نسخه ی چاپی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

 

 

پشت پرده‌ي قلمكار

 

 

«عروسک پشت پرده» عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت است که می‌توان در میان آن رد اثیر را گرفت و به بُن‌مایه‌ی داستان مدرن فارسی رسید. در این داستان «مهرداد» را پی می زنم در «لیسه‌ی لوهاور پاریس»:

 

«قیافه‌ی او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشم‌های گرد و بی‌حالت، مژه‌های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت... زندگی منظم و چاپی مدرسه، خوراک چاپی، درس چاپی... در میان دیوارهای بلند و دودزده‌ی مدرسه و شاگردانی که افکارش با آن‌ها جور نمی‌آمد، زبانی که درست نمی‌فهمید، اخلاق و عاداتی که با آن آشنایی نداشت.»

 

مهرداد را از تهران فرستاده‌اند فرانسه برای تحصیل. با خاطره‌هایی نه چندان خوش از وطن. دوران تبعید ــ تحصیل‌اش را می‌گذراند. با این توشه‌ی راه:

 

«تنها یادگار عشقی مهرداد منحصر می‌شد به روزی که از تهران حرکت کرد و درخشنده با چشم‌های اشک‌آلود به مشایعت او آمده بود.»

 

«درخشنده» دختر عموی مهرداد است. پیش از سفر، درخشنده را به عقد مهرداد درآورده‌آند تا به فرنگ که رسید به بی‌راهه کشیده نشود. اما:

 

«تا زمانی که کشتی کراسین از پهلوی جدا شد و آب دریا را شکافت و ساحل سبز و نمناک ایران آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز به یاد درخشنده بود. چند ماه اول فرنگ هم اغلب او را به یاد می‌آورد، ولی کم‌کم درخشنده را فراموش کرد.»

 

هرچه هم درخشنده باشی پیش درخشش عروس شهر فرنگ کوری بیش نیستی. درخشش تازه دل از ملحد و مؤمن می‌برد. گیرم یکی زود، یکی کمی دیر، آن دیگری دیرتر. دل از مهرداد هم البته می‌برد. چندی از ورود مهرداد به پاریس نگذشته است که دل به دریا می‌زند و به تماشای شهر می‌رود. تماشا می‌کند. ریز ریز، چندان که در سلیقه و حوصله‌ی زمان و زمانه است. از چاردیواری مدرسه می‌زند بیرون با این وعده‌ها به دل خود:

 

«کی می‌داند چند دختر هم عاشق دلخسته‌ی چشم و ابروی سیاه او بشوند. همین‌طور که با تفنن می‌گذشت پشت شیشه‌ی مغازه‌ی بزرگی ایستاد و نگاه کرد. چشمش افتاد به مجسمه‌ی زنی با موی بور که سرش را کج گرفته بود و لبخند می‌زد. مژه‌های بلند، چشم‌های درشت، گلوی سفید داشت و یک دستش را به کمرش زده بود. لباس مغزپسته‌ای او زیر پرتو کبودرنگ نورافکن این مجسمه را به طرز غریبی در نظر او جلوه داد. به طوری که بی‌اختیار ایستاد. خشکش زد. مات و مبهوت در بحر آن مجسمه فرو رفت.»

 

به این ترتیب مهرداد کشف می‌کند که آن کس که در جامه‌ی سبز مغزپسته‌ای نشسته است چیز دیگری است و او را به خانه‌ی خوش قدیم می‌برد: و حورالعین. کمثل اللؤلؤ المکنون... مهرداد بیش از این در این باغ زیسته است. به این سادگی از یاد نمی‌برد. حتا اگر صدبار قرآن زیر پا بگذارد و نسک پاره کند:

 

«مجسمه نبود. فرشته‌ای بود که به او لبخند می‌زد. چشم‌های کبود تیره، لبخند نجیب دل‌ربا، اندام باریک و ظریف و متناسب. فوق مظهر عشق و فکر و زیبایی بود.»

 

در شرح و اوصافی که مهرداد از این نگار بازیافته می‌دهد ذره‌ای گرما و جان نیست. او فرشته است. اثیر؛ با چشم‌های کبود تیره و جامه‌ی سبز. چه شد؟ چه اتفاق افتاد که آن‌چه که قرار بود لباس کهنه را به یاد رهگذرها بیاورد در چشم مهرداد نشست و نقش نگار را آشکار کرد؟ چه‌گونه شد که این عروسک که باید فرق بین نو و نوتر را بیان کند و جامه‌ی کهنه را به یاد رهگذرها بیندازد در چشم مهرداد شد جامه و جان؟ آن نقش لایزال بازیافته می‌شود، آن گم شده که رفته بود دوباره هویدا می‌شود به جایی. دیگر سفر به سوی کوه قاف نیست. عادت و عبادت همان که بود می‌ماند. سویه عوض می‌کند.

مهرداد امتیازهای این فرشته را بر درخشنده برای خودش برمی‌شمارد: نجابت، ظرافت... و مشتی صفت‌های پوک از این دست: «فوق مظهر عشق و فکر و زیبایی.»

 

«به علاوه، این دختر با او حرف نمی‌زد. مجبور نبود با او به حیله و دروغ اظهار عشق و علاقه کند. مجبور نبود برایش دوندگی کند، حسادت بورزد. همیشه خاموش، همیشه به یک حالت قشنگ. منتهای فکر و آمال او را مجسم می‌کرد... همیشه راضی. همیشه خندان... ولی از همه مهم‌تر این بود حرف نمی‌زد، اظهار عقیده نمی‌کرد.»

 

به مرور هرگونه وجه خاکی و زمینی از قامت نگار رنده می‌شود تا سرانجام هیچ نشانی از تن، از زنده، از زن در او باقی نماند. هیچ نشانی. مگر نقشی که از «او» در خیال مهرداد نشسته است. چهره‌ی صنم این‌بار نه در سفری مینوی، نه در پی شکافته شدن ناگهانی محراب بلکه در کوچه‌ی «سن ژاک» پاریس آشکار می‌شود تا روزی در معبدی کوچک، در عبادتگاهی خصوصی و پرت در آن سر دنیا سر آشکار کند، راز بگشاید.

