داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

 

 

نسخه ی چاپی

 

 

 

ای دل ز مُحبـان و رفیقـان خبری نیست

از کـوکبه‌ی دولـت شـاهان خـبری نیست

از تخت جم و ملک سلیمان خبری نیست

یکسر ز بد و نیک عزیزان خبری نیست

                        آیا به کجایند که از ایشان خبری نیست؟

 

جمشید کجا رفت؟ چه شد تاج و کلاهش؟

کو فر فریدونی و کـو حشمت و جـاهش؟

کـو دولت گـرشـاسبی و خـیـل سـپـاهش؟

بـیـژن بـه کـجـا رفت گرفـتـاری چـاهش؟

                        آیا به کجایند کز ایشان خبری نیسست؟

 

 

 

 

 

 

دل در بـــرم قـــرار نـمـی‌یـافت هیچ دم

تــا ره سپــردم و رفــتــم بـه کـوی یار

در درگــهــش نــدیــدم آثــار خــرمــی

کاخش‌همه شکسته‌وپُر گشته از غبار

آن غرفه‌هاکه بودند حـوران درون آن

اکنون گرفـته دیـدم دیـوان در آن قـرار

بر جای ناله‌ی نی از هـر طرف رسـید

بــر گــوشــم از درونــش آواز الـفـرار

 

ناصرالدین شاه قاجار

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

«تند راندیم دوباره به عمارت ویلهلمس هو. باز رفتیم به همان اتاق‌های پایین نشستیم. آقادایی صبح در میدان سبزی‌فروش‌ها کاهو خریده بود. بهتر از آن کاهو نمی‌شد. لطیف و نازک. در دهن آب می‌شد. گفتیم شست و آورد. با سکنجبینی که از تهران همراه داشتیم خوردیم. خیلی مزه داد. لذت بردیم و افسوس خوردیم بر جد امپراتور که کاهو سکنجبین نخورده مرد. فرنگستان این کاهوهای خوب را کثافت‌مآب می‌آورند. روغن زیتون روی آن می‌ریزند. ضایع می‌کنند می‌خورند.»

 

پاره‌ای از سفرنامه‌ی سوم فرنگستان ناصرالدین‌شاه است. ناصرالدین‌شاه شاهی است شهره به خوشباشی، اما ایرانی است. آن ته جانش تلخایی نشسته است که هیچ نبیدی تراقش نمی‌شود. جد امپراتور لذت کاهوسکنجبین را نچشید و مرد. باخت. تلخای همین زمان گذرنده است که او را وامی‌دارد خوشباشی پیشه کند و دم با طرب‌گذرنده را دریابد.

 

سومین سفر فرنگستان ناصرالدین‌شاه از دارالخلافه‌ی تهران آغاز می‌شود. شاه به رودخانه‌ی مرزی ارس که می‌رسد حرم را وامی‌نهد، به روسیه می‌رود، روسیه، لهستان، آلمان، هلند، بلژیک، انگلیس و فرانسه را به ترتیب سیاحت می‌کند، سپس آلمان، اتریش، مجارستان را دور می‌زند، شش ماه بعد از راه روسیه به ایران بازمی‌گردد و حدود هفت سال بعد، در سال نحس مضاعف کشته می‌شود.

 

ناصرالدین‌شاه در سال 1247 هجری قمری متولد شد. در شانزده‌سالگی به سلطنت رسید و کم‌تر از هفته‌ای مانده به پایان پنجاهمین سال سلطنت و جشن ذوالقرنین، در سن شصت و شش سالگی، «در تاریخ عصر روز جمعه 18 ذی‌قعده 1313، چهار روز پیش از آن که جشن پنجاهم سلطنت خود را برپا دارد، در حرم عبدالعظیم به ضرب ششلول کشته شد.»

 

قد و بالایش را این‌طور آورده‌اند:

«بالای همایون: نه زیاد بلند و نه کوتاه.

رنگ پوست: سفید مایل به حمرت. با صفا، بی کدورت.

گونه‌های مبارک متلالی باشد و احدی از ملوک معاصرین را این تلالی نیست.

چشم‌ها به اندازه‌ی کمال. رسیده و سفیدی مقله به سرخی مایل است ــ دیده‌ی امیرالمؤمین (ع) را هم همین حالت بوده است و به همین وصفش ستوده‌اند.

سبلت: اگرچه در مبادی سلطنت به کثرت بود اما پیروی کامل احکام شریعت را به زدن شارب از آن کم کرده‌اند تا مشروع آید و ممنوع ننماید.»

و او شاهی «از هر جهت متناسب‌الاعضا و تام‌الخلقه بود.»

 

ناصرالدین‌شاه، با همین شرح بالایی که آمد بی‌تاب‌ترین شاه ایرانی بود. بی‌تابی به همان معنایی که کودکان دارند. نقاشی می‌کرد، خط می‌نگاشت و شعر می‌گفت. گاه عاشق بود، گاه عارف. گاهی به مهر می‌نواخت، گاهی با کینه می‌گداخت. عاشق زن‌های خوشگل، خورشت چاقاله، نقل آلبالویی و شکار قرقاول بود. از این چند موردی که برشمردم عشقش به آلبالو در مرتبه‌ی اعلا بود. آلبالو را همواره آلوــ‌بالو تلفظ می‌کرد. طوری که انگار تازه لب به سخن گشوده باشد لای لب‌ها و زبانش آن را می‌غلتاند. درست به یاد نمی‌آورم کجا خوانده‌ام. یکی نوشته بود. یادم هست که هیچ سندی هم نیاورده بود اما من نقلش را پذیرفتم. یکی از مُهام مُلک از عشق شاه به آلوبالو آگاه بود. در نتیجه یکی دو روز پیش از آن که آلوبالوهای سر درخت نوبر شوند دستور می‌داده است چند قناد ورزیده بیایند آلوبالوهای سر درخت را شکردانه بپردازند تا نقل آلبالویی شود. آن‌گاه شاه را مهمان باغ خود می‌کرد تا شاه ضمن گردش هر وقت میلش کشید ــ که همیشه میلش می‌کشیده است ــ با لب مبارکش نقل آلبالویی بچیند و میل کند. با دست نمی‌چیده است. این سنت تا چند سال پیش از مرگ شاه ادامه داشته است و آلبالوها هم قد می‌کشیده‌اند. یک بار هنگاهی که شاه بر پاشنه‌ی پا بلند می‌شود تا نقل آلبالویی به لب بگیرد کلاه از سرش می‌افتد و آشکار می‌شود که زلف مبارک ریخته است. این آخرین بار بوده است که آلبالوهای نوبر سر دار نقل شدند.

