نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

توتك

 

اميد استاد

 

پيكر خوار آدمي بر زمين آلوده مي‌گردد، جان پاك را مي‌آلايد و بال را مي‌فرسايد. تنها پرنده‌ها به اعتبار پهناي بالي كه از خاك خراب مي‌رهاندشان قابل حرف‌اند. ديگر زمين زير سايه‌ي بال پرنده‌هاست. هدهد و توتك و كي و كي. بسياري از اين پرنده‌ها حالا بسيار دور از من‌اند. رو مي‌كنم به همين كه به خانه‌ي خودم هم هست. دم دستم قفس است، قفسه، قفسه‌ي كتاب. چشمه‌ي شكر فارسي. توتك. چه‌طور است همين توتك را پيش بكشم و از ميان چند متن ردش را بزنم؟

توتك هندي بود. يك چيز مشخص است و آن اين كه توتكي كه از هند مي‌آمد به هركجا كه مي‌رفت در ايران گرفتار شد. در نوشته‌هاي فارسي توتك حرف استاد ازل را مي‌برد. توتك خود را رسول جانب غيب مي‌خواند. خود هيچ كاري ندارد در اين جهان خاك. آمده بود به گرفتاران ندايي دهد كه گير افتاد.

راستي چه‌گونه است كه براي ما، ما كه اين همه چهل توتي و توتك‌نامه كتاب كرده‌ايم و آن‌همه اسرار آسمان گشوده‌ايم وقتي كه به زمين بگذاريم نام هر پرنده سبزرنگي «طوطي» مي‌شود؟

طوطي يا طوطك يا توتك پرنده‌اي است سبز رنگ. قدرت تقليد او معروف است:

«در پس آينه طوطي‌صفتم داشته‌اند 

آن‌چه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم.»

مي‌گويند «طوطي به سبب زبان گرفتار حبس آمده است.»

شكرشكن، شكرنشان، شكرمنقار، شيرين مقال، شيرين‌سخن، شكرگفتار. اين‌ها همه شهرت او است:

«طوطي بيشتر در هندوستان باشد. از اين رو در قصه‌ها و رواياتي كه از طريق فرهنگ هندي به ايران رسيده است جايي بس والا دارد. در زبان فارسي چندين طوطي‌نامه و چهل‌طوطي هست كه همه از ديار عجيب هند سرچشمه گرفته است.

طوطي در قصه‌هاي ايراني پرنده‌اي است غريب كه از ديار هند به سرزمين ايران آمده و همواره در آرزوي پرواز به سرزمين اصلي و پيوستن به ياران و همزبانان ديرين خويش مي‌سوزد.

در داستان‌هاي صوفيانه‌ي ايران طوطي نمودار جان علوي و پاك و مجرد است و قفس مثالي است از تن يا قالب كثيف فرودين. مولانا رهايي از اين قفس را تنها در مردن پيش از مرگ دانسته است.

قصه‌ي طوطي جان اين سان بود.»

 

آن توتك مولانا، اين طوطي حافظ:

طوطي‌اي را به خيال شكري دل‌خوش بود

ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد.

 

اين هم مال صائب است:

طوطي از آئينه مي‌گويند مي‌آيد به حرف

چون مرا در پيش رويش زهره‌ي گفتار نيست؟

 

توتك اول

 

اولين توتك از اين دست توتك‌ها را توتك ويكرام‌شاه دانسته‌اند. با اين توتك وارد داستان مي‌شويم در هند هفتاد توتي.

شاه ويكرام توتكي داشت دانا و خوش سخن. توتك آهسته آهسته راه به حرم باز كرد و همنشين شاه شد. ديري نگذشت كه كار توتك بالا گرفت و با شاه از همنشيني به همدلي رسيد، به همراهي، هماوايي. كنار ويكرام مي‌نشست و آيه‌هاي ودا مي‌آموخت تا آن زمان كه دلش ميل بازگشت به جنگل كرد و با شاه ويكرام در ميان نهاد. شاه ويكرام گفت: با خوش تو خوشم، با ناحوشت خوش‌تر نمي‌شوم. دستور داد كه: رها، برو! و توتك رفت. رفت و رفت تا به ميان همان مرغ‌هايي رسيد كه از آن‌ها واكنده بود. آن‌‌ها كه خبر رابطه‌اش با شاه ويكرام را شنيده بودند و از محبت‌هاي شاه با او خبر شده بودند حالي‌اش كردند كه مرغانه نيست اگر همنشيني با شاه ويكرام را بي سپاس بگذاري. گفتند دو ميوه‌ي نميرنده‌گي از جنگل‌مان بگير و برايش ببر.

دو ميوه برگرفت و راه افتاد. در راه خسته شد. پاي درختي فرود آمد، زير سايه نشست و هردو ميوه را كنار پايش گذاشت و چشم برهم نهاد كه بخوابد.

خواب رسيد رؤيا شد و او را برد. ماري كه پيش‌تر در آن حوالي بود رسيد زير سايه‌ي درخت. از كنار توتك و ميوه‌هايش رد شد و نيشي به يكي از آن‌دو ميوه زد و رفت و توتك بيدار نشد و گذشت و رفت تا توتك از خواب برآمد و ميوه‌هايش را زير بغل زد و رفت. رفت و رفت تا به درگاه شاه ويكرام رسيد و آن دو ميوه را پيش شاه نهاد:

ــ بي مرگي مي‌آورند.

شاه ويكرام كه گرگ باران ديده بود خام نشد. سگش را صدا زد و يك ميوه پيش‌اش انداخت. سگ ميوه را خورد و درجا مرد. شاه دستور داد تا توتك را پي سگ روانه كنند. توتك را كشتند و كسي منتظر اثر ميوه‌ي دومي نماند. توتك و سگ و ميوه‌ي دوم را با هم توي باغ شاه چال كردند و سرانجام از آن ميوه درختي درآمد كه آن را زقنبوت هم گفته‌اند. بيشتر ولي همان زهردرخت است.

اين درخت برآمد و شاخه، گل، چفته داد و يك ميوه بار آورد. اين ميوه دادن و بارنشستن زهردرخت همزمان شده بود با سرد شدن مهر ويكرام شاه به شاه‌بانو. شاه‌بانو قصد خودكشي مي‌كند. طاقتش تمام شده بود مرگ اختيار كرد. دستور داد ميوه‌ي زهردرخت را از شاخه برگيرند بياورند. برگرفتند آوردند و خورد و خوابيد. خبر خودكشي شاه‌بانو به شاه رسيد. گفتند سرتان سلامت باشد شاه‌بانو ميوه‌ي زهردرخت را خورد.

شاه‌بانو خورد و خوابيد اما نمرد. بيدار كه شد ديد نمرده است. همين كه ديد نمرده است چندان هيجان‌زده شد كه به خودش نگاه نكرد. وقتي به خودش نگاه كرد شاه و نديمه‌ها رسيده بودند و مي‌ديدند. شاه بانو نه تنها نمرده بود بلكه جوان هم شده بود. پانزده ساله، تر.

دعواي شاه ويكرام و شاه بانو در عزاي توتك و آه و اسف از دست شدن توتك گم مي‌شود. شاه مي‌بيند با اين بلايي كه سر توك آورد چه بلايي سر خودش آورده است. گلباجي هميشه جوان مي‌ماند. و ويكرام شاه؟

 

توتك هندي

 

اما آن توتكي كه در آغاز به آن اشاره شد:

مكان هند است. كشور سينهال. گاندارو سن شاه سينهال است. شاه دختري دارد پادماواتي. پادماواتي توتكي دارد هيراميني و آن طور كه آورده‌اند پرش سبز درخشنده‌ي جنگل بود و چشم‌هايش زمرد تر و مي‌شد نشست تا عقيق لب بگشايد و دُر بغلتاند.

 

روزي شاه‌زاده پادماواتي و توتك هيراميني نشسته بودند به خواندن آيه‌هاي ودا و گاه‌گاه چنان رمزهاي لطيفي از دل آيه‌هاي ودا بيرون مي‌كشيدند كه برهما بيايد و ودا بياموزد. باري، توتك يواش يواش هواي بهشت مينوي عشق را از ميان آيه‌هاي ودا بيرون مي‌كشد و در دل پادماواتي مي‌كارد. به گوش شاه سينهال مي‌رسد كه توتك هيراميني پنهان از چشم شاه در ميان آيه‌هاي ودا به گوش شاه‌زاده پادماواتي آيه‌ي عشق مي‌خواند. شاه سينهال غضبناك مي‌شود و قرمان مي‌دهد تا كار توتك را تمام كنند و مي‌رود به شكار. پادرمياني پادماواتي هم چاره‌ي خشم شاه نشد: راحتش كنيد!

نديده بودند كه كسي فرمان شاه سينهال را زمين نهاده باشد. توتك مي‌دانست كه تنها زماني مي‌شود امر شاه را پنهان و پوشيده پشت گوش انداخت كه شاه خود پشت گوش افتاده باشد و شاه سينهال تازه دوره‌ي رونقش شروع شده بود. توتك با خود گفت تا پر به بال داري و بال بر شانه نشسته است بپر، برو كه گفته‌اند پرنده همين پريدن است: پررر...

توتك هيراميني پريد و رفت تا در جنگل دوري به جمعي از مرغ‌ها رسيد كه بر سر درختي نشسته بودند. آن‌ها هيراميني را كه ديدند از سخن‌وري‌اش در شگفت شدند و بر او شيفتند. او را كشاندند بر بالاترين جاي مجلس نشاندند و آن‌قدر شاخه‌ي ميوه‌دار پيش‌اش ريختند كه تا هفت سال قحط پياپي هم اگر شود آذوقه كم نياورد. توتك بار سفر از شانه برگرفت و بال بر شانه خواباند و نشست به خوردن. خور و خواب و خوشبختي توتك تمام بود.

 

در جنگل عيش بود و در سينهال ماتم فراق. شاه‌زاده پادماواتي لاغر شد به قدر لاغي ني و از هجر توتك ناله‌اش هر روز نازك‌تر شد. همبازي‌هاي همبر شاه‌زاده دلداري‌اش مي‌دهند كه پرنده‌ي در قفس هميشه به فكر پرواز و پريدن به همان جنگلي است كه از آن درآمده است. و آماده‌اش مي‌كنند: پرنده در آرزوي بازگشت به جنگل است همان‌طور كه روح در آرزوي وصل شدن به خدا است. پرنده كه رفت رفت. تا در قفس تو بود فرمانبر تو بود. وقتي رها شود و برسد به وطن، به همان جنگلي كه بود، كي هوس بازگشت به سينهال به سرش مي‌زند پادماواتي؟ از آن زمان كه بال بر شانه و پر بر بال نشست پرنده همين پريدن است: پررر...

 

توتك پر كشيد رفت و پادماواتي را ول كرد تا از خمار شرابي برآورد. در سينهال ملال راه نفس بر پادماواتي بسته بود و در جنگل توتك نشسته بود به صفا: خور و خواب. ده روز بيش از شاهي توتك بر مرغ‌ها نگذشته بود كه قضا رسيد و شكارچي‌اي در آن حوالي پيدا شد با شگردي تازه. شكارچي بر خود شاخ و برگ پوشاند و پوشيده رفت تا رسيد نزديك مرغ‌ها. مرغ‌ها ديدند و هراسيدند و خبر در ميان‌شان پيچيد: هي، به آن شر روان نگاه كنيد. كي تا حالا ديده است كه درخت راه برود؟

گفتند: راه افتادن درخت براي جنگل ما خبر خوشي نيست. خبر از آرامش نمي‌دهد. پر بزنيم و فرار كنيم.

ديدند كه نه‌خير توتك پريدني نيست. پر زدند رفتند و توك يواش يواش توي بحر خودش غرق شد تا آن زمان كه چانه به گُند رسيد از زور پينكي. توتك از خوابي خوش برآمد و خوراكي دلچسب خورد. در ملك خود نشسته بود و قصد كرد مملكت بگسترد. ملك همسايه بگيرد. بلند شد، بال گشود و پر كشيد رفت سر شاخه‌اي دورترك نشست.

مملكت گرفته بود! از شاخ خود بلند شد و بر شاخه‌اي نشست كه شكارچي از پيش دامي پنج‌دانه بر آن گذاشته بود. نشست تا شكارچي سررسيد. خواست پر بكشد ديد پايش چسبيده است به شاخه، به دام. شكارچي توتك را گرفت و دام از پنج جايش باز كرد، شاه‌پرهايش را يكي يكي از بال بيرون كشيد ريخت پيش پايش و بالش را گره زد و انداختش ته قفس پيش آن مرغ‌هايي كه پيش‌تر پريده بودند. آن مرغ‌ها ديگر داشتند بومي قفس مي‌شدند و شعر هجران در سينه‌شان قافيه گرفته بود. توتك گرفتار درد خود بود. ساكت نشسته بود و هيچ نمي‌گفت اما مرغ‌هاي ديگر ول‌كن نبودند. گفتند: ما زهر خورده بوديم و عقل تميز از سرمان پريده بود، تو، داناي قبيله، خواجه، چرا خام شدي؟

گفت: من هم با راه راست نبودم هرچند در راه راست مي‌شدم. چيزي تازه وارد بازي شده بود و راه ميان شاخ و شاخه‌ها را بريده بود، بريده اگر نه هموار هم نبود. بندبازي ميان اين دو ستون. آن زهرميوه‌هايي كه شما جلوم ريختيد كارم را ساخته بود ديگر كه شكارچي سررسيد.

 

وقتي توتك هيراميني در قفس و در راه بازار شهر بود در ولايتي دور اتفاقي افتاده بود. به چيتور. برهمن ورشكسته‌اي توش و توان همه يكي كرده بود و سبك راه افتاده بود با كارواني كه به سينهال مي‌رفت. مي‌رود زيارت آن سامان. وقتي برهمن به بازار سينهال رسيد شكارچي رسيده بود قفس‌هايش را باز كرده بود و مرغ‌ها را به مشتري‌ها مي‌نمود.

برهمن باور نمي‌كند. توتكي با اين‌همه هنرها و آن دانش ودا و اين مكان؟ پرريخته، كنج خراب؟

ــ شاه‌باز سدره‌نشين، تويي؟ مهيمنا چرا؟

برهمن باور نمي‌كند.

توتك گفت: فضيلت نمي‌گذارد كه بر خود بها بنهم. دانسته باش كه بي‌بهايم.

برهمن از مرغ‌هاي ديگر پرسيد: راست است؟ ودا بلد است؟

گفتند: در عمل اين‌جا كه رسيده‌ايم نهايت دانش او است. دليل ما بود. شاه ما بود و سرمان را باز اين گوشه كرده است. به اين قفس بنگر و ده در كه بر ما بسته است و باز. در اين قفس ده در كي ايمن است؟ درهايي كه كوچك‌ترينش بر چنگال گربه مي‌چربد و بزرگ‌ترينش بر پيكر او بسته مي‌ماند.

 

در سينهال به پادماواتي مي‌گفتند: توتك رفته است به جايي كه نه شب هست نه روز، آن‌جا كه باد بويناك ندارد. توتك در جنگل مي‌ماند. كي را مي‌فرستي كه بازش بياورد پادماواتي؟ زمين تا كنون كم نبلعيده است. اما هنوز جا دارد. هنوز آن قدر پر نشده است كه چيزي گرفته را پس بدهد، بالا بياورد، باز بگرداند.

 

برهمن توتك را مي‌خرد و در بازگشت خود آن را به چيتور مي‌برد. در چيتور توتك چندان كنار برهمن نمي‌ماند. خيلي زود راهش باز مي‌شود به درگاه شاه چيتور و مي‌رسد به حرم شاه چيتور راتان سن شاه.

 

توتك گرفتار قفس است و هر سايه‌اي كه در حوالي قفس بلرزد او را از بود تا نبود تاب مي‌دهد: آن سايه‌ي دست گربه است يا چنگ شكارچي؟ ديده بود كه گربه چه‌طور بر ميله‌هاي قفس چنگال مي‌كشد و هم ديده بود كه گاهي شكارچي انگشت كوچكش را از لاي يكي از سوراخ‌هاي قفس تو مي‌فرستاد و پشت گردنش را مي‌ماليد تا گردنش نرم شود و سرش سنگين. آن وقت يواشكي مي‌پرسيد اين سفر كه بار به سقلان برده بودم گلباجي چه‌ها كرد؟ كي آمد؟ كي رفت؟ شكر بپاش ببينم!

 

خيلي زود توك همنشين راتان سن شاه چيتوري شد و شروع كرد به وصف حال شاه‌زاده پادماواتي سينهالي و گفت راتان سن شاه بزرگ بداند كه در دربار شاه سينهال شاه‌زاده‌اي است تمام! مدتي شاه را در خماري گذاشت تا شاه خواستار شود كه شد و توتك پادماواتي را ياد كرد و شرح داد و آشكار كرد كه مدتي نديم شاه‌زاده پادماواتي بوده است. از گل باغ گلباجي مي‌گفت و آخر سر از راتان سن شاه پرسيد: مي‌خواي برات خواستگاريش كنم؟ مي‌خواي برات درستش كنم؟ مي‌شناسمش ها!

 

ناگاماتي زن راتان سن شاه است. مي‌شنود كه توتك از چه چيزي با شاه داستان مي‌كند و مي‌بيند كه هر روزه مهر شاه به او مي‌كاهد. و درست بود. دل راتان سن شاه هر دم از اين هست دم دست مي‌رميد و به آن غايبي مي‌كشيد كه ناگزير در بوده بود و بود مي آمد. شاه به شاه‌زاده پادماواتي دل باخته بود اما هنوز عشقش را به زبان نياورده بود. اگرچه در دلش نشسته بود و شاه را از ناگاماتي دل سرد شده بود. دل شاه سرد بود اما سردتر شده بود و اين دندان ناگاماتي را پاي گردن توتك كار گذاشته بود. منتظر بهانه بود.

 

مدتي پس از آن كه توتك به دست راتان سن شاه رسيد شاه عزم شكار كرد و ناگاماتي كه سوگلي حرم بود و از همه‌ي زن‌ها هزار بالا سر آرايه‌اي خوش به چهره داد، در آينه خود را ديد و گفت: مي‌شود دل شاه پي ديگري برود؟ زياتر از من تاووس تر در كاخ كي مي‌گردد؟ رفت پيش توتك و به او گفت محك بردار، بزن به من، به اين تن، به پيكر، ببين عيار من را هيچ زن سينهالي تو دارد؟ كي زيباتر است؟ من يا آن عروس نيلوفري سينهالي تو؟ فرمان راتان سن شاه را هموار شانه‌ات مي‌كنم. بگو. در جهان كي زيباتر از من است؟

توتك كه در خيال با زيبايي پادماواتي رفته بود به خود آمده به ناگاماتي گفت: كار خدا است كه اين‌گونه مي‌آفريند. يكي زيبا است، يكي زيباتر ولي زيبايي تمام او است: پادماواتي. از زن‌هاي سينهالي نپرس. گُل، پيكر، تا بيايم شرح پايش كنم مي‌بينم كه شق‌القمر يعني همين كه رخ گرداندنش را پيش چشمي بياورم. تن‌اش طلاي سرخ است، عيار تمام...

 

در سينهال پادماواتي را دلداري مي‌دهند كه: پادماواتي، كي مي‌داند كه زشت چيست و زيبا كدام است؟ زيبايي در چشم نظاره‌گر نشسته است. و در چيتور خون ناگاماتي غل زد و دستور داد كار توتك را تمام كنند اما يكي از خادمان عقل موالي به خرج داد، رگ غلامي جنباند خشم شاه را به ياد آورد و توتك را برد از معركه دور كرد. كارش را تمام نكرد. قايمش كرد و گذشت تا شاه از شكار برگشت و دل‌اش ميل سخت توتك كرد.

گفت: هيراميني را بياوريد.

حالا كي پيش برود؟ آن خادم خواجه‌اي كه زبانش از زير گند خليفه درآمده بود مي‌گويد كه توتك شاه‌بانو را دست مي‌انداخت، او را به تمسخر گرفته بود و پادماواتي سينهالي را تا كجاي سر ناگاماتي چيتوري بالا كشيده بود. راه افتادند و توتك را از سوراخ سنبه‌ي پرتي بيرون كشيدند و آوردند و به بازجويي‌اش كشيدند:

ــ آها ما كاري باهات نداريم. خودت بگو كه داستان چه بود و چه شد.

توتك گفت و گفت تا رسيد كه: كافور و خرمن ماه، گرده‌ي نيلوفر، برمي‌آيد و فرو مي‌شود در بوي عود پادماواتي. آن‌‌جا فرو مي‌شود پادماواتي در سينهال و عطر تن‌اش مي‌پيچد در سايه‌ي پسين سينه‌ي زن‌هاي سينهالي. من توتك‌اش هستم و فاش مي‌گويم كه دلم لك زده است براي دمي كه خدمت حضرتش بكنم. او بود كه بر زبان من حرف نهاد و گرنه من همان هستم كه بودم. همان پرنده، مشتي پر. تا زنده‌ام به او مي‌انديشم و از او انديشه مي‌برم و چون بميرم نام‌اش را با خود مي‌برم. نو‌ك‌ام عقيق سرخ و تن‌ام سبز جنگل است. جز اين چيزي به آن جهان نمي‌برم.

 

توتك دوري در ركاب راتان سن شاه چيتوري در چشمه‌ها و تكيه‌هاي چشت طي مي‌كند و رخ شاه‌زاده پادماواتي را بر شاه وصف مي‌كند و آرام آرام ميل زيارتش را به دل شاه مي‌اندازد. شاه عزم ديدار مي‌كند و اين آغاز پادشاهي توتك است. راه بلد مي‌شود، دليل راه. مي‌روند و مي‌برد. اما پيش از قدم نهادن در راه شرط و شروط پيش مي‌گذارد كه راه دشوار است و دشواري در راه دشوارتر مي‌شود. از اين‌جا تا سينهال نه راه كمي است. آماده‌اي؟ خود را آزموده‌اي؟ در راه نمي‌ماني؟ گفت: شاها! كار عشق است و گفته‌اند كه آخر عشق كجاست. راه‌ات را مي‌بُرند گردنه‌گيران و مالت را مي‌برند. به هوش باش. دانسته باش كه آن‌جا را با سپاه نمي‌شود گرفت. نمي‌شود لشكر كشيد. اين لشكري كه داري،‌اين ملك چيتور را رها كن و درويشي پيشه كن و عياري پيش گير.

راه افتادند تا به سينهال برسند.

 

توتك ميان شاه‌درويش چيتوري و شاه‌زاده پادماواتي سينهالي واسطه مي‌شود و مي‌رود كه كار را تمام كند و ياران دور افتاده را به هم برساند.

 

پادماواتي وقتي عشق راتان سن شاه را پذيرفت كه يقين كرد راتان سن شاه جان‌اش را به بر پيشاني مي‌آورد و پيشاني پيش پاي او مي‌گذارد. آن وقت بود كه به توتك بله داد و پس‌اش فرستاد پيش شاه چيتوري.

ميان يكي از همين مغازله‌ها توتك خوابيده بود يا سوي چشم‌اش دوباره كار دست‌اش داده بود نديد و نفهميد كه شاه سينهال دستور داده است راتان سن شاه را بگيرند و مدتي به كار گل بگمارند. درويش شده بود ولي رياضت‌هاي سخت نكشيده بود. شاه كه اهل رياضت نيست. توتك بايد دستي به ميان آورد كه مي‌آورد و از جان گذشته مي‌رود پيش آن شاه اولين، باباي پادماواتي و بروز مي‌دهد كه: شاها بدان كه من همانم. هيراميني. همان توتكم و داستان دررفتنم هم اين بود كه رفته بودم براي پادماواتي شوهر و براي شاه وارث تاج و تخت پيدا كنم. حالا پيدا كرده‌ام آورده‌ام. بفرما نگاه كن: آن راتان سن شاه را ببين. درويش نيست كه. شاه‌زاده است، شاه است. آن هم پادماواتي كه در بخار كافور مي‌رود، اين هم منم. من همان هيراميني هستم، توتك. بيا تا وقتي كه آن‌ها گرفتار خلوت خود هستند به هم درآييم و بشنويم كه بر هر طرف چه رفت وقتي كه آن ديگري نبود. بيا در بر ياران به هم رسيده ببنديم. اين‌طور توتك نه تنها قاصدي از ياد نمي‌برد و بار امانت بر كوه كجا ول نمي‌كند، بلكه خودش را هم از ياد نمي‌برد:

ــ هر مولايي به شمس‌اش مي‌رسد و ماه همان‌طور مي‌ماند، خوابيده، پاي سايه‌اي كه بود. من غلام و تو شاه همواره. اما چه مي‌تواند كند خادمي كه متهم شده باشد؟ جز اين كه دو پر دارد دو پر هم قرض بگيرد و پر؟ هفت ملك جهان زير نگين‌ات، آن راتان سن شاه است و آن پادماواتي با هم و در كُنار هم. بيا ما هم خاكي بر سر خود كنيم مولا!

 

توتك محمدابن محمود

 

اولين توتك گرفتاري كه گير من افتاد توتك محمدابن محمود است. اين توتك را به دربار ابوطالب طغرل ابن ارسلان پادشاه سلجوقي عراق تحفه برده‌اند:

«گويند توتكي را بگرفتند. توتكي ديگر به سر قفس وي آمد. وي را گفت اگر به هندوستان روي ياران مرا بازپرس و بگو كه تدبير من چيست؟

آن توتك بپريد و توتكان را خبر كرد كه فلان توتك محبوس است مي‌گويد تدبير من چيست؟

آن توتكان همه به زير افتادند و بمردند. اين توتك كه اين را شنيد فرو افتاد و بمرد. خداوند قفس وي را مرده ديد. بيرون انداخت.»

 

توتك گرفتار آمده پي چاره مي‌گردد و چاره از جنس خودش مي‌طلبد. توتك دربار ابوطال ابن طغرل را با كمي اختلاف در عطار بازمي‌يبنيم و بعدتر در مولانا. اين‌جا سر و كله‌ي كسي پيدا مي‌شود كه پيش‌تر نبود. ديگر دليل راه فصل و وصل بازرگان است. توتك چشم اميد به او بسته است. راه رهايي در كف پر كفايت او نهاده شده است.

 

توتك مولا

 

بود بازرگان و او را توتي‌اي. در قفس محبوس زيبا توتي‌اي. چون كه بازرگان سفر را ساز كرد، سوي هندوستان شدن آغاز كرد

 

همه‌ي اهل بيت را از بانو تا غلام و كنيز جمع كرد و پرسيد مي‌خواهد از سفر چه برايشان بياورد؟ هر يكي مرادي خواست و او جمله را وعده داد تا نوبت به توتي رسيد:

«ــ چه‌خواهي ارمغان كه آرمت از خطه‌ي هندوستان؟

گفت توتي: آن‌جا چون ببيني توتيان، مشكلم را پيش آن‌‌ها كن بيان و بگو كه توتي‌اي كه خيلي مشتاق شماست و از قضاي آسمان در حبس ماست بر شما داده سلام: اين نمي‌شايد كه من در اشتياق جان دهم اين‌جا بميرم در فراق. اين روا باشد كه من در بند سخت گه شما بر سبزه گاهي بر درخت؟ اين‌چنين باشد وفاي دوستان؟»

 

بازرگان مي‌رود و پيام توتك را هم از ياد نمي‌برد تا به هندوستان مي‌رسد:

«چون كه تا اقصاي هندوستان رسيد در بيابان توتي چندي بديد. مركب استانيد و پس آواز داد. آن سلام و آن امانت باز داد. توتي‌اي زان توتيان لرزيد بس، اوفتاد و مرد و بگسست‌اش نفس.»

بازرگان ديد و بازگشت و داستان آن توتك را به توتك خود گفت:

«چون شنيد آن مرغ كه آن توتي چه كرد بس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد. خواجه چون ديدش فتاده همچنين، برجهيد و زد كُله را بر زمين. چون بدين رنگ و بدين حالش بديد خواجه برجست و گريبان را دريد: توتي من، مرغ زيركسار من، ترجمان فكرت و اسرار من، هرچه روزي داد و ناداد آيدم او از اول گفته تا ياد آيدم. بعد از آن‌اش از قفس بيرون فكند. توتي‌اك پريد تا شاخ بلند. توتي مرده چنان پرواز كرد كه آفتاب از چرخ تركي تاز كرد. خواجه حيران گشت اندر كار مرغ، بي خبر ناگه بديد اسرار مرغ:

دانه باشي مرغكانت برچنند. غنچه باشي كودكانت بركنند. دانه پنهان كن به كلي دام شو، غنچه پنهان كن گياه بام شو.»

 

توتك نجار ازل

 

«گويند در ايام گذشته در شهري بازرگاني بود و او با پسر وزير آن مملكت محبت داشت. وقتي آن بازرگان جايي به تجارت رفت. در وقت مراجعت گفت در اين اقليم لايق يادگار چه باشد كه بر پسر وزير توان برد؟

گفتند: در اين اقليم نجاري هست در كار تيشه نوح ثاني. او در سالي يك روز معين توتي‌اي مي‌تراشد از چوب كه همچون مردم سخن مي‌گويد.

بازرگان گفت: توتي حقيقي كه سخن گويد همان عجيب است چه خاصه توتي چوب! مرا هيچ يادگاري بهتر از اين نخواهد بود.

 

بازرگان يك سال آن‌جا توقف كرد تا آن توتي را به دست آورد. چون در شهر خود رسيد پسر وزير او را مهمان خواند. چون دوري چند شراب بگشت، نشاطي در باطن ايشان ظاهر شد. پسر وزير گفت: اي يار، از اين سفر براي ما چه تحفه آورده‌اي؟

بازرگان گفت: چيزي آورده‌ام كه گاهي كسي نياورده است و نخواهد آورد.

گفت: آن چيست؟

گفت: توتي‌اي از چوب آورده‌ام كه او سخن مي‌گويد.

گفت: بگو تا بيارند.

گفت: فردا.

اتفاقا زن آن بازرگان بدان پسر وزير عاشق بود. پسر وزير از محل برخاست و كسي بر آن زن فرستاد كه: شنيده‌ام شوي تو توتي‌اي از چوب آورده است كه سخن مي‌گويد و بازرگان در مجلس شراب مشغول است. يك ساعتي توتي بر من فرست تا تماشا كنم و در ساعت بازفرستم.

زن آن توتي فرستاد. پسر وزير چون توتي را ديد، در حال نجاري چابك‌دست بخواند و گفت: بايد في‌الحال توتي‌اي هم بدين مانند بتراشي. نجار مثل آن بتراشيد. پسر وزير توتي تراشيده‌ي خود بر آن زن فرستاد و اين سر با زن خود بگشاد و خود به مجلس شراب رفت و با بازرگان آغاز كرد كه: مرا اين سخن باور نمي‌كند كه توتي چوبي سخن گويد و اين محال است.

بازرگان گفت: من يك سال رنج غربت كشيده‌ام و اين را به دست آورده‌ام. البته چنين است.

پسر وزير گفت: گرو مي‌بندم.

ــ و در آن زمان رسم گرو بود كه هرچه در تصرف آن كس بود از زن و فرزند و دفينه و خزينه و غلام و كنيز همه در ميان بودي. ــ

گرو بستند.

بازرگان گفت: من بامداد توتي را به مجلس مي‌آورم و دار و ندار را مي‌برم. اگر سخن نگفت دار و ندار من ببر.

 

بازرگان بعد از فراغ مجلس به خانه رفت و اول بر توتي شتافت و گفت: اي توتي، من به وثوق تو اين‌چنين گروي نازك بسته‌ام. مي‌بايد كه بامداد به زبان فصيح و بيان مليح هرچه كه پرسند پاسخ دهي و خاموشي به خود را ندهي.

بازرگان هرچند مثال اين كلمات مي‌گفت توتي هيچ جواب نگفت. قلقي در باطن بازرگان راه يافت، فرياد برآورد و جامه بدريد و خاك بر سر كرد و گفت: من به اعتماد اين چوب پاره گرو بستم. بامداد آن‌چه در تصرف من است از تصرف من بيرون خواهد شد و خواجه‌ي خانه ديگري خواهد شد. اين چه سهو عظيم بود كه من كردم و اين چه گرو نازك بود كه بستم و خود را در تهلكه انداختم؟ مگر فروشنده ساحر بود و ثمني عالي از من بربود و پاره‌اي چوب را گويا نمود و بر كفم نهاد. كاري بي‌انديشه رفت و الزامي بي تجربه افتاد:

نخشبي تجربه نكوچيز است / تجربه مغز دان و گيتي پوست. اعتقاد خلاصه در همه‌چيز امتحان كن كه تجربه تا كجاش نكوست.

 

بازرگان مأيوش و منكوس توتي را برداشت و بر راهبي كه در آن شهر به اعتماد و اعتقاد وثوقي داشت برد و گفت نظري در حال اين توتي كن. باشد كه او نفسي با خود آيد و از سخن تو در سخن شود. و راهب ابليسي بود در رداي مرقع. مردي بس چالاك و داهي و دوربين. چون قصه‌ي توتي و پسر وزير تمام شنيد در ساعت از سر او مطلع شد و دانست كه حال چيست. گفت اين توتي امشب بر من بگذار، باشد كه از سعي ما در سخن آيد و از سر وقت ما به سر وقت خود شود. اما چون به سخن آيد و تو گروي باز بري مرا چه مي‌دهي؟

گفت: هرچه برم به تو دهم و مرا همين اسباب خود كه در دست مانده است كافي است.

گفت: حاجت همه نيست. زن او مرا بدهي؟

گفت: بدهم. مرا اين ساعت غم زن خود افتاده است، از سر زن بيگانه توان گذشت. بازرگان توتي را بر راهب گذاشت.

 

اتفاقا زن پسر وزير بر راهب عاشق بود. راهب كسي بر زن بفرستاد كه شوي تو امروز توتي‌اي از چوب حاصل كرد. مي‌بايد كه يك ساعت بر من بفرستي تا بينم و في‌الحال بازفرستم. زن توتي بر راهب فرستاد. راهب توتي گويا بستد و توتي پسر وزير باز فرستاد.

آري، كي كرد كه نيافت؟ نخشبي هرچه با خلق مي‌كند امروز مي‌رسد از زمانه دست به دست.

 

چون راهب گرم‌روي از سر صومعه‌ي خضر سر بركرد، بازرگان با هزار تشويش در صومعه‌ي راهب آمد و بوسه بر سجاده داد و گفت: حال چيست؟

گفت: توتي تو از بركت سخن ما به سخن آمد و جواب گفت.

بازرگان پيش توتي رفت و او را سلام داد. توتي جواب گفت و صد مرحبا بكرد. بازرگان في‌الحال توتي را در آستين نهاد و راه خانه‌ي پسر وزير گرفت و گفت اول به آن‌جا روم مادام كه سخن مي‌گويد. اگر به خانه برم مبادا كه دوباره خاموش شود و رنج من ضايع گردد و مرا در خونابه‌ي دوشينه افكند.

 

چون در مجلس پسر وزير رفت پسر وزير جماهير و مشاهير شهر را بخواند و به اعتماد توتي در خانه عقد گرو باز از سر راه تازه گردانيد.

بازرگان توتي از آستين بيرون كشيد و گفت هرچه خواهيد از او بپرسيد. توتي مدحي شگفت از وزيرزاده كرد و هر پرسشي را دو پاسخ گفت. پسر وزير با خود گفت اين توتي باري همان است كه من فرستاده‌ام. مگر در خانه‌ي بازرگان چنين خاصيت است كه هرچه آن‌جا رود گويا مي‌شود. درون خانه‌ي خود رفت و هرچند كوشيد كه توتي چيزي به او بگويد اصلا نگفت و اين قصه‌ي عجيب هيچ معلوم نشد: من حفر بئرالاخيه فقد و قع فيه! خائف و خاسر بيرون آمد و هرچه در تصرفش بود به تصرف بازرگان بازگذاشت. بازرگان هم از آن راه به صومعه رفت و زن وزيرزاده به راهب داد.

 

بازرگان چون به خانه آمد توتي را گفت چه بود كه قفل سكوت بر چك دهان نهادي چنان كه از اين انديشه نزديك بود روح از سينه‌ي من بيرون شود؟

توتي قصه تمام باز گفت و گفت من آن توتي‌ام كه سخن مي‌گويم. ديروز توتي پسر وزير بود كه از چوب تراشيده به آن‌جا فرستادند. چون بازرگان از اين سر مطلع شد انگشت حيرت به دندان تعجب گرفت و في‌الفور بر وزيرزاده رفت و احوال باز نمود و گفت: اي بي‌انصاف، هرچه گفتي همان شنودي و هرچه كشتي همان درودي. پسر وزير چون بر آن حال واقف شد حيرتي در باطنش متمكن شد: اين چه حادثه‌ي بديع بود كه زاد و اين چه واقعه‌ي شنيع بود كه افتاد؟

پس از آن هردو كس بر راهب رفتند. راهب هم از ظاهر پاك و باطن ناپاك خود شرمنده شد.

پس هرسه آمدند اين هردو زن را كه ماده‌ي اين فساد شده بودند بر سر بازار شهر سنگسار كردند و ايشان هرسه بيش گرد زنان نگشتند و مردوار بزيستند. خداوند همه را قوت دهد كه دل از اين طايفه‌ي بي‌وقا بردارند:

نخشبي صحبت زنان تبه است!»

 

 

توتك بانويي

 

در آخرين ردهايي كه به دست داده مي‌شود توتك از بازرگان به بقال كري رسيد و بعدتر سر از دكه‌ي يك عرق‌فروش درآورد. يافتن اصل داستان بر من ميسر نشد. يعني ممكن است من نه خوانده باشم، نه شنيده باشم، نه ديده باشم؟ از خودم هم كه درنمي‌آورم.

باري، توتكي بود و بازرگاني. وقتي بازرگان قصد سفر مي‌كند توتك پس از التماس دعا به بازرگان مي‌گويد تو كه در راه هند در راه رفت و آمدي من را هم به ياد داشته باش و داستان من پيش توتك‌هاي رهاي آن سامان ببر. بازرگان قول مي‌دهد كه در فكر توتك باشد و از او مي‌خواهد كه در مدت نبودش خانه را بپايد و مراقب بانويي باشد.

بازرگان رفت سفر و برگشت و پيش از همه از توتك خواست شرح كند كه در غيابش بانويي چه كرده است. توتك خبر مي‌دهد كه همين كه تو از اين در بيرون رفتي بانويي جوان همسايه را از در ديگر به خانه درآورد و به بستر برد...

خون در چشم بازرگان مي‌دود و جهان به نظرش تيره و تار مي‌شود. حالا زن چه مي‌كند درست به يادم نمانده است. بازرگان مي‌پذيرد كه تا صبح صبر كند، شب خودش پاس بدهد و فردا باز از توتك وضع حال بپرسد.

بازرگان به توتك مي‌گويد تا صبح مهمان كسي است و در خانه نيست و مي‌خواهد كه توتك حواس‌اش به بانويي باشد. بعد هم چون بازرگان تازه از سفر بازگشته بزرگان شهر براي خوش‌آمدگويي مي‌آيند. بانويي فكر مي‌كند نكند همين حالا كه مهمان‌ها بيايند توتك شكرفشاني‌اش بگيرد. قفس توتك را برمي‌دارد و در دهليزي كه زير محل رفت و آمد مهمان‌ها بود جا مي‌دهد و فرشي هم بر سرش مي‌كشد. خيلي زود براي توتك شب مي‌شود و قطره قطره آب بر سر قفس مي‌چكد و شب به نيمه نرسيده جويك آبي كه از بالاي دهليز مي‌گذشت باز مي‌شود و شرشر مي‌ريزد سر قفس توتك و اين در ميان گرومب گرومب صداي پاهايي است كه به ديدار بازرگان مي‌آيند و مي‌روند. گويا آن شب هواي خوبي بوده است. بانويي و بازرگان پس از رد و پد كردن مهمان‌ها شبي را طي مي‌كنند و تا سر درآوردن آفتاب در باغ مي‌نشينند و بعد توتك را حاضر مي‌كنند. بازرگان وانمود مي‌كند كه تازه از سفر شبانه به خانه آمده است. مي‌پرسد: آن فاسق شب پيشين هم آمد يا نه؟

توتك مي‌گويد: دوش اين‌جا باران نبود كه! سيلاب. مگر مي‌شد از خانه در شد؟ تا صبح باران بود و گرومب گرومب آسمان. كسي نه به خانه آمد، نه شد.

بعد از اين ماجرا است كه زن بازرگان قفس را بلند مي‌كند و پرتش مي‌كند به كوچه و بازرگان هم اعتراضي نمي‌كند. از اين‌جا به بعد توتك مي‌افتد به دست بقال كري كه اذان گوي محله است و زن هم ندارد. اين‌جا است كه توتك چشمه‌ي ديگري رو مي‌كند.

 

توتك بقال كُنيوي

 

چه شد كه آن پرنده‌ي پاك گرفتار اين چنين خوار شد كه به امر بردن پچ‌پچ زن بازرگان و مرد همسايه بنشيند؟ در داستان‌هاي زيادي توتك پيدا مي‌شود در حال شرح دادن حال بانو در زماني كه خواجه سفر رفته بود و چنان در نقش پاسباني گم مي‌شود كه بال و قفس را از ياد مي‌برد. توتك پيش خواجه ديگر قربي نداشت. پيش خودش هم شايد:

ــ اي بلندنظر شاه‌باز سدره‌نشين بنگر نشيمن‌ات كجاست!

ديگر هيچ نعره‌اي توتك را به خود نياورد. پاك خانگي شده بود. جزيي از حرم. همراه با برده‌هاي اخته هماغوشي خواجه‌ها را تماشا مي‌كرد و پاي منبر روضه‌خوان‌هاي كوري مي‌نشست كه از روشنايي خيره‌كننده‌ي بهشت حرف‌هاي نگفته مي‌زدند. بقال زن نداشت. ديگر فن چغلي زياد به كار نمي‌آمد. بقال احتياط را از دست نمي‌دهد. توتك را از قفس درمي‌آورد، بالش را چندان مي‌چيند كه توتك بتواند فوقش از دم دكان به ته‌اش بپرد. توتك نگهبان دكان شده بود در وقت نبود بقال و در گاه بودش پادويي بازار مي‌كرد:

«بود بقالي و او را توتي‌اي. خوش‌نوايي، سبز و گويا توتي‌اي. بر دكان بودي نگهبان دكان. نكته گفتي با همه سوداگران...»

روزي به هر دليل در ضمن همين در افشاندن و نطق‌كردن‌ها وقتي پريد كه از اين سو به آن سوي دكان برود و چيزي را پنهان يا آشكاراي مشتري كند پر بالش خورد به شيشه‌ي روغن و روغن را ريخت:

«از سوي خانه بيامد خواجه‌اش. بر دكان بنشست فارغ، خواجه‌وش. ديد پر روغن دكان و جامه چرب...»

آن‌قدر توي كله توتي مي‌زند تا توتي پاك كچل مي‌شود و براي مدتي از نطق مي‌افتد:

«روزك چندي سخن كوتاه كرد. مرد بقال از ندامت آه كرد: دست من بشكسته بودي آن زمان كه زدم من بر سر آن خوش زبان... بعد سه روز و سه شب حيران و زار بر دكان بنشسته بود نوميدوار. مي‌نمود آن مرغ را هرگون شگفت و از تعجب لب به دندان مي‌گرفت. دم به دم مي‌گفت از هردر سخن تا كه باشد كه آيد او اندر سخن. ناگهاني جولقي‌اي سربرهنه مي‌گذشت. با سر بي مو چو پشت طاس و تشت. توتي اندر گفت آمد در زمان. بانگ بر درويش زد كه: هي، فلان! از چه‌اي كل؟ با كلان آميختي. تو مگر از شيشه روغن ريختي؟»

 

مضحكه‌ي توتك هنوز تمام نشده است.

 

توتك داش

 

گرچه كار توتك به خبرچيني و لحاف‌بري براي بازرگان و هركس و ناكسي كشيده مي‌شود اما توتك جلوه‌اي از چيزي گم شده را همواره با خود كشيده است. شايد همين رنگ سبزش. سبز در چشم مردمان كويري. اما پيش از اين‌ها نام داستان هدايت: داش آكل و نخستين پرسش داش آكَل يا داش آكُل؟

 

داش: به معناي برادر بزرگ از واژه‌ي تركي داداش مي‌آيد. داش در روندي كه آمده است به معناي لوطي يا پاسدار ناموس محله مي‌رسد.

آ: مخفف آقا است. آسيد اسماعيل. و هم آن حي اولين.

مشكل بر سر آخرين جزء است: كل

كل: به ضم ك. كُل: نام حق است و تقدس به اعتبار حضرت واحديت الهيه كه جامع مجموع اسما است: نام يكي است اگر يكي صد نهي اي عزيز من / صد نشود حقيقتش يك بود او به صد نام.

كُل: كوتاه، كند.

كل: به فتح ك. معناي كچل مي‌دهد. با كل‌ها آميختن. كل قوچ نر است و در اساس نر هر گله.

كل: كربلايي است. كل اسماعيل يه پارچه‌اي مي‌خوام كه هم كفنم باشه و هم رخت تنم.

داش آكل: داداش آقا كربلايي هنوز نام خاص نيست.

 

داش داستان هدايت صاحب توتكي مي‌شود. توتك پس از مدتي دست به دست شدن ميان بازرگان و بقال‌ها به قهوه‌خانه رسيد. بعد كارش به دكه‌ي عرق فروشي رسيد و از آن‌جا به داش آكل مي‌رسد.

 

«همه‌ي مردم شيراز مي‌دانستند كه داش آكل و كاكارستم سايه‌ي هم را با تير مي‌زنند. داش آكل را همه‌ي مردم شيراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه سر دزك را قروق مي‌كرد كاري به كار زن‌ها و بچه‌ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار مي‌كرد و اگر اجل برگشته‌اي با زني شوخي مي‌كرد يا به كسي زور مي‌گفت ديگر از دست داش آكل جان به سلامت در نمي‌برد. اغلب ديده مي‌شد كه داش آكل از مردم دستگيري مي‌كرد و اگر دنگش مي‌گرفت بار مردم را به خانه مي‌برد.»

 

آن توتكي كه در دست محمدابن محمود در سه جمله مي‌رفت از هند خبر مي‌گرفت و مي‌آمد در داستان‌هاي بعدي جايش را به خواجه‌ي حرم بازرگان داد و از او به بقال رسيد تا بعدتر كي برسد به حاشيه‌ي بازار و بعدتر به قهوه‌چي پرتي برسد كه عرق هم مي‌فروشد. از همو به داش آكل مي‌رسد. داش آكل تازه با توتك اخت شده است كه مي‌داند حاج صمد كه ملك و تجارت داشت مرده است و داش را وكيل خودش كرده است. قيم بچه‌هايش. داش مي‌رود خانه‌ي حاجي كه خود را نشان دهد:

 

«از لاي پرده دختري با چهره‌ي برافروخته و چشم‌هاي گيرنده‌ي سياه ديد. ولي آن دختر مثل اين كه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت.

او سر را پايين انداخت و سرخ شد.

اين دختر مرجان بود. دختر حاجي صمد. آمده بود داش سرشناس شهر و قيم خودشان را ببيند.»

 

چشم‌هاي سياه گيرنده كار داش را ساخته بود كه كاكارستم رقيب معتاد و گر داش شاخ و شانه كشيد و پيغامش را به گوش داش رساندند:

«تا حالا دو شب است كاكارستم چشم به راه شماست.»

 

در شرح كركري‌هاي كاكارستم چهره‌ي داش آشكارتر مي‌شود:

«اين مسئوليت بيش از هرچيز او را در فشار گذاشته بود. كسي كه توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي‌گري مقداري دارايي خودش را آتش زده بود هر روز صبح بلند كه مي‌شد به فكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر كند. ديگر از شبگردي و قرق چارسو هم كناره گرفت. شب‌ها از زور پريشاني عرق مي‌نوشيد و براي سرگرمي خودش يك توتي خريده بود. جلو قفس مي‌نشست و با توتي درد دل مي‌كرد: مرجان... مرجان...

اگر داش خواستگاري مرجان را مي‌كرد البته مادرش مرجان را به روي دست به او مي‌داد. ولي از طرف ديگر او نمي‌خواست پايبند زن و بچه بشود. مي‌خواست آزاد باشد. همان طوري كه بارآمده بود. به علاوه پيش خودش گمان مي‌كرد هرگاه دختري كه به او سپرده شده به زني بگيرد نمك به حرامي خواهد بود. از همه بدتر هرشب صورت خودش را در آينه نگاه مي‌كرد. جاي جوش خورده‌ي زخم قمه و...

ــ مرجان... مرجان... تو مرا كشتي...

 

ولي نصف شب، آن وقتي كه شهر شيراز با كوچه‌هاي پرپيچ و خم، باغ‌هاي دلگشا و شراب‌هاي ارغواني‌اش به خواب مي‌رفت، آن وقتي كه ستاره‌ها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون به هم چشمك مي‌زدند، آن وقت مرجان با گونه‌هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس مي‌كشيد... و گزارش روزانه از جلو چشمش مي‌گذشت.»

 

مرجان با گونه‌هاي گلگونه در خيال داش غلت مي‌زند تا اين كه «آن‌چه كه نبايد بشود شد و پيش‌آمد مهم روي داد: براي مرجان شوهر پيدا شد... و داش... با نهايت خونسردي مشغول تهيه‌ي جهاز شد» و در تنهايي عرق خورد و مرجان را خواند: دلم ديوانه شد اي عاقلان آريد زنجيري، كه نبود چاره‌ي ديوانه جز زنجير تدبيري.

 

داش آكل كاكا رستم را در تاريكي ديد و شناخت ولي دير. فردا خبر زخمي شدن داش مي‌پيچد. وقتي كه پسر حاجي صمد به عيادت داش آكل مي‌رود داش پيش از مرگ توتي‌اش را به او مي‌سپارد و او توتي را به خانه مي‌برد و توتك در خانه‌ي حاجي صمد به همنشيني با مرجان مي‌رسد:

«مرجان قفس توتي را گذاشته بود و به رنگ آميزي پر و بال، نوك برگشته و چشم‌هاي گرد و بي‌حالت توتي خيره شده بود. ناگاه توتي با لحن داشي، با لحن خراشيده‌اي گفت: مرجان... مرجان... تو مرا كشتي... به كي بكويم... مرجان... عشق تو مرا كشت...»

 

حالا ديگر توتك پيامش را گذاشته بود بايد مي‌رفت پي كار خودش. اما او كه خود امري در اين دنيا نداشت. اگر داشت به ياد نمي‌آورد. كم‌كم ملكه‌ي ذهنش شد كه براي اين آمده بود كه همين كار را بكند. پيغام‌هاي سري در و همسايه‌ها را به هم مي‌رساند و رموز بسته را باز مي‌كرد. آن‌ها كه فكر مي‌كردند پي كار بزرگ‌تري آمده‌اند اداي ققنوس در مي‌آورند. همه در حال غلاف‌اندازي و تازه شدن. هركس استخوان‌هاي دو بالش را گرفته زير ماتحتش و هي استخوان‌ها را به هم مي‌ماليد. آسمان سياه بود و با آن‌همه علامات انقلاب يك جرقه‌ي حسابي به پف پر هيچ پرنده‌اي نيفتاد تا برق رحماني ترقيد و...

ــ كباب قناري بر آتش ياس

 

بي‌ادبي به ساحت ياس و قناري نيست. حساب كن كه فيلي نگوزيده باشد به چند هزاره، در خانه‌اي بي‌در، بي‌پنجره، مرشد درآمد و در آن بلوا گفت: آمده‌ايم آدم درست كنيم. پيش بياييد يكي يكي.

 

* پاره‌اي از «سرود سر سبز» انتشارات خاوران 1999