 

مهرداد در پاریس پی گم کرده‌ی خود می‌گردد. پی چیزی است که پشت سر نهاده است. کم‌کم هم نه، خیلی زود، در یک نگاه گم شده‌اش را در مجسمه بازمی‌یابد. موجودی که زمان از کنارش می‌گذرد، زمان بر آن اثر نمی‌کند و زمینی نیست. این هم بازگفتنی است که: «انسان مذهبی از زندگی در زمان حال تاریخی گریزان است. او در پی دوباره به دست زمان مقدس است که از یک دیدگاه همان ابدیت است.» این انسان بر رونده عاشق نمی‌شود. اگر بر رونده نگاهی بیندازد نگاهی از بالا است و برای یادآوری این که: دیدی که گذشت و رفت؟ به این گونه که آن‌چه می‌ماند از این جهان همان حسرت است. اما این آن نگاهی نیست که تیز بنگرش که گذشت. این البته تناقضی می‌شود در بنای هستی امروزه‌ی من. آن که می‌داند جهان رونده است خود را بند می‌کند یا بهتر که گفته شود بند می‌شود به کوه‌پایه‌ای و بزی و این سرشت بی‌تاب و بی‌قرار در جهان امروزه در پی چیزی از قرار مطلق است. مگر بُن‌چاق شعر و داستان امروزه‌ی ما نیما و هدایت نیستند؟ یکی بر گوش مرده‌ها افسانه‌ی روندگی می‌خواند و خود نمی‌رود تا رونده برود و او حسرت کهن را پیش بکشد: دیدی که رفت؟ این بی‌قرار با چشم‌های درشتی که تا به آن روز کسی ندیده است از کنار این‌همه رونده می‌گذرد تا به آن نارونده، به آن اثیر برسد. چیزی اگر از این دو برآید و در خاک راه بیفتد شاید داستان مهرداد را به روال دیگری بیندازد. وقتی هم و غم بر جست‌جوی زوال‌ناپذیر گذاشته شود عینک هم کاری نمی‌کند:

 

«صورتی که هیچ‌وقت چین نمی‌خورد، متغیر نمی‌شود، شکمش بالا نمی‌آید، از ترکیب نمی‌افتد. آیا ممکن بود او را به دست بیاورد، ببوید، بلیسد...؟ نه. هیچ‌کدام از زن‌هایی که تا کنون دیده بود به پای این مجسمه نمی‌رسیدند. آیا ممکن بود به پای آن برسند؟ لبخند و حالت چشم او به طرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیرطبیعی به نظر او جان داده بود... هرچند در صورت او روی‌هم‌رفته بی‌شباهت و به حالت‌های مخصوص صورت درخشنده نبود... درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود. در صورتی‌که لبخند این مجسمه تولید شادی می‌کرد و هزار جور احساس برای مهرداد برمی‌انگیخت... مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد نمی‌شد.»

 

رؤیای تغییرناپذیری و خواست شگفت سنگیدن است که مهرداد را عاشق می‌نمایاند نه تن، نه رونده، نه زن. گاهی اگر به زمین نگاه شود غرض اشارتی است به آن افسونگر همیشه پایا. او عاشق سنگ است. اما سنگی در نقش خیال که آشکار نمی‌کند سنگ است. سنگ هم در آغاز سنگ نبود و تا ابد سنگ نخواهد ماند. می‌گردد. از آن روی که در جهان است و جهان گردنده است؛ جهانی که می‌گردد و گِرد می‌کند تا گَرده. چیزهای پایا فقط مال عالم بالا است، نه باد کویری، نه باران. جای نقش پایا روی زمین نیست. این‌جا هرکه و هرچه آمده است شده است یا می‌شود و در همین آمد و شدها است که جهان هست می‌شود و ما هستی می‌یابیم. در همین رابطه‌ها است، در همین تن زدن و تنه‌خوردن‌های هر روزه. مهرداد در ته دل صوفیکی است، درویشی است فقیر. او جهان را تنها برای خود می‌خواهد. می‌خواهد هیچ بر جهان نماند جز او و نگار نشسته در حجله‌ی خیال. تا بنشیند و بنشینند و تا ابد سیل و سیر هم کنند:

 

«او از آدم زنده، که حرف بزند، که تنش گرم باشد، که موافق یا مخالف او رفتار کند، که حسادتش را تحریک کند می‌ترسید. واهمه داشت.»

 

«این مجسمه برای او چراغی بود که سرتاسر زندگی او را روشن می‌کرد. می‌ترسید که مبادا کسی پیش‌دستی کند و آن را ببرد.»

 

این مجسمه که از قضا خود ابزار نمایش مد است و از شدت تغییر ثابت به نظر می‌رسد سفینه‌ای می‌شود تا مهرداد را به گم‌شده‌اش برساند. به گم‌کرده‌اش. پیش از تکان نخستین، به بود پیش از بود. به نوعی می‌شود گفت این مجسمه‌ی پشت شیشه‌ی فروشگاهی در پاریس دلیل مهرداد می‌شود به سوی قله‌ی قاف قدیمی. حالا دیگر دلیل پیری با آن‌همه اوصاف کهنه نیست که. آن را مهرداد پیش‌تر آزموده است. دلیل امروزه از جنم دیگری است.