گفته‌اند که شاه جز هنگام خواب کلاه از سر برنمی‌داشت.

 

 

آشکار است که به شیوه‌ی شاه شاه است و من آخرین میراث‌دار رعایا نخواسته‌ام از یادمانده‌های ناصرالدین‌شاه انتقام بکشم. در رکابش راه افتاده‌ام تا جهان را از پشت شانه‌اش تماشا کنم. با منطق کهن نمی‌شود به دیدار این شاه‌ ــ‌ کودک رفت. باید در رکابش درآمد و دید:

 

«تیرهای آهنی سیم تلگراف انگلیس‌ها از تهران الی تفلیس همه‌جا همراه بود. در استاسیون دُیُم که از تفلیس بیرون آمدیم و اسب عوض کردیم و راه آهن[...] به پتر رفت سیم تلگراف را هم آن‌جا گذاشتیم و خیلی افسوس خوردیم که چرا سیم را دیگر نمی‌بینیم. زیرا با او انس گرفته بودیم.»

 

این که چه‌طور چنین آدمی که دست زیر چانه می‌زند، به پنجره‌ی قطار تکیه می‌دهد، ساعت‌ها به سیم تلگراف زل می‌زند، تا جایی که این‌همه با آن انیس می‌شود قتل عام گسترده‌ی بابی‌ها را پیش می‌برد و به راحتی دستور قتل صدراعظمش را صادر می‌کند پرسشی است که بی‌پاسخ مانده است. گشودن پنجره‌ای به هستی او که هستی ما هم هست مشغولیات ذهن من شده است.

به نظر می‌رسد گونه‌ای از تألیف‌ها یکسره در سایه‌ی زندگی مؤلف‌شان گم می‌شوند. یا دست کم سفرنامه‌ی ناصرالدین‌شاه چنین است. نقش تاریخی شاه برای این اثر وضعیتی متناقض به وجود آورده است. از یک سو بیش از آثار مؤلف‌های «معمولی» به آن پرداخته می‌شود، از سوی دیگر منحصرا به عنوان سندی تاریخی به آن نگاه می‌شود. قصد من این است که تلاش کنم با فاصله گرفتن از شاه ــ مؤلف به سفرنامه نگاه کنم. این که حاصل این سعی و کوشش به کجا می‌کشد بحث دیگری است.

 

غربت، تبعید، هجرت، هرچه که نامش را بگذاریم آدمی را ناگزیر می‌کند پس از مدتی به این برگردد که از کجا آمده است؟ در کجا است؟ زندگی در این عالم، ورای ناله‌های هجرانی اجتناب‌ناپذیرش، ورای دلتنگی برای آن‌چه که بود، ورای دلزدگی از این‌چه که هست، موقعیتی را فراهم می‌کند تا آدم از آن‌جا رانده و در این‌جا مانده از ورای آن و این به هر دو نگاه کند و در این میانه موقعیت خود را دریابد.

 

می‌دانیم که ناصرالدین‌شاه به اصرار سپهسالار عازم سفر اروپا شده بود تا با «مشاهده‌ی ترقیات فرنگ» «تدابری فوری و مؤثر» اتخاذ کند و ایران را در «شاه‌راه ترقی» و «تجدد» بیندازد. سرمشقش هم پتر کبیر بود که به انگلیس و فرانسه و هلند رفته بود و بعدها «تدابیر فوری و مؤثر» هم اتخاذ کرد و پایه‌ای را بنا گذاشت. حال امروز روسیه هم در مقابل چشم‌های ما است.

 

به تصویری از آن روزهای ممالک محروسه نگاه می‌کنیم:

«در این سال‌ها ایرانی‌ها با دشواری‌های بسیار رو‌به رو هستند. تعادل قدیم از میان رفته است و تکان و ضربه‌ی شدیدی که شکست‌ها به وجود آورده‌اند نه تنها مردم را به ناامیدی کشانده بلکه از لحاظ اقتصادی هم موجب بی‌کاری و کم شدن محصولات کشاورزی شده و زمینه را برای آن‌چه سپس «فقر عام» خواندند فراهم آورده است.»

 

گروهی به فکر مهاجرت افتادند. اما گروه ماندگار به انتظار آن نشسته بودند که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. «اندیشه‌ی ظهور ناجی جان گرفته و روح انتظار حاکم شده بود.» هر دسته، هر گروه در انتظار ناجی خود بود: هزاره بود، فصل ظهور امام شیخی و شیعه بود. زرتشتی‌ها در انتظار ظهور پسر زرتشت به افغانستان کاروان فرستاده بودند، مردمان خراسان در انتظار ظهور دوباره خیرالدین بودند که در سنین کهولت در دیگ بخار شده و هوا رفته بود و قرار بود در سیمای جوانی رشید و دل‌آور نازل شود. آذربایجانی‌ها خبر شده بودند که مهدی موعود به گرجستان ظهور کرده است و همین روزها است که بر دروازه‌ی تبریز اشکار شود.

 

این‌همه تب و تاب انتظار به باب ختم شد. باب آمد و بابی گشوده نگشت و گذشت و رفت. زمانه‌ی سردرگمی آغاز شد. دگرگون شدن جهان پرسش هویت را پیش می‌آورد. اما این هویت دیگر آن «هو ــ یت»ی نبود که می‌شناختیم. «هو ــ یت» خودخوارشماری بود. خوارداری خویشتن، تنبیه تن و گم شدن در هو، غایب و غیر. وقتی که هویت بریدن از بند ناف بود و رسیدن به خود، به تن، به من. جایی که فصل‌های ثابت ییلاق و قشلاق را رقم زده بود، جایی که داس کون‌زمین‌زدگان از پس هزاره‌ای هنوز تشبیه ماه نو بود و کمان کشیده‌ی ابروی یار و خرمنکوب بعد از هزاره‌ها کوبیدن خرمن جان و جهان ما همچنان سه میله داشت و گرد هر میله چند تیغه‌ی ثابت، هویت همان سکون بود: ذکری مکرر و ابدی. از هوهوی درویش سینه‌چاک آخرین خانقاه طبس بگیر تا به چک‌چک چکش آن پیرمرد مسگر نشسته در بازار قدیم ری برسی که نسل‌اندرنسل نقش می‌زند از الف یا ی، از ی تا الف، قامت کمان می‌کند و هیچ‌گاه به الف قامت آن نگار، آن استاد لوحه‌دار نمی‌رسد.

