت، نه می‌شود در نامه پرسید.

 

چهره‌ی لاغر شده‌ی شیرین اصلا برایم قابل تصور نیست. حتا اگر چشم‌هایم را به سختی روی هم فشار بدهم. مدت‌هاست که گوشه‌ی حیاط ایستاده است، هرچه دانه می‌پاشد، هرچه سوت می‌زند، هرچه کاسه‌ی آب می‌گذارد زیر درخت، سینه‌سرخ‌های بالای شاخه‌های گل‌ابریشم پایین نمی‌آیند.

 

نگرانم. نگران هم نه، هراسانم. سخت می‌ترسم. شاید از فضایی است که وسایل ارتباط جمعی خلق کرده است. شاید از هوا است. برای فرار از چیزی که در ذهنم می‌گذرد سعی می‌کنم به تلویزیون پناه ببرم. وقت سریال اخبار است:

ــ لایه‌ی اوزون کمی باریک‌تر شده است.

 

خاموشش می‌کنم: بشود. قرار نبوده است تا ابد باشد که. قرار بود؟ کی رأیت بیضا داده است؟ مگر می‌شود؟ مگر ما روز و ماه و سال دقیق بدایتش را نمی‌دانیم؟ بوده است که بدایتی باشد بی‌نهایتی؟

 

این‌گونه است سال‌نامه‌ی من:

از ماهی به ماه دیگر

از هفته‌ای به هفته‌ی دیگر

از روزی به روز دیگر

از ساعتی به ساعت دیگر

از دمی به دم دیگر

پرتاب می‌کند مرا

                                               از قاره‌ای به قاره‌ی دیگر.

 

حنجره‌ی شکوه‌مند شاملو تا نیشابور می‌کشانَدَم:

 

یک قــطـره‌ی آب بـود و بــا دریــا شــد

یک ذره‌ی خاک بود و با زمین یکتا شـد

آمــد شــدن تـو انـدریــن دنـیـا چـیـسـت؟

آمــــد مـــگــســـی پـــدیــد و نـاپیدا شـد.

 

ــ فس‌فس چه می‌کنی مگس!

 

تولد من بود. عالیه جشن گرفت. وقتی آخرین مشتری‌اش را رد کرده بود آمد. نه خواب بودم، نه بیدار.

حال نه خواب نه بیدار حال خوبی است.

کم دست می‌دهد.

 

من فکر می‌کنم آدم باید خیلی از خودش خوشش بیاید که انتظار داشته باشد عده‌ای، حالا شده یک نفر دیگر را علاف خودش کند که جشن بگیرند؛ که مثلا به دنیا آمده است. به گمان من ابلهانه‌ترین کار همین است که آدم جشن تولد بگیرد. آن هم جشن تولد خودش را. یکی نیست بپرسد اولا تو خودت چه نقشی توی بر سر خشت افتادنت داشته‌ای که حالا تمام دنیا بیایند به‌ات تبریک هم بگویند؟ تبریک که چی؟ من اگر یکی برای گرفتن یک نمره‌ی انشا هم برای خودش جشن بگیرد به‌اش حق می‌دهم. اما تولد نه. تازه، آدم‌هایی به سن و سال من که هیچ معلوم نیست چرا بار ننه‌شان نرفته‌اند، چرا کزاز نگرفته‌اند، هزار چرای دیگر... که مثلا چی؟ چه شانسی آوردی که نطفه‌ات بسته شد، چه شانسی آوردی که متولد شدی، چه شانسی آوردی که اعدام نشدی، چه می‌دانم؟ اگر دنیا نیامده بودی، جهان چه‌ها که از دست نمی‌داد.

 

عالیه داشت خودش را توی آینه درست می‌کرد تا بعد بیاید پیش من بنشیند؛ من و او، کنار هم، توی دست‌های هم، او بگوید چیز، ما دوتایی بگوییم چیز و دوربین ژاپنی برای همیشه جاودانه‌مان کند؛ شاد.

رفتم کنارش ایستادم. سرش را خم کرد روی شانه‌ام و خیره شد به چهره‌ی به‌هم چسبیده‌مان.

ــ چه می‌بینی عالیه؟

ــ خودمان را. من و تو.

آینه را از دیوار کندم:

ــ حالا چه می‌بینی؟

ــ دیوار را.

ــ این دیوار می‌ماند. اما من و تو؟ اصلا این دیوار؟

ــ می‌شود از این حرف‌ها دست برداری؟

آینه را گذاشتم سر جایش. عالیه از یکی از مشتری‌هایش حرف زد. خودش روده‌بر شده بود از خنده. من هم سعی خودم را کردم. اما نشد. جشن تولد جالبی نشد. شرابی با هم خوردیم. کمی هم کیک. شمع هم روشن کردیم. به انگلیسی هپی‌برث‌دی‌تویو به من گفت بعد کل‌زنان شمع‌ها را فوت کرد. کمی که سرمان گرم شد، کنار هم دراز کشیدیم روی مبل. عالیه از حرف‌هایم کمی دمق شده بود. پرسید: اصلا جشن تولد نمی‌گرفتید؟

گفتم: چرا، این اواخر برای ملیح می‌گرفتیم.

ــ برای مرگ چی؟

ــ تا دلت بخواهد. روز اول، روز سوم، روز هفتم، روز چهلم، سر سال... هزار جور مراسم یادبود داریم. اما با این‌همه فراموش می‌کنیم رفته را، رفته‌گان را: از دل برود هر آن‌که از دیده برفت.

شاید برای عوض کردن و شاد کردن فضا بود که گفت:

ــ خیلی دوستت دارم.

ــ می‌دانم.

ــ فکر می‌کنی چرا من این‌قدر دوستت دارم؟

ــ نمی‌دانم.

کمی توی فکر رفتم: واقعا چرا من را این‌همه تحمل می‌کند؟

ــ خودت چه فکر می‌کنی، عالیه؟

ــ نمی‌دانم. فکر کردم تو می‌دانی.

 

یادم نیست کی خواب‌مان برد.

 

 

کی بود که هلال را نامید؟

اسکندری که پی چشمه‌ی جاوید رفته بود، از ظلمات برآمد؟

 

 

امروز صبح، ناگهان، با صدای زنگ دم در از خواب پریدم. فکر کردم شاید نامه‌ی سفارشی دارم. پستچی تنها آدمی است که ممکن است صبح در خانه‌ی من را بزند. پله‌ها را دوتا یکی کردم و دویدم پایین. شاید خودشان را معرفی هم کرده بودند. اما فرقی نمی‌کرد، معرفی نکرده بودند هم حتما تعارفشان می‌کردم بیایند بالا. آمدند بالا. هردوتایی‌شان کیف دستشان بود. به ویزیتورها می‌خوردند. هول هولکی جام‌های شراب و شیشه‌های خالی را از روی میز جمع کردم. داشتم برایشان چای می‌گذاشتم. شاید هم قهوه. هنوز ننشسته بودند که شروع کردند:

ــ می‌دانی که سیگار و الکل برای سلامتی ضرر دارد؟

ــ بله.

ــ پس چرا مصرف می‌کنی؟

خیلی دلم می‌خواست لنگشان را بگیرم و از پنجره بیندازمشان پایین. نگرفتم. نینداختم. خندیدم. با مزه‌ی یک مثقال تریاک خالص، بی جیگر.

در کیف‌هایشان را باز کردند. مشتی جزوه و بروشور ریختند روی میز. یک گله گوسفند راه افتاد توی اتاق و شروع کردند به بع‌بع. گوسفندها به اردو، به ترکی، به عربی فصیح، به هر زبانی تکلم می‌کردند، جز به زبان فارسی.

خوب که ور زدند به‌اشان گفتم: این‌ها را جمع کنید. اگر چیزی به فارسی دارید بگذارید ببینم. خوشبختانه نداشتند. یکی‌شان گفت: به زبان ایرانی هم داریم. برایت می‌آوریم.

ــ فقط عهد عتیق، جدید هم نه...

فوری پشیمان شدم. نگفتم پشیمان شده‌ام. هنوز مانده است تا تعارف و رودروایسی یادم برود. هیچ معلوم نیست از کجا می‌فهمند. انگار بو می‌کشند. تا یک کله‌سیاهی وارد محله می‌شود سر و کله‌شان پیدا می‌شود تا طرف را به گله برگردانند.

 

واژه‌ی تعارف هم در فرهنگ هلندی‌ها وجود ندارد. یا من هنوز به‌اش نرسیده‌ام.

معادل تعارف. دنبالش باشم.

رودروایسی: این را هم پیدا کنم. اگر باشد.

 

اسمم را از توی پلاک در خانه در آوردم. آمدم بالا. کتابچه‌ی تلفن را برداشتم. چشم‌هایم را بستم و علی‌اللهی بازش کردم. تا رسیدم به نامی که به نظرم کاملا هلندی می‌رسید ایستادم. همان را به جای نام خودم نوشتم و زدم دم در. سراغ خود هلندی‌ها نمی‌روند یا کمتر می‌روند.

امیدوارم دیگر پیدایشان نشود.

 

 

من که این‌همه مردان بوده‌ام هرگز آن مردی نبودم که در آغوشش به خواب می‌رفت ماتیلده اورباخ.

 

ــ ناله‌ی کیست از چشم کور چاه سکندر، ملک‌الشعرا؟

 

این هفته سگی‌ترین هفته بود. حوصله‌ی هیچ کاری نداشتم. کتاب دلچسب فارسی هم نداشتم. هلندی هم این‌قدر هی باید فرهنگ لغت باز کنم که چشمم کور شود. تازه، وقتی لغتی را پیدا می‌کنم می‌بینم آنی نبوده است که پی‌اش بوده‌ام یا انتظارش را داشته‌ام. رفته بودم برای زبانم چند کتاب نوجوانان گرفته بودم. مگر پیش می‌رفت؟ یک ساعت می‌گشتم پی یک واژه، تازه وقتی پیدایش می‌کردم می‌دیدم یک نوع شیار کانال‌مانند است بر گُرده‌ی چوبی چهارگوش. معادل فارسی‌اش را نداشتیم که توی ذهنم خوب جا بیفتد.

 

ــ ما جهان را این گونه قطعه‌قطعه و ذره‌ذره نمی‌کنیم.

 

 

تــو نمــی‌دانــی که هــرکـو زاد مـُرد

شد به خاک و هــرچه بودش باد برد؟

هـــم بــرای مـــردنــت پـــروره‌انـــد.

هـــم بـــــرای بــــردنـــت آورده‌انـــد.

هست گـردون همچـو تشتی سرنگون

وز شفق این تشت هر شب پر ز خون

آفــــتـــاب تـــیـــغ‌زن در گـــشـــت او

ایــن‌هــمــه ســر مــی‌بـُرد در تشت او

 

احساس می‌کنم بسیاری وقت‌ها عطار ساده‌دل، خیام ژرف‌بین را می‌بیند. کمی هم شاید همراهش می‌رود، اما به عدم که می‌رسد یکباره زهره‌ترک می‌شود و واپس می‌نشیند:

ــ آخرش هیچ؟

 

تــو اگــر آلــوده گر پاک آمدی

قطــره‌ی آبی که با خاک آمدی

قطره‌ی آب از قدم تا فرق مرد

کــی تــوانـد کرد بـا دریا نبرد!

گر توعمری‌درجهان‌فرمان‌دهی

هم‌ بمیری‌هم‌به زاری جان دهی.

 

پی همیشه زنده‌ای می‌گردد تا خودش را پرت کند ته چاهش.  

 

 

دوباره بحث سلمان رشدی است. گاهی فکر می‌کنم فتوا همه‌اش هم مضرات نبوده است. عده‌ای باز دلشان خوش است که کاری می‌کنند. خود رشدی هم اگر این فیض گیرش نیامده بود ای بسا تا حالا اقامتش را لغو کرده بودند فرستاده بودندش برود پی کارش. دلم می‌خواست این رشدی توی همان هند یا پاکستان مانده بود تا ژنرال چوب توی ماتحتش می‌کرد و از کون دارش می‌زد ببینم باز هم این‌همه کمیته و انجمن برای دفاعش درست می‌شد یا نه؟ مگر کم بوده است؟ مگر توی عربستان، همان روزها، به حکم همین فتوا، حالا ملایش یک جور دیگر است، یک شاعر گردنکش را گردن نزدند؟ اصلا یکی گفت این حیوونکی را گردن نزنید دار بزنید؟ چه‌طور است این خبرها دیر می‌رسد یا اصلا نمی‌رسد؟ چه‌طور وقتی آن نویسنده‌ی ترک را، توی زندان، آن‌قدر گُه‌خور می‌کنند که جانش از حلقش درمی‌آید کسی خبردار هم نمی‌شود؟ گناهی دارند اگر همه‌ی هنرمندهای جهان سومی بیایند به این جهان اول پناهنده شوند بلکه دارشان نزنند؟ گناهی دارند اگر پا به محیطی بگذارند که در آن آزاد باشند خودشان را دار بزنند یا با کیسه‌ی پلاستیکی خودشان را خفه کنند؟

 

 

باس فهمید که خوب نخوابیده‌ام. من از باس سخت می‌ترسم. می‌گوید احساس می‌کنم توی کار پلژیر کافی نداری. همکارانم کمتر از من از باس واهمه ندارند. باس هیچگاه از کسی نمی‌خواهد که چغلی همکارانش را بکند. اما ما همه‌مان چغلی می‌کنیم. چغلی هم نیست. فکر می‌کنیم این درست نیست که چیزی اتفاق بیقتد و باس نداند. هرچه که ما از همدیگر می‌دانیم باس هم می‌داند. اما یک چیز را باس می‌داند که ما باید از همدیگر بپوشانیم. همکاران نمی‌دانند و همچون اسناد طبقه‌بندی شده‌ی بسیار محرمانه از هم پنهان می‌کنند. همین باس را یکه می‌کند. باس پدر قبیله است. تابوها را می‌شناسد. کُدهاشان را بلد است. باس تنها کسی است که اگر بخواهد می‌تواند تابوی هر کسی را از زیر انبوه پرونده‌ها یا از توی شیارهای سخت‌افزارهای کامپیوتر بیرون بکشد، پایش را بشکند یا با یک سوزن بزند چشمش را کور کند یا میخی بردارد توی مغز تابو بچرخاند و...

باس سِری را می‌داند که هیچ‌کس جز صاحب سر نمی‌داند. باس پاسخ رمز تابوی همه را دارد:

ــ چه‌قدر حقوق می‌گیری؟

 

باس می‌تواند پاسخ این پرسش را صفر کند.

 

 

باس بعضی وقت‌ها آن‌قدر ورم می‌کند که توی دفترش جا نمی‌گیرد. آن‌وقت می‌آید سراغ ما. یکدفعه چیزی را مطرح می‌کند که آدم بدون ذره‌ای شک می‌داند کی چغلی کرده است. اما آدم مچغل به روی آدم چغال نمی‌آورد.

فکر می‌کنم باس را هیچ‌گاه نمی‌شود به فارسی برگرداند. پلژیر را هم. هنوز.

 

برای تلفظ باس آدم باید هوا را خوب توی لُپش ذخیره کند بعد یکدفعه باد را بیرون بدهد: باس.

پایان باس به خاطره‌ی فس‌فس مگس می‌ماند: فسسسس...

 

 

هلندی‌ها وقتی از دست باس رها می‌شوند می‌روند سگشان را تمرین می‌دهند. سگ‌ها مثل گربه که از سگ می‌ترسد از باس‌شان حساب می‌برند. باس تکه‌چوبی، توپ تنیسی، تکه استخوانی، چیزی را پرت می‌کند و جهل می‌کند، سر سگ تشر می‌زند: بدو بیا، برو، بگیر، بیار، بنداز جلو باس‌ات، زانو بزن، بنشین!

سگ‌ها می‌دوند می‌آیند، می‌روند، می‌گیرند، می‌آورند، می‌اندازند جلو باس‌شان، زانو می‌زنند جلو باس‌شان. باس تبسم می‌کند. دست محبت بر سر سگش می‌کشد. خیلی وقتها هم استخوان تازه به‌اش می‌دهد تا دندان‌هایش تیز شود.

من نه سگ دارم، نه گربه.

 

 

خدای را، ول کن دختر! خوب است. برق می‌زند آشپزخانه‌ی ما، گل‌های سرخ پشت پنجره‌ی همسایه، میز تحریر من و گونه‌های خیس تو که:

ــ باز داره کله می‌کنه، خدا!

 

 

به دکترم گفتم هیچ می‌توانی فکرش را بکنی که سال دیگر کارت بسته‌بندی کاندوم در موگادیشو باشد؟

قهقاه زد: چرا؟ چه‌طور چنین فکری به سرت زد؟

ــ هیچ. من بی‌هوده زیاد فکر می‌کنم.

دوباره همان را تکرار کرد:

ــ باید فراموشش کنی. گذشته را، خاطراتت را.

بعد پرسید: با کارت چه‌گونه‌ای؟ کارت چه بود راستی؟

پرونده را ورق زد. بلند شدم.

ــ نسخه‌ات...

برش داشتم.

ــ شبی دوتا.

بین راه که می‌آمدم به این فکر می‌کردم که حالا دارد در پرونده‌ی من چه می‌نویسد؟ نشستم کنار یکی از کانال‌های آبی که همه‌جا هست. یخ نزده بود هنوز. داشت یخ می‌زد. کُنده زدم کنار کانال و سعی کردم سرانگشت‌هایم را به سطح آب برسانم. کمی چرب بود. چندتا سوزن‌یخ کوچک با انگشت‌هایم بالا آمدند. پیش از آن‌که خوب ببینم‌شان آب شدند. وقتی دکترم داشت شنلش را به چوب‌رختی رختکن خانه‌اش آویزان می‌کرد گم شد. چند جمله پشت نسخه نوشتم بعد تایش زدم. چند تای دیگر. قوی قشنگی شده بود. گذاشتمش روی سطح آب. فوتش کردم. رفت. خوش می‌رفت. پیش از آن که به صلیب تقاطع کانال‌ها برسد بلند شدم.

 

دکتر من به اندازه‌ی گاوی سرش نمی‌شود. اگر سرش بشود و چنین نسخه‌ای برای من بپیچد جنایتکار است. نمی‌گویم سرش به تنش اضافه است.

 

حتا اگر تمام کاریرم راــ که واژه‌ی دقیق فارسی‌اش را نمی‌دانم، شاید هم نداریم ــ از دست بدهم، تمام شب‌ها بیدار باشم، این قرص‌ها را نخواهم خورد. من فکر می‌کنم تنها چیز خوب من، تنها چیز زنده‌ی من خاطرات من است؛ با تمامی تلخی‌اش.

 

 

محبوبم، از بدایت تا نهایت این راه را پر می‌کنیم با حسرت. بگذار سیمای تو آخرین تصویری باشد که گم می‌کند مرا.

 

 

وقتی از سر کار به خانه برگشتم یادداشتی روی میزم بود:

ــ آمدم. نبودی. وسایلم را بردم. عالیه.

ــ وسایلم را! تو غیر از همینی که پشت ویترین می‌گذاری گه داری؟

 

من می‌دانم که تورم چیزی همه‌گانی است.

ــ تعداد بردگان بیش از صد سال پیش شده است.

یک روزنامه‌نگار ابله بلژیکی.

ــ آمار بردگان دچار تورم است.

می‌دانم. من می‌دانم که آمار پناهندگان هم دچار تورم است. می‌دانم که آمار مرگ و میر کودکان هم آن پایین‌های نقشه‌ی جهان دچار تورم است. می‌دانم که اعداد دچار تورم‌اند.

من از تورم اعداد می‌ترسم.

 

تا دوباره به هند کشیده نشوم به ژورنال نگاه می‌کنم:

حنجره‌ی پیرزن‌های چچنی دچار تورم است. نیم‌میلیون صدای بغض گرفته‌شان هم نه می‌تواند یک مثقال برف گروزنی را آب کند، نه می‌تواند یک گلوله‌ی روسی را خنثا کند.

من از صدای پیرزن چچنی می‌ترسم: اللهُ‌اکبر! انگار از ته چاه درمی‌آید؛ خسته، پیر، عتیق. من از جان گرفتن این صدای سنگ‌شده می‌ترسم. صدایی که برف، باران، بمب و گلوله می‌خورد و در باروت ترِ بی‌پناهی ریشه می‌دواند در آستانه‌ی سال نو: اللهُ‌اکبر اللهُ‌اکبر لااله‌الاالله!

می‌غُناهد؛ انگاری توفانی در بن چاهی.

 

ماه‌های میانی سال‌نامه‌ام باز است. روزها همچون سربازهای گم‌نام، خفته در صفحه‌ها، با صلیبی بر سینه‌هایشان. تمام.

 

 

 

2

  

 

این‌جا نشسته‌ام: طبقه‌ی سوم، خانه‌ی شماره‌ی سیزده، نبش خیابان رمبراند و بُن‌بست زامنهوف.

 

مرغ‌های عطار را در وادی حیرت ول کرده‌ام. حیران صدای پرنده‌هایم. این‌جا، تا حالا هفت نوع کلاغ دیده‌ام. اما هنوز از آن کلاغ‌هایی ندیده‌ام که مادر می‌گفت اسکندر از پس‌شان بر نیامد. آن‌ها که سه کشک درشت را در یک منقار زدن برمی‌داشتند و می‌رفتند. چه‌قدر تعداد پرنده‌ها زیاد است در این‌جا. عجیب است؛ صدای پرنده هنوز هم از شیشه‌ی دوجداره درمی‌گذرد.

ــ تی‌تیوتی، تی‌تیوتی...

هیچ‌گاه ندیده‌امش. شده است که سه ساعت، گاهی که چندان خسته نبوده‌ام که نتوانم سر پایم بایستم، ساعت‌ها پی‌اش گشته‌ام: تی‌تیوتی، تی‌تیوتی... پیش از آن که شهر مس پلاس از سر واکند خاموش می‌شود. نه آمدنش پیدا است نه رفتنش. مانده است در گوش‌های من: تی‌تیوتی، تی‌تیوتی...

مدت‌ها است فکر می‌کنم اگر تی‌تیوتی من شکل یک کلاغ هم باشد تا این حد دوستش خواهم داشت؟ نه. کرکس چیزی از غزال کم دارد. همه چیز زیبا نیست. همه چیز می‌تواند باشد. اما همه چیز زیبا؟ نه. من همه‌گان را زیبا نمی‌بینم. اما همه‌ی زشت‌ها را هم دل‌آزار نمی‌یابم. من بارها شاخ‌نبات را دیده‌ام که با لب گشودن حافظ آب شده است.

 

به کجا کشانده شدم! داشتم هدهد را به خواستگاری ملکه‌ی سبا می‌بردم. سیر آفاق و هوس کوه قاف فضای باز می‌طلبد، آسمان کرمان را، خراسان را. چشم هدهد اگر از سنگ بگذرد نمی‌تواند سد مه این‌جا را بشکند. دلیلش هم ساده است. آن‌جا آب را از زیر سنگ جسته است، این‌جا باید خاک و سنگ را زیر آب جست‌و‌جو کند.

ــ خیام بیش‌تر می‌چسبد.

 

 

اسم داستان را فراموش کرده‌ام. برگ می‌زنم تا پیدایش کنم: از داستانی به داستان دیگر کشانده می‌شوم. مثل تمام داستان‌ها و ادبیات داستانی ایرانی. مایه همان چند روایت است که هربار تکرار می‌شود و هیچ‌گاه یکسان نمی‌ماند. هربار روایت غلاف می‌اندازد و تازه می‌شود. اما اگر همچون زائری از بیرون به آن نگاه کنی، یکسانی دل‌آزاری دارد؛ دل‌آزارتر از مکرر شدن تقاطع صلیب‌گونه‌ی کانال‌های آب این شهرک شمالی هلند، پیش نگاه من.

چه‌قدر این جهان را دوست دارم:

از غنچه،

تا شکوفه،

تا پیچ‌پیچ،

تا بود:

هیچ!

زمان چون نسیم سحر می‌گذرد. یادم می‌رود پی چه آمده بودم.

 

همین‌طور که داشتم توی شهر می‌گشتم گفتم بگردم بلکه یک قوس، یک دایره، یک شکل هندسی گرد، یک چیزی که زاویه‌دار نباشد، که قابل انعطاف باشد پیدا کنم. ندیدم. توی این فکرها بودم که به منبع آب قدیم رسیدم. خُب، خیلی فکرها به سرم زد. محدود بودن دانش البته همواره هم چیز بدی نیست. گاهی قوانین سرسخت دانش را که نشناسی خیالت تا بی‌کرانه‌ترین جهان می‌وزد. بی‌آن‌که به منطق سرسخت ریاضی بربخوری. برای خودت می‌روی؛ و چه خوش هم می‌روی. من این خوشی را به بهای با سر فرود آمدن و به زمین خوردنش پذیرفته‌ام. جست‌و‌جوی یک شکل غیرگوشه‌دار من را به آب رسانده بود که هرچیزی را ناگزیر می‌کند به سرشت او نزدیک‌تر شود. مظروفی که آب باشد، ظرف را ناگزیر می‌کند که به اصل او نزدیک‌تر شود، به شکل یک قطره. در نتیجه، منبع آب ممکن است شکل قطره‌ی آب، یا حتا گرد هم نداشته باشد اما ناگزیر است به نوعی از حالت زاویه‌دار بودن، دست کمش از شکل سه گوش و چهار گوش بودن فاصله بگیرد. اما شکل منبع آب از دور کمی به استوانه یا منشور می‌خورد. نزدیک‌تر که آمدم دیدم نه، همین هم تلفیقی از سطوح متفاوت چهارگوش است که ناگزیر به نوعی منشور متمایل شده است. جلوه‌ی انعطاف دارد. منعطف نیست. همین‌طوری که از کنار یکی از کانال‌های آب رد می‌شدم دیدم که کناره‌ی کانال رسوب نشسته و بالا آمده است. کانال شکل استوانه‌ای گرفته بود که از طول قطعش داده باشند. پیش‌تر که آمدم دیدم دارند کانال را لایروبی می‌کنند تا به صورت چهارگوشش درآید.

بعد مدتی دنبال این گشتم که در زبان این مردم هم چرخ، گنبد، گردونه، هست یا نه؟ بعد در خیال این رفتم که ما، گردون، چرخ، گنبد نیلی تا شکوفه‌ی گل سرخ، تا خود گل سرخ، تا گردش دوران، تا چرخش زمان، تا گردیدن، تا ذره‌ی گِرد، تا گَََرد و گردیدن به دور آن مکعب سنگی سیاه... و ناگهان حضور انبوه مردمان و این خیال‌ها، همان دعوای آب با مردم این‌جا و آن خشک هوای ما نیست؟ سعی کردم به تفاوت نگاه خودم و نگاه مردم این سامان به جهان نزدیک‌تر شوم. به خدا رسیدم. به دو گونه خدا:

خدای این‌ها پاک ولشان کرده است. خدای ما چسبیده به ریش‌مان و ول‌مان نمی‌کند که هیچ، امان‌مان را هم بریده است.

خدای این‌ها می‌گوید:

ــ و خدا گفت: آدم را به صورت ما، موافق و شبیه ما بسازیم تا بر ماهی‌های دریا و پرنده‌های آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همه‌ی حشراتی که بر زمین می‌خزند حکومت نماید.

 

گویی دست کم در آغاز، انسان را برای این آفریده است که سوار شدنش بر جهان را تماشا کند.

و خدای ما:

ــ گنجی نهان بودیم. خواستیم خود را آشکار کنیم، پس، خلق را آفریدیم.

 

یعنی در همان آغاز انسان را برای این آفریده است که تماشاگر باشد. خلق برای این آفریده شده است که شاهد خالق باشد. وای به حال مخلوق اگر دمی از یاد خالق غافل شود:

 

در بادیه می‌رفتم که به ذات‌العرق رسیدم. هفتاد مرقع‌پوش را دیدم جان بداده. گرد آن قوم برآمدم. یکی را رمقی مانده بود هنوز. پرسیدم ای جوانمرد چه حال است؟ گفت: بدان که ما قومی بودیم صوفی. قدم به توکل در بادیه نهادیم و عزم کردیم که سخن نگوییم و جز از خدا اندیشه نکنیم... چون به احرام‌گاه رسیدیم خضر به ما رسید. سلام کردیم و او سلام را جواب داد. شاد شدیم... حالی به جان‌های ندا کردند که ای کذابان مرا فراموش کردید و به غیر من مشغول گشتید؟ بروید که من تا جان شما به غارت نبرم و به تیغ غیرت خون شما نریزم با شما صلح نکنم.

ــ عطار بیچاره!

 

چنین خدای قهار و تنگچشمی که اصولا می‌آفریند تا او را بنده باشند، رزق می‌دهد تا او را به رزاقی بشناسند، می‌میراند تا او را به قهاری بشناسند، نمونه‌ی زمینی که پیدا می‌کند انعکاسی از خود او می‌شود:

ــ هرکه را خواند نه به علت خواند، هرکه را راند نه به علت راند.

 

خلق در تمامی هستی‌اش ناایمن است که نکند دمی از یاد خالق غافل بماند، خالق چهارچشمی مراقب است که نکند خلق دمی از یاد و تماشای او غافل بماند. در نتیجه، خدا و خلق در هراسی سنگین و نامتناهی غوطه‌ورند. نه آن یکی آرامش دارد که دمی بیاساید، نه این یکی دمی فرصت دارد که سنگ پیش پایش را بردارد. خلق ناگزیر است مدام در برابر قهاری که هیچ منطقی بر کارش حاکم نیست، که بی دلیل می‌راند، بی دلیل می‌خواند، موم باشد. این یکی باید دایم سرش بالا باشد که مبادا آن یکی فکر کند که دمی از یادش غافل مانده است و بی دلیل بلایی بر سرش نازل کند، آن یکی باید دایم نگاهش پایین باشد که مبادا کسی از او غافل شود و به غیر مشغول گردد. رابطه‌ی این دو، فرسایش دایم و سرشتی اسلام است تا آن زمان که چنین خدایی دارد و چنین خلقی. تا آن زمان که هردو چنان فرسوده شوند که بر باد روند.

 

خدای ریشه دوانده در جان فرهنگی من هرچه پیرتر می‌شود پارانوییک‌تر می‌شود؛ نیاز به تماشا شدن، نیاز به ستایش شدن را بیشتر احساس می‌کند، پس به شدت رادیکال می‌شود. تا کی این سرشت آنارشیک درهم توفیده شود.

مشکل ما، مشکل شاه یا خمینی نیست. مشکل ما مشکل درهم شدن دو جهان است، در یک گانه گشتن دو خدا است: خدایی که وام گرفته‌ایم و خدایی که در چهارسوق فرهنگ‌مان نشسته است. نیاز و وابستگی به از خدارهاشدگان به‌امان می‌آموزد، و بیشتر، همراه با تولیداتش به‌امان تحمیل می‌کند، تحمیل هم نه، به‌امان حقنه می‌کند که زمین زیر پای‌مان را نگاه کنیم. اما خدای ما از آن‌جا که جوان‌ترین خدای روی زمین است از دیگران درس گرفته است. فکر زمین را هم کرده است. چشم دلت را سوی خودش می‌خواهد، چشم سرت را سوی نماد سنگی زمینی غیرمنعطفش. معلق مانده‌ایم میان "هموار کرد باید گیتی را" و "گیتی است کی پذیرد همواری". اصلا مشکل این نیست که چرا شاه رفت و این یکی بدتر آمد، یا چرا این یکی که بدتر است اگر برود یکی خواهد آمد که بدترین خواهد بود. این تناقض همان‌قدر سرشتی است که گردیدن و گردش به گرد زوایای تیز و غیرمنعطف آن مکعب سنگی سیاه.

 

 

نوستالژی تقاص‌طلبانه یا تقاص‌طلبی نوستالژیک! نامی برای قلندرانه‌های یک پناهنده. هاهاها! این ساعت خوشم. یک جور خوشی ناخاص. با یک تلخی خاص. مثل شراب. آره، شراب. خوب که یادم آمد. شرابی را که مدت‌هاست روی دستم باد کرده است باز می‌کنم و می‌نشینم.

 

 

 

3

 

 

 

این‌جا نشسته‌ام: طبقه‌ی سوم، خانه‌ی شماره‌ی سیزده، نبش خیابان رمبراند و بُن‌بست زامنهوف.

پنجره‌ام سراسر باز است. تکیه داده‌ام به لبه‌ی چهارچوب پنجره‌ی اتاقم. هوا خوب است. گویا آفتاب هم هست. چیزی، ستارکی سرد آن دوردست‌ها با عرقگیر کهری از ابر کش‌مکش دارد. شراب ارزان شیراز استرالیایم را می‌گشایم و برمی‌گیرم جامی از سفال نیشابور. کسی چه می‌داند؟ شاید کاسه‌ی سر حجت‌الحق عمر باشد:

 

چون آمـدنـم به من نــبُد روز نخست

این رفتن بی‌مراد عزمی‌ست درست

بر خیز و مـیان ببند ای ساقی چُست

کـ‌‌اندوه جهــان به می فروباید شست

 

 

با کمی سردرد خماری نشسته‌ام این‌جا: قهوه‌ی برزیلی، قند بلژیکی، شیر هلندی، در فنجان چینی چینی، مزه‌اش را می‌مکم تا دُرد آخرین، می‌نشینم پشت پنجره، نبش خیابان رمبراند و بن‌بست زامنهوف و چشم می‌گشایم به نیمه‌شب شهر، به روز آلوختُن‌ها، کله‌سیاه‌ها، به روز مطرودین آوتوختُن، آوتوختن‌های مطرود. روبه‌رویم نئون "مزه‌ی دیگر" زیر سایه‌ی خفه‌ی برج فلفلدان مقدس به سختی دیده می‌شود. زیر دود کدر مانده از آتشبازی عالیه ایستاده است. مثل دیروز، مثل پارسال، مثل چندماه پیش که به من حال اضافه می‌داد. ذکات می‌داد. عید فطرش را با من می‌گذراند. با من می‌نشست. من برایش چای نعناع می‌ریختم و او برایم ویسکی. آخرین باری که آمد، هنوز کفشش را نکنده بود که کیسه‌ی خریدش را باز کرد. یک جعبه بیرون آورد. بازش کرد. یک کفش بود. یکی دیگر بیرون آورد. بازش کرد. یک کفش بود. یکی دیگر بیرون آورد. بازش کرد. یک کفش بود. سه جعبه، سه کفش. گذاشتشان کنار هم.

ــ قشنگند؟

ــ قشنگند. برای کی گرفتی؟

ــ برای خودم.

یکی‌شان را پوشید. توی اتاق راه رفت. کنار تلویزیون ایستاد. تلویزیون را روشن کرد بی که نگاه کند. چندبار خودش را پیچ و تاب داد، لوندی کرد. لوندی نه، کرشمه آمد. در فرهنگ لغت هلندی واژه‌ای برای کرشمه نیست. اما در هلند عالیه هم زندگی می‌کند، کرشمه هم هست. لغتش را فانداله‌ی بعدی جا خواهد داد. همه‌اش که نباید فتوا و شریعه را برد بالا.

 

ــ الله‌الله، با خودت حرف می‌زنی؟

به کفش‌هایش نگاه کردم:

ــ هرسه‌تا را برای خودت گرفته‌ای؟

ــ چه اشکالی دارد؟

ــ هیچی. ولی سه تا کفش، یک رنگ، یک شماره، یک مدل...

ــ خریدم‌شان که توی شهر تنها من داشته باشمش.

و چشمک زد. من هیچ‌گاه نخواهم فهمید که تو چه می‌کنی و چرا. به خودم می‌گویم. رفت کفش‌ها را جا داد توی کمد لباس‌هایش. آمد. کیف دستی‌اش را باز کرد. کنارم نشست. صورتش را به صورتم چسباند. خنک بود. خنکم کرد. دستش را از پشت گردنم رد کرد. یک شاخه از هدفون را گذاشت توی گوش خودش، یکی را گذاشت توی گوش من:

ــ اول‌اللیل یا حبیبی، یا حبیبی

ــ اول‌اللیل یا حبیبی، یا جبیبی

 

بلبل نیل می‌کشاندم تا الف لیل واللیل، تا مادر...

ــ شیرین لاغرتر شده است.

اما شیرین، شیرین تصویر آخرین خاطره است. نه چاق می‌شود، نه لاغر، نه چاق‌تر، نه لاغرتر. مثل شاخه‌ی گل‌ابریشم توی خانه که در مدت این چندسال سر جایش مانده است و هنوز هم باید باد بیاید نه نسیم تا سرشاخه‌هایش به پنجره‌ی کوتاه و کوچک حمام گوشه‌ی حیاط خانه برسد.

 

عالیه از سکوت خسته شد. شاخه‌ی هدفون را از گوشش درآورد:

ــ باهام می‌آیی رستوران؟

ــ نه. خسته‌ام. حوصله ندارم.

بلند شد. رفت. کفش‌هایش را آورد. یکی‌یکی پوشید و قدم زد. بعد آمد کنار هم چیدشان. کمی نگاه‌شان کرد. برشان داشت. گذاشتشان توی پاکت‌هایشان. پاکت‌ها را گذاشت توی کیسه‌ی پلاستیکی. کیسه را جا داد توی کمد. رفت سراغ آشپزخانه. ظرف‌ها را مرتب چید. کوس‌کوسش را دم کرد و آمد نشست.

ــ زن تو بشوم؟

ــ تو می‌خواهی بشوی، چرا از من می‌پرسی؟

ــ شوهر من می‌شوی؟ پیش پدر و مادرم فقط.

ــ چیه تو؟