 

وقتی مهرداد مشغول ردیف کردن اوصاف نگار بازیافته و برشمردن برتری این نگار بر رخشنده است او راها می‌کنم و گیرش می‌آورم در جای دیگری. پیش از آن که پای مهرداد به فرنگ باز شود. فریدون را پیش می‌کشم در شب‌های ورامین:

 

 

شب‌های ورامین

 

« از لای برگ‌های پاپیتال فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در می‌رفت روشن کرده بود. آب حوض تکان نمی‌خورد. درخت‌های تیره‌فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملایم و نمناک بهار به‌هم پیچیده، خاموش و فرمانبردار... کمی دورتر در ایوان، سه نفر دور میز نشسته بودند. یک مرد جوان، یک زن جوان و یک دختر هیجده ساله.»

 

مرد جوان فریدون است. زن جوان فرنگیس است، زن فریدون. دختر جوان گلناز است، خواهرخوانده‌ی فرنگیس. جای خالی ظاهرا باید به مهرداد برسد.

فرنگیس تار در دست دارد و مشکی (سگ‌شان) زیر میز خوابیده است. آهنگ همایون از تار توی دست فرنگیس بلند است.

می‌دانیم که هما پرنده‌ی بخت‌بَر است، همان همای فره‌آور. خبر گشایش می‌آورد. گاهی و بیشتر هما، همان همایون است: دولت از مرغ همایون طلب و سایه‌ی او، زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود.

 

«مانند صدای ساز جغدی روی شاخه‌ی درخت ناله می‌کشید... اگرچه او [فریدون] از سازهای معمولی به زودی خسته و کسل می‌شد، ولی این آهنگ او را با وجود این که صدها مرتبه شنیده بود از روی میل گوش می‌کرد. گلناز با چشم‌های خمار و خواب‌آلود نگاه حسرت‌آمیزی به دست و پنجه‌ی استاد خود می‌کرد... چون فریدون عقیده نداشت که گلناز ساز بزند، فرنگیس پنهانی به او مشق تار می‌داد.»

 

در این همایون مکرر چه می‌گذرد که حوصله‌ی فریدون را تازه می‌کند؟ چه‌گونه آهنگی است این که فریدون و راوی و مهرداد را به یک گونه سحر می‌کند؟ و چرا گلناز از آموختن آن منع می‌شود؟

فرنگیس نامی زنانه است که همچون مهرداد و فریدون راه به تاریخ دور می‌برد. به عالم اسطوره‌های قدیم. از میان این نام‌ها تنها گلناز است که در حال و هوای هر روزه و امروزه نفس می‌کشد، دم می‌زند و با رفت و آمدهایش نفس اماره را می‌جنباند. تنها جنبه‌ی زنده بودن فرنگیس درد کشیدن است و نغمه‌ی همایون مکرر که در دور زمزمه می‌رود تا به مروز در آب زمزم گم شود و اثیر خالص شود. تا نه بتواند حرف بزند، نه تنش گرم باشد، نه صورتش تغییر کند. کمی بیشتر با فریدون آشنا شویم:

 

«دو سال می‌گذشت که فریدون از سویس بازگشته و در املاک موروثی زندگی روستایی پیش کرده بود... خانه‌ی آن‌ها عبارت بود از دو ساختمان. یکی قدیمی و دیگری کوشک دو مرتبه‌ی زیبایی که فریدون ساخته بود و فرنگیس آن را تزیین کرده بود.»

 

زندگی آرامی دارند. کوشک دومرتبه‌ی زیبای نو که فریدون ساخته است و فرنگیس و فریدون در آن زندگی می‌کنند، که جایگاه فریدون و فرنگیس و مشکی است و ساکنان خانه‌ی قدیمی نسترن‌باجی و نوکر و باغبان‌اند.

باغی میان این دو خانه است و در میان آن حوضی است. فریدون در میان هردو خانه در رفت و آمد است. حوض پر است و او در میان این دو خانه در آمد و شد تا این که قلب فرنگیس بیمار می‌شود:

 

ــ «می‌خواهی‌بروم‌پی‌حکیم؟ این‌دکترها که چیزی بارشان نیست.»

ــ «هرچه خدا بخواهد همان می‌شود...»

ــ «چرا آن‌قدر حرف‌های املی می‌زنی؟...»

ــ «توهم که پاک فرنگی شدی و زیر همه‌چیز زدی.»

 

به هر جهت تحصیل در فرنگ به فریدون حالی کرده است که «این دکترها چیزی بارشان نیست.» باید رفت پی همان حکیم‌های خودی. بر فرنگیس شرح کرده و از خطر خرافات برایش داد سخن داده بود، حالا هم می‌گوید: «این دنیا را ول کرده‌ایم و افتاده‌ایم به فکرهای موهوم... این هم شد زندگی؟» اما در عمل بیش از همه خود فریدون گرفتار موهومات است. آن‌ها پس از بحثی کوتاه از جا بلند می‌شوند:

 

«فرنگیس بعد از جمع‌آوری روی میز به دنبال شوهرش از پله‌ها بالا رفت. نیم ساعت بعد چراغ‌ها خاموش شده بود و همه به خواب رفته بودند مگر جغدی که فاصله به فاصله ناله می‌کشید.»

 

چندی بعد فرنگیس می‌میرد. اما پیش از مرگش به فریدون هشدار می‌دهد که:

ــ «من می‌میرم اما آن دنیا هست... به تو ثابت می‌کنم.»

 

تنها گلناز است که مرگ فرنگیس جهانش را به پایان نرسانده است:

 

«همه‌ی اهل ده ماتم‌زده شدند ولی کسی که در این میان به حالش فرقی نکرد گلناز بود که با چشم‌های خمار و گیرنده‌اش همه را می‌پایید و خیلی که توی رودربایستی گیر می‌کرد دستمال کوچک ابریشیمی درمی‌آورد و جلو چشمش می‌گرفت.»

 

این جسارت خاکی بودن بر گلناز بخشیده نمی‌شود. نه راوی، نه مهرداد، نه فریدون. بر او نمی‌بخشند:

 

«فریدون دو هفته بهت‌زده بود... با چشم‌های رک‌زده‌اش چنان می‌نمود که چیزی را حس نمی‌کند و نمی‌بیند. در صورتی که هرچه در اطرافش می‌گذشت به خوبی می‌دید و پیوسته در شکنجه‌ی روانی بود... و کم‌کم حالتی مالیخولیایی به او دست داد.»