این‌بار اما رخنه بر دیوار قرون افتاده بود. سد سکندر شکسته بود. پره‌ای از جهان دیگر جلوه نموده بود و آشکار کرده بود که حال و روز مردمان آن‌سوی سد سکندر آن‌طورها که در روایات به ما رسیده بود ــ گوشی‌شان فرش و گوش دیگرشان گلیم‌شان است ــ درست نیست. دیگر نمی‌شد تابع چاووش طبیعت و بانگ رحیل گُل‌وَرک نشست. دیگر تداوم روال پیشین ممکن نبود. «هفت کشور» فرنگ اکنون نزدیک‌تر شده بود. قبله‌گاهی بود. قبله‌گاهی وسوسه‌انگیز که منشآتش در سفرنامه‌های خیالی و کالاهای متنوع و شاخ و شانه کشیدن به امپراتوری‌های خمار و خسته‌ی شرق نشان می‌داد. قبله‌گاه پیشین هم بود. از آن نکنده، به این نپیوسته. دوران برزخی آغاز شده بود. در دخیل بستن به عتبات شک شده بود. اما زهره‌ی به زبان آوردن شک نبود. گُر و گُر کالاهایی می‌رسید که در زبان نامی نداشتند، خبرهایی می‌آمد که نقل‌پذیر نبودند. پری از بال شاه شهر فرنگ به چین نشئه‌ی قلیان افتاده بود.

 

وسوسه‌ی دیدار فرنگستان را سپهسالار به جان شاه انداخته بود:

«فواید و معانی این سفر همایونی به فرنگستان در نظر اغلب عقلای ما هنوز به آن‌طورها که باید معلوم نشده است. این عزم ملوکانه محض سیاحت نیست. این یک شاه‌راه بزرگی است که برای ترقیات ملت ایران گشوده می‌شود. در این سفر در حقیقت تمام دولت ایران به جهت نجات این ملک به تفحص اوضاع دنیا می‌رود.»

 

سفر فرنگستان به استخاره موکول می‌شود. استخاره البته ریشه‌ی خود را نمی‌زند. بد می‌آید. شاه ــ کودک حیران می‌زند به صحرای کربلا.

           «اسکندر و من ای شه معبود صفات

           هردو به جهان صرف نمـودیم اوقات

           بــا همت مــن کــجا رســـد همت او؟

           من خاک درت جستم و او آب حیات»

 

در این دوره روضه‌خوانی زیاد می‌رود، نوحه زیاد می‌سراید و برای فرار از وسوسه‌ی آن نادیده به این آشنا پناه می‌برد و برای شاه تشنه‌لبان مرثیه می‌سراید:

«آن روز که بود روز هـل‌مـن‌ناصـر

ای کاش که ناصر تو بودم آن روز»

در این فضا است که هر از چندگاهی ناپایداری جهان را به خود هشدار می‌دهد:

«تو ای ناصرالدین زمانی به خود آی

کـه روزی سـرآیـد تــو را زنــدگـانـی

تو این تاج و این تخت بگـذاری آخـر

زمــیــنــت زنـــد گــردش آســمــانی»

تشویق‌گران سفر فرنگستان فکر می‌کنند شوق دیدار شهر فرنگ از سر شاه افتاده است. پرس و جو می‌کنند و از شاه می‌شنوند:

«اولا سفر فرنگستان در نظر من هست و هرگز فراموش نمی‌شود. منتظر فرصت هستم. انشاءالله [...] سن از چهل و سه نمی‌گذرد که وارد فرنگستان خواهم شد.»

 

باز هم آشنایی با تجدد به پاسخ استخاره موکول می‌شود و باز بد: «این بار بد بد» می‌آید. با وجود استخاره‌ی بدتر بعدی شاه قصد سفر فرنگستان می‌کند. دیگر میان سکندر دارا و جمشید جم مراد نمی‌جوید. مرادش این بار پتر کبیر و ناپلئون است که آداب دوستی و طی مراتب‌شان دنیای دیگری دارد. مثلا همین که همراهان شاه یاد بگیرند چه‌طور با کارد و چنگال غذا بخورند کلی وقت گرفته بود.

سفر اول فرنگستان در سال 1873 بود که دو سفر دیگر هم در پی آورد. سومی که مورد نظر من است در سال 1889 آغاز می‌شود و پس از چند ماه در همان سال میلادی تمام می‌شود.

 

 

 

2

 

پیله کردن و مته به خشخاش گذاشتن‌های از این دست که سفرنامه سندی است تاریخی لطف همسفر بودن با شاه را کم می‌کند. انگار شاه می‌دانسته است که در سفرنامه‌اش پی تاریخ و سند خواهیم رفت. با یکی دو نقل و اشاره سبک و روال روایت را به دست می‌دهم:

«نمازی خوانده در کرملین، بعد عکس انداخته از آن‌جا رفتیم به موزه گردش کردیم. اما حالا که این روزنامه را ابوالحسن‌خان می‌نویسد هنوز نه عکس انداخته‌ایم، نه موزه رفته‌ایم. از بس فرصت نداریم. مساعده روزنامه را می‌نویسیم. شاید هیچ عکس نینداخته، موزه هم نرویم.»

یا این:

«این هتل در بالا هم جاهای خوب دارد که نرفتیم ببینیم.»

 

«نرفتیم ببینیم.» اما می‌دانیم که جاهای خوب هم دارد. آورده‌اند که دارد. هشداری است به ما که شاید بخشی یا بخش‌هایی از این نوشته را دیده است، بخشی را شنیده است، بخشی را نه دیده است، نه شنیده است، خیال کرده است. جز این‌ها، در سفرنامه‌ی شاه مرز میان «من» و «ما»، اول شخص مفرد و جمع به هم ریخته است. شاه گاهی من است، گاهی ما. از این نمونه‌ها در سفرنامه کم نیست:

«خیلی خسته بودیم. رفتیم اندرون. آمدم توی حیاط. آمدیم بیرون.»

و این البته در گفتار و نوشتار شاه سابقه دارد. به یادگار سفر اولش نگاه می‌کنیم:

دفتر دیدارکننده‌های موزه‌ی مادام توسو.