 

به چشم فریدون چه می‌آید؟ پیرامونش چه می‌گذرد که او را پیوسته شکنجه و آزار روانی می‌دهد؟ جز رفت و آمد و حضور زنده‌ی گلناز؟

بعد از مرگ فرنگیس، فریدون را به تهران می‌برند و در خانه‌ی ورامین تنها نسترن‌باجی کلفت خانه می‌ماند و گلناز. چندی بعد حال فریدون بهتر می‌شود و برمی‌گردد به خانه‌ی ورامین تا از زبان کلفت خانه بشنود که اوضاع خانه در چه حال است:

 

«آقا، شما که نبودید وقتی همه خوابیده‌اند صدای تار می‌آید. بلکه همزاد او است. آقا، انگاری که خود فرنگیس تار می‌زند... آقا، اول سگ‌مان مشکی مرد، گفتم قضا بالا بوده، بعد همان صدا... خانه جنی شده است. همه می‌گویند.»

 

و فریدون در هول برده می‌شود:

«شب‌ها تار می‌زنند. همان آهنگ همایون که فرنگیس می‌زد.

سگ‌مان مشکی مرد.

نوکر و باغبان ول کردند، گریختند رفتند.»

به دشواری نفس می‌کشد. باغ قالی که «عکس حضرت سلیمان روی آن بود پر شده بود از اژدها» و خرفستر و دیوهای خالدار و شلیته‌قرمزپوش. به ساعت نگاه می‌کند. عقربه‌ی ساعت روی دم مرگ فرنگیس قفل مانده است. زمان ایستاده است و بوی «عطر بنفشه‌ی فرنگیس» فضا را آکنده است:

«من می‌روم اما به تو ثابت می‌کنم که آن دنیا هست.»

«آیا روح هست؟ آیا روح ساز می‌زند؟»

 

کتاب احضار روح فرانسه‌اش را از گنجه درمی‌اورد و گرد از آن برمی‌گیرد تا سر از اسرار خانه و باغ ورامین درآورد. آن جهان، آن مردمان: «مردمان آن جهان، زندگی آن جهان» مشکل ذهن فریدون است، وقتی که از عمارت نو به سوی خانه‌ی کهنه می‌رود:

« اگر بنا بود مرده‌ها هم همان سستی‌ها، همان سرگرمی‌ها، همان شهوت‌ها و فکرهای زنده‌ها را داشته باشند، اگر آن‌ها هم باز دلنگ دلنگ تار بزنند، همان کثافتکاری روی زمین...»

 

با راهنمایی‌ای که از «کتاب احضار روح فرانسه» گرفته است از «کوشک دو مرتبه‌ی نو» خارج می‌شود، از «باغ» می‌گذرد تا به «ساختمان قدیمی» برسد: «آب حوض پایین رفته است.» این بار وسوسه قوی می‌شود و فریدون بی‌واسطه‌ی آب از کوشک نو وارد ساختمان قدیمی می‌شود تا از پشت اتاق نسترن‌باجی وارد اندرون شود که ناگهان سر از جایی در می‌آورد که نی عرب رفته است. آن‌جا که زخم کهنه‌ی فریدون، غم فرنگیس باز گل می‌کند. نقلی از ادامه‌ی داستان می‌آورم. کمی بلندتر:

 

«به نظر می‌آمد که در بندر مارسی در رقاص‌خانه‌ی کثیف و پستی بود. گروهی از کشتی‌بان‌ها، گردنه‌گیرها و عرب‌های بد دک و پوز الجزایری کنار میز نشسته بودند، شراب می‌نوشیدند و صحبت می‌کردند که یک مرتبه در باشد شد: فرنگیس با یک نفر عرب پابرهنه که ریخت راهزن‌ها را داشت دست به گردن وارد شدند، با هم می‌خدندیدند و به او اشاره می‌کردند... فریدون از جایش بلند شد و دید همه‌ی مردم بلند شدند و صندلی‌ها را به هم پرتاب می‌کردند، گیلاس‌های شراب به هم می‌خورد و می‌شکست. عربی که وارد شده بود کاردی از زیر عبایش درآورد، یخه‌ی یک نفر را گرفت، او را جلو کشید، سر او را برید ولی آن سر همین‌طور که در دستش بود و از آن خون می‌ریخت با صدای بلند ترسناکی می‌خندید...* او مات سر جایش ایستاده بود. نگاه کرد و دید فرنگیس هم آن‌جا است: موهای مشکی تابدارش را پریشان کرده بود، لاغرتر از همیشه، رفت ساز را از روی میز برداشت و به همان حالت  همان آهنگ قدیم را نواخت.»

 

برای فریدون عرب همان اهریمن است که در آن دنیا فرنگیس را گرفته است، ببینیم این دنیا به دست کیست. دیدار دنیادار اما کفاره دارد. فریدون چه دارد که کفاره‌ی دیدن کند؟

 

«هراسان از خواب پرید... صدای تار مانند گریه بریده بریده در هوا موج می‌زد. هر زیر و بمی که می‌شنید تار و پود وجودش می‌شد و صدای خفه‌مانند ناله به گوش او می‌رسید: این همان همایون بود که فرنگیس دوست داشت. از جا برخاست، پاورچین پاورچین از پله‌ی دالان پایین رفت. چون چشمش به تاریکی آمُخته شده بود از پله‌ی ایوان هم پایین رفت و با احتیاط هرچه‌تمام‌تر خود را به عمارت کهنه رسانید. صدای ساز را خوب می‌شنید. در اتاق نسترن‌باجی را باز کرد و از دری دیگر که به دالان باز می‌شد بیرون رفت تا به در تالار رسید. از جای کلید نگاه کرد. فریدون با مشت گره‌کرده به میان اتاق جست ولی از منظره‌ای که دید سر جای خودش ماند...