 

«ناصرالدین شاه قاجار

هنگامی که در لندن اقامت داشتیم به تماشای مادام توصیه آمدیم و این چند کلمه را به رسم یادگاری در این‌جا نوشتم. سنه‌ی 1290 هجری Naserdin shah Kajar 1873»

 

 

3

 

می‌دانیم که شاه ماه‌ها و شاید سالی گرفتار فراهم کردن مقدمات سفر بود. سفرنامه از سه روز مانده به نوروز، به سال نو شروع می‌شود. در رکاب شاه که راه بیفتیم با اوضاع کلی ایران بیشتر آشنا می‌شویم:

«مخبرالدوله ناخوش است. امین‌السلطان مسهل خورده است. وزیر نظام قولنج کرده بود. عضدالملک هم نبود. باقی همه بودند. وقت تحویل سال شد. نجم‌الملک برای جای خودش که تحویل‌شد را می‌گفت برادرزاده‌ی خودش را که دامادش هم هست معین کرده بود. این شخص مرد کوتاه قد بسیار فقیر محجوب غریبی است. وقت تحویل آمد جلو. به قدر یک ربع هیچ نتوانست بگوید. بالاخره تحویل‌شد خیلی یواشی گفت که هیچ کس نشنید. خیلی بدجوری بود. بعد خطیب آمد. خطبه خواند. خطبه‌ی منحوس بدی خواند. بعد از آن یک خطیب کرمانشاهی بود. خطبه‌ی غرای خوبی خواند. امسال دو خطبه شد. این‌ها که تمام شد به آقاخوندها شاهی دادیم. قدری افاقه برای خستگی شد. به قدر سه ساعت شاهی دادیم: قجر، قجر، قجر و غیره. همه بودند. همه شاهی گرفتند. خلاصه همین‌طور شاهی دادیم و دادیم تا دو ساعت و نیم به غروب مانده. برخاستیم. خیلی خسته بودیم. رفتیم اندرون. آمدم توی حیاط. زن‌ها هم آمدند. سبز و زرد و سرخ. هرکدام یک رنگی پوشیده بودند. خنده داشت. آمدیم بیرون.»

 

ناصرالدین‌اه شاه بدجایی شده است. دلش از سلطنت، از دربار، از حرم گرفته است. مدتی به سیاحت می‌زند، به گلگشت و شکار. گاهی حرم را هم همراه می‌برد:

«حرم امروز بعد از ظهر تماما می‌آید دوشان‌تپه.

سر حرم از توی دروازه پیدا شد. تماشای غریبی داشت. به قدر هفتاد کالسکه پشت سر هم افتاده بودند. حاجی سرورخان جلو بود. سایر خواجه‌ها و غلامبچه‌ها این طرف و آن‌طرف کالسکه‌ها بودند. معرکه بود. از بالا آن‌ها را تماشا کردیم. حرم وارد شد. حاجی سرورخان آن‌ها را پیاده کرد و تپاند توی باغ.»  

 

اما مگر هم‌او شاهی نبود که جنبش بابیگری را با آن گستردگی صاف کرده بود و صدراعظم امیرکبیر را به اشاره‌ی سرانگشتی از این دنیا به آن دنیا فرستاده بود؟ قدرت نظامش کجا بود؟ نگاهی هم به مراسم سان و رژه‌ی ارتش و نظم امورات آن داشته باشیم:

«یک‌راست رفتیم سردر ارک. چون قدری زود و بی‌خبر رفته بودیم قدری قال مقال بود و جمعیت. بعد خوب شد. جمعیت متفرقه و تماشاچی در میدان کم بود. هیچ نبود. خلوت کرده بودند. فوج و توپچی و صاحب‌منصبان و قاجار و غیره ایستاده بودند. اهل سردر، از قوچ‌باز و لوطی و بازیگر خیلی کم بود. قدری پول پاشیدیم. در بین سردر دیدم توپچی‌ها بی‌خود این‌طرف و آن‌طرف حرکت می‌کنند و راه می‌روند. تصور کردیم می‌خواهند بروند پایین‌دست که جمعیت زیاد است جلو مردم را بگیرند. دیدیم خیر. در کمال ملایمت توپچی‌ها رفتند. پایین که آمدیم معلوم شد چند نفر نسقچی جلو توپچی‌ها ایستاده بودند. توپچی‌ها گفته بودند رد شوید. آن‌ها گفته بودند جای ما این‌جا است. مختصر حرفی با هم زده بودند. امین‌نظام محمدصادق‌خان قجر که رئیس توپخانه است این حرف‌ها به دماغش خورده حکم می‌دهد وسط سلام توپچی‌ها می‌روند.»

کمی که پیشتر برویم آشکار می‌شود این ارتش چه‌گونه و از کجا آمده است:

 

«چون از قصبه‌ی اسدآباد سوار نمی‌دادند و با حاکم دعوا داشتند خیرالله‌خان رفته بود اصلاح کرده بود و این سوارها را آورده بود. کالسکه را نگه داشتند. سان دیدیم. خودشان دستی خودشان را کوچک می‌کردند و بد می‌کردند یعنی که بد هستیم و لکنت هستیم ما را اخراج کنند. قرار است خیرالله‌خان این سوارها را ببرد تهران به نایب‌السلطنه بسپارد.»

 

به گزارش کوتاهی از نایب‌السلطنه و حاکم تهران، شاه‌زاده کامران‌میرزا نگاه می‌کنیم. این گزارش از تهران فرستاده شده است. وضع «قشون ظفرنمون» را به اطلاع شاه رسانده است:

«تمام سربازان فراری فوج تهران ــ سوای سه نفر که هنوز به دست نیامده‌اند ــ از هر گوشه و کنار گرفته با زنجیر و ده نفر سوار و یک صاحب‌منصب به استرآباد فرستاد.»

 

دکتر فوریه را دکتر تولوزان به عنوان پزشک خصوصی به شاه معرفی کرده بود. در متن سفرنامه آشکار می‌شود. این گزارش را او نوشته است:

«یک دسته چندنفری سرباز که طرف راست ما ایستاده بودند نظر من را جلب کرد زیرا ایشان را گرداگرد سربازی که به زمین افتاده بود جمع دیدم. از کالسکه پیاده شدم و دیدم که آن سرباز بی‌نوا در حال احتضار است. معلوم شد چهار روز است که ناخوش شده است و به همین حال بی‌دوا و بی‌طبیب به دنبال اردو آمده است و به این‌جا که رسیده است به حال مرگ افتاده و هیچ‌کس هم به فکر او نبوده تا جان سپرده است.»

 

هم او گزارش دیگری دارد که به روشن شدن اوضاع کمک می‌کند:

«وبا در همه‌جا در حال برآفتادن است ولی در تهران از روز 27 محرم تا غره‌ی صفر روزی نزدیک به هشتصد نفر را کشته و این مقدار تلفات اگر در نظر داشته باشیم که جمعیت تهران در تابستان نصف می‌شود بسیار زیاد است و این تلفات بیشتر به فقرا که وسیله‌ی فرار نداشتند و به علت تنگدستی بیشتر در معرض حمله‌ی مرض قرار می‌گرفتند وارد شده است. [...] چون میرزا عیسی نایب‌الحکومه‌ی تهران مرده و دیگر کسی نبوده است که نظم شهر را حفظ کند زندان‌ها را باز نموده و محبوسین را آزاد ساختند. یک دسته از همین دزدان به خانه‌ی من آمده و غیر از آن‌چه قابل حمل نبوده همه چیز را برده‌اند. حتا سعی کرده‌اند قلابی را هم که محکم به سقف اتاق بزرگ کوبیده بودیم از جا بکنند. وزیر مختار فرانسه، موسیو دبالوا از راه لطف مرا به سفارتخانه دعوت کرد و من با کسان و اسباب و اثاثیه‌ی خود به آن‌جا رفتم.»