مردی با لباس خاکستری، صورت سرخ، گردن کلفت و اندام نتراشیده روی نیم‌کت والمیده بود. گلناز خوشگل‌تر و فربه‌تر از پیش، با پیراهن خواب و موهای ژولیده بهت‌زده ایستاده بود.»

 

فرنگیس ظریف و زیبا را آن مرد بددک و پوز پاپتی گردنه‌گیر عرب برد، گلناز فربه و خوشگل را این گردن کلفت سرخ‌روی قلچماق. کهکشان بلند را او گرفته است، خاک پست را این یکی. فریدون به کجا برود؟ این گردن کلفت قلچماق اما به تعبیر امروزه دیگر آن عرب بددک و پوز نیست که.

فریدون با های های و قاه قاه از صحنه بیرون آمد:

«همه فکر می‌کردند فریدون جنی شده است. ولی نه، او دیوانه شده بود.»

 

دیوانگی راه رهایی از برزخ نیست. دست کم برای مهرداد که پیش‌تر فریدون را دیده است. این راه پیش از شب‌های ورامین بر مهرداد بسته شد.

 

پشت پرده‌ی قلمکار

 

برمی‌گردیم به مهرداد که سبک‌سنگین‌هایش را کرده است و دارد می‌رود پی عروسک پشت شیشه‌ی مغازه‌ی مد:

«همین‌طور که می‌گذشت زنی را دید که رودوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک بود. بی‌مقصد به دنبال او راه افتاد. او از کنار کلیسا در کوچه‌ی سن‌ژاک پیچید که کوچه‌ی باریک ترسناکی بود، با ساختمان‌های بلند دودزده و تاریک. آن زن در خانه‌ای داخل شد که از پنجره‌ی باز آن رقص فکس‌تروت و آواز سوزناک انگلیسی می‌آمد. مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد. هیچ به کیفیت این ساز نمی‌توانست پی ببرد. دنبالش آمده بود؟ دوباره راه افتاد.»

 

هنوز به کیفیت این ساز پی نمی‌برد اما سوزناک بودنش را حس می‌کند و به یاد می‌آورد. آوازی که از کیفیتش سردرنمی‌آورد او را سویی می‌کشاند که تا کنون چشم هیچ ایرانی به آن نرسیده بود. این دو چشم درشت را هدایت به ما می‌دهد. عینکش پای‌مان می‌شود و جهان را نزدیک‌تر می‌آورد. پیش پای‌مان می‌گذارد. اگرچه آن دوردست‌ها، آن که بیاید نیز وعده‌ی خوش به ما نمی‌دهد:

کشتی‌ها شهرهای سیار اقمارند، شناور، پی نوبت تا یکی یکی در بندر بزرگ بلعیده شوند. کاری به کفر و اسلام ندارد. کارش بلعیدن است. کارش مکیدن است، ریز ریز می‌کند تا سازگار غذای مردمان امروزه‌اش کند، سازگار بازار امروزه. این‌جا صدایی که می‌کشد و می‌کشاند دیگر نه آن همایون آشنا است، صدای ساز تازه‌ای است که درک کیفیتش بر مهرداد دشوار است:

 

چراغ‌های سرخ میکده‌های پست، مردهای قاچاق، چهره‌های عجیب... قهوه‌خانه‌های کوچک مرموز، بوی قطران و روغن ماهی و چشمک چراغ‌های رنگین بر سر دیرک‌های آهنین...

 

چشم گشودن است که دفتر هدایت را بر ما گشوده می‌دارد. گشودن چشم سر و دیدن این که جهان ما دارد بلعیده می‌شود و میان این دو، دنیایی نبود، یا آن که بود، یا این هست. آن که بود را آن عرب بددک پوز برده بود، اما این که هست چه هست؟

 

«آن طرف سدی از سمت، کشتی بزرگی لنگر انداخته بود. چراغ‌های ردیف روشن از دور، دنیاهایی کوچک، شهرهای سیاری که مردمان، روحیات و چهره‌ها و زبان‌های غریب مملکت‌های دوردست را می‌آورد تا خرده خرده هضم و جذب شوند.»

 

 

وقتی مهرداد از ساحل بندر مارسی به سوی مرکز بندر می‌آید تا چون هرچیر مملکت‌های دوردست وارد شکم شب شهر شود به یاد مجسمه می‌افتد. می‌رود پی‌اش تا آن را بخرد. با هزار دلهره: می‌فروشد ــ نمی‌فروشد، چه می‌شود ــ چه نمی‌شود تا می‌رسد و از فروشنده می‌شنود که:

«چون می‌خواستیم مجسمه‌هایی به طرز جدید بیاوریم این است که به ضرر خودمان این مجسمه را می‌فروشیم. ولی بدانید که به طور استثناء است. چون معمولا اثاثیه‌ی مغازه را ما به مشتری نمی‌فروشیم. ضمنا تذکر می‌دهم که می‌توانیم آن را برای شما در صندوقی ببندیم.»

 

کهنه کرده‌اش را در صندوق می‌کند و می‌دهد بار مهرداد:

«به منتهای درجه‌ی آرزویش رسیده بود.»

 

«پنج سال بعد از این مهرداد با سه چمدان وارد تهران شد که یکی‌شان خیلی بزرگ بود و مثل تابوت بود.»