 

آن وضع سربازها که بیشتر یادآور اسیرها بود تا لشکری که خیال فتحی را به خاطر بیاورد، این از حال و روز شهر و دارالخلافه‌اش. نگاهی به نور دیده بیافکنیم. به ولیعهد و عزیزالسلطان (ملیجک) و گرفتاری‌ها شاه با این پسر:

«ولیعهد دو پسر کوچک دارد. یکی ملبس به لباس سربازی، یکی دیگر به لباس قزاقی. این‌جا [تبریز] پیش ما آمدند. بسیار خوب پسرهایی هستند. به آن‌ها مدال طلا داده شد. عزیزالسلطان هم بود. چند روز بود که ما خیال می‌کردیم چشمش درد می‌کند. امروز معلوم شد که سرش را شانه نمی‌کند، چرک شده و شپش گرفته است. گفتیم ادیب، حاجی للِه، آقابشارت، باشی و غیره زلف‌هایشان را حاجی حیدر قیچی کند که عزیزالسلطان میل کند بدهد زلف‌هایش را حاجی حیدر بزند. عصری عزیزالسلطان و آدم‌هایش همه زلف‌هایشان را از بیخ زده آمدند. خیلی خوب شده بود. چشمش هم درد نمی‌کرد. آسوده شد. امروز در حقیقت روز موچینان بود.»

 

آن از دولت و دربار و اندرون و بیرونش. ببینیم این‌ها بر چه مردمی می‌رانده‌اند. یکی دو نمونه از حال و روز مردم در نگاه شاه:

«رسیدیم به مهمانخانه‌ی کوَنده. پشت مهمانخانه، خانه‌خانه، سوراخ‌سوراخ، مثل لانه‌ی جانور: قشلاق ایل مافی است. هنوز این‌جا هستند. ریش‌سفیدهایشان آمده بودند جلو. پول و پیشکش آورده بودند.»

 

«قروه خیلی نزدیک است. رفتیم آب ده را ببینیم. زن‌های ده آمده بودند که عصر وقتی موزیکان می‌زنند تماشا کنند. ما را که دیدند گریختند. وحشی بوند.

خیلی رفتیم. آب را هم ندیدیم. برگشتیم رو به سراپرده. یک دسته مرد دهاتی دیدیم که می‌رفتند. یک مرد ریشدار میانشان بود. صدا کردیم ریشدار بیا این‌جا. آمد. یک ریش داشت به عینه بز. هیچ به آدم نسبت نداشت. یک چشمش باباقوری بود. کور بود. می‌گفت آبله کور کرده است.»

 

مردان کور از آبله تماشاگر آتشبازی شاه می‌شوند و زن‌های وحشی وحشت‌زده از موزیکانش فرار می‌کنند. هم باز از همین مردمان. از زبان شاه:

«امروز یک زن سجافی که نه پیر بود، نه جوان، رعیت قبچاقی بود، آمده بوده دور سراپرده می‌گشته است. رفته بوده است خانه‌ی امینه‌ی اقدس. می‌گفته است دختر من این‌جا است. آخر سر امینه‌ی اقدس فهمیده بود که دختر این زن پیش زرین‌تاج است. این دختر را پارسال آورده بودند به زرین‌تاج فروخته بودند به سی تومان.»

 

این از سازمان اداری و نظام ارتش و سامان حال رعایای شاه. کل هستی ما، آن‌ها. ما که قرار است شاه‌راه ترقی و تجدد ملک هموار گرده‌مان شود. ببینیم حال و روز شخصی خود جانشین کیومرث و جمشید از چه قرار است. برخوردش با امپراتور روس:

«دفعه‌ی اول که با امپراتور از پله‌ها بالا می‌آمدم شمشیرم دستم بود. دیدم یک چیزی توی دستم افتاد. فهمیدم از شمشیر خودم است. یواش به دست راست دادم گذاشتم توی جیبم. بعد که نگاه کردم دیدم الماس برلیان بزرگ شمشیرم است که افتاده بود توی دستم. خوشوقت شدم که الحمدلله گم نشد. به فال نیک گرفتم.»

 

این از درود دفعه‌ی اول و آن وضع شاه بود. بدرودش را نگاه کنیم در سفر سومین. همان امپراتور روس باز:

«با امپراتور و تمام صاحب‌منصب‌ها احوال‌پرسی کردیم. شلوار من در این‌جا گشاده شده بود و هی می‌خواست از پایم بیفتد. به یک طوری شلوارم را نگه داشتم که نیفتاد و خودم را به در واگن رساندم.»

 

نگاهی بیندازیم به یکی دو سند. این نشان شاه در برخوردش با دیگران، با بی‌گانه. ببینیم در چشم خویشان چه‌گونه است، در گانه چه‌طور دیده می‌شود. نگاهی بیندازیم به نقش شاه در آئینه‌ی پندار اندرون و درون مُلک:

«خاک‌پای مبارک بندگان اعلیحضرت قوی شوکت اقدس همایون شاهنشاهی

[مقدمه‌ی مبسوط]

این که به وجود مبارک در مسکو و پترزبورغ خیلی خوش گذشته است و آن‌چه لوازمات احترام ذات همایون است بهتر و خوب‌تر به عمل آمده است، البته باید به همین‌طور باشد. کسی که جانشین کیومرث و جمشید باشد و ذات همایون سلطنت کیان هرجا وارد بشود همین احترامات سلطنتی را خواهد داشت. غلام بی‌مقدار مسعود قاجار» [ظل‌السلطان]

 

یا این یکی. نامه‌ی یکی از هشتاد و پنج بندی حرم است:

«تصدق خاک‌پای جواهرآسای مبارکت گردم

[مقدمه]

به نمک مبارک قسم از بس حواس ندارم و دلم تنگ شده است قلم که به دست گرفتم نمی‌دانم چه عرض کنم. ولله گمان ندارم از دوری خاک‌پای مبارک زنده بمانم تا روزی که به سلامتی تشریف می‌آورید. الهی قربان چشم‌های فرنگی‌ها بروم که هر روز جمال مبارک را زیارت می‌کنند. خوشا به حال حاجی حیدر [دلاکباشی شاه] که هر روز چشمش به صورت مبارک می‌افتد. قربان روی مبارک عزیزالسلطان بروم. انشاءالله که وجود عزیزش سلامت است. حاجی شاهزاده والده‌ی همایون، ملاابو عرض خاکبوسی می‌رسانند. ملاابو برای بچه‌ها لبش را آویزان کرده است. خان‌کوره هم از زیر ناخوشی درآمده است.

[عریضه‌ی فخرالدوله است. در قصر باکینگهام به عرض رسید. شاه با دستخط خودش افزوده است.]

 

این نظر دربار و اندرون بود. اما شاه خودش چیز دیگری را تجربه کرده است. در کاسل آلمان است. احترام به وارث تاج و تخت کیان را نگاه کنید:

«حقیقت این است که امروز این پدرسوخته‌ها هورا می‌کشیدند و تعارف می‌کردند و ایرانی‌ها را مسخره می‌کردند و دست می‌انداختند. خیلی پدرسوختگی کردند.»

 

پیش‌تر احرامات عمیق‌تر می‌شود. خواهیم دید:

«حاضر خواب شدیم. رفتیم توی رختخواب که بخوابیم. صدای کالسکه و آمد و شد که بود چشم به هم گذاشتیم. تازه خوابم برده بود که صدایی عجیب و غریب ما را بیدار کرد. از خواب جستن کردیم. معلوم شد الواط جمع شده، دسته‌بندی کرده‌اند و تصنیف می‌خوانند. تصنیفی که در موقع شادمانی می‌خوانند. صدای گاو و شغال و خر درمی‌آوردند. حالا ما چراغ را هم خاموش کرده‌ایم. پیشخدمت‌ها هم رفته‌اند. تنها باشی آن‌جاست. دیدیم که خواب محال است. فرستادیم ادیب، اکبرخان، میرزامحمدخان و امین‌همایون را بیدار کردند. آمدند. گفتیم ببینید این‌جا اتاقی هست که بی‌سر و صدا باشد آن‌جا بخوابیم؟ آمدند گفتند غیر از اتاق سفره‌خانه اتاقی نیست. آن‌جا هم همه شام خورده‌اند. اسباب میز و بقیه‌ی شام و ریخت و پاش همان‌طور است. اما صدا نیست. گفتیم جهنم. صدا نباشد هرچه هست باشد. خلاصه آمدیم این‌جا یا همین کثافتی که داشت. چون بی‌صدا بود راضی بودیم. خوابیدیم. خوب بود.»

 

نگاهی به وضع مزاجی و بنیه‌ی صاحب‌منصبان و خود شاه پیش و پس از رسیدن به قلب شهر فرنگ. این‌جا بروکسل است.

ساعتی پیش از آن‌که عازم انگلیس شوند:

«صدیق‌السلطنه متصل از شکمش ناله دارد و اظهار کسالت می‌کند. حرف تهران را می‌زند و آرزوی تهران را می‌کند.

اعتمادالسلطنه نمی‌دانم عرق‌النساء دارد یا چه زهر مار دارد که متصل ناله می‌کند. از کمر، از ران، با کمال کثافت گاهی پیدایش می‌شود روزنامه می‌خواند.

کلب‌علی قهوه‌چی تب سخت کرده است. آقادایی می‌گفت محرقه کرده است و می‌میرد. اما الحمدلله عرق کرده و بهتر است.

باشی هم از سرحد تا به حال یا نوبه می‌کند یا خواب است و منگ و گیج.

آقادایی هم خیلی زحمت می‌کشد و کار می‌کند اما منگ است.

مهدی‌خان کاشی متصل با شمشیر و چمدانش دعوا دارد. ته شمشیرش هم درآمده است.»

 

شاه با این حال و روز وارد انگلیس می‌شود و برایش مهمانی‌ها ترتیب می‌دهند. حاشیه‌ی مهمانی‌ها را تماشا می‌کنیم. خودش به چند مورد اشاره کرده است:

«دیشب آجودان مخصوص لرد مکنزی، مهدی‌خان و فخرالاطباء و حاجی حیدر، این سه نفر را در خانه‌ی کوچکی که در جنگل پشت عمارت واقع است منزل داده بودند. یکی از نوکرهای این خانه مشروبات می‌برده است. فخر یک بطری کونیاک از دست او می‌گیرد و می‌خورد. تمام آن را. مست شش‌دانگ و خراب می‌شود. امروز صبح حالت غریبی از او نقل کردند:

آن‌جا افتاده بوده است. سر نتراشیده را برهنه کرده، ریش ژولیده، به کائنات فحش می‌داده، می‌گفته است: من زن آن کسی را که یس را اختراع کرده سه نقطه. فرنگی‌ها هم دور او جمع شده بودند. او هم فحش می‌داده، داد می‌زده و به مخترع یس yes بد می‌گفته و زن او را در خیال سه نقطه می‌کرده است. بعد گفته بود مسیحی خواهم شد. سه نقطه. و این زن‌ها را سه‌سه‌نقطه‌ی دیگر. همه خیال خواهند کرد که مسیحی هستم. بعد فرنگی‌ها رفته بودند.

فخرالاطباء با حاجی حیدر در یک اتاق منزل دارند. فخر پیله کرده بوده به حاجی حیدر که زن خودت را بیاور تا سه نقطه کنم. بعد کم‌کم در مستی به خود حاجی حیدر چسبیده بوده است که با او سه نقطه کند.

[چند سه‌نقطه‌ی ناخوانا]

مهدی‌خان ترسیده بود. رفته بود در اتاق خودش را قفل کرده بود. بعد از ساعتی دیده بود در اتاق را قایم می‌زنند. یقین کرده بود که فخر است که به سراغ او آمده است. نفس نکشیده بود. آخر دیده بود که در را از پاشنه می‌کنند. برخاسته بود ببیند کیست. معلوم شده بود یک فرنگی است. سرد بوده است. خواسته است بیاید آن‌جا بخوابد.

خلاصه معرکه کرده بود فخر. از خنده غش کردیم. از زبان فخر این شعر را می‌نویسیم: عاشق گشتن و رسوا شدن هم عالمی دارد.»

 

این هم بساط بُنیه‌ی خود شاه:

«صبح از خواب برخاستیم. خون بواسیر ما که از هلاند باز شده بود و گاهی می‌آمد، گاهی نمی‌آمد و کم و زیاد می‌شد حالا خیلی کم شده است اما به کلی بند نیامده. هروقت جایی می‌روم یک لکه می‌آید و همان یک لکه ضعف می‌دهد.»