 

یک چمدان این دست، یک چمدان آن دست، آن یکی که درازتر بود و مثل تابوت بود هم لای لنگش. نامزد درخشنده از فرنگ آمد. البته دیگر او تجربه‌ی فرنگیس و فریدون را دیده است و آن حکایت روح‌نواز گلناز و مرد قلچماق را دیده است. علت جنون فریدون را می‌داند. درخشنده رو به روی او ایستاده بود، بود و نفس می‌کشید و دل بی‌تاب داشت. اما مهرداد دل بر مجسمه بسته بود. سر به تابوت نهاده بود. با درخشنده سرسنگین است. محلش نمی‌گذارد. عروسکش را از کجاوه درمی‌آورد، پیچ و مهره‌هایش را وصل می‌کند، سرپایش می‌کند، لباس سبز مغزپسته‌ای را تنش می‌کند، می‌گذاردش یک بر اتاق و جلواش یک پرده‌ی قلمکار می‌کشد. «گاه گاه که مشروب می‌خورد» پرده را کنار می‌زند و محو تماشای جمال او می‌شود: «مظهر عشق و شهوت و ارزو و زیبایی.»

خیلی زود خانواده خبردار می‌شود که مهرداد چیزیش می‌شود، چیزی در «او طبیعی نیست.» درخشنده که عروسک را دیده و قدرش را پیش مهرداد دریافته است از فردا می‌شود مقلد عروسک. به آن امید که جایی در دل مهرداد باز کند:

«موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند... لباس مغزپسته‌ای مثل لباس مجسمه دوخت. مد کفشش را هم از روی مجسمه برداشت.»

 

دیگر کار درخشنده این می‌شود که پاس بدهد تا کی مهرداد از خانه می‌زند بیرون که بیاید وارد اتاق مهرداد شود و تقلید عروسک شدن کند. تنها راه جا باز کردن در دل مهرداد:

«می‌خواست اصلا روح این مجسمه را تقلید کند. شباهت کمی هم که با مجسمه داشت کار را سبک‌تر کرده بود.»

 

درخشنده آن‌قدر در راه تقلید پیش می‌رود که مهرداد درمی‌ماند کدام را انتخاب کند. دختر عموی حی و حاضر یا آن عروس فرنگی را؟ مدتی میان این دو می‌ماند و آخر سر یک شب تصمیم می‌گیرد که دل یک دله کند و یکی را بگزیند و خود را برهاند. می‌خواهد اختیار کند. برگزیند. شام آخر است. با تمامی ابعاد دینی‌اش. مهرداد می‌خواهد انتخاب کند:


 

«مست لایعقل وارد اتاق شد. چراغ را روشن کرد و بعد مطابق پروگرام معمولی خودش پرده را پس زد، شیشه‌ی مشروب را از گنجه درآورد، گرامافون را کوک کرد و یک صفحه گذاشت. دو گیلاس مشروب پشت سر هم نوشید بعد رفت روی نیم‌کت، جلوی مجسمه نشست و به او نگاه کرد...

مدت‌ها بود که مجسمه را نگاه می‌کرد ولی آن را نمی‌دید چون خود به خود در مغز او شکلش نقش می‌بست. این کار را به طور عادت می‌کرد.»

 

به این ترتیب بعد از پروگرام معمولی با حذف کلی پیکر مجسمه در مقابل چشم، به آن نقش ازلی می‌رسد. حالا آن همه حسن‌های مجسمه را هفت پله بالاتر ببر تا به آن نگاری در ذهن مهرداد نقش بسته است برسی. دیگر کافی است چشم ببندد تا پرده‌ی قلمکار کنار برود و صنم اشکار شود. به هرکجا، به هردم. این کار عادتش شده است. عبادتش شده است:

 

«بعد از این که مدتی نگاه کرد آهسته بلند شد و نزدیک مجسمه رفت. دست کشید روی زلفش، بعد دستش را برد تا پس گردن و روی سینه‌اش ولی یک‌مرتبه مثل این که دستش را به آهن گداخته زده باشد دستش را عقب کشید و پس‌پس رفت... در همین وقت دید مجسمه با گام‌های شمرده یک دستش را به کمرش زده بود می‌خندید و به او نزدیک می‌شد... بی‌اراده دست برد در جیب شلوارش و رولور را بیرون کشید و سه تیر به طرف مجسمه پشت سر هم خالی کرد. ناگهان صدای ناله‌ای شنید و مجسمه به زمین خورد. مهرداد هراسان خم شد و سر آن را بلند کرد. اما این مجسمه نبود. درخشنده بود که در خون غوطه می‌خورد.»

 

مرگ درخشنده نقش را درخشان‌تر می‌کند و او را در تب و تاب وحدت و شیرینی حلول می‌گرداند. بی‌تاب این درهم‌آمیزی است. اما چیزی میان آن نقش و او حائل مانده است هنوز. این‌جا دیگر تویی و آن نگار. تنها مانع یکی شدن حباب تن است. باید حباب تن بگذاری و از میانه برخیزی. باید پله پله پوست بیندازی تا آن پوسته‌ی آخرین. یکی شدن این‌سوی و آن‌سوی پرده، برخاستن حجاب. بی‌هوده است اختیار. گلوله بگذار، نشانه برو، بچکان... هرکس به آن‌جایی می‌رود که بر پیشانی‌اش نوشته‌اند. می‌دانیم که مهرداد پروگرام و برنامه را می‌شناخت. یک چیز بازگفتنی است که مشکل مهرداد هنوز و همچنان مشکل هرروزه‌ی ما است، مشکل روزمره ما. برنامه‌ریزی برای فتح کوه قاف می‌کنیم تا شهر ندیده بر آن بنا کنیم. حالا ولی می‌پرسم از خودم. او سهو کرد به عالم مستی. ما مؤمنان هشیار، از ما کی رفت ببیند تیری که روانه‌ی قلب عموسام کرده بود بر کاسه‌ی چشم کدام دختر همسایه نشسته است؟

 

 

مردی که نَفسش را کشت

 

پیشینه‌ی مهرداد به فریدونی می‌رسید که خود پیشینه به مردی می‌برد که نفسش را کشت، به میرزا حسین‌علی:

«هر روز صبح، سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دکمه‌های انداخته، شلوار اتوزده و کفش مشکی براق، با گام‌های مرتب از یکی از کوچه‌های طرف سرچشمه بیرون می‌آمد، از جلو مسجد سپهسالار می‌گذشت، از کوچه‌ی صفی‌علیشاه پیچ می‌خورد و به مدرسه می‌رفت.»

 

میرزا لباس امروزه بر تن دارد، منظم و سرساعت می‌رود و می‌آید، اما امروزه نیست. امروزه بودن مگر نه بر زمین زیستن و دور و بر و پیش پای خود را نگاه کردن است؟ میرزا در این عالم نیست:

«او در میان راه اطراف خودش را نگاه نمی‌کرد. مثل این که فکرش متوجه چیز مخصوصی بود.»

 

این معلم مدرسه، با رفت و آمد منظم و هر روزاش  با کسی که از کوچه گذشته در گفت و گو است. پی چیزی گم شده در کوچه‌های قدیم می‌گردد. برای زمانه‌ی خودش شمایلش هیچ غریب نیست:

«گاهی طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا را بیرون دروازه می‌شد تشخیص داد که دست‌هایش را از پشت به هم وصل کرده است. خیلی آهسته قدم می‌زد. سرش پایین و پشتش خمیده بود. مثل این که چیزی را جست‌جو می‌کرد. گاهی می‌ایستاد و زیر لب با خودش حرف می‌زد.»

 

میرزا با اتکاء به آن‌چه در کودکی در جبینش خوانده بودند استعداد شگفت‌انگیز پیروی از «سبک صوفیان» را در خود کشف می‌کند و تصوف عملی را برمی‌گزیند. می‌رود که در «خانه‌ی کوچک تمیز و تخم‌مرغی»اش کنج عزلت بگزیند و به کار زیاضت بنشیند. اما گرفتاری در همان قدم نخست پیش می‌آید. این راه بی‌راهنما، بی‌دلیل طی نمی‌شود:

«چون سالک را در بدایت حال در تفرقه است، باید صورت پیر را در نظر گیرد تا جمعیت خاطر به هم رسد.»

 

او شیخ ابوالفضل را برمی‌گزیند. همکار معمم‌اش را. با اذن مراد، میرزا به شکار گاو نفس خود می‌رود و یواش‌یواش می‌بیند که نفس هار اماره بلند شد. به کتاب‌های صوفیان قدیم پناه می‌برد تا خود را از نفس اماره رها کند. اما چاره نمی‌شود:

«شکل سایه‌ی مهیبی او را دنبال می‌کردند، به‌خصوص در شب، در رخت‌خواب سردی که همیشه یکه و تنها در آن می‌غلتید. هرچه خواست خودش را متوجه عوالم روحانی کند به مجرد این که خوابش می‌برد و افکارش تاریک می‌شد صدگونه دیو او را وسوسه می‌کردند. چه‌قدر اتفاق می‌افتاد که هراسان از خواب می‌پرید و آب سرد به سر و رویش می‌زد. از روز بعد خوراکش را کم‌تر کرد و شب‌ها روی کاه خوابید.»

 

یک روز که باز نیاز میرزا به مرشد، به مراد افتاده بود از چله درمی‌آید و راهی خانه‌ی مرشد شیخ‌ابوالفضل می‌شود و می‌بیند که شیخ در کار خوردن کباب کبک است. باور نمی‌کند:

«میرزا دید و بازگشت... همین امشب باید این سر را روشن بکند. مدتی در خیابان‌های خلوت دیوانه‌وار گشت زد، بعد داخل جمعیت شد. بدون این‌که به چیزی فکر کند در میان جمعیتی که پست می‌شمرد و مادی می‌دانست آهسته راه می‌رفت. زندگی مادی و معمولی آن‌ها را در خودش حس می‌کرد و میل داشت که مابین آن‌ها راه برود. ولی دوباره مثل این که تصمیم ناگهانی گرفت به طرف خانه‌ی شیخ رفت.»

 

رفت تا به در خانه‌ی شیخ رسید و شنید که این بار مراد نه تنها کباب کبک می‌خورد بلکه کلفت خانه را هم گاییده و رها کرده است. بازگشت:

«هوا تاریک بود. میرزا دوباره داخل مردم شد. مانند بچه‌ای که در میان جمعیت گم بشود مدتی بدون اراده در کوچه‌های شلوغ و غبارآلود راه رفت. جلو روشنایی صورت‌ها را نگاه می‌کرد. همه‌ی این صورت‌ها گرفته و غمگین بود. سر او تهی و عقده‌ای در دل داشت که بزرگ شده بود. این مردمی که به نظر او پست بودند و پایبند شکم و شهوت خودشان بودند و پول جمع می‌کردند، حالا آن‌ها را از خودش عاقل‌تر و بزرگ‌تر می‌دانست و آرزو می‌کرد جای یکی از آن‌ها باشد.»

 

میرزا وقتی می‌بیند دیگر دیر شده است که یکی از آن‌ها شود، پی همدردی در میان جمعیت می‌گردد:

«شاید بدبخت‌تر از او هم در میان‌شان باشد... که... زندگی‌اش بیهوده سررفته. یادگارهای شوریده و درهم سی سال از جلوش می‌گذشت. دورهای زندگی او از پشت ابرهای سیاه و تاریک هویدا می‌شد. برخی تکه‌های آن می‌درخشید و بعد در پس پرده پنهان می‌شد... در این وقت خیابان خلوت بود و دکان‌ها بسته. وارد خیابان علاءالدوله که شد صدای موزیک چرتش را پاره کرد. بالای در آبی رنگ جلو روشنایی چراغ برق خواند: «ماکسیم» بدون تأمل پرده را پس زد و رفت کنار میزی روی صندلی نشست... زنی چاق پیانو می‌ز. مردی لاغر پهلویش ویلن می‌زد. مشتری‌های مست قفقازی و روسی، با شکل‌های عجیب و غریب دور میزها نشسته بودند. در این بین زن نسبتا خوشگلی که لهجه‌ی خارجی داشت جلو میز او آمد... آن زن ریخت و به او تعارف کرد. گیلاس اول را با اکراه سرکشید، تنش گرم شد. افکارش به هم آمیخته شد. آن زن گیلاس پشت گیلاس به او می‌نوشاند و ناله‌ی سوزناکی از روی سیم ویلن درمی‌آمد.»

 

میرزا با همین دم خوش نشسته است که ناگهان به یاد استعاره‌های شعرهای صوفانه می‌افتد تا در بازگشت از این سیر دریابد که:

«جلو روشنایی بی‌رحم چراغ چشمش افتاد به چین‌های پای چشم زنی که پهلویش نشسته بود... بعد از آن‌همه خودداری که کرده بود حالا شرابی زرد و ترش‌مزه و زنی پر از بزک، کنف شده، دستمالی شده، با موهای زبر سیاه قسمتش شده بود.»

 

کیف میرزا با کیف ساکنان میخانه فرق دارد. مگر نه گفته بودند که با ریاضت می‌شود خال نگار را از این گوشه به آن گوشه‌ی لب برد؟ از بیرون جلوه می‌نماید که میرزا بی‌هدف از خانه درآمده است. تغییر حال او رفته رفته آشکار می‌شود. او در حال استحاله است. این‌طور با زن در آمدن چندان هم بی‌قصد و بی‌هدف نیست:

«چون به واسطه‌ی تغییر روحیه و استحاله‌ی مخصوص می‌خواست خودش را پست کند و بهتر نتیجه‌ی همه‌ی دردهایش را خراب و پامال کند. او از اوج افکار عالیه می‌خواست خودش را در تاریک‌ترین لذات پرتاب کند. می‌خواست مضحکه‌ی مردم شود، مردم به او بخندند... می‌خواست در دیوانگی راه فراری پیدا کند... زن گرجی که جلو او بود می‌خندید. میرزا آن‌چه را که در مدح می و باده در اشعار صوفیانه خوانده بود جلو نظرش جلوه‌گر شد. همه‌ی آن‌ها را حس می‌کرد و همه‌ی رموز و اسرار صورت این زن که رو‌به‌رویش نشسته بود آشکارا می‌خواند. در این ساعت او خوشبخت بود. زیرا به آن‌چه که آرزو می‌کرد رسیده بود. از پشت بخار لطیف شراب آن‌چه تصورش را نمی‌توانست بکند دید. آن‌چه شیخ ابوالفضل در خواب هم نمی‌توانست ببیند... یک دنیای پر از اسرار بر او ظاهر شد و فهمید آن‌ها که این عالم را محکوم کرده بودند همه‌ی لغات و تشبیهات و کنایات خودشان را از آن گرفته‌اند.»

 

دست به گردن با آن زن از میکده درمی‌آید. در درشکه، بین راه، سر میرزا بر سینه‌ی زن است که ناگهان بوی آن زن به یاد میرزا می‌اندازد که هنوز از عالم خاک خراب نرسته است:

«بوی سفیداب را که حس کرد دنیا جلو چشمش چرخ می‌زد و آن زن با لهجه‌ی گرجی آواز سوزناکی می‌خواند.»

 

می‌روند تا می‌رسند به در خانه‌ی تخم‌مرغی شکل که درشکه می‌ایستد و او و آن زن وارد خانه‌ی «پاکیزه‌ی تخم‌مرغی‌شکل» می‌شوند:

«دیگر نرفت سراغ تل کاهی که شب‌ها رویش می‌خوابید. او را برد روی همان تشک سفید که در کتابخانه‌اش افتاده بود.

دو روز گذشت میرزا سر کارش نرفت. روز سوم روزنامه‌ها نوشتند میرزاحسین‌علی از معلمین جوان جدی به علت نامعلومی انتحار کرد.»

 

عمل انتحار است که میرزا را از درویش‌های قدیم جدا می‌کند. این انتحار برزخ خودکشی و به نحرگاه رفتن قدیم است تا در پایان جسم میرزا را در مه گم کند. راوی تمام داستان را روایت می‌کند. از خانه تا مدرسه، رفت و بازگشت‌های به خانه‌ی مرشد و مراد، گشت‌های هوده و بی‌هوده در خیابان‌ها، شبگردی... حتا حرف‌های درگوشی میرزا و صنم را هم روایت می‌کند. می‌شنود و به ما می‌رساند. اما در پایان داستان میرزا و صنم را پشت در خانه‌ی تخم‌مرغی شکل پاکیزه رها می‌کند و می‌گوید من نقل روزنامه‌ها را می‌آورم: انتحار. الله اعلم. آن لباس اتوزده و آن کفش براق و رفت و آمدهای سر ساعت این معلم جدی شاید روزنامه‌ها را به این فکر انداخته است که انتحار کرد. همان نقیض اندرون و بیرون میرزا ما را به این‌جا می‌رساند. اما از سوی دیگر مگر میرزا با زن نیامده بود تا «خودش را پست کند»؟ مگر نه این که «می‌خواست مضحکه‌ی مردم شود، مردم به او بخندند»؟ آن مشاهدات درونی و آن چله‌نشینی‌ها، این‌ها طی مراتب پیش روی میرزا نبود؟ آیا میرزا سگ نفسش را نکشانده بود تا طعم لذات را بر او بچشاند و آن‌سوی در شمشیر بر گردنش نهد؟ این اوج قتل نفس نیست؟ این نفس‌کشی را می‌توان خودکشی نام نهاد؟ مهرداد وقتی که چشم درشتش را بر بندر مارسی گشوده است پایش هنوز در خاک حوالی ری کهن است. این که وجه ملامت میرزا را به زن، به زمین کشاند یا لذت در حجاب می‌ماند.

 

گزيده اي از سرود سر سبز: انتشارات خاوران 1999

 

عروسك پشت پرده را از اين جا بگيريد:

 

یادداشت