 

زشت و زیبا دیدن شاه. در کالسکه نشسته است با ولیعهد انگلیس:

«از خانه‌ی مکنزی که حرکت کردیم، قدری که جلو آمدیم، جلو یکی از خانه‌های کوچک متعلق به مکنزی یک دختری دیدیم بسیار خوشگل. در فرنگستان به این خوشگلی و لطافت ندیده بودیم. از این‌جا که گذشتیم پرنس سیگارت بیرون آورد مشغول کشیدن شد. گفتیم نقلی نیست زود تمام می‌شود. بعد از آن یک سیگار زرد بزرگ مثل کیر خر بیرون آورد. به سر سیگار گذاشت و مشغول دود کردن شد. باد هم رو به سمت ما می‌آمد. دودها به حلق ما رفت. خفه شدیم.»

 

وقتی که غرق تماشای این خوشگلی و لطافت است با سه نقطه دودکَشش می‌کنند و دم برنمی‌آورد. خفه می‌شود و نفسش درنمی‌آید. حاصل این که از این سفرها چه می‌آموزد حقارت است. حقارت در برابر فرادست و تکبر در برابر فرودست. حتا اگر این فرودستی تنها در پندار باشد. حالا به یک ضعیف‌تری رسیده است، به یک وامانده‌تری. ببین چه کبری دارد:

«آمدم که بیایم از در اتاق بیرون که دیدم پادشاه سیاه که خیلی می‌خواستم او را ببینم وارد شد:

حاج‌آقا جوهری بود. ریش کوسه‌ی بزی داشت. قبای ماهوت گلابتون‌دوزی تنش بود، کلاه ماهوت گلابتون‌دوزی مثل تاج سرش بود، اتباع زیادی هم از پسر خاله و برادرزاده و غیره همراهش بودند. با ما دستی داد و افتاد جلو ما. رفت توی اتاق. صدر اعظم [رئیس جمهور فرانسه] گفت خوب است برگردید به این هم یک برخوردی بکنید بعد بروید. ناچارا در این گرما برگشتیم. وارد اتاق شدیم. نعوذبالله که چه گرمایی و چه حمامی. این سیاه هم به هیچ‌کس اعتنا نکرده بود. رفته بود روی صندلی نشسته بود. حالی کرده بودند که من نیامده‌ام. برخاسته بود که من رسیدم. هردوتا روی صندلی نشستیم. قدری با او صحبت کردیم. مردم هم دور ما جمع شده بودند. یک شاه سفید یک شاه سیاه را تماشا می‌کردند و عرق از بدن ما بیرون می‌آمد.»

 

می‌نویسند:

«وقتی آقانجفی در اصفهان از ظل‌السلطان حاکم مقتدر آن ولایت مطلبی را خواست و چون انجام نشد از او گله کرد. ظل‌السلطان گفته بود: من این کار را برای تو نخواهم کرد. اگر قانع نمی‌شوی می‌توانی به شاه‌بابام بنویسی تا مرا از حکومت اصفهان معزول کند. آقانجفی در جواب گفته بود: چرا بنویسم به شاه بابات تا تو را بردارد؟ می‌نویسم به امپراتور روس تا شاه‌بابات را بردارد.»

 

از هر سو برای شاه سفید شاخ و شانه کشیده می‌شود. باز هم از زبان مبارک شاهانه:

«دولت ایران در میان رقابت دولتین روس و انگلیس گیر کرده است. هرکاری مبنی بر صرفه و صلاح و آبادی مملکت خودمان در جنوب ایران بخواهیم بکنیم دولت روس می‌گوید برای منافع انگلیس می‌کنید. در شمال و مغرب و مشرق ایران بخواهیم چنین کارهایی بکنیم انگلیس می‌گوید به ملاحظه‌ی منافع روس اقدام به این کارها کرده و می‌کنید. تکلیف ما مشکل شده است و روز به روز مشکل‌تر خواهد شد.»

 

برای روشن‌تر کردن این مشکل‌ها موضوع نامه‌ی شاه را می‌آورم. اما پیش از آن یکی دو نکته: یکی از زن‌های شاه گلین‌خانم بود. گلین‌خانم خواهری داشت به نام پروین‌خانم. میرزاآقاخان نوری «رسواترین صدراعظم ناصرالدین‌شاه» بود. لقبش اعتمادالدوله است و شایع است که با مهدعلیا، مادر شاه سر و سری داشته است.

«وقتی کار جاسوسی میرزاآقاخان بالا گرفت، میرزاتقی‌خان در صدد برآمد او را مجازات کند و از طهران طرد و تبعید نماید. این بار نیز وزیر مختار انگلیس رسمی و به طور علنی به یاری میرزاآقاخان شتافت و با ارائه‌ی سند رسمی تحت‌الحمایگی و تابعیت انگلستان او را از زندان و تبعید نجات داد.»

 

چندی بعد امیرکبیر عزل می‌شود و میرزاآقاخان اعتمادالدوله می‌شود صدراعظم:

«اعتمادالدوله میل داشت ورقه‌ی تحت‌الحمایگی خود را نگه دارد ولی شاه جدا اصرار ورزید که او باید از چنین امتیاز پرقیمتی صرف نظر کند. پس از دو روز میرزاآقاخان برای نیل به مقام صدارت مجبور به قبول چنین شرطی شد و سندی را امضا کرد که به موجب آن دیگر تحت حمایت دولت انگلیس نیست.»

او نامه‌ای به کلنل شیل وزیرمختار انگلیس می‌نویسد و تقاضای پس دادن تحت‌الحمایگی‌اش را می‌کند و پاسخ می‌شنود که:

«افتخار تابعیت دولت انگلیس بیشتر از تاج کیان است.»

 

سرانجام میرزاآقاخان پس از کسب مجوز از کلنل شیل وزیر مختار و ترک تابعیت دولت انگلیس نامه‌ی زیر را به شاه نوشت:

«این چاکر قدیمی پدر بر پدر خانه‌زاد و نمک‌پرورده‌ی این آستان مبارک بوده است [...] به صداقت رعیت و نوکر خانه‌زاد شاهنشاه روحی فداه هستم. کسی را یارای تخلف از این حرف و گفتار نیست و اگر خدای نکرده از این فدوی قدیمی جان‌نثار خیانتی دولتی سربزند مورد مؤاخذه‌ی شاهنشاه روحی فداه باشم. لیکن استدعای چاکر این است که اگر عرض شود تحقیق شود و بعد از اثبات عقوبت شود.»

 

سرت به خدا هم وصل باشد نمی‌توانی مطمئن باشی که ناگاه و بی‌تحقیق کارت را نسازند. ناامنی در ذات ناگهان است، در ذات قضا که در هوا پرسه می‌زند و امان نمی‌دهد.

گفتم که. ناصرالدین‌شاه زنی داشت به نام گلین‌خانم. زن اولش. گلین‌خانم خواهری داشت پروین‌خانم. دختر شاه‌زاده احمدعلی‌میرزا پسرفتحعلی‌شاه. رفت و آمد و ارتباط این «زن زیبا» و شوهرش به سفارت انگلیس باعث کدورت بین دو دولت و بسته شدن سفارت انگلیس و بعدتر جنگ هرات شد! می‌گویند. حالا بخشی از یکی از نامه‌های شاه را می‌آورم:

«یک روز از عموی‌مان فرهادمیرزا حمایت و او را نسبت به ما بیگانه و مخالف فرامین ما می‌کنند، روز دیگر یکی از نوکرهایمان را بر خلاف میل ما علنا می‌برند، امروز هم به زور می‌خواهد خواهرزن ما را ببرند. نمی‌فهمم چرا گذاشتید این قبیل مباحثات پیش بیاید. قصد مستر مری این است که خواهرزن ما را به زور ببرد. فرمان ما این است که ما تن به این خفت و خواری نباید بدهیم و نمی‌گذاریم آن زن را ببرند.»

 

شاید هیچ‌کس به اندازه شاه وضع خود را درنیافته است:

«وضع دولت ایران طوری شده است که هیچ دولتی به این حالت نیست. دولت ایران میان رقابت دولتین روس و انگلیس گیر کرده است. پس یکمرتبه روس و انگلیس بیایند بگویند دولت ایران مستقل نیست هرچه بگوییم باید آن‌طور بکنید. آیا در میان دول روی زمین، از بزرگ و کوچک، حتا بلغاری که تازه سری میان سرها بیرون آورده است و صرب و یونان، یک دولت هست که زیر بار این حرف‌ها برود؟»

 

در جریان محاصره‌ی هرات به دست ارتش ایران در سال 1857 میلادی ناصرالدین‌شاه حاضر نشد امتیاز کشتی‌رانی در کارون را بدهد و هرات را پس بگیرد. در همان زمان مسئله‌ی هرات خاتمه یافته بود. سال‌ها بعد دولت انگلیس دبه درمی‌آورد. ناصرالدین‌شاه داستان را به وزیر امور خارجه‌ی خودش میرزا سعیدخان نوشته است:

«جناب وزیر، اولا فقره‌ی رود کارون [...] وقتی مطرح شده بود که مسئله‌ی هرات در میان بود که دولت ایران در ازای تصرف هرات این کار را قبول کند. واضح است که این کار چه‌قدر عمده بوده است که در مقابل تصرف هرات جزء قرارنامه و عهدنامه کرده بودند. [...] حالا چه شده است که بدون هیچ شرط عمده [...] باید دولت ایران مجانا و بلاعوض این کار عمده را قبول نماید. [...] چون فقره‌ی رود کارون جزء عمل و کارهای داخله و ملتی است من به تنهایی نمی‌توانم در این فقره کاری کنم مگر به اطلاع و آرای مردم و رجال دولت. من قدرت ندارم به شخصه رأی بدهم.»

همان‌جا از وزیر خارجه‌اش می‌پرسد:

«اصل مقصود و منظور انگلیسی‌ها از این خواهش چه چیز بود؟ خدا می‌داند که چه ضررها در پی داشته باشد. فهمیدن عقیده‌ی ملکم نیز لازم است.»

و ملکم عقیده دارد که:

«وزرای انگلیس محققا از روی دلسوزی و محض مصلحت ایران نوشته‌اند.»

 

شاه خوب می‌داند کجا گرفتار است. با این‌همه با لحن تندی پاسخ می‌دهد که:

«دولت ایران نمی‌تواند اذن به کشتی خارجه بدهد که در رودخانه تردد نماید. رقعه‌ی وزیرمختار انگلیس و این جواب مرا فردا در مجلس وزرا قرائت کرده همین‌طور جواب صریح بدهید.»

 

این کشمکش‌ها هست تا سالی که دوباره شاه میل فرنگستان می‌کند و مشکل هزینه‌ی سفر طرح می‌شود. «عاقبت شاه عازم به اجرای تصمیم خود شد.» امتیاز کشتی‌رانی در کارون داده شد و «در اذای آن چهل‌هزار لیر از رویتر گرفته شد برای خرج سفر سوم فرنگستان.»

کارون برای انگلیس. حالا نوبت روسیه است: پرنس دالکورگی وزیرمختار روسیه درمی‌اید با لیست سهم خود. به چه شیوه‌ای؟ بعد بیاید:

«آزادی کشتیرانی در مرداب انزلی، آزادی کشتیرانی در تمام رودخانه‌هایی که به دریای خزر می‌ریزند با حق ساخت اسکله و انبار و سایر ملزومات. راه شوسه‌ی انزلی تهران و راه قوچان به مشهد، ساختن راه آهن استرآباد به اردبیل و ساختن راه آهن در تمام نقاط ایران و نیز این که تا پنج سال دولت ایران حق ندارد این امتیاز را به دولت دیگری بدهد.»

 

شاه به سفیرش در روسیه می‌نویسد:

«همین دست‌خط مرا ببرید برای جناب موسیو گیرس و مسوزیناویف بخوانید بگویید پرنس دالکورگی آمد و چند فقره تکالیف از جانب اعلیحضرت اظهار داشت و با کمال تندی و سختی جواب خواست. با این که مطلب خیلی تفکر و تأمل لازم داشت و خیلی مهم بود، چون وضعی برداشت کرده بود که می‌خواست خدای نخواسته در دوستی و اتحاد چندین ساله سکته وارد بیاورد ما هم بدون تفکر، به احترام این که نسبت آن را به شخص اعلیحضرت امپراتور داد فورا امضا کردیم دادیم.»

آن‌گاه می‌خواهد «به یک طوری» حالی پرنس دالکورگی کنند که:

«اگر خواهشی دارید برای رواج کار تجارت خودتان در شمال دیگر این را به این‌طورها تحکم‌آمیز و سخت که نباید بخواهید.»

 

پیش از سفر سوم امتیازهای روسیه هم امضا می‌شود و شاه می‌رود سفر. کمی بعد زمزمه‌هایی می‌شود از طرف انگلیس که کشتیرانی در کارون بدون امتیاز راه اهواز به اصفهان بیهوده است. می‌گویند: