داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

 

 

نسخه ی چاپی

 

 

 

ای دل ز مُحبـان و رفیقـان خبری نیست

از کـوکبه‌ی دولـت شـاهان خـبری نیست

از تخت جم و ملک سلیمان خبری نیست

یکسر ز بد و نیک عزیزان خبری نیست

                        آیا به کجایند که از ایشان خبری نیست؟

 

جمشید کجا رفت؟ چه شد تاج و کلاهش؟

کو فر فریدونی و کـو حشمت و جـاهش؟

کـو دولت گـرشـاسبی و خـیـل سـپـاهش؟

بـیـژن بـه کـجـا رفت گرفـتـاری چـاهش؟

                        آیا به کجایند کز ایشان خبری نیسست؟

 

 

 

 

 

 

دل در بـــرم قـــرار نـمـی‌یـافت هیچ دم

تــا ره سپــردم و رفــتــم بـه کـوی یار

در درگــهــش نــدیــدم آثــار خــرمــی

کاخش‌همه شکسته‌وپُر گشته از غبار

آن غرفه‌هاکه بودند حـوران درون آن

اکنون گرفـته دیـدم دیـوان در آن قـرار

بر جای ناله‌ی نی از هـر طرف رسـید

بــر گــوشــم از درونــش آواز الـفـرار

 

ناصرالدین شاه قاجار

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

«تند راندیم دوباره به عمارت ویلهلمس هو. باز رفتیم به همان اتاق‌های پایین نشستیم. آقادایی صبح در میدان سبزی‌فروش‌ها کاهو خریده بود. بهتر از آن کاهو نمی‌شد. لطیف و نازک. در دهن آب می‌شد. گفتیم شست و آورد. با سکنجبینی که از تهران همراه داشتیم خوردیم. خیلی مزه داد. لذت بردیم و افسوس خوردیم بر جد امپراتور که کاهو سکنجبین نخورده مرد. فرنگستان این کاهوهای خوب را کثافت‌مآب می‌آورند. روغن زیتون روی آن می‌ریزند. ضایع می‌کنند می‌خورند.»

 

پاره‌ای از سفرنامه‌ی سوم فرنگستان ناصرالدین‌شاه است. ناصرالدین‌شاه شاهی است شهره به خوشباشی، اما ایرانی است. آن ته جانش تلخایی نشسته است که هیچ نبیدی تراقش نمی‌شود. جد امپراتور لذت کاهوسکنجبین را نچشید و مرد. باخت. تلخای همین زمان گذرنده است که او را وامی‌دارد خوشباشی پیشه کند و دم با طرب‌گذرنده را دریابد.

 

سومین سفر فرنگستان ناصرالدین‌شاه از دارالخلافه‌ی تهران آغاز می‌شود. شاه به رودخانه‌ی مرزی ارس که می‌رسد حرم را وامی‌نهد، به روسیه می‌رود، روسیه، لهستان، آلمان، هلند، بلژیک، انگلیس و فرانسه را به ترتیب سیاحت می‌کند، سپس آلمان، اتریش، مجارستان را دور می‌زند، شش ماه بعد از راه روسیه به ایران بازمی‌گردد و حدود هفت سال بعد، در سال نحس مضاعف کشته می‌شود.

 

ناصرالدین‌شاه در سال 1247 هجری قمری متولد شد. در شانزده‌سالگی به سلطنت رسید و کم‌تر از هفته‌ای مانده به پایان پنجاهمین سال سلطنت و جشن ذوالقرنین، در سن شصت و شش سالگی، «در تاریخ عصر روز جمعه 18 ذی‌قعده 1313، چهار روز پیش از آن که جشن پنجاهم سلطنت خود را برپا دارد، در حرم عبدالعظیم به ضرب ششلول کشته شد.»

 

قد و بالایش را این‌طور آورده‌اند:

«بالای همایون: نه زیاد بلند و نه کوتاه.

رنگ پوست: سفید مایل به حمرت. با صفا، بی کدورت.

گونه‌های مبارک متلالی باشد و احدی از ملوک معاصرین را این تلالی نیست.

چشم‌ها به اندازه‌ی کمال. رسیده و سفیدی مقله به سرخی مایل است ــ دیده‌ی امیرالمؤمین (ع) را هم همین حالت بوده است و به همین وصفش ستوده‌اند.

سبلت: اگرچه در مبادی سلطنت به کثرت بود اما پیروی کامل احکام شریعت را به زدن شارب از آن کم کرده‌اند تا مشروع آید و ممنوع ننماید.»

و او شاهی «از هر جهت متناسب‌الاعضا و تام‌الخلقه بود.»

 

ناصرالدین‌شاه، با همین شرح بالایی که آمد بی‌تاب‌ترین شاه ایرانی بود. بی‌تابی به همان معنایی که کودکان دارند. نقاشی می‌کرد، خط می‌نگاشت و شعر می‌گفت. گاه عاشق بود، گاه عارف. گاهی به مهر می‌نواخت، گاهی با کینه می‌گداخت. عاشق زن‌های خوشگل، خورشت چاقاله، نقل آلبالویی و شکار قرقاول بود. از این چند موردی که برشمردم عشقش به آلبالو در مرتبه‌ی اعلا بود. آلبالو را همواره آلوــ‌بالو تلفظ می‌کرد. طوری که انگار تازه لب به سخن گشوده باشد لای لب‌ها و زبانش آن را می‌غلتاند. درست به یاد نمی‌آورم کجا خوانده‌ام. یکی نوشته بود. یادم هست که هیچ سندی هم نیاورده بود اما من نقلش را پذیرفتم. یکی از مُهام مُلک از عشق شاه به آلوبالو آگاه بود. در نتیجه یکی دو روز پیش از آن که آلوبالوهای سر درخت نوبر شوند دستور می‌داده است چند قناد ورزیده بیایند آلوبالوهای سر درخت را شکردانه بپردازند تا نقل آلبالویی شود. آن‌گاه شاه را مهمان باغ خود می‌کرد تا شاه ضمن گردش هر وقت میلش کشید ــ که همیشه میلش می‌کشیده است ــ با لب مبارکش نقل آلبالویی بچیند و میل کند. با دست نمی‌چیده است. این سنت تا چند سال پیش از مرگ شاه ادامه داشته است و آلبالوها هم قد می‌کشیده‌اند. یک بار هنگاهی که شاه بر پاشنه‌ی پا بلند می‌شود تا نقل آلبالویی به لب بگیرد کلاه از سرش می‌افتد و آشکار می‌شود که زلف مبارک ریخته است. این آخرین بار بوده است که آلبالوهای نوبر سر دار نقل شدند.

گفته‌اند که شاه جز هنگام خواب کلاه از سر برنمی‌داشت.

 

 

آشکار است که به شیوه‌ی شاه شاه است و من آخرین میراث‌دار رعایا نخواسته‌ام از یادمانده‌های ناصرالدین‌شاه انتقام بکشم. در رکابش راه افتاده‌ام تا جهان را از پشت شانه‌اش تماشا کنم. با منطق کهن نمی‌شود به دیدار این شاه‌ ــ‌ کودک رفت. باید در رکابش درآمد و دید:

 

«تیرهای آهنی سیم تلگراف انگلیس‌ها از تهران الی تفلیس همه‌جا همراه بود. در استاسیون دُیُم که از تفلیس بیرون آمدیم و اسب عوض کردیم و راه آهن[...] به پتر رفت سیم تلگراف را هم آن‌جا گذاشتیم و خیلی افسوس خوردیم که چرا سیم را دیگر نمی‌بینیم. زیرا با او انس گرفته بودیم.»

 

این که چه‌طور چنین آدمی که دست زیر چانه می‌زند، به پنجره‌ی قطار تکیه می‌دهد، ساعت‌ها به سیم تلگراف زل می‌زند، تا جایی که این‌همه با آن انیس می‌شود قتل عام گسترده‌ی بابی‌ها را پیش می‌برد و به راحتی دستور قتل صدراعظمش را صادر می‌کند پرسشی است که بی‌پاسخ مانده است. گشودن پنجره‌ای به هستی او که هستی ما هم هست مشغولیات ذهن من شده است.

به نظر می‌رسد گونه‌ای از تألیف‌ها یکسره در سایه‌ی زندگی مؤلف‌شان گم می‌شوند. یا دست کم سفرنامه‌ی ناصرالدین‌شاه چنین است. نقش تاریخی شاه برای این اثر وضعیتی متناقض به وجود آورده است. از یک سو بیش از آثار مؤلف‌های «معمولی» به آن پرداخته می‌شود، از سوی دیگر منحصرا به عنوان سندی تاریخی به آن نگاه می‌شود. قصد من این است که تلاش کنم با فاصله گرفتن از شاه ــ مؤلف به سفرنامه نگاه کنم. این که حاصل این سعی و کوشش به کجا می‌کشد بحث دیگری است.

 

غربت، تبعید، هجرت، هرچه که نامش را بگذاریم آدمی را ناگزیر می‌کند پس از مدتی به این برگردد که از کجا آمده است؟ در کجا است؟ زندگی در این عالم، ورای ناله‌های هجرانی اجتناب‌ناپذیرش، ورای دلتنگی برای آن‌چه که بود، ورای دلزدگی از این‌چه که هست، موقعیتی را فراهم می‌کند تا آدم از آن‌جا رانده و در این‌جا مانده از ورای آن و این به هر دو نگاه کند و در این میانه موقعیت خود را دریابد.

 

می‌دانیم که ناصرالدین‌شاه به اصرار سپهسالار عازم سفر اروپا شده بود تا با «مشاهده‌ی ترقیات فرنگ» «تدابری فوری و مؤثر» اتخاذ کند و ایران را در «شاه‌راه ترقی» و «تجدد» بیندازد. سرمشقش هم پتر کبیر بود که به انگلیس و فرانسه و هلند رفته بود و بعدها «تدابیر فوری و مؤثر» هم اتخاذ کرد و پایه‌ای را بنا گذاشت. حال امروز روسیه هم در مقابل چشم‌های ما است.

 

به تصویری از آن روزهای ممالک محروسه نگاه می‌کنیم:

«در این سال‌ها ایرانی‌ها با دشواری‌های بسیار رو‌به رو هستند. تعادل قدیم از میان رفته است و تکان و ضربه‌ی شدیدی که شکست‌ها به وجود آورده‌اند نه تنها مردم را به ناامیدی کشانده بلکه از لحاظ اقتصادی هم موجب بی‌کاری و کم شدن محصولات کشاورزی شده و زمینه را برای آن‌چه سپس «فقر عام» خواندند فراهم آورده است.»

 

گروهی به فکر مهاجرت افتادند. اما گروه ماندگار به انتظار آن نشسته بودند که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. «اندیشه‌ی ظهور ناجی جان گرفته و روح انتظار حاکم شده بود.» هر دسته، هر گروه در انتظار ناجی خود بود: هزاره بود، فصل ظهور امام شیخی و شیعه بود. زرتشتی‌ها در انتظار ظهور پسر زرتشت به افغانستان کاروان فرستاده بودند، مردمان خراسان در انتظار ظهور دوباره خیرالدین بودند که در سنین کهولت در دیگ بخار شده و هوا رفته بود و قرار بود در سیمای جوانی رشید و دل‌آور نازل شود. آذربایجانی‌ها خبر شده بودند که مهدی موعود به گرجستان ظهور کرده است و همین روزها است که بر دروازه‌ی تبریز اشکار شود.

 

این‌همه تب و تاب انتظار به باب ختم شد. باب آمد و بابی گشوده نگشت و گذشت و رفت. زمانه‌ی سردرگمی آغاز شد. دگرگون شدن جهان پرسش هویت را پیش می‌آورد. اما این هویت دیگر آن «هو ــ یت»ی نبود که می‌شناختیم. «هو ــ یت» خودخوارشماری بود. خوارداری خویشتن، تنبیه تن و گم شدن در هو، غایب و غیر. وقتی که هویت بریدن از بند ناف بود و رسیدن به خود، به تن، به من. جایی که فصل‌های ثابت ییلاق و قشلاق را رقم زده بود، جایی که داس کون‌زمین‌زدگان از پس هزاره‌ای هنوز تشبیه ماه نو بود و کمان کشیده‌ی ابروی یار و خرمنکوب بعد از هزاره‌ها کوبیدن خرمن جان و جهان ما همچنان سه میله داشت و گرد هر میله چند تیغه‌ی ثابت، هویت همان سکون بود: ذکری مکرر و ابدی. از هوهوی درویش سینه‌چاک آخرین خانقاه طبس بگیر تا به چک‌چک چکش آن پیرمرد مسگر نشسته در بازار قدیم ری برسی که نسل‌اندرنسل نقش می‌زند از الف یا ی، از ی تا الف، قامت کمان می‌کند و هیچ‌گاه به الف قامت آن نگار، آن استاد لوحه‌دار نمی‌رسد.

این‌بار اما رخنه بر دیوار قرون افتاده بود. سد سکندر شکسته بود. پره‌ای از جهان دیگر جلوه نموده بود و آشکار کرده بود که حال و روز مردمان آن‌سوی سد سکندر آن‌طورها که در روایات به ما رسیده بود ــ گوشی‌شان فرش و گوش دیگرشان گلیم‌شان است ــ درست نیست. دیگر نمی‌شد تابع چاووش طبیعت و بانگ رحیل گُل‌وَرک نشست. دیگر تداوم روال پیشین ممکن نبود. «هفت کشور» فرنگ اکنون نزدیک‌تر شده بود. قبله‌گاهی بود. قبله‌گاهی وسوسه‌انگیز که منشآتش در سفرنامه‌های خیالی و کالاهای متنوع و شاخ و شانه کشیدن به امپراتوری‌های خمار و خسته‌ی شرق نشان می‌داد. قبله‌گاه پیشین هم بود. از آن نکنده، به این نپیوسته. دوران برزخی آغاز شده بود. در دخیل بستن به عتبات شک شده بود. اما زهره‌ی به زبان آوردن شک نبود. گُر و گُر کالاهایی می‌رسید که در زبان نامی نداشتند، خبرهایی می‌آمد که نقل‌پذیر نبودند. پری از بال شاه شهر فرنگ به چین نشئه‌ی قلیان افتاده بود.

 

وسوسه‌ی دیدار فرنگستان را سپهسالار به جان شاه انداخته بود:

«فواید و معانی این سفر همایونی به فرنگستان در نظر اغلب عقلای ما هنوز به آن‌طورها که باید معلوم نشده است. این عزم ملوکانه محض سیاحت نیست. این یک شاه‌راه بزرگی است که برای ترقیات ملت ایران گشوده می‌شود. در این سفر در حقیقت تمام دولت ایران به جهت نجات این ملک به تفحص اوضاع دنیا می‌رود.»

 

سفر فرنگستان به استخاره موکول می‌شود. استخاره البته ریشه‌ی خود را نمی‌زند. بد می‌آید. شاه ــ کودک حیران می‌زند به صحرای کربلا.

           «اسکندر و من ای شه معبود صفات

           هردو به جهان صرف نمـودیم اوقات

           بــا همت مــن کــجا رســـد همت او؟

           من خاک درت جستم و او آب حیات»

 

در این دوره روضه‌خوانی زیاد می‌رود، نوحه زیاد می‌سراید و برای فرار از وسوسه‌ی آن نادیده به این آشنا پناه می‌برد و برای شاه تشنه‌لبان مرثیه می‌سراید:

«آن روز که بود روز هـل‌مـن‌ناصـر

ای کاش که ناصر تو بودم آن روز»

در این فضا است که هر از چندگاهی ناپایداری جهان را به خود هشدار می‌دهد:

«تو ای ناصرالدین زمانی به خود آی

کـه روزی سـرآیـد تــو را زنــدگـانـی

تو این تاج و این تخت بگـذاری آخـر

زمــیــنــت زنـــد گــردش آســمــانی»

تشویق‌گران سفر فرنگستان فکر می‌کنند شوق دیدار شهر فرنگ از سر شاه افتاده است. پرس و جو می‌کنند و از شاه می‌شنوند:

«اولا سفر فرنگستان در نظر من هست و هرگز فراموش نمی‌شود. منتظر فرصت هستم. انشاءالله [...] سن از چهل و سه نمی‌گذرد که وارد فرنگستان خواهم شد.»

 

باز هم آشنایی با تجدد به پاسخ استخاره موکول می‌شود و باز بد: «این بار بد بد» می‌آید. با وجود استخاره‌ی بدتر بعدی شاه قصد سفر فرنگستان می‌کند. دیگر میان سکندر دارا و جمشید جم مراد نمی‌جوید. مرادش این بار پتر کبیر و ناپلئون است که آداب دوستی و طی مراتب‌شان دنیای دیگری دارد. مثلا همین که همراهان شاه یاد بگیرند چه‌طور با کارد و چنگال غذا بخورند کلی وقت گرفته بود.

سفر اول فرنگستان در سال 1873 بود که دو سفر دیگر هم در پی آورد. سومی که مورد نظر من است در سال 1889 آغاز می‌شود و پس از چند ماه در همان سال میلادی تمام می‌شود.

 

 

 

2

 

پیله کردن و مته به خشخاش گذاشتن‌های از این دست که سفرنامه سندی است تاریخی لطف همسفر بودن با شاه را کم می‌کند. انگار شاه می‌دانسته است که در سفرنامه‌اش پی تاریخ و سند خواهیم رفت. با یکی دو نقل و اشاره سبک و روال روایت را به دست می‌دهم:

«نمازی خوانده در کرملین، بعد عکس انداخته از آن‌جا رفتیم به موزه گردش کردیم. اما حالا که این روزنامه را ابوالحسن‌خان می‌نویسد هنوز نه عکس انداخته‌ایم، نه موزه رفته‌ایم. از بس فرصت نداریم. مساعده روزنامه را می‌نویسیم. شاید هیچ عکس نینداخته، موزه هم نرویم.»

یا این:

«این هتل در بالا هم جاهای خوب دارد که نرفتیم ببینیم.»

 

«نرفتیم ببینیم.» اما می‌دانیم که جاهای خوب هم دارد. آورده‌اند که دارد. هشداری است به ما که شاید بخشی یا بخش‌هایی از این نوشته را دیده است، بخشی را شنیده است، بخشی را نه دیده است، نه شنیده است، خیال کرده است. جز این‌ها، در سفرنامه‌ی شاه مرز میان «من» و «ما»، اول شخص مفرد و جمع به هم ریخته است. شاه گاهی من است، گاهی ما. از این نمونه‌ها در سفرنامه کم نیست:

«خیلی خسته بودیم. رفتیم اندرون. آمدم توی حیاط. آمدیم بیرون.»

و این البته در گفتار و نوشتار شاه سابقه دارد. به یادگار سفر اولش نگاه می‌کنیم:

دفتر دیدارکننده‌های موزه‌ی مادام توسو.

 

«ناصرالدین شاه قاجار

هنگامی که در لندن اقامت داشتیم به تماشای مادام توصیه آمدیم و این چند کلمه را به رسم یادگاری در این‌جا نوشتم. سنه‌ی 1290 هجری Naserdin shah Kajar 1873»

 

 

3

 

می‌دانیم که شاه ماه‌ها و شاید سالی گرفتار فراهم کردن مقدمات سفر بود. سفرنامه از سه روز مانده به نوروز، به سال نو شروع می‌شود. در رکاب شاه که راه بیفتیم با اوضاع کلی ایران بیشتر آشنا می‌شویم:

«مخبرالدوله ناخوش است. امین‌السلطان مسهل خورده است. وزیر نظام قولنج کرده بود. عضدالملک هم نبود. باقی همه بودند. وقت تحویل سال شد. نجم‌الملک برای جای خودش که تحویل‌شد را می‌گفت برادرزاده‌ی خودش را که دامادش هم هست معین کرده بود. این شخص مرد کوتاه قد بسیار فقیر محجوب غریبی است. وقت تحویل آمد جلو. به قدر یک ربع هیچ نتوانست بگوید. بالاخره تحویل‌شد خیلی یواشی گفت که هیچ کس نشنید. خیلی بدجوری بود. بعد خطیب آمد. خطبه خواند. خطبه‌ی منحوس بدی خواند. بعد از آن یک خطیب کرمانشاهی بود. خطبه‌ی غرای خوبی خواند. امسال دو خطبه شد. این‌ها که تمام شد به آقاخوندها شاهی دادیم. قدری افاقه برای خستگی شد. به قدر سه ساعت شاهی دادیم: قجر، قجر، قجر و غیره. همه بودند. همه شاهی گرفتند. خلاصه همین‌طور شاهی دادیم و دادیم تا دو ساعت و نیم به غروب مانده. برخاستیم. خیلی خسته بودیم. رفتیم اندرون. آمدم توی حیاط. زن‌ها هم آمدند. سبز و زرد و سرخ. هرکدام یک رنگی پوشیده بودند. خنده داشت. آمدیم بیرون.»

 

ناصرالدین‌اه شاه بدجایی شده است. دلش از سلطنت، از دربار، از حرم گرفته است. مدتی به سیاحت می‌زند، به گلگشت و شکار. گاهی حرم را هم همراه می‌برد:

«حرم امروز بعد از ظهر تماما می‌آید دوشان‌تپه.

سر حرم از توی دروازه پیدا شد. تماشای غریبی داشت. به قدر هفتاد کالسکه پشت سر هم افتاده بودند. حاجی سرورخان جلو بود. سایر خواجه‌ها و غلامبچه‌ها این طرف و آن‌طرف کالسکه‌ها بودند. معرکه بود. از بالا آن‌ها را تماشا کردیم. حرم وارد شد. حاجی سرورخان آن‌ها را پیاده کرد و تپاند توی باغ.»  

 

اما مگر هم‌او شاهی نبود که جنبش بابیگری را با آن گستردگی صاف کرده بود و صدراعظم امیرکبیر را به اشاره‌ی سرانگشتی از این دنیا به آن دنیا فرستاده بود؟ قدرت نظامش کجا بود؟ نگاهی هم به مراسم سان و رژه‌ی ارتش و نظم امورات آن داشته باشیم:

«یک‌راست رفتیم سردر ارک. چون قدری زود و بی‌خبر رفته بودیم قدری قال مقال بود و جمعیت. بعد خوب شد. جمعیت متفرقه و تماشاچی در میدان کم بود. هیچ نبود. خلوت کرده بودند. فوج و توپچی و صاحب‌منصبان و قاجار و غیره ایستاده بودند. اهل سردر، از قوچ‌باز و لوطی و بازیگر خیلی کم بود. قدری پول پاشیدیم. در بین سردر دیدم توپچی‌ها بی‌خود این‌طرف و آن‌طرف حرکت می‌کنند و راه می‌روند. تصور کردیم می‌خواهند بروند پایین‌دست که جمعیت زیاد است جلو مردم را بگیرند. دیدیم خیر. در کمال ملایمت توپچی‌ها رفتند. پایین که آمدیم معلوم شد چند نفر نسقچی جلو توپچی‌ها ایستاده بودند. توپچی‌ها گفته بودند رد شوید. آن‌ها گفته بودند جای ما این‌جا است. مختصر حرفی با هم زده بودند. امین‌نظام محمدصادق‌خان قجر که رئیس توپخانه است این حرف‌ها به دماغش خورده حکم می‌دهد وسط سلام توپچی‌ها می‌روند.»

کمی که پیشتر برویم آشکار می‌شود این ارتش چه‌گونه و از کجا آمده است:

 

«چون از قصبه‌ی اسدآباد سوار نمی‌دادند و با حاکم دعوا داشتند خیرالله‌خان رفته بود اصلاح کرده بود و این سوارها را آورده بود. کالسکه را نگه داشتند. سان دیدیم. خودشان دستی خودشان را کوچک می‌کردند و بد می‌کردند یعنی که بد هستیم و لکنت هستیم ما را اخراج کنند. قرار است خیرالله‌خان این سوارها را ببرد تهران به نایب‌السلطنه بسپارد.»

 

به گزارش کوتاهی از نایب‌السلطنه و حاکم تهران، شاه‌زاده کامران‌میرزا نگاه می‌کنیم. این گزارش از تهران فرستاده شده است. وضع «قشون ظفرنمون» را به اطلاع شاه رسانده است:

«تمام سربازان فراری فوج تهران ــ سوای سه نفر که هنوز به دست نیامده‌اند ــ از هر گوشه و کنار گرفته با زنجیر و ده نفر سوار و یک صاحب‌منصب به استرآباد فرستاد.»

 

دکتر فوریه را دکتر تولوزان به عنوان پزشک خصوصی به شاه معرفی کرده بود. در متن سفرنامه آشکار می‌شود. این گزارش را او نوشته است:

«یک دسته چندنفری سرباز که طرف راست ما ایستاده بودند نظر من را جلب کرد زیرا ایشان را گرداگرد سربازی که به زمین افتاده بود جمع دیدم. از کالسکه پیاده شدم و دیدم که آن سرباز بی‌نوا در حال احتضار است. معلوم شد چهار روز است که ناخوش شده است و به همین حال بی‌دوا و بی‌طبیب به دنبال اردو آمده است و به این‌جا که رسیده است به حال مرگ افتاده و هیچ‌کس هم به فکر او نبوده تا جان سپرده است.»

 

هم او گزارش دیگری دارد که به روشن شدن اوضاع کمک می‌کند:

«وبا در همه‌جا در حال برآفتادن است ولی در تهران از روز 27 محرم تا غره‌ی صفر روزی نزدیک به هشتصد نفر را کشته و این مقدار تلفات اگر در نظر داشته باشیم که جمعیت تهران در تابستان نصف می‌شود بسیار زیاد است و این تلفات بیشتر به فقرا که وسیله‌ی فرار نداشتند و به علت تنگدستی بیشتر در معرض حمله‌ی مرض قرار می‌گرفتند وارد شده است. [...] چون میرزا عیسی نایب‌الحکومه‌ی تهران مرده و دیگر کسی نبوده است که نظم شهر را حفظ کند زندان‌ها را باز نموده و محبوسین را آزاد ساختند. یک دسته از همین دزدان به خانه‌ی من آمده و غیر از آن‌چه قابل حمل نبوده همه چیز را برده‌اند. حتا سعی کرده‌اند قلابی را هم که محکم به سقف اتاق بزرگ کوبیده بودیم از جا بکنند. وزیر مختار فرانسه، موسیو دبالوا از راه لطف مرا به سفارتخانه دعوت کرد و من با کسان و اسباب و اثاثیه‌ی خود به آن‌جا رفتم.»

 

آن وضع سربازها که بیشتر یادآور اسیرها بود تا لشکری که خیال فتحی را به خاطر بیاورد، این از حال و روز شهر و دارالخلافه‌اش. نگاهی به نور دیده بیافکنیم. به ولیعهد و عزیزالسلطان (ملیجک) و گرفتاری‌ها شاه با این پسر:

«ولیعهد دو پسر کوچک دارد. یکی ملبس به لباس سربازی، یکی دیگر به لباس قزاقی. این‌جا [تبریز] پیش ما آمدند. بسیار خوب پسرهایی هستند. به آن‌ها مدال طلا داده شد. عزیزالسلطان هم بود. چند روز بود که ما خیال می‌کردیم چشمش درد می‌کند. امروز معلوم شد که سرش را شانه نمی‌کند، چرک شده و شپش گرفته است. گفتیم ادیب، حاجی للِه، آقابشارت، باشی و غیره زلف‌هایشان را حاجی حیدر قیچی کند که عزیزالسلطان میل کند بدهد زلف‌هایش را حاجی حیدر بزند. عصری عزیزالسلطان و آدم‌هایش همه زلف‌هایشان را از بیخ زده آمدند. خیلی خوب شده بود. چشمش هم درد نمی‌کرد. آسوده شد. امروز در حقیقت روز موچینان بود.»

 

آن از دولت و دربار و اندرون و بیرونش. ببینیم این‌ها بر چه مردمی می‌رانده‌اند. یکی دو نمونه از حال و روز مردم در نگاه شاه:

«رسیدیم به مهمانخانه‌ی کوَنده. پشت مهمانخانه، خانه‌خانه، سوراخ‌سوراخ، مثل لانه‌ی جانور: قشلاق ایل مافی است. هنوز این‌جا هستند. ریش‌سفیدهایشان آمده بودند جلو. پول و پیشکش آورده بودند.»

 

«قروه خیلی نزدیک است. رفتیم آب ده را ببینیم. زن‌های ده آمده بودند که عصر وقتی موزیکان می‌زنند تماشا کنند. ما را که دیدند گریختند. وحشی بوند.

خیلی رفتیم. آب را هم ندیدیم. برگشتیم رو به سراپرده. یک دسته مرد دهاتی دیدیم که می‌رفتند. یک مرد ریشدار میانشان بود. صدا کردیم ریشدار بیا این‌جا. آمد. یک ریش داشت به عینه بز. هیچ به آدم نسبت نداشت. یک چشمش باباقوری بود. کور بود. می‌گفت آبله کور کرده است.»

 

مردان کور از آبله تماشاگر آتشبازی شاه می‌شوند و زن‌های وحشی وحشت‌زده از موزیکانش فرار می‌کنند. هم باز از همین مردمان. از زبان شاه:

«امروز یک زن سجافی که نه پیر بود، نه جوان، رعیت قبچاقی بود، آمده بوده دور سراپرده می‌گشته است. رفته بوده است خانه‌ی امینه‌ی اقدس. می‌گفته است دختر من این‌جا است. آخر سر امینه‌ی اقدس فهمیده بود که دختر این زن پیش زرین‌تاج است. این دختر را پارسال آورده بودند به زرین‌تاج فروخته بودند به سی تومان.»

 

این از سازمان اداری و نظام ارتش و سامان حال رعایای شاه. کل هستی ما، آن‌ها. ما که قرار است شاه‌راه ترقی و تجدد ملک هموار گرده‌مان شود. ببینیم حال و روز شخصی خود جانشین کیومرث و جمشید از چه قرار است. برخوردش با امپراتور روس:

«دفعه‌ی اول که با امپراتور از پله‌ها بالا می‌آمدم شمشیرم دستم بود. دیدم یک چیزی توی دستم افتاد. فهمیدم از شمشیر خودم است. یواش به دست راست دادم گذاشتم توی جیبم. بعد که نگاه کردم دیدم الماس برلیان بزرگ شمشیرم است که افتاده بود توی دستم. خوشوقت شدم که الحمدلله گم نشد. به فال نیک گرفتم.»

 

این از درود دفعه‌ی اول و آن وضع شاه بود. بدرودش را نگاه کنیم در سفر سومین. همان امپراتور روس باز:

«با امپراتور و تمام صاحب‌منصب‌ها احوال‌پرسی کردیم. شلوار من در این‌جا گشاده شده بود و هی می‌خواست از پایم بیفتد. به یک طوری شلوارم را نگه داشتم که نیفتاد و خودم را به در واگن رساندم.»

 

نگاهی بیندازیم به یکی دو سند. این نشان شاه در برخوردش با دیگران، با بی‌گانه. ببینیم در چشم خویشان چه‌گونه است، در گانه چه‌طور دیده می‌شود. نگاهی بیندازیم به نقش شاه در آئینه‌ی پندار اندرون و درون مُلک:

«خاک‌پای مبارک بندگان اعلیحضرت قوی شوکت اقدس همایون شاهنشاهی

[مقدمه‌ی مبسوط]

این که به وجود مبارک در مسکو و پترزبورغ خیلی خوش گذشته است و آن‌چه لوازمات احترام ذات همایون است بهتر و خوب‌تر به عمل آمده است، البته باید به همین‌طور باشد. کسی که جانشین کیومرث و جمشید باشد و ذات همایون سلطنت کیان هرجا وارد بشود همین احترامات سلطنتی را خواهد داشت. غلام بی‌مقدار مسعود قاجار» [ظل‌السلطان]

 

یا این یکی. نامه‌ی یکی از هشتاد و پنج بندی حرم است:

«تصدق خاک‌پای جواهرآسای مبارکت گردم

[مقدمه]

به نمک مبارک قسم از بس حواس ندارم و دلم تنگ شده است قلم که به دست گرفتم نمی‌دانم چه عرض کنم. ولله گمان ندارم از دوری خاک‌پای مبارک زنده بمانم تا روزی که به سلامتی تشریف می‌آورید. الهی قربان چشم‌های فرنگی‌ها بروم که هر روز جمال مبارک را زیارت می‌کنند. خوشا به حال حاجی حیدر [دلاکباشی شاه] که هر روز چشمش به صورت مبارک می‌افتد. قربان روی مبارک عزیزالسلطان بروم. انشاءالله که وجود عزیزش سلامت است. حاجی شاهزاده والده‌ی همایون، ملاابو عرض خاکبوسی می‌رسانند. ملاابو برای بچه‌ها لبش را آویزان کرده است. خان‌کوره هم از زیر ناخوشی درآمده است.

[عریضه‌ی فخرالدوله است. در قصر باکینگهام به عرض رسید. شاه با دستخط خودش افزوده است.]

 

این نظر دربار و اندرون بود. اما شاه خودش چیز دیگری را تجربه کرده است. در کاسل آلمان است. احترام به وارث تاج و تخت کیان را نگاه کنید:

«حقیقت این است که امروز این پدرسوخته‌ها هورا می‌کشیدند و تعارف می‌کردند و ایرانی‌ها را مسخره می‌کردند و دست می‌انداختند. خیلی پدرسوختگی کردند.»

 

پیش‌تر احرامات عمیق‌تر می‌شود. خواهیم دید:

«حاضر خواب شدیم. رفتیم توی رختخواب که بخوابیم. صدای کالسکه و آمد و شد که بود چشم به هم گذاشتیم. تازه خوابم برده بود که صدایی عجیب و غریب ما را بیدار کرد. از خواب جستن کردیم. معلوم شد الواط جمع شده، دسته‌بندی کرده‌اند و تصنیف می‌خوانند. تصنیفی که در موقع شادمانی می‌خوانند. صدای گاو و شغال و خر درمی‌آوردند. حالا ما چراغ را هم خاموش کرده‌ایم. پیشخدمت‌ها هم رفته‌اند. تنها باشی آن‌جاست. دیدیم که خواب محال است. فرستادیم ادیب، اکبرخان، میرزامحمدخان و امین‌همایون را بیدار کردند. آمدند. گفتیم ببینید این‌جا اتاقی هست که بی‌سر و صدا باشد آن‌جا بخوابیم؟ آمدند گفتند غیر از اتاق سفره‌خانه اتاقی نیست. آن‌جا هم همه شام خورده‌اند. اسباب میز و بقیه‌ی شام و ریخت و پاش همان‌طور است. اما صدا نیست. گفتیم جهنم. صدا نباشد هرچه هست باشد. خلاصه آمدیم این‌جا یا همین کثافتی که داشت. چون بی‌صدا بود راضی بودیم. خوابیدیم. خوب بود.»

 

نگاهی به وضع مزاجی و بنیه‌ی صاحب‌منصبان و خود شاه پیش و پس از رسیدن به قلب شهر فرنگ. این‌جا بروکسل است.

ساعتی پیش از آن‌که عازم انگلیس شوند:

«صدیق‌السلطنه متصل از شکمش ناله دارد و اظهار کسالت می‌کند. حرف تهران را می‌زند و آرزوی تهران را می‌کند.

اعتمادالسلطنه نمی‌دانم عرق‌النساء دارد یا چه زهر مار دارد که متصل ناله می‌کند. از کمر، از ران، با کمال کثافت گاهی پیدایش می‌شود روزنامه می‌خواند.

کلب‌علی قهوه‌چی تب سخت کرده است. آقادایی می‌گفت محرقه کرده است و می‌میرد. اما الحمدلله عرق کرده و بهتر است.

باشی هم از سرحد تا به حال یا نوبه می‌کند یا خواب است و منگ و گیج.

آقادایی هم خیلی زحمت می‌کشد و کار می‌کند اما منگ است.

مهدی‌خان کاشی متصل با شمشیر و چمدانش دعوا دارد. ته شمشیرش هم درآمده است.»

 

شاه با این حال و روز وارد انگلیس می‌شود و برایش مهمانی‌ها ترتیب می‌دهند. حاشیه‌ی مهمانی‌ها را تماشا می‌کنیم. خودش به چند مورد اشاره کرده است:

«دیشب آجودان مخصوص لرد مکنزی، مهدی‌خان و فخرالاطباء و حاجی حیدر، این سه نفر را در خانه‌ی کوچکی که در جنگل پشت عمارت واقع است منزل داده بودند. یکی از نوکرهای این خانه مشروبات می‌برده است. فخر یک بطری کونیاک از دست او می‌گیرد و می‌خورد. تمام آن را. مست شش‌دانگ و خراب می‌شود. امروز صبح حالت غریبی از او نقل کردند:

آن‌جا افتاده بوده است. سر نتراشیده را برهنه کرده، ریش ژولیده، به کائنات فحش می‌داده، می‌گفته است: من زن آن کسی را که یس را اختراع کرده سه نقطه. فرنگی‌ها هم دور او جمع شده بودند. او هم فحش می‌داده، داد می‌زده و به مخترع یس yes بد می‌گفته و زن او را در خیال سه نقطه می‌کرده است. بعد گفته بود مسیحی خواهم شد. سه نقطه. و این زن‌ها را سه‌سه‌نقطه‌ی دیگر. همه خیال خواهند کرد که مسیحی هستم. بعد فرنگی‌ها رفته بودند.

فخرالاطباء با حاجی حیدر در یک اتاق منزل دارند. فخر پیله کرده بوده به حاجی حیدر که زن خودت را بیاور تا سه نقطه کنم. بعد کم‌کم در مستی به خود حاجی حیدر چسبیده بوده است که با او سه نقطه کند.

[چند سه‌نقطه‌ی ناخوانا]

مهدی‌خان ترسیده بود. رفته بود در اتاق خودش را قفل کرده بود. بعد از ساعتی دیده بود در اتاق را قایم می‌زنند. یقین کرده بود که فخر است که به سراغ او آمده است. نفس نکشیده بود. آخر دیده بود که در را از پاشنه می‌کنند. برخاسته بود ببیند کیست. معلوم شده بود یک فرنگی است. سرد بوده است. خواسته است بیاید آن‌جا بخوابد.

خلاصه معرکه کرده بود فخر. از خنده غش کردیم. از زبان فخر این شعر را می‌نویسیم: عاشق گشتن و رسوا شدن هم عالمی دارد.»

 

این هم بساط بُنیه‌ی خود شاه:

«صبح از خواب برخاستیم. خون بواسیر ما که از هلاند باز شده بود و گاهی می‌آمد، گاهی نمی‌آمد و کم و زیاد می‌شد حالا خیلی کم شده است اما به کلی بند نیامده. هروقت جایی می‌روم یک لکه می‌آید و همان یک لکه ضعف می‌دهد.»

 

زشت و زیبا دیدن شاه. در کالسکه نشسته است با ولیعهد انگلیس:

«از خانه‌ی مکنزی که حرکت کردیم، قدری که جلو آمدیم، جلو یکی از خانه‌های کوچک متعلق به مکنزی یک دختری دیدیم بسیار خوشگل. در فرنگستان به این خوشگلی و لطافت ندیده بودیم. از این‌جا که گذشتیم پرنس سیگارت بیرون آورد مشغول کشیدن شد. گفتیم نقلی نیست زود تمام می‌شود. بعد از آن یک سیگار زرد بزرگ مثل کیر خر بیرون آورد. به سر سیگار گذاشت و مشغول دود کردن شد. باد هم رو به سمت ما می‌آمد. دودها به حلق ما رفت. خفه شدیم.»

 

وقتی که غرق تماشای این خوشگلی و لطافت است با سه نقطه دودکَشش می‌کنند و دم برنمی‌آورد. خفه می‌شود و نفسش درنمی‌آید. حاصل این که از این سفرها چه می‌آموزد حقارت است. حقارت در برابر فرادست و تکبر در برابر فرودست. حتا اگر این فرودستی تنها در پندار باشد. حالا به یک ضعیف‌تری رسیده است، به یک وامانده‌تری. ببین چه کبری دارد:

«آمدم که بیایم از در اتاق بیرون که دیدم پادشاه سیاه که خیلی می‌خواستم او را ببینم وارد شد:

حاج‌آقا جوهری بود. ریش کوسه‌ی بزی داشت. قبای ماهوت گلابتون‌دوزی تنش بود، کلاه ماهوت گلابتون‌دوزی مثل تاج سرش بود، اتباع زیادی هم از پسر خاله و برادرزاده و غیره همراهش بودند. با ما دستی داد و افتاد جلو ما. رفت توی اتاق. صدر اعظم [رئیس جمهور فرانسه] گفت خوب است برگردید به این هم یک برخوردی بکنید بعد بروید. ناچارا در این گرما برگشتیم. وارد اتاق شدیم. نعوذبالله که چه گرمایی و چه حمامی. این سیاه هم به هیچ‌کس اعتنا نکرده بود. رفته بود روی صندلی نشسته بود. حالی کرده بودند که من نیامده‌ام. برخاسته بود که من رسیدم. هردوتا روی صندلی نشستیم. قدری با او صحبت کردیم. مردم هم دور ما جمع شده بودند. یک شاه سفید یک شاه سیاه را تماشا می‌کردند و عرق از بدن ما بیرون می‌آمد.»

 

می‌نویسند:

«وقتی آقانجفی در اصفهان از ظل‌السلطان حاکم مقتدر آن ولایت مطلبی را خواست و چون انجام نشد از او گله کرد. ظل‌السلطان گفته بود: من این کار را برای تو نخواهم کرد. اگر قانع نمی‌شوی می‌توانی به شاه‌بابام بنویسی تا مرا از حکومت اصفهان معزول کند. آقانجفی در جواب گفته بود: چرا بنویسم به شاه بابات تا تو را بردارد؟ می‌نویسم به امپراتور روس تا شاه‌بابات را بردارد.»

 

از هر سو برای شاه سفید شاخ و شانه کشیده می‌شود. باز هم از زبان مبارک شاهانه:

«دولت ایران در میان رقابت دولتین روس و انگلیس گیر کرده است. هرکاری مبنی بر صرفه و صلاح و آبادی مملکت خودمان در جنوب ایران بخواهیم بکنیم دولت روس می‌گوید برای منافع انگلیس می‌کنید. در شمال و مغرب و مشرق ایران بخواهیم چنین کارهایی بکنیم انگلیس می‌گوید به ملاحظه‌ی منافع روس اقدام به این کارها کرده و می‌کنید. تکلیف ما مشکل شده است و روز به روز مشکل‌تر خواهد شد.»

 

برای روشن‌تر کردن این مشکل‌ها موضوع نامه‌ی شاه را می‌آورم. اما پیش از آن یکی دو نکته: یکی از زن‌های شاه گلین‌خانم بود. گلین‌خانم خواهری داشت به نام پروین‌خانم. میرزاآقاخان نوری «رسواترین صدراعظم ناصرالدین‌شاه» بود. لقبش اعتمادالدوله است و شایع است که با مهدعلیا، مادر شاه سر و سری داشته است.

«وقتی کار جاسوسی میرزاآقاخان بالا گرفت، میرزاتقی‌خان در صدد برآمد او را مجازات کند و از طهران طرد و تبعید نماید. این بار نیز وزیر مختار انگلیس رسمی و به طور علنی به یاری میرزاآقاخان شتافت و با ارائه‌ی سند رسمی تحت‌الحمایگی و تابعیت انگلستان او را از زندان و تبعید نجات داد.»

 

چندی بعد امیرکبیر عزل می‌شود و میرزاآقاخان اعتمادالدوله می‌شود صدراعظم:

«اعتمادالدوله میل داشت ورقه‌ی تحت‌الحمایگی خود را نگه دارد ولی شاه جدا اصرار ورزید که او باید از چنین امتیاز پرقیمتی صرف نظر کند. پس از دو روز میرزاآقاخان برای نیل به مقام صدارت مجبور به قبول چنین شرطی شد و سندی را امضا کرد که به موجب آن دیگر تحت حمایت دولت انگلیس نیست.»

او نامه‌ای به کلنل شیل وزیرمختار انگلیس می‌نویسد و تقاضای پس دادن تحت‌الحمایگی‌اش را می‌کند و پاسخ می‌شنود که:

«افتخار تابعیت دولت انگلیس بیشتر از تاج کیان است.»

 

سرانجام میرزاآقاخان پس از کسب مجوز از کلنل شیل وزیر مختار و ترک تابعیت دولت انگلیس نامه‌ی زیر را به شاه نوشت:

«این چاکر قدیمی پدر بر پدر خانه‌زاد و نمک‌پرورده‌ی این آستان مبارک بوده است [...] به صداقت رعیت و نوکر خانه‌زاد شاهنشاه روحی فداه هستم. کسی را یارای تخلف از این حرف و گفتار نیست و اگر خدای نکرده از این فدوی قدیمی جان‌نثار خیانتی دولتی سربزند مورد مؤاخذه‌ی شاهنشاه روحی فداه باشم. لیکن استدعای چاکر این است که اگر عرض شود تحقیق شود و بعد از اثبات عقوبت شود.»

 

سرت به خدا هم وصل باشد نمی‌توانی مطمئن باشی که ناگاه و بی‌تحقیق کارت را نسازند. ناامنی در ذات ناگهان است، در ذات قضا که در هوا پرسه می‌زند و امان نمی‌دهد.

گفتم که. ناصرالدین‌شاه زنی داشت به نام گلین‌خانم. زن اولش. گلین‌خانم خواهری داشت پروین‌خانم. دختر شاه‌زاده احمدعلی‌میرزا پسرفتحعلی‌شاه. رفت و آمد و ارتباط این «زن زیبا» و شوهرش به سفارت انگلیس باعث کدورت بین دو دولت و بسته شدن سفارت انگلیس و بعدتر جنگ هرات شد! می‌گویند. حالا بخشی از یکی از نامه‌های شاه را می‌آورم:

«یک روز از عموی‌مان فرهادمیرزا حمایت و او را نسبت به ما بیگانه و مخالف فرامین ما می‌کنند، روز دیگر یکی از نوکرهایمان را بر خلاف میل ما علنا می‌برند، امروز هم به زور می‌خواهد خواهرزن ما را ببرند. نمی‌فهمم چرا گذاشتید این قبیل مباحثات پیش بیاید. قصد مستر مری این است که خواهرزن ما را به زور ببرد. فرمان ما این است که ما تن به این خفت و خواری نباید بدهیم و نمی‌گذاریم آن زن را ببرند.»

 

شاید هیچ‌کس به اندازه شاه وضع خود را درنیافته است:

«وضع دولت ایران طوری شده است که هیچ دولتی به این حالت نیست. دولت ایران میان رقابت دولتین روس و انگلیس گیر کرده است. پس یکمرتبه روس و انگلیس بیایند بگویند دولت ایران مستقل نیست هرچه بگوییم باید آن‌طور بکنید. آیا در میان دول روی زمین، از بزرگ و کوچک، حتا بلغاری که تازه سری میان سرها بیرون آورده است و صرب و یونان، یک دولت هست که زیر بار این حرف‌ها برود؟»

 

در جریان محاصره‌ی هرات به دست ارتش ایران در سال 1857 میلادی ناصرالدین‌شاه حاضر نشد امتیاز کشتی‌رانی در کارون را بدهد و هرات را پس بگیرد. در همان زمان مسئله‌ی هرات خاتمه یافته بود. سال‌ها بعد دولت انگلیس دبه درمی‌آورد. ناصرالدین‌شاه داستان را به وزیر امور خارجه‌ی خودش میرزا سعیدخان نوشته است:

«جناب وزیر، اولا فقره‌ی رود کارون [...] وقتی مطرح شده بود که مسئله‌ی هرات در میان بود که دولت ایران در ازای تصرف هرات این کار را قبول کند. واضح است که این کار چه‌قدر عمده بوده است که در مقابل تصرف هرات جزء قرارنامه و عهدنامه کرده بودند. [...] حالا چه شده است که بدون هیچ شرط عمده [...] باید دولت ایران مجانا و بلاعوض این کار عمده را قبول نماید. [...] چون فقره‌ی رود کارون جزء عمل و کارهای داخله و ملتی است من به تنهایی نمی‌توانم در این فقره کاری کنم مگر به اطلاع و آرای مردم و رجال دولت. من قدرت ندارم به شخصه رأی بدهم.»

همان‌جا از وزیر خارجه‌اش می‌پرسد:

«اصل مقصود و منظور انگلیسی‌ها از این خواهش چه چیز بود؟ خدا می‌داند که چه ضررها در پی داشته باشد. فهمیدن عقیده‌ی ملکم نیز لازم است.»

و ملکم عقیده دارد که:

«وزرای انگلیس محققا از روی دلسوزی و محض مصلحت ایران نوشته‌اند.»

 

شاه خوب می‌داند کجا گرفتار است. با این‌همه با لحن تندی پاسخ می‌دهد که:

«دولت ایران نمی‌تواند اذن به کشتی خارجه بدهد که در رودخانه تردد نماید. رقعه‌ی وزیرمختار انگلیس و این جواب مرا فردا در مجلس وزرا قرائت کرده همین‌طور جواب صریح بدهید.»

 

این کشمکش‌ها هست تا سالی که دوباره شاه میل فرنگستان می‌کند و مشکل هزینه‌ی سفر طرح می‌شود. «عاقبت شاه عازم به اجرای تصمیم خود شد.» امتیاز کشتی‌رانی در کارون داده شد و «در اذای آن چهل‌هزار لیر از رویتر گرفته شد برای خرج سفر سوم فرنگستان.»

کارون برای انگلیس. حالا نوبت روسیه است: پرنس دالکورگی وزیرمختار روسیه درمی‌اید با لیست سهم خود. به چه شیوه‌ای؟ بعد بیاید:

«آزادی کشتیرانی در مرداب انزلی، آزادی کشتیرانی در تمام رودخانه‌هایی که به دریای خزر می‌ریزند با حق ساخت اسکله و انبار و سایر ملزومات. راه شوسه‌ی انزلی تهران و راه قوچان به مشهد، ساختن راه آهن استرآباد به اردبیل و ساختن راه آهن در تمام نقاط ایران و نیز این که تا پنج سال دولت ایران حق ندارد این امتیاز را به دولت دیگری بدهد.»

 

شاه به سفیرش در روسیه می‌نویسد:

«همین دست‌خط مرا ببرید برای جناب موسیو گیرس و مسوزیناویف بخوانید بگویید پرنس دالکورگی آمد و چند فقره تکالیف از جانب اعلیحضرت اظهار داشت و با کمال تندی و سختی جواب خواست. با این که مطلب خیلی تفکر و تأمل لازم داشت و خیلی مهم بود، چون وضعی برداشت کرده بود که می‌خواست خدای نخواسته در دوستی و اتحاد چندین ساله سکته وارد بیاورد ما هم بدون تفکر، به احترام این که نسبت آن را به شخص اعلیحضرت امپراتور داد فورا امضا کردیم دادیم.»

آن‌گاه می‌خواهد «به یک طوری» حالی پرنس دالکورگی کنند که:

«اگر خواهشی دارید برای رواج کار تجارت خودتان در شمال دیگر این را به این‌طورها تحکم‌آمیز و سخت که نباید بخواهید.»

 

پیش از سفر سوم امتیازهای روسیه هم امضا می‌شود و شاه می‌رود سفر. کمی بعد زمزمه‌هایی می‌شود از طرف انگلیس که کشتیرانی در کارون بدون امتیاز راه اهواز به اصفهان بیهوده است. می‌گویند:

«این راه حمل و نقل مال‌التجاره‌ی هندوستان و انگلیس را سهل و آسان خواهد کرد [...] بالاتر از همه‌ی این‌ها به زوار اماکن متبرکه که از اطراف و جوانب سالیانه قریب یکصدهزار نفر می‌شود و مقصد آن‌ها قم و مشهد در شرق و کربلا و نجف و سامره و مکه در قسمت غربی کمک خواهد کرد.»

مدعی می‌شوند که اصلا راه اهواز به اصفهان جزء قرارداد بوده است. که می‌گیرند و روس‌ها در مقابلش انگار جنگل‌های شمال یا چه می‌دانم کجا را طلب می‌کنند.

 

برای حسن ختام بحث، مشکل راه و ترافیک آشفته‌ی زیارت نوشته‌ی یک توریست را می‌آورم. آن‌وقت گویا بین تهران و قم سه راه بوده است.

«راه سوم راه چاپاری است. من همین راه اخیر را انتخاب کردم. این راه را امین‌الدوله تأسیس کرد و همان‌طور که راه کاروان‌رو قم به دست امین‌السلطان از کار افتاد، راه کالسکه‌رو امین‌السلطان هم با پیدایش راه امین‌الدوله بایر ماند. به این ترتیب که امین‌السلطان راه کالسکه‌رو خود را به عده‌ای مهمانخانه‌چی اجاره داد و آن‌ها هم بنای تعدی و لخت کردن مسافران را گذاشتند. مسافران قم که بیشتر زوار تهی‌دست هستند از راه کالسکه‌رو صرف‌نظر کرده، دوباره دنبال کاروان و چارپادار افتادند. امین‌السلطان و مهمانخانه‌چی‌ها این خسارت را تحمل نیاورده به فکر چاره‌جویی افتادند و فکرشان به این‌جا رسید که پل دلاک را خراب کرده، رود قراچای و اناررود قم را به جاده‌ی کاروان‌رو بیندازند.»

 

شاه پس از بازگشت از سفر سوم فرنگستان خطاب به سیاح درباره‌ی سیدجمال‌الدین ــ که اصرار داشت خلافت را بازبسازد و شاه را خلیفه کند ــ از اوضاع ایران و جهان و جایگاه ایران در زمانه‌ی خود می‌گوید:

«سیاح، من سه سفر به اروپا کرده‌ام. هرجا چیز تازه‌ای بود با تشریفات مرا برده نمایش دادند. شهرهای زیبا و مریض‌خانه‌های بزرگ دیدم که هریک در ماه به قدر درآمد مملکت ما خرج برمی‌داشت. برخلاف جاده‌های تنگ و وحشتناک مملکت که هنوز زنگ دلیجان به گوش می‌رسد. دیدم ترن‌هایی که از شکاف کوه‌ها عبور می‌کنند، دیدم ترنی را که ما را از کوهی عظیم و پرپیچ و خم به قله‌ی مرتفع رسانید و سپس به همین‌طریق سرازیر کرد. به قدری کارخانه‌جات دیدم که به حساب نمی‌آید. باغات ملی مشاهده کردم. به سینماها و تماشاخانه‌های مجلل رفتم. همه‌جا و در همه‌حال مملکت خودم را در خیال می‌آوردم که جز شهرهای خراب و ویران و مردمان پریشان چیزی نداشت. می‌توانی تصور کنی آرزو نمی‌کردم ملتم را ترقی دهم، تربیت کنم و به تاریخ شاهی خوش‌نام ماندگار شوم؟

این سید بیچاره چون مردمان عادی در بعضی از شهرهای اروپا رفته، از سیاست و احوال این دول بزرگ بی‌خبر است. می‌گوید من روس و انگلیس را به زانو درآورده شما را پادشاه مشرق‌زمین می‌کنم. این عبارت او چیزی نیست جز بی‌خبری و عدم اطلاع از سیاست جهان. چه می‌داند که ما در چه وضعی هستیم؟ البته که نمی‌داند. زیرا او وارد نیست. ملتی که سراسر خاک ما را گرفته عبارت است از عشایر وحشی که هنوز خانه‌به‌کول‌اند. می‌خواهید افسار از سر این وحشی‌ها بردارید و مملکت را منقلب کنید؟ با این درآمد و جیب خالی ملت و سیاست‌دانی‌های همسایه‌ها می‌خواهید این مملکت را اروپا کنید؟ می‌خواهید بهانه به دست دشمن دین و مملکت ما بدهید؟

برو. برو نزد صدراعظم تا خرجی‌ات را بدهد. از محل‌های تاریخی عکس‌برداری کن برای ما بیاور.»

 

تا از علاقه‌ی شاه به تاریخ ردی به دست دهم یکی دو نقل قول بی‌ـتأویل می‌آورم. عرض کرده بودند: نامه‌ای از ناپلئون آمده بود که خیلی مهم بود. اما چون هیچ‌کس فرانسه نمی‌دانست آن نامه را نگشوده پس فرستادند. حالا الحمدلله هزارها زبان‌دان داریم. قبله‌ی عالم فرموده بودند: آن زمان بهتر بود. چشم و گوش کسی این‌قدر باز نبود.

«اعلم‌الدوله طبیب رسمی وزارت خارجه که سال‌ها پیش طب دارالفنون را تمام کرده بود می‌کوشید که برای تکمیل تحصیلات خود سفری به اروپا کند و این‌گونه سفرها موکول به اذن شاه بود. درخواست اعلم‌الدوله را وزیر خارجه به عرض شاه رسانده بود. شاه در حاشیه‌ی آن عریضه مرقوم فرموده بودند: لازم نیست. اسباب فساد اخلاق است.»

همین اعلم‌الدوله می‌نویسد:

«در رستم‌آباد شمیران بودیم. یکی از آقازاده‌های زنجان که چشمش آب آورده بود به تهران آمده و مهمان وزیر خارجه بود. او نیز برای معالجه‌ی چشمش می‌خواست به فرنگستان برود. حاضر بود مبالغی هم به عنوان پیشکش به خود شاه بپردازد. وزیر خارجه به من وعده داد که هروقت رفتن این آقازاده درست شد کاری می‌کنم که تو هم هرطور شده به عنوان طبیب همراه او بروی. این دفعه خیلی دلخوش و امیدوار شدم.»

 

تا این که مشیرالدوله ــ وزیر خارجه ــ به شاه نامه نوشت. این هم پاسخ شاه:

«مشیرالدوله! به این آخوند قرمساق بگویید وقتی مردم راه فرنگستان را بلد نبودند چشمشان که آب می‌آورد چه می‌کردند؟ تو هم برو همان کار را بکن.»

 

شاید داستان زیر مربوط به همین آقازاده باشد. شاه به مأمورش در انگلیس تلگراف رمز می‌زند که:

«آقاحسن بی‌اجازه رفته است لندن. نمی‌دانم از شما اجازه گرفته است یا نه. در هر صورت، باید او را زودتر به ایران مراجعت دهند. خیلی خیلی بد است که پای ایرانی‌ها این‌جوری به فرنگستان باز شود. اگر جلوگیری نشود هزارهزار به فرنگستان خواهند رفت و خیلی خیلی اثر بد خواهد داشت.»

 

نوعی دیدن و سفر کردن در متن این است که واژه‌واژه، جمله‌جمله، بندبند طنابی می‌بافیم برای گردن ناصرالدین‌شاه و یکسره محکومش می‌کنیم که اگر او نبود، اگر امیرکبیر را نکشته بود، اگر این‌قدر زن نگرفته بود، اگر سپهسالار را عزل نکرده بود، اگر بابی‌ها را نکشته بود، اگر این‌قدر کباب غوره نخورده بود، اگر این‌قدر قراردادهای تخمی با روس و انگلیس نبسته بود، اگر... حالا ما چیز دیگری بودیم. و این‌طوری دق‌دلی‌مان را سر او خالی کنیم، سیری بر حماقت او بخندیم و مایه‌ی لطیفه‌اش کنیم.

  

 

4

 

ناصرالدین‌شاه نه تنها اولین شاه فرنگ‌دیده‌ی ایرانی است، از معدود آدم‌های ایرانی آن دوران است که از خودش سفرنامه‌ای به یادگار گذاشته است. به گونه‌ای که در خیال هیچ شاهی نگنجیده بود.

سفرنامه‌ی ناصرالدین شاه (سفر سوم) در دو جلد (ناکامل) در ایران چاپ شده است و مثل هر کتاب دیگری در آن دیار آن‌گونه چاپ شده است که باید می‌بود، نه آن‌گونه که بوده است. محض حفظ بیضه‌ی اسلام بعضی جاهای ممنوعه‌ی مکشوف با «سه نقطه» مستور شده است. یعنی فقط خدا می‌داند چه بوده است و آن آقایی که خوب‌تر می‌داند خیر خلایق کجا است. این سه نقطه‌ها من را به فکر انداخت که گشتی در این زمانه بزنم و ببینم که سانسور از کی و از کجا آمد. اصلا این واژه کجایی است؟ سابقه‌ی آن در تاریخ ایران کجاست؟ از کی سانسور همزاد کلام ایرانی، همزاد زبان فارسی، همزاد فرهنگ ما شد؟ خود «سانسور مطبوعات»، «سانسور کتاب»، «سانسور کلام» بیان آشکار طنز و تناقض تجدد ما است. دست کم به این دلیل که تا پیش از سلطنت ناصرالدین‌شاه هنوز نه صنعت چاپی بود، نه کتابی در تیراژ گسترده و نه سیل عقاید و آرایی که نیاز به تدوین قانونی باشد.

 

«در عهد محمد شاه، به سال 1837، برای اولین‌بار در تهران روزنامه‌ی دولتی انتشار یافت و این روزنامه ماهانه بود.»

اولین «روزنامه»ی منتشر شده در ایران که «ماهانه» نیز بود اصولا نامی نداشت. فقط در پایان آن نشان دولت علیه چاپ شده بود. دومین روزنامه که کمابیش در همین زمان چاپ شده بود هنوز نام مشخصی نداشت. «روزنامه» یا «روزنامچه» نام عام و خاص نشریه بود. خواه نامه‌ی روز بود، خواه نامه‌ی هفته، خواه نامه‌ی ماه، فصل یا سال.

هنوز نشریه در جامعه‌ی ما حضور پیدا نکرده بود که کنت‌مونت‌دوفورت رئیس فرنگی شهربانی وقت ترتیب «کتابچه‌ی قانون جزایی» را می‌دهد تا محدوده‌ی چه باید ــ چه نباید به زبان بیاید را ترسیم کند.

«میرزامحمدحسن‌خان ذکاءالملک وظیفه داشت بعضی کتب و جراید خارجی را برای مطالعه‌ی شاه ترجمه کند. در جریان این کار غالبا به کلمه‌ی «قانون» برمی‌خورد. مثلا در روزنامه‌ی خارجی می‌نوشتند فلان وزیر، فلان سردار یا فلان تاجر اروپایی به واسطه‌ی ارتکاب به عمل خلاف و غیر «قانونی» بازداشت شده است، یا فلان شخص طبق قانون مملکت محکوم شده است یا به مقامی بالاتر که قانونا استحقاق آن را داشته است نایل گردید. اما شاه که خوش نداشت واژه‌ی قانون را ببیند یا بشنود به مترجم رسانده بود که برای مثال بنویسد دادگاه لندن فلان شخص را مطابق «قاعده» به سه سال حبس محکوم کرد.»

 

سر و کله‌ی سانسور را ما در همین حوالی می‌بینیم. برای به قاعده درآوردن قانون. از قول اعتمادالسلطنه می‌آورند که:

«چون بعضی از مطبوعات بعضی از ممالک مشتمل بر طعن طریقی یا قدح فریقی یا هجاء شخصی یا هزل فاحش بود، به لحاظ مبارک ناصرالدین‌شاه می‌رسید و از انتشار آن‌ها همواره کراهت بر جبین همایون هویدا بود تا این که رساله‌ی هجو سلاله‌ی شیخ هاشم شیرازی طبع بمبئی به تهران رسید و نسخه‌ای از آن را به حضور مبارک شاهانه بردند. از مشاهده‌ی آن اشعار ناسزا در حق آن دانشور بزرگ نعوذبالله من غضب‌الله! شعله‌ی خشم شاهنشاهی زبانه‌زدن گرفت و همان دم به انهدام و از بین بردن تمام نسخه‌های آن فرمان رفت. بنده‌ی نگارنده که حاضر درگاه بود به حضور مبارک عرض کرد که دولت‌های اروپایی برای جلوگیری از این عیب در ممالک خویش دایره‌ی تفتیش ایجاد کرده‌اند و اسم آن سانسور است. چون شرحی از کیفیت و نحوه‌ی اجرای این طریق به حضور شاهانه عرض داشت بر خاطر مبارک پسندیده آمد و فرمان رفت که تحت نظر خود این خانه‌زاد در داخل سرحدات اداره‌ی سانسور ایجاد شود و از آن وقت تا حالا راه این عیب بسته است و رشته‌ی این تجارت گسسته.»

 

گویا سابقه‌ی سانسور به پیش از این می‌رسد. کریمی حکاک می‌آورد:

«سانسور مطبوعات ایران کمی پس از انتشار دومین روزنامه‌ی ایرانی [...] آغاز شد [...] ناصرالدین‌شاه یکی از کارکنان دربار خود به نام Edward Burgess انگلیسی معروف به برجیس صاحب را [...] به امر نظارت بر محتوای روزنامه‌ها گمارد.»

فوریه 1851

 

سال 1883، شش سال پیش از سفر سوم، ده سال پس از نخستین سفر فرنگستان:

«محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه به وزارت انطباعات منصوب شد. به پیشنهاد اعتمادالسلطنه ناصرالدین‌شاه در فوریه‌ی 1885 فرمان اداره‌ی سانسور داخله را صادر کرد که می‌بایست همه‌ی روزنامه‌ها را پیش از انتشار بازرسی کند.» «او فرمان داد تا میرزایوسف‌خان مستشارالدوله ــ یکی از دولتمردان اصلاح‌طلب و همکار پیشین سپهسالار ــ را که مظنون بود در روزنامه‌ی اختر ــ استانبول ــ مقاله نوشته است فلک کنند و به زنجیر بکشند. نیز خانه‌ی محمدعلی‌خان فروغی را تفتیش نمایند. چه از قرار با ملکم‌خان مدیر روزنامه‌ی قانون ــ لندن ــ دوستی داشت.»

 

حکاک بعد از آن‌چه که آمد به همزاد «روزنامه» در ایران می‌رسد و می‌نویسد:

«در چنین محیطی پدیده‌ی نوینی به نام شب‌نامه پدید آمد و پا به صحنه‌ی سیاسی گذاشت. شب‌نامه‌ها اوراق، اعلامیه، اعلان‌هایی بود که بیشتر آمال آزادی‌خواهانه و میهن‌دوستانه‌ی مردم را به نثری ساده بیان می‌کرد. شب‌نامه‌ها را سر گذرها می‌آویختند یا شب از لای در آن را می‌سراندند داخل خانه‌ها. [...] سلسله مقررات معروف به «بدایع النظمیه» که در سال 1879 توسط کنت مونت دوفورث تدوین شد دربرگیرنده‌ی مقررات مربوط به تحدید آزادی بیان بود.»

ظاهرا در همان زمان است که شاه می‌نویسد:

«نایب‌السلطنه! این کتابچه‌ی قانونی کنت را خواندم. تماما بسیار به قاعده و درست است. یک دو فقره کم و زیاد کردیم ملاحظه کنید.»

 

آیا شاه به همین «قانون» «قاعده»مند وفادار ماند؟

«در سال 1308 هجری قمری جمعی از جوانان تحصیل‌کرده‌ی تهران توسط کنت مونت دو فورث و کامران میرزا حاکم تهران از مقام سلطنت اجازه خواستند باشگاهی در تهران تأسیس کنند. اساسنامه‌ی باشگاه را نیز که در 47 ماده تنظیم شده بود ضمیمه‌ی درخواست خود پیش شاه فرستادند. در اساسنامه قید شده بود که صحبت‌های سیاسی، صرف مسکرات، قمار و لهو و لعب و از این قبیل چیزها در باشگاه مورد نظر قدغن است. در آن زمان هنوز اصطلاح روشنفکر و تحصیل‌کرده مرسوم نشده بود. به جوانان روشنفکر و تحصیل‌کرده می‌گفتند جوانان معقول.»

 

شاه در حاشیه‌ی نامه‌ی مربوط به جوانان معقول نوشته است:

«نایب‌السلطنه! جوانان معقول بسیار بسیار غلط کرده‌اند که می‌خواهند کلوپ ایجاد کنند. اگر همچو کاری بکنند پدرشان را آتش خواهم زد. حتا کسی که این کاغذ را به اداره‌ی پلیس نوشته باید مشخص شده تنبیه سخت بشود که من بعد از این فضولی‌ها نکنند.»

 

در واقع ناصرالدین‌شاه بنیادی را گذاشت که نوه‌اش گورزادگاهی است به نام وزارت ارشاد. همان که بر خیر خلایق وقوف کامل دارد و می‌داند که ناصرالدین‌شاه چه باید و چه نباید می‌گفت و می‌نوشت. پیشرفتی اگر حساب کنیم این است که سانسور در ابتدا کتابچه‌ی قانونی داشت، بعدها همین را هم زیادی دانستند، آقایی عمامه‌اش را گذاشت روی میز و شد قانون. اما ناصرالدین‌شاه که خود قانون و قانونگزار بود حتا در زمانه‌ی قدرتش هم خود از شر قانون رها نبود. یعنی برای بیان حرف دل خود هم رها نبود. ما این را به آشکاری در سفرنامه می‌بینیم. نخست آن‌که در سراسر سفرنامه کلامی از گفت و گوها و قراردادهای سیاسی اقتصادی نمی‌رود. دوم این که کلک شاه چون به مه‌ترها می‌رسد لگامش کشیده می‌شود، در پیشگاه امپراتور و ملکه‌ی انگلیس مؤدبانه‌ترین لحن را دارد. سوم این که هنگام به چاپ دادن سفرنامه باز دستی در آن می‌برده است. بعضی به خاطر رسم «پلتیک»، بعضی را چه عرض کنم، فی‌المثل برای هیچ گدایی برازنده نیست که همه خبر شوند که بواسیرش درآمده است تا چه رسد به وارث تاج و تخت کیان. جز این، ملیجک (عزیزالسلطان) که همیشه بلاگردان شاه بود و منزلی پیش از می‌رفت تا بلا بگرداند، در «شرح حال» خویش از این که در خاطرات و نوشته‌های چاپ شده‌ی شاه نامی از او نیست گله نمی‌کند. می‌گوید:

«در همان موقع نیز عین مطال روزانه‌ی خطی شاه را چاپ نمی‌کردند. بعضی مطالب را که در آن بود می‌زدند. مطالب معمولی را چاپ می‌کردند.»

 

شوخی زمانه را ببین: نواده‌ی همان اداره‌ی که سانسور ناصرالدین‌شاه و دستیار فرنگی‌اش بنا نهاد پوشیده‌های شاه را آشکار می‌کند و بر آشکاره‌اش رجی از سه‌نقطه می‌کشد. گویا از یاد برده‌اند که حضور آدم بر سر این خاک کفاره‌ی همان کنجکاوی اولیه است، کفاره‌ی همین نگاه: راستی، این سه نقطه چه چیز را نهفته است؟

 

 

5

 

از آمدن مخلفات چاپ که می‌گذرم به این می‌رسم که برخورد ما با زمان خطی از کی آغاز شده است؟ مبنای زمان «وقت شکوفه‌ی آلوبالو»، «طلوع» و «غروب» آفتاب از کی به «ساعت» واگرایید و چه‌طور؟  در این سفرنامه ما با سیل به نام‌درنیامده‌گان مواجه‌ایم: «راه‌اهن سوار شدیم راندیم» یا «راه آهن ایستاد.» هنوز اجزاء این وسیله نام ندارند. هنوز بین راه آهن و ترن و واگن تمایزی نیست. همان‌گونه که مرزی میان من و ما نمی‌بینیم. گرچه در اواخر سفر یواش‌یواش این‌ها از هم تفکیک می‌شوند. برای مثال «واگن» که هیچ خانواده، هیچ نسبتی در جهان شاه ندارد گاهی می‌شود «کالسکه‌ی ترن»، گاه «درشکه‌ی راه‌آهن». تفنگ و تیر هنوز یکی است. گاهی تفنگ‌اندازی می‌کنند، گاهی تیراندازی. جهان در منظر شاه هنوز آن‌قدرها تجزیه‌پذیر نیست. هر جزیی می‌تواند به جای کل، یا هر کلی به جای جزء به کار برده شود. در همان سطرهای نخست سفرنامه‌ی فرنگستان در شأن نزول سفرنامه می‌خوانیم:

«چون روزنامه‌ی کتابچه‌ی سابق تاریخش از غره‌ی محرم 1306 سیچقان‌ئیل الی 13 شهر رجب سنه‌ی 1306 بود در تهران به اتمام رسید که از آن تاریخ الی حال شش ماه و سیزده روز است الحمدلله تعالی در کمال صحت و خوبی به خواست خداوند به انجام رسید امشب که 14 رجب یک ساعت و چیزی بالا از شب رفته است و سه روز به عید نوروز یعنی تحویل حمل مانده و اواخر حوت است در اتاق برلیان این کتابچه را به دست گرفته شروع کردیم.»

 

سیچقان‌ئیل سال موش است. سال نخستین تقویم دوری دوازده ساله‌ی اویغوری که پس از ورود مغول‌ها رواج یافت. رجب ماه هفتم سال هجری قمری است. حوت و نوروز را خود حساب کنید و بگویید کی است و در کجای زمان ایستاده است. هفت گونه سال و ماه را ردیف کرده است و باز روشن نمی‌شود در کجای زمان نشسته است. کی است؟ کجای زمانه است؟ یک ساعت از کجای شب بالا رفته است؟ کجا را مبدأ گرفته است؟ یا راستی مگر شب و روز را دیگر این چک‌چک ساعت رقم نمی‌زند؟ مبنای زمان هنوز برآمدن و فرورفتن خورشید است: سه ساعت به غروب مانده. چهار ساعت از طلوع آفتاب گذشته. مبنا هنوز گردش شمس و قمر است. اگر نگوییم که ساعت مچی یک راست زینت دست ما شد، بحث ندارد که نقشش از بانگ مؤذن یا برآمدن و فرورفتن خورشید فراتر نرفته است. با ملغمه‌ای از هجرت محمد از مکه به مدینه که بر مدار گردش ماه می‌گردد، نوروزی که بر مدار گردش خورشید نو می‌شود و مال‌کنون ایل قجر که با گُل‌ورک میزان شده است و ساعت که از جهان بی‌قبیله می‌آید و «خورشید را سر جایش نشانده است.» سفر خیریت‌اثر شاه به فرنگستان شروع می‌شود: از زاویه‌ی چو فردا شود فکر فردا کنیم به مدار کپرنیکی و جهان برنامه‌مند:

 

«با مخبرالملک نقشه‌ی بزرگ را گزاردیم و طرح منازلی را که باید بعد از عید انشاءالله به فرنگ برویم معین کردیم که در کجا بمانیم و چه‌قدر اطراق کنیم.

حالا اول شکوفه‌ی آلوبالو است. ارغوان هم کمی قرمز شده است.»

تازه اول راه است. خوب که دقیق شویم مبنای ساعت هنوز برآمدن خورشید از چشمه‌ی نور و فرو شدن در چاه ظلمت است. هنوز معلوم نیست رابطه‌اش با میز چه‌گونه است. گاهی «روی میز»، گاهی «پشت میز»، گاهی «سر میز» می‌نشیند و هرچه ببیند هوس می‌کند و خلق‌الساعه فرمان می‌راند. نگاه می‌کنیم: ابهت ریش روس‌ها نظر شاه را گرفته است:

«ریش بزرگ پرمو در روسیه مرغوب است. اغلب صاحب‌منصب‌ها ریش بلند بزرگ دارند. حقیقتا ریش برای نوکر و صاحب‌منصب خیلی لازم است. باید غدغن بشود تهران ریش بگذارند انشاءالله.»

 

چراغانی کردن را در فرنگ دیده و پسندیده است. پی‌اش را گرفته است. این هم ماحصلش:

«الی مهمانخانه چراغ نفتی زیادی آویزان کرده بودند. یک گیلاس از چراغ نفتی که نفت و آب داست افتاد، ریخت روی سرداری امین‌السلطان. نفتی شد. زود سرداری‌اش را کند و سرداری نظام کاشی را پوشید و آمد.»

 

جلوه‌ی چلچراغ و چراغانی امپراتور روس چشم شاه را گرفته بود. کمی هم پرس و جو کرده بود. اما با یکی دو نکته‌ی کوتاه که به آن نرسیده بود برگشته بود و با خود برگردانده بود به تهران: چراغ ساخته. تمام. تنها به جای گاز، نفت.

«تمام چراغ‌های این عمارت زمستانی از چهل‌چراغ و جار و غیره تمام گاز است. در خود روس این گاز را درست کرده‌اند. از جای دیگری نیاورده‌اند. کارخانه‌اش در خود روس است. بسیار خوب چراغ‌هایی است. هروقت روشن کنند تا صبح می‌سوزد. برای تهران هم از این چراغ‌ها باید گرفت برد.»

 

می‌داند که در روس ساخته‌اند. از جای دیگر نیاورده‌اند. کارخانه‌اش در خود روس است. اما برای تهران باید گرفت برد. روکش‌ها را می‌برد. آن‌چه در همان نگاه نخست چشمش را گرفته است. این که این چراغ از چه سوخت بگیرد و بر سر کدام ستون سوار شود چیزی است که فکرش را نکرده است. خواه ریش مرغوب و بلند برای صاحب‌منصب باشد، خواه لباس باله برای اهالی حرم، خواه رسم چای‌خوری یا فواره‌ی آب. تنها چیزی که به آن اندیشیده نمی‌شود این است که این لباس باله بر تن انیس‌الدوله و امینه‌ی اقدس هموار می‌شود یا نه؟ آیا می‌شود با همین لباس به تکیه دولت رفت و تعزیه تماشا کرد؟ این فواره را می‌شود بر قنات ناصری استوار کرد؟ این الکتریسیته قرار است کدام کارگاه، کدام کارخانه را در ساعت‌های تاریک روشن کند؟

 

نگاه می‌کنیم به خاطرات منسوب به تاج‌السلطنه، دختر شاه:

«شاه اغلب در تاریکی حکم تفریح و تفرج می‌داد. مثلا غلامبچه‌ها صورتک‌های خیالی می‌زدند و یکباره جلو خانم‌ها درمی‌آمدند تا خانم‌ها بترسند و فریاد کنند و زمین بخورند و شاه بخندد.»

 

تاج‌السلطنه می‌نویسد:

«چراغ الکتریسیته تازه اختراع شده بود. تمام عمارت سلطنتی را چراغ الکتریسیته کشیده بودند. محل بازی تالار ابیض [کاخ سفید] بود. به واسطه‌ی وسعت مکان پدرم این‌جا را انتخاب کرده بودند. این بازی عبارت بود از خاموش کردن چراغ در تاریکی. حکم قطعی در آزادی داشتند. همدیگر را ببوسند، کتک بزنند، گاز بگیرند، کور کنند، سر بشکنند، دست بشکنند... مختار بودند. تمام خانم‌ها در اول شروع بازی در میان تالار می‌نشستند. مشغول صحبت بودند. پدرم روی صندلی، کنار دکمه‌ی چراغ می‌نشست. همین‌طور که این‌ها مشغول صحبت بودند چراغ را خاموش می‌کردند. وقتی هرج و مرج و شیون بالا گرفته بود چراغ را روشن می‌کردند: لباس‌ها پاره، گونه‌ها خون‌آلود، بدن‌ها مکشوف، صورت‌ها موحش، موها پریشان، چشم‌ها از غضب سرخ.»

 

 

یکی از بندی‌های حرم: سوگلیشان: انیس

 

از بازی شاه با حرم که بگذریم به بازی باد با شاه می‌رسیم: این فواره‌ی فرنگی است.

«فواره‌ها را تماشا کردیم. یک فواره مثل کلاه درویش بود. خیلی قشنگ بود. آب این فواره پیچ دارد. تا بخواهند ول می‌کنند، باز تا بخواهند فوری می‌بندند.»

 

حالا  فواره‌ی شاه که بر قنات ناصری استوار شده بود:

«امروز خبر کرده بودیم حرم بعد از ناهار برود باغ شاه و از آن‌جا برویم امیریه‌ی نایب‌السلطنه. یک دوری توی باغ گردش کردیم. باد شروع کرد به آمدن. تا حالا باد نمی‌آمد. حالا شروع کرده است. فواره‌ها را آب انداخته بودند. فواره‌ها خیلی بالا می‌پرید. اما باد نمی‌گذاشت. تمام خیابان را تر کرده بود. آب فواره هم توی جزیره‌ی مجسمه به قدری ریخته بود که آدم نمی‌توانست آن‌جا راه برود. فواره هم سر آدم می‌ریخت.»

مشکل شاه همین پیچ‌ها است، همین بند و بست‌ها و پیوندها که وقتی بخواهی رها کنی و وقتی نخواهی ببندی. همین ساخت زیر و زیر ساخت. چیزی که به این سادگی به دست نمی‌آید.

6

 

همین که چیزی ننامیده می‌آید و به تو فرصت نامیدن نمی‌دهد، همین نام جلوه‌ای از دوران جدیدی است که ما در ادامه‌اش افتاده‌ایم. تنها «چیزها» نیستند که. چیز نام دارد، صفت دارد و در ادامه‌ی خود فعلش را هم می‌آورد. گیرم که تو هرپاره را از جایی برآوری و برگیری. بازی را باخته‌ای. مگر که از خیر آن در گذری. آن‌هم وقتی ممکن است که در دنیا را به روی خود ببندی. ناصرالدین‌شاه این را دریافته بود. اما نه تمام یا تمام دریافته بود و کاری از دستش ساخته نبود. همان کاری را می‌کرد که می‌توانست و از دستش برمی‌آمد. هر بندی را از بست ورود کالاهای تازه می‌گشود و هر بازی را که بازی زمانه بر آن سوار بود می‌بست. گیرم که دوری هم با گرفتن «ماشین» از این و «فرمان» از خود و «ترمز» از دیگری و «تایر» و «موتور» از آن یکی کاری هم بکنی و «رانندگی کنی» و «راننده» هم شوی. با اشارهای کوتاه از آن می گذرم: همین اُتُل را پیش بکشیم:

«ماشین» فرانسوی است، «تایر»ش انگلیسی است، «ترمز»ش روسی است. ما ماندهایم «فرمان»ــ به ــ دست و «رانندگی» میکنیم، میرانیم. غافل نباش اما که ترکیب «سگدست» را هیچ اعتباری نیست. البته داستان به همین سادگی که مینماید نیست. نخست «نام»ها می‌رسند، آرام آرام «صفت»هاشان را می‌آورند و البته، صد البته تا این‌ها پا بگیرند «فعل»هاشان هم رسیده‌اند و تو را می‌رمبانند. تا کی می‌توانی هی با فعل ترکیب «دادن» و «کردن» کار پیچیده‌ی جهان امروزه را سازمان دهی؟ کارت پاک ساخته است. از «جهان» و «جهان ــ بینی» مانده است پوز! «رانده» می‌شوی. در سویی که سرنوشت جهان شده است. نوشته بر سردر جهان، بر پیشانی جهان. تو گیر مقدرش که چندان غریبه ننماید: راه بر موالی بسته بوده بود. حالا بستهــتر است. بسته: تر؟ تر است. فرصت برای خرمُهره بند کردن و به جای دُر فروختن نمانده است؛ سرپایی!

مفهوم می‌شود، مولا؟ بازی را باخته‌ای. در همان جابه‌جایی اسب و موتور تو بازی را باخته‌ای. می‌بینی این من همان او، درشکه را گرفت و فنگی به آن انداخت و شد موتور که بنیاد تو بن‌باخته را آن‌گونه که می‌خواهد به سامان بیاورد. گیرم دوری هم تنباک را با غلیان بکشی، دیری نمی‌گذرد که می‌رسی به سیگارش. تازه این اول راه است. فرق تریاک تا هروئین از کجا تا به کجا است؟ از تو گرفت و فنگی به آن نهاد و به تو برگرداند. حالا بیا تماشایش! آهسته‌آهسته بود و شتاب گرفت. شتابناک، چندان که دیگر در وصف‌ نام‌شان کم می‌آوری. اگر تا آن زمان نفس بکشی این آشکار شود برت که این راه پیش روی موالی است: لال می‌شوی. مانده است تا یکی یکی فعل‌ها سر برسند، بگردند و بگردانند. جهانی که از زیر و رو یورش می‌آورد. از آب و از آسمان و زمین. انگار در این هوا نفس نمی‌کشی. دم و بازدم در کجا می‌زنی که سال‌هاست ورد و زمزمه می‌خوانی و دم و دم و دم. بدم بدم بدم. از جان جهانت بلندت می‌کند، از پهنه‌ی زبانت بلندت می‌کند و به خاکت می‌آورد. برای مولا که نباید آن قدرها بی‌گانه بنماید. در همان حوالی خانه‌ی ما، همان تنگه، تنگ، دست کم به دو زبان کتیبه کرده‌اند که تازه «من»، همان «او» رمزش را بر من گشوده است.

امپریالیسم، طاغوت خدایی می‌کنند. در برابر خدایی که یائسه هم نه، رحمش خشکیده است و وقتی از روی سرمشق هم دست به کار می‌شود هربار گورزادی تازه پس می‌اندازد. جهانی که هنوز در گردنه‌های زمان سکندر دارا لمیده است می‌بیند که خاک زیر پایش می‌فرساید. می‌بیند که دارد برده می‌شود. این هراس دیگر تنها هراس این قبیله از آن یا این شاه از آن ولیعهد یا این سنت با آن جماعت نیست. هراس جهانی فرسوده و بر خاکستر نشسته است از جهانی که از هر مانده، هر فسیل سوختی برای صنعت تازه‌اش درست می‌کند. شرق و غرب را چهاراسبه صاف می‌کند و پیش می‌رود. دیگر ناصرالدین‌شاه تنها هراس خود را نمی‌سراید:

 

مــا روز و شب ز عـالـم و آدم گـریختیم

وحشت نگر ز سایه‌ی خود هم گریختیم

دی در بـــادیــه دیــدیــم شـــیـــر بــــود

آن را بریختیم و از این هــم گــریختــیم

 

آغاز فصل تازه‌ای است که مصمم است بند ناف ما را ببرد و به راه راست یا ناراست، درست یا نادرست خودش، این راه بی‌بازگشت پرتابمان کند و از گذشته، از تاریخ قبیله، از آن هستی مکرر و مقدر اجدادی جدامان کند. می‌خواهد از این جهان ساکن پرتابمان کند به جایی که هیچ آشنایمان نمی‌شود. می‌خواهد یتیم‌مان کند. ما را، مایی که تنها و بی‌دلیل پا به هیچ عرصه‌ای ننهاده‌ایم. همیشه به انتظار دلیل، همیشه به انتظار راه‌بلد نشسته‌ایم. نشسته‌ایم تا از سوی «او» کسی بیاید و راه از چاه نشان دهد. آن هم در زمانی که کوه‌نشین‌های دوردست این حوالی هم دیری است شنیده‌اند که عاقبت خدا چه بوده است و «من»، «تن» با او چه کرده است.

 

«ای شیخ، بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسوده را دیدم. شیخ گفت هیچ عجب نیست. این سفر که تو کردی مراد خود جستی. اگر تو در این سفر نبودی و یک دم به ترک خود بگفتی هم تو بیاسودی و هم دیگران بیاسودندی. زندان مرد مر بود او است. چون قدم از زندان بیرون نهاد به راحت رسید.»

 

ما صدهزار بار تا کوه قاف جان کنده‌ایم تا به آن‌جا برسیم که شاهی نیست، شاه جهان تویی و هربار با وحشت از خود گریخته‌ایم و سر سوی قله‌ی تازه‌ای نهاده‌ایم. می‌دانیم که دیر از خواب بلند شده‌ایم. می‌دانیم که از قافله مانده‌ایم. می‌بینیم که نمی‌شود رسید. می‌خواهیم میان‌بُر بزنیم. دیوانه‌وار قیه می‌کشیم و هی می‌زنیم که: می‌گذریم. از بالای دره می‌گذریم، از فراز سر آن قافله که از دامنه‌ی آن سوی دره خود را بالا کشیده است. از آن‌جا سردرمی‌آوریم. هربار که زخمی و خون‌آلود در عمق دره به خود آمده‌ایم دیده‌ایم که پر و بال‌مان همین بازوی کج و کوله و کوتاه است که فریب کله‌ی بلبل‌نشین‌مان را خورده است. خود را خوار و خیانت‌شده می‌یابیم، در ته چاه. نیش می‌زنیم به هم، یکی را، دسته‌ای را خائن می‌دانیم، تمامی بار گناه شکست را بر دوش او می‌افکنیم و با خیال معصومیت سر بر بالش سنگ می‌گذاریم تا کی، کجا دوباره بلند شویم و در عالم رعشگی کارمان به بلوا بکشد، بز گری را نشان کنیم، حول «مرگ بر»ش یگانه شویم، قربانی‌اش کنیم و خود را پاک و مطهر جلوه دهیم. وقتی که بر لاشه‌ی بز گر و ویرانه‌ی خود نشسته‌ایم تازه به یاد می‌آوریم که راستی «زنده باد» کی؟ ما که در «مرگ بر» همواره یگانه‌ایم هنگام «زنده باد» که می‌رسد نه می‌شکنیم، شقه‌شقه می‌شویم و رو به سوی نماد یکی شدن، آن یکه، آن یگانه را سجده می‌بریم بلکه کسی را روانه کند:

 

ایــرانـیـان کـه فـر کـیـان آرزو کنـنـد

باید نخست کاوه‌ی خود جستجو کنند

مـردی بزرگ باید و عزمی بـزرگ‌تر

تا حـل مشکلات بـه نـیـروی او کـنند.

 

این را نیم‌تاج خانم سروده است. سال‌های نه زیاد دور از دوران ما. صدهزار سال از هزاره‌ی هزارم زرتشت هم که بگذرد ما انتظار می‌کشیم ناجی، سوشیانت را، امام زمان را، خیرالله را، تا حل مشکلات به نیروی او کنیم.

  

 

7

 

در حوالی همان سال‌های سفرهای شاه به فرنگستان «کتاب دکارت» به زبان فارسی ترجمه می‌شود. در گشایش کتاب آمده است:

«هو

حسب‌الامر جهان مطاع اقدس اعلیحضرت همایون السلطان بن سلطان و الخاقان بن خاقان ولی نعمت کل ممالک محروسه‌ی ایران ناصرالدین شاه قاجار خلدالله ملکه و سلطانه کتاب دیاکرت ترجمه شده و به حکمت ناصریه موسوم گشت.

فی دارالخلافه ی باهره‌ی تهران فی سنه 1279»

 

 

ملا لاله‌زار که از طرف کنت دوگوبینو مأمور ترجمه‌ی متنی از «دیاکرت» شده بود می‌نویسد:

«اگرچه به فضل الهی حکمای عالیمقدار ما و علمای ذوی‌العزالاقتدار در این دولت جاویدآیت موجود و از این تألیفات مستغنی هستند، اگرچه سها [ستارکی خُرد] در برابر آفتاب ظهوری ندارد و موج حصیر با نقش حریر جلوه نیارد معذالک چون به حکم حکمت و فراست وجود هر شیء بر عدمش و علم هرچیز بر جهلش شرف دارد و هیچ چیز در دنیا بی فایده نخواهد بود، جناب جلیل‌الشأن برترمکان معزی‌الیه چون خود به نفسه چندان فرصت ندارند، این دو بنده‌ی ضعیف هیچ‌مدان موسیو امیل برنه‌ی فرنساوی و حقیر فقیر سرتاپاتقصیر الکن‌‌زبان و بی‌سرانجام و جان، خادم خوادم و تراب اقدام احباب طریقت [...] را به حضور طلب داشته مأمور فرمودند که به استعانت و همدستی یکدیگر کتاب مزبور را به لفظ واضح و آسان ترجمه نموده که مفهوم عامه باشد.»

 

برای نشان داادن حدود سر درآوردن عامه، یک جمله، فقط یک جمله از متن را می‌آورم:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم

هذا مقدمتة الترجمة الصحیفة الفیلسوف الاعظم دیاکرت الحکیم رضی الله عنه که پرتو نور آفتاب وجود فایض الجودش اراضی قوابل ممکنات و اعیان ثابته‌ی مهیات را از کتم ظلمت عدم در عرصه‌ی نور وجود به جلوه‌ی ظهور و از حضیض قوه و امکان به ذروه‌ی فعلیت و وجود چنان آورد که جواهر جسمانیات و لآلی روحانیات به مضمون ماامرنا الا واحده کلمح بالبصر به نحوی در یک رشته ایجاد کشید که نه روحانی را تصور گسستگی و نه جسمانی را خیال پراکندگی نشأت بسایط مبدعات و عوالم ترکیب مکنونات را به ترتیب من الاشرف الی الاحسن و من الاحسن الی الاشرف چنان نازل و صاعد و در هر یک آثار ظهور قدرت مطلقه چنین ظاهر ساخت که عقول کامله و اذهان ثاقبه را واله و حیران نمود.»

 

از این پرسش که ربط دیاکرت با ناصرالدین شاه چه هست که کتاب حکمت ناصریه نام می‌گیرد می‌گذرم. می‌خواهم بدانم آیا چیزی بر روی زمین خدا پیدا می‌شود که صورت اصلی‌اش در لوح محفوظ و چنته‌ی خیالی ملا لاله‌زار نقش نبوده باشد؟ سهای دیاکرت بی‌تردید فرار می‌کند وقتی که این حقیر فقیر سرتاپاتقصیر الکن زبان بی سرانجام و جان هیچ‌مدان با آن فروتنی حقیر و کاسبکارانه‌اش بخواهد او را به آسمان ایران بیاورد، به مقتل بیاورد.

 

همین رساله‌ی دکارت نظر دیگران را به گونه‌ای دیگر گرفته است:

«چیزی که در این رساله نظر من را جلب می‌کند حضور خود دکارت است در این پیش‌درآمد فلسفه که از همان آغاز روایت پرکشش زندگی‌اش و اوضاع و احوال اولیه‌ی کند و کاوهایش احساس می‌شود. کاربرد من (je) و خویشتن من (moi) و آهنگ صدای انسانی است که نظر من را جلب می‌کند و شاید همین است که به آشکارترین وجهی رویاروی ساختمان اسکولاستیک می‌ایستد.»

 

از خودخوارشماری تا طبل «من»یت زدن راه درازی است. توقع زیادی است. اما در این سفرنامه می‌بینیم که گاه‌گاه چیزی به خواب راحت شاه می‌خزد و نگاهش را دگرگونه می‌کند ــ هرچند کم. زیاد کم ــ او که در وطن نتوانسته است خشتی از امسال را بر بنای پارینه بیابد وقتی در «اسکتلند» به خانه‌ای می‌رسد که جزء به جزء بنا بر بنا بالا رفته است شگفت‌زده می‌شود. او که تا چشم باز کرده است دیده است که هر از چند گاهی کوهی ها سر رسیده اند هر بُن و بنایی را از اُس و غس درآورده اند، بار اسب و شتر کرده اند و سال ها در راه ایل بال و ایل پایین گردیده اند تا کی خسته و فرسوده شوند، پرسوده شوند، جایی قرار بگیرند و به این برسند که باید جایی خانه کرد و خشت و بر خشت نهاد و تازه بر ویرانه ی شهر «یورت»ی تازه بنا کند. او در گسست پرورده شده است و در گسست می پرورد، این سیر پیوسته اگر جایی هم به خیالش رسیده است، دمی بوده است، جمالی را زده است و رفته است. جمالباز است. او خود سرشت همان گسست است، حتا در چشم و در نگاه، اندیشه را نگو که نشستن و زُل زدن طلب می کند، او پروانه است، جایی به گرد گل، گاهی به گرد سوسو شمعی به چله نشستنگاه. با این همه پایین و بالای عمارت را نگاه می‌کند:

«اساس آن از هزار سال پیش است.

بقیه‌ی بنا مال دویست سال پیش است.

رویه‌ی آن پنج سال پیش ساخته شده است.»

 

هنوز خیلی مانده است تا این شگفتی به پرسشی بینجامد که آن پریشانی و گسست از کجاست و این تسلسل و پیوست از پی چیست. هربار خانی خانه بر اسب و قاطر رسید، خانه را رمباند، خشت و تشت بر سر بار نهاد و رفت تا کی از خانه‌به‌کولی خسته شود، زمین بنشیند، خشت بر خشت بگذارد و هنوز دیوار بالانرفته دسته‌ای تازه سر برسد و باز... چیزی میان بهت و حیرتزدگی‌های آشنا است که بر بُن‌مایه‌ی اندیشه‌ی ما سوار می‌شود و پیش از آن که به پرسشی ختم شود با نمی‌شودی به انکارش برمی‌آید و خود را از تقلای اندیشیدن رها می‌کند. می‌افتد پی پروانه‌ای بر شاخه‌ی دیگری، در باغ تازه‌ای که همین دم مقابل نگاهش نشسته است:

«کاشی‌های تهران در فرنگستان هم معمول شده است. اما به جلا و براقی کاشی تهران نیست. رنگش کدر است اما خیلی خوب جفت‌گیری کرده‌اند.»

 

«راندیم بالای کوه. یک چمنی بود گل زرد روغنی، زنبق، آبشن، قازیاقیشن، شبدر، سرولی و گل‌های زیاد که انواع و اقسام داشت. هرجا زراعت کرده بودند زمین سرخ بود. باقی دورش سبز بود. این صحرا و کوه طوطیا زیاد دارد. گل طوطیا در الوند خیلی به هم می‌رسد. از گل زنبق که فرنگی‌ها عطرش را می‌گیرند و ما به دستمال می‌زنیم زیاد داشت. همان بوی عطر سفید فرنگی را به عینه می‌داد.»

 

می‌داند که این عطر از کدام گل آمده است. اما این روند چه‌گونه است که فرنگی از همین گل زنبق به عطرش می‌رسد برایش پرسش نمی‌شود. او که برای نوشتن همین سفرنامه‌اش به اکبری لاله‌نگه‌دار محتاج است وقتی که در دفتر شهردار شهر کوچکی در هلند می‌بیند که حاکم شهر «بورگ‌مستر» تلفن، تلگراف، الکتریسیته، همه چیز دارد» خیلی زود نقش این چیزها را از یاد می‌برد. وقتی می‌گویند ما آتش‌نشانی داریم. اگر خبر کنیم پنج دقیقه بعد حاضر می‌شوند مگر باور می‌کند؟ می‌گوید چه‌طور می‌شود! پنج ساعت بعد هم این‌همه آدم و ابزار را نمی‌شود گرد کرد. جهان امروزه‌ی این‌ها از حد خیال شاه فراتر است. برای این که مچ‌شان را باز کند می‌گوید بیایند نمایش بدهند. وقتی که می‌بیند نه، انگار سر موعد حاضر شدند، می‌گوید حتما از پیش آن‌ها را جمع کرده‌اند این پشت و پسله‌ها قایمشان کرده‌ بوده‌اند و گرنه نمی‌شود. چه‌طور می‌شود! هیچ به این نمی‌اندیشد که به راستی اگر قرار باشد سریع نباشند دیگر حکمت بودنشان چیست؟ او که در مملکت خودش جمع رعایا را همواره تخمین زده است وقتی می‌گویند این شهر صد و پنجاه‌هزار نفر جمعیت دارد، هنوز شهر را تاب نخورده می‌گوید: به نظر ما نیامد که صد و پنجاه‌هزار جمعیت داشته باشد. اگر صد و بیست‌هزار داشته باشد. بینیم این بی‌اعتمادی از کجا آمده است و تا به کجا کشیده می‌شود. به صحنه نگاه می‌کنیم:

 

«نهار خوردیم. بعد از نهار رفتیم در اتاق‌ها گردش کردیم. کتابخانه را دیدیم. بعد در اتاقی قدری راحت کردیم. بول کردیم. آمدیم از پله‌ها پایین به باغچه. باغچه و پارک خوبی دارد. در آن‌جا زن و مرد زیادی بود. زن‌های خوشگل در میانشان دیده شد. دوک اسب‌های خودش را آورده بود. روی چمن به ما نشان داد. یک اسب بزرگ کلفت قره‌کهری بود. چهاردست و پا به یک اندازه سفید و سم‌گنده. موهای مچ شلال داشت. آویخته بود. به قدری گنده و چاق بود که آدم باور نمی‌کرد اسب است. یک فیل بود. می‌گفت این اسب برای تخم‌گیری اسب‌های کالسکه و عراده است. بعد دو سه اسب خودش را آورد. خوب اسب‌هایی بودند. آن‌ها هم اسب‌های تخمی بودند. دوازده و چهارده و هیجده ساله. دوک می‌گفت یکی از این‌ها را یک نفر از اهل تکساس به چهارهزار لیره می‌خرد نمی‌دهم. نژاد این اسب چنین است و چنان است. ما گفتیم به تو نصیحت می‌کنیم که بفروشی. اسب است شاید امشب افتاد مرد.»

 

شاهی که تا چشم گشود خود را میان توطئه‌ها و ناامنی‌ها یافته است کجا می‌تواند این امنیت و اعتماد به نفس را حالی شود؟ هرچه داری بگذار زیر سرت و بخواب. دوک نمی‌تواند بفهمد اسبی به این سرحالی و جوانی در این فصل و هوای مناسب چرا باید یکدفعه بیفتد بمیرد. شاه این را در بچه‌گی‌هایش از لِله‌ها شنیده است که همیشه کوهی‌ها از کوه پایین آمده دهی‌ها را تارانده‌اند و هنوز به کون‌زمین‌زدن عادت نکرده‌اند که دسته‌ی دیگری می‌رسد. پایتخت مدنیت ما نه از اصفهان شروع شد و نه بر ویرانه‌های ری برآمد، نه رفت یک جای خالی گیر بیاورد و از آن‌جا شروع کند. پایتخت تجدد ما از ده‌کوره‌ای شروع شد. وقتی که شهر هم بود. این را نادیده نمی‌شود گرفت.

  

8

 

شاه آن‌گاه که از درک عظمت توپ ساخت کارخانه‌ی کروپ درمی‌ماند، تا شگفتی‌اش را انتقال دهد طول و عرض توپ را با قدم مبارک اندازه می‌گیرد و قطر لوله و دور و قامت گلوله را این‌چنین رقم می‌دهد:

«این توپ‌ها خیلی توپ‌های غریبی است. یکی از آن‌ها را قدم کردیم. طولش بیست و یک قدم بود. بچه‌ی چهارده‌ساله از ته توپ تا وسطش می‌رفت. عزیزالسلطان می‌توانست از کون توپ برود و از سرش بیرون بیاید. گلوله‌‌های توپ خیلی بزرگ و قدش به قدر یک آدم بلند بود. به قدر مهدی‌خان پیشخدمت.»

 

توپی که با این‌همه مشقت به فارسی در آمده است در جهان خودش طور دیگری اندازه‌گیری می‌شود. شاه سکنجبین آورده، گز را گذاشته است. و متر؟ هنوز به آن نرسیده است. واحد اندازه‌گیری دم دست او همان قامت مهدی‌خان پیشخدمت و کدوی کله‌ی عزیزالسلطان است. با همین دست به کار می‌شود. به این ترتیب آن جرقه‌ی ناگهانی دیدن سوار شدن خشت بر خشت گذشته، آن سوار شدن تمدن بر تمدن پیشین برایش پرسش‌انگیز نمی‌شود. می‌آید تا بعد از کنار آمدن با قهر و آشتی‌های عزیزالسلطان سهم کباب غوره‌اش را بخورد. زود می‌گذرد. مکث نمی‌کند. جمال می‌بازد.

 

«باشی قلمدان نگاه داشته، اکبری لاله، امین‌خلوت کتابچه‌ی روزنامه‌ی کهن در دست و مستعد نوشتن این کتابچه، اعتمادالسلطنه روزنامه‌ی فرنگی در دست منتظر خواندن و میرزا محمدخان برای او لاله نگاه داشتن، مجدالدوله، ابوالحسن‌خان، مردک، محمدعلی‌خان، محمدحسن‌میرزا، ادیب، جوجه، کریم‌خان، آقادایی، تقی‌خان آب در دست ایستاده.»

 

با این شلوغی شاه می‌گوید و امین‌خلوت می‌نویسد. آن خلوتی که لازمه‌ی سفرنامه‌ی‌نویسی است دیده نمی‌شود. اما همین که سفرنامه بر نویسنده و نویسنده‌های آن برخوانده می‌شود نثری گفتاری و دلنشین دارد. یعنی که او گفتار را بر میرزا نوشته می کند. این اش تک است و از هر که در این راه گامی نهاده است پیش تر است. «پیشرو» نمی گویم. هرچند در بسیاری از جاها از فرط تکرار و سطحی‌نگری حوصله سرمی‌برد و خواننده‌ی امروزی را کسل می‌کند اما آشکار است که دست کم در سفرنامه‌نویسی شاه به تجدد نزدیک شده است. نخست همین که گفتار را به نوشتار درمی‌آورد. دیگر این که به دور و برش نگاه می‌کند، گاهی شگفت‌زده می‌شود و از حس «من»اش می‌گوید، از حال «ما»یش و از آن‌چه در برد نگاهش نشسته است. جان می‌کند تا این جهان بی‌مثال را به خانه‌ی گفتار خود بیاورد. و این کاری است نه خرد. کافی است نگاهی بیندازیم به انبوه شعر و داستان‌هایی که این روزها منتشر می‌شود تا دریابیم این سفرنامه چه‌قدر پیشتاز بوده است و چند گز از نظر زبان رشیدتر و جاندارتر از بسیاری از داستان‌نوشته‌های امروزی است. در نظر داشتن آن زمان ــ که شاه ناگهان با سیل کالاها و چیزهای به نام در نیامده در گانه‌ی زبان خود مواجه بود ــ ارزش ادبی این نثر را برجسته‌تر می‌کند. به ویژه که می‌بینیم گاهی با به کارگیری یکی دو واژه‌ی به‌جا خستگی توصیف‌های کسل‌کننده را از بین می‌برد و به ایجاز می‌رسد:

«خواجه‌ها حرم را بردند اندرون.»

لفظ گله به کار نمی‌برد. با همین یک جمله‌ی کوتاه پیش چشمت نقش می‌زند. می‌گذارد نگاه کنی: خواجه‌ها دارند حرم را گرد می‌کنند:

«سرورخان زن‌ها را پیاده کرد و تپاند توی باغ.»

 

این‌بار آن‌ها را به گلگشت  سیاحت آورده است. سرورخان مثل شمشیری افتاده است پشت سر زن‌ها. از کالسکه می‌کشاندشان پایین، نه می‌برد، یا حتا می‌اندازد، می‌تپاند توی باغ. همین دو جمله فرتر از هر تشریح و توضیحی حدود هنر و نگاه شاه را به اهالی حرم نشان می‌دهد.

با نقل یکی دو نمونه دیگر بحث در باره‌ی نثر شاه را تمام می‌کنم:

 

«گل آقاقیای زرد و سفید تازه غنچه کرده است.

گل زرد گل‌به‌باز شده است. روی درخت هست.

شکوفه‌ی الوبالو ریخته‌است. آلوچه خوردنی شده است.

بلبل وحشی هنوز نمی‌خواند. بلبل قفس مدتی‌است می‌خواند.»

شاه که در شعرهایش هیچ‌گاه به شعر نمی‌رسد در نثر به آن نزدیک می‌شود. دارد به باغ نگاه می‌کند. به آن‌چه در منظرش نشسته است. اخبار باغ را گزارش می‌کند. راوی ثقه است. هر واژه، هر نشانه بر چیزی مشخص و معلوم ارجاع می‌شود. اما وقتی از باغ می‌گسلد و پای بلبل قفس را پیش می‌کشد متن را به میدان تازه‌ای می‌کشاند. همین آوردن و در تقابل قرار دادن این دو بلبل بندی و رها، آوازخوان و خاموش نثر را به سطح دیگری می‌کشاند و واژه را از انحصار چیز مشخص خارج می‌کند. استعاره می‌سازد. شعر می‌سراید. بلبل قفس کجاست؟ کیست؟ چرا بلبل قفس می‌خواند و آن که در بهار باغ نشسته است خاموش است؟ می‌شود به گونه‌ی دیگری نگاه کرد و یکی دو صدای تازه شنید. تنها اگر نگوییم شاه که شاعر نمی‌شود. کم پیش می‌آید که نگوییم بگو کار کیست تا بگویمت که چیست.

 

امیرکبیر عریضه‌ای برای شاه نوشته است که آن را رونوشت می‌آورم:

«هو

قربان خاکپای مبارکت شوم. اگرچه گرم بود، اما ناچار برای نوکری و شرفیابی خاکپای همایون آمده، این‌جا هست و پاره‌ای کاغذها از خراسان و راه‌ها رسیده بود، برای این که بی‌کار نباشند در جوف عریضه فرستاد که ملاحظه فرمایند.

انشاءالله امروز قدری زودتر بیرون تشریف می‌آورند که فدوی بعد از شرفیابی برود.»

 

این روی نامه بود. نقش دست امیر. پشت این عریضه شاه برای خودش نقاشی کرده است. شعر نگاشته است. نگاه می‌کنیم:

چشم بدت دور ای بدیع شمایل     ماه من و  شمع جمع و شاه قبایل

 


حدس زدن و یا حتا دانستن این که نقش پیش صحنه کیست شق‌القمر نیست. او که پشت مانده است و رخ نمی‌نماید کیست؟

 

پشت همین نامه امریه‌ای هم هست که آوردنش زیاد بی‌هوده نیست: «در باب کتاب جغرافیا که ایلچی آمریکا به امیر فرستاده است بدهد ملاحظه نماییم.» بعد هم خُب، خواسته است «در باب خانه خریدن محمدخان» هم بی‌خبر نمانند. دست کم آن‌قدر کنجکاو هست که بخواهد جغرافیا را تورق کند. از این نظر شاهی یکه است به تاریخ ایران. حالا که کار مدح را به این‌جا رسانده‌ام بگذارید یکی دوتا از پیشگویی‌های پیامبرانه‌اش را بیاورم. چیزی به جنگ جهانی اول نمانده است. شاه از اردوی روسیه در لهستان دیدار می‌کند:

 

«این اردو که از نزدیک دیدیم سوای آن اردویی بود که از دور می‌دیدیم. چادرهایشان زیرش را بلند کرده بودند. دورش را سبز کرده بودند. در حقیقت توی چمن چادر زده بودند. چادرهایشان هم خوب نیست. کوچک است و تنگ. از چادرهای ما خیلی پست‌تر است. هفت نفر سرباز با ملزومات پشت خودشان در این چادرها می‌خوابند. جلو یکی از چادرها خواستیم تفنگ تماشا کنیم و سرباز مشق کند. یک سربازی تفنگ آورد. اول چند فشنگ دروغی آوردند که سرباز توی تفنگ گذاشت مشق کند و هی بیرون بیاورد بیندازد، پر کند و خالی کند تماشا کنیم. دو دفعه که فشنگ دروغی گذاشت بیرون آورد ته تفنگ شکست افتاد روی زمین. از این فقره کورکور و صاحب‌منصب‌ها تماما خجل شدند. طوری که من هم خجالت کشیدم. تفنگی دیگر آوردند. هرچه خواستند از این فشنگ‌های دروغی بگذارند توی تفنگ نرفت. بعد آن سرباز چند فشنگ راستی که انداخته بودند و در نرفته بود از جیبش درآورد گذاشت توی تفنگ. دو سه مرتبه پر و خالی کرد اما فشنگ درنمی‌آمد. با دست تکان داد درآورد. معلوم شد که فشنگ‌های آن‌ها هم بد است و گاهی درنمی‌رود.»

 

اما عقلش را که به کار بیندازد و از اوضاع جهان بگوید آدم را به کلی ناامید می‌کند:

«از نوشته‌جات نریمان‌خان که امروز از وینه رسید کشته شدن ولیعهد اتریش حقیقتا مصوم گشت چه بوده است. این ولیعهد هرزه در این اواخر همیشه روزها که به جنگل و شکارگاه می‌رفته است به زن جنگلبان شکارگاه مایل شده و او را می‌نهد و یک جنگلبان با تپانچه همچه به مغز ولیعهد می‌زند که نصف سرش از هم داغان می‌شود. زنش را هم می‌کشد بعد خودش را هم می‌کشد.»

 

یا دریافت غریزی‌اش از برآمد اژدهایی جوان و سرحال:

 

«امروز حاج‌حسینقلی‌خان وزیر مختار ما را که در ینگه دنیا و واشنگتن بود و به واسطه‌ی سوء مزاجی که داشت به پاریس آمده و از سفارت خود استعفا داده است او را امین‌السلطان آورد معرفی کرد.

حاجی‌خان لباس نازک ریزه پوشیده بود. یک کلاه کوتاه کوچک که داده بود در واشنگتن برایش دوخته بودند سرش بود. کلاه غریبی بود. هیچ شبیه به کلاه نبود. نه کلاه ایرانی بود، نه کلاه عثمانی، نه کلاه فرنگی. معلوم نبود این کلاه از چه طایفه‌ای است که سرش بود. خیلی بد کلاهی بود.»

 

 

9

 

آورده‌اند که:

«ملک عجم مصوری [چهره‌پردازی] و زاجری [پیشگویی] را بفرستاد به حجاز و بفرمود تا صورت پیامبر بکشند و زجری بزنند و وی را خبر دهند.

چون بازگردیدند ملک عجم زاجر را گفت: چه زجر کردی؟

گفت: هیچ نیافتم.

مصور صورت پیامبر بنمود. ملک عجم صورت وی بر بالش نهاد و در آن تأمل کرد.

زاجر گفت: ای ملک کار این محمد بالا گیرد.

ملک گفت: تو هیچ زجر نیافتی. این از چه سبب گویی؟

گفت: آن‌جا زجری نیافتم. این‌جا، صورت وی بر بالش نهادی. کار وی بالا گیرد.

و چنان بود که وی گفت.»

 

شاه نقاش و پیشگوی ما شده بود. رفته بود تا ما را خبر بیاورد. نقاش ورزیده‌ای نبوده است. این را از چهره‌ای که برای شاه‌دخت شهر فرنگ نقش زده است می‌دانیم. می‌خواهم بدانم زجرش چه بوده است.

 

 

چیزی به عمر شاه نمانده است و او هنوز خیال می کند دختر جوان مثل گنده پیر نیست. جوانی می‌آورد و به حمد و قوه‌ی پروردگاری ملیجک هنوز بلا گردان است، برگرداننده‌ی قضا. ولی بپا که میرزا رضای شاه‌ــ‌شکار در راه است.

 

هفت سال از سفر سوم فرنگستان ناصرالدین‌شاه گذشته بود که در سال نحس مضاعف (1313) در حرم عبدالعظیم کشته شد. یک هفته پیش از جشن ذوالقرنین که قرنش سی ساله بود. پنجاه سال سلطنتش پر پر نشده بود که شلیک شد: تتق. و شاه افتاد.

اکبری بوده است. از قول او می‌اورند که شاه افتاد و شلوغ شد. شاه در بغل امین‌السلطان بود. سرش روی سینه‌ی امین‌السلطان بود و پاهایش دراز شده بود به پیش. عزیزالسلطان پای چپش را بغل گرفته بود و بالای قوزک شاه، آن بالای حلقه‌ی مرصع به زمرد را می‌مالید. گویا لب شاه تکان خورده بود. امین‌السلطان داد زده بود: غلیان بیاورید. برای شاه غلیان بیاورید. گوشش را برده بود کنار لب شاه و باز فریاد زده بود: غلیان بیاورید. مشقی بود.

با این حساب آخرین حرف شاه غلیان بوده است. اما چرا غلیان؟ چون به حدس دیگر، سندنشانه‌ای دیگر دسترسی نبود گشتی میان تاریخ غلیان زدم که حاصل درشتی نداشت. حتا به جایی رفتم که غلیان آمده بود. خورده می‌شد، کشیده می‌شد، نوشیده می‌شد و هنوز فعل ثابتی برای خودش دست‌وپا نکرده بود. بود و «صرف» می‌شد، زیاد هم.

 

امین‌الخاقان ــ بابای عزیزالسلطان که قهوه‌چی و غلیان‌دار شاه بود ــ آمده بود با غلیان سرتنه طلای بُته‌بلور. اکبری از قرار معلوم دچار چه‌کنم بوده است. گفته است نی غلیان دست عزیزالسلطان بود. امین‌الخاقان رفته بود آب در کاسه‌ی طلا بیاورد. بته‌ی بلور غلیان مانده بود در دست اکبری. دیده بود که عزیزالسلطان از مالیدن قوزک شاه دست کشید و نی غلیان را گذاشت گوشه‌ی لب شاه. انگار زیاد طول نکشیده بود که کالسکه‌ی مخصوص شاه رسیده بود. شاه را کشیده بودند بالا و امین‌السلطان پابررکاب داد زده بود: الحمدلله سهل گذشت. شاه غلیان کشید و خوب شد. از آن به بعد دیگر کسی برای عزیزالسطان تره خورد نکرد. البته که حالش خوب نشده بود. چهره‌ی شاه شده بود عین کاه. حالش خوش و ناخوش نداشت. کارش تمام شده بود.

یک چیز اما مسجل است و آن حضور حتمی غلیان در این بلبشو است.

«غلیان: اسم است. وسیله‌ای است که دارای سر و ته و تنه و نی است. در سر آن تنباکو می‌ریزند. بر سر تنباکو آتش می‌گذارند، در ته آن که گاه سفال است و گاه تنگ بلور آب می‌ریزند. نی را به لب می‌گذارند، تنباکو را دود می‌کنند و به سینه می‌دهند.

نیز:

غلیان: دردی است که در سر نزول کند و ظاهر و باطن مشغول دارد و سر یاران برباید. سر از آن باید که ظاهر را یار کند و باطن را سر آن کار کند.»

 

تا سر از زاویه‌های متروک در نیاورم به سفرنامه‌ی شاه پناه می‌برم:

«امروز صبح از خواب برخاستیم. شب خوب خوابیده بودیم. خون بواسیر هم قطع شده. حالت ما خیلی خوب است. تردماغ هستیم.»

 

می‌گویند کار آدمی به کرم ابریشم می‌ماند: «تار می‌تند تا درون تنیده‌ی خود جان بدهد.» ناصرالدین‌شاه مهمان دولت و شرکت‌های انگلیسی بود. به سیاحت گردش می‌رفت و برده می‌شد. این مهمانی را تالبوت تدارک دیده است.

«دختری آب‌بازی می‌کرد. او را تماشا کردیم. حوضچه ساخته‌اند که روی آن به عینه مثل حوضچه‌های اکواریوم صفحه از بلور است. مگر آن بالای شیشه قدری باز است و حوضچه مملو از آب. جلو آن را پرده کشیده بودند. پرده بالا رفت. دختری پانزده‌ساله، خوشگل و سفید، لباس سیاه چسبانی پوشیده، سینه و بازوانش برهنه، گیسوی طلایی افشان به دوش آویخته در زیر آب با کمال آسودگی دراز کشیده بود. بعد نشست و کم‌کم بالای آب آمد. ایستاد. آب از سر و رویش می‌ریخت. بعد بعضی گوش‌ماهی و صدف توی آب ریختند. دختر سبد کوچکی در دست داشت. رفت زیر آب. یکی یکی آن‌ها را جمع کرد و با تأنی تمام بالا آمد. بعد در حالی که او زیر آب بود از پشت شیشه حرف زدند. بالا آمد جواب داد. یک شیشه‌ی شیر برد زیر آب خورد بدون این‌که آب به دهنش برود. شیشه‌ی خالی را رها کرد. آمد روی آب. باز به حالت نماز مسیحی در زیر آب نشست. خلاصه: کارهای غریبی کرد. با آن سفیدی و لطافت بدن مثل پری‌های دریایی که در افسانه‌ها می‌گویند به نظر می‌رسید.»

 

شاه مهمان تالبوت است. در زمان تدارک امضای قرارداد تنباکو. قراردادی به این سیاق که کشت، داشت، برداشت، قیمت‌گذاری و برد و آورد تنباکو در ممالک محروسه‌ی ایران «برای مدت پنجاه سال به میجر جی‌اف‌تالبوت» از نزدیکان لرد سالیزبوری واگذار شده است. قراردادی که به قرارداد رژی معروف شد.

 

فردای آن روز شاه را از وادی حیرت می‌گذرانند و در حوالی فنا رهایش می‌کنند:

«امشب وضع غریبی در همین عمارت است. ساعت نه بعد از ظهر لباس رسمی پوشیده، واکسیل‌بند برلیان انداخته، جقه‌ی پردار به سر گذاشته، آمدیم به این مجلس. حاکم و ایشک‌آقاسی‌ها و صاحب‌منصبان با تشریفات زیاد در جلو ما بودند. اتاق به اتاق آمدیم تا به یک جایی رسیدیم. یک آبشار دستی ساخته بودند. یعنی یک آئینه‌ی بزرگی بود دورش تمام گلاب روی آئینه می‌ریخت. معلوم نبود که این آب از کجا می‌آید و به کجا می‌رود. از حاکم پرسیدیم. گفت محض تشریفات شما این را ساخته‌اند. همیشه نیست.»

 

همان زمان که شاه مشغول سیاحت فرنگستان است «شاهد فرنگی مغرب از افق مشرقیان چهره می‌گشاید.» و به حرم هم می‌رسد. ببینیم گرفتاری تا به کجا کشیده شده است. آن‌چه در پی می‌آید سند است. تلگراف انیس‌الدوله است. سوگلی شاه که چشم و گوش و هوش شاه بود. این تلگراف در اسکتلند به دست شاه می‌رسد. بعد از ظهر همان روزی که فخر معرکه کرده بود:

 

«حضور بندگان اعلیحضرت شاهنشاه ایران

[مقدمه مفصل]

یک واعظ از کشیش‌های نصارا که چند سال در کربلا درس خوانده و مسلمان شده است می‌آید حرم. روزهای جمعه برای ما موعظه می‌کند. بسیار آدم خوبی است.»

شاه در کنار نامه نوشته است: عریضه‌ی انیس‌الدوله است که در اسکتلند که بودیم عرض کرده بود.

 

غوغای تجدد چنان رسوخ کرده است که اهالی حرم برای عقب نماندن از قافله‌ سید حسینی را ول کرده کشیش نودینی را بیاورند تا روزهای جمعه روضه بخواند و موعظه کند و سید حسینی تماشا کتد. خدایی‌اش هم این است که اگر قرار باشد روضه بپاید روضه‌خوانی را سادات حسینی مستحق‌ترند. می‌گویند همین چیزهای کوچک هم در حکم یا فتوای علما بی‌تأثیر نبوده است.

واکنش علما چیزی است که متفکرهای ایرانی هیچ‌گاه نتوانسته‌اند از آن چشم بپوشند. به هرحال فرنگی‌ها کم‌تر از آن که دشمن ملت این‌ها بوده باشند دشمن امت آن‌ها نبوده‌اند. میرزاآقاخان کرمانی که یکی از ژرف‌بین‌ترین فرد قبیله‌ی ما بوده است می‌سراید:

«همه کشور ما عروسی‌ست خوش

ولی شوی او زشت‌خــوی و ترش

نخواهم زمانی کـه ایـن نــوعروس

بـیـفـتـد بـه زیـــر جـــوانـان روس

به گـیتی مبـادا که ایــن حــوردیس

شـود هــمــسر لــردی از انگلیس»

 

ناسیونالیسم به بُن‌چاق ناموس دست می‌برد، این نوعروس از هردوسو گرفتار نشان می‌دهد و رگ غیرت خلق را می‌جنباند. البته از نقش علما هم غافل نیست:

«همی خواستم تا که اسلامیان

به وحدت ببندند یکسر میان»

آن‌گاه رجزحماسه می‌خواند:

«تو کــلک سیاسی کجا دیده‌ای؟

که بانگ چنین خـامه نشنیده‌ای

نترسم من از بانگ باد و بروت

زجـا بـرکنم ریشه‌ی دیسه‌پوت»

چه‌طور؟

«بـیـفـروزم از خـامه یک لکتریک

که در جان شه افکند تاک و تیک»

 

اما این که به ناچاری دیسه‌پوت خوانده می‌شود و قرار است ریشه‌اش برکنده شود محتاج همین لکتریک در تنگنای قافیه افتاده و بی‌سر شده است. سر جریان جای دیگری است.

 

باری، مدتی بعد این قرارداد گل می‌کند. تاجرهای ایرانی برآشفته می‌شوند و  دست به دامان علما می‌شوند. یکی دو سالی به تهدید و تشویق می‌گذرد تا بعدها بی‌گانه باعث اتحاد خلق شود که در بیان گروهی «ملت» بود و در زبان عده‌ای «امت». علما حکم می‌کنند که:

«الیوم استعمال تنباکو و توتون بای نحو کان در حکم محاربه با امام زمان است.»

 

و این حکم یا فتوا یا سئوال و جواب به سرعت پخش می‌شود و می‌گسترد:

«ظرف دو سه روز چندین هزار نسخه از این سئوال و جواب‌ها نسخه برداشته شده و دست به دست می‌گشت. هیچ‌کس دعوی دیدن اصل نسخه را نداشت. همه می‌گفتند از روی سوادی که از روی نسخه‌ی اصلی برداشته شده است سواد برداشته‌اند.»

 

زیاد طول نمی‌کشد که تحریم تنباکو به اندرون حرم رخنه می‌کند. اندرون محل پلکیدن هشتاد و اندی بندی زن شاه بود با بچه‌ها و غلامبچه‌ها و ندیمه‌ها و نوکرها و خواجه‌ها و مهمان‌هایی که برای آن‌ها از سراسر ممالک محروسه می‌رسید.  از ایلات شاهسون بگیر تا لر کوچک. بندی‌ها نیز شبکه‌ی خبری خاص خود را داشتند و از اخبار بیرون قروق باخبر می‌شدند.

 

 

یکی از بندی‌ها حرم با لباس باله‌ی سازگار شده با حجابی که اعتمادالحرم را راضی کند:

 

 

 

«اندرون حیاط بزرگ و وسیعی بود به فورم صد سال پیش. محدود شده بود در میان شهر با محدوده‌ای به نام ارک. شرق و غرب و شمال و جنوبش ساخته شده بود از اتاق‌های متصل به هم. تمام دور این حیاط اتاق‌های دو مرتبه بود. وسط حیاط عمارتی سه مرتبه بود از حیاط مغروض شده بود با یک نرده‌ی آهنی آبی‌رنگ. آن‌جا را خوابگاه می‌گفتند.»

 

آن‌طور که از شرح حال غلام‌علی عزیزالسلطان (ملیجک) برمی‌آید در جلو خوابگاه حوضی بوده است مدور و در میان حوض مدور فواره‌ای کلاه‌درویشی که زه‌اش در رفته بوده و کار نمی‌کرده است. حوض بی‌فواره هم دیگر چندان جلوه نداشته است. آبش نمی‌انداخته‌اند.

دورتادور همین حوض را قلیان چیده بودند. تمام زن‌های حرم قلیان‌هایشان را گذاشته بودند آن‌جا تا شاه ببیند. شاه دیده بود. وقتی که خوب نگاه کرده بود دیده بود که در میان قلیان‌های مفلوک چیده شده دور حوض دو قلیان به فواره‌ی بی‌آب واسپارده شده است. یکی سرتنه‌ی طلا که مال انیس‌الدوله بوده است و یکی سرتنه بلور که مال امینه‌ی اقدس بوده است.  فرمان داده بود خواجه‌ها بروند خانم‌هایشان را بیاورند. خواجه‌ها خانم‌ها را آورده بودند. شاه پرسیده بود این داستان‌ها کی کرده است؟ گفته بودند همه. و آشکار کرده بودند که فتوای علما به آن‌ها هم رسیده است. شاه گفته بود گُه خورده‌اند علما. همین الساعه چاق می‌کنید می‌کشید. زن‌ها گفته بودند حرام است. نمی‌کشیم. شاه پرسیده بود کی حرام کرده است؟ گفته بودند همان کس که ما را بر شما حلال کرده است. همان کس غلیان را تا در اداره‌ی خارج مذهب است به ما حرام کرده است.

آن‌ها و آن‌کس حاجی میرزا حسن بود.

شاه نوشته است:

«نایب‌السلطنه!

تلگراف حاجی میرزا حسن را دیدم. کاغذ مفصلی به شما نوشتم که ملاحظه خواهید کرد. جواب تلگراف حاجی را به همان اختصار بدهید که رجوع به مشیرالوزاره‌ی بغداد شده. لیکن بایست به خط خودت از این مضامین و مقوله که من نوشتم به او بنویسید، بلکه همه‌ی این کاغذ را از رویش بنویس با پست سفارشی برای او بفرست. شاید بفهمد و به مغزش فرو برود. هرقدر خواستم حاجی ملاعلی را آدم بکنم نشد. این علما و مردم حقیقتا حس و شعور این امور را ندارند. خیلی محرمانه باشد که کسی نفهمد.»

 

«نایب‌السلطنه!

اولا تلگراف را این‌طور بزنید که: تلگراف شما رسید. به حضور رساندم. فرمودند که چون جواب مفصل دارد جواب را پیش مشیرالوزاره‌ی بغداد فرستادیم که به شما خواهند رساند.

حقیقتا حالت این علما و مردم محل تعجب است که چه‌قدر در جهالت هستند و هیچ نمی‌فهمند که حالا دنیا در چه حالت و چه وضع است. خیال می‌کنند حالا عهد و زمان امیرتیمور گورکان است یا نادرشاه یا کریم‌خان زند است. هروقتی، هر زمانی اقتضایی دارد. حالا نمی‌توان به طورها و وضع سابق رفتار کرد. آمدیم بر سر دخانیات و بانک و راه‌آهن. اولا لیس اول قاروره کسرت فی‌الاسلام. دولت عثمانی و سلطان آن که خود را خلیفه‌ی پیغمبر صلوات‌الله علیه و آله می‌داند مدت پنجاه سال است که تمام  این‌ها را بلکه چندصد دفعه از این‌ها بالاتر را به دول خارجه و رؤسا و کمپانی‌های آن‌ها اعطا کرده و داده است و اگر می‌دانستند که خلاف قرآن و شریعت و خلاف استقلال سلطنت‌شان است چرا می‌دادند؟

[...] این‌ها بر کنار. حالا به قول آقامیرزاحسن شیرازی این قراردادها و کمپانی‌ها را جواب داده می‌گوییم نمی‌خواهیم. بروید. مگر آن‌ها و دولت انگلیس به همین یک حرف ما که خلاف شرع است و بروید خواهند رفت و قبول خواهند کرد یا دولت‌هایشان با ایران جنگ خواهد کرد؟ نعوذبالله، هنوز آن فقره جهادیه‌ی علمای کربلا و نجف که آمدند  طهران و فتحعلی‌شاه بی‌چاره را واداشتند با دولت روسیه به جنگ و جدال انداختند از خاطرها فراموش نشده است. هرچه دولت ایران تا به حال می‌کشد از نتیجه‌ی همان نصایح علمای آن‌وقت کربلا و نجف نبوده است؟ حالا یقینا تجدید آن لازم نیست. یا می‌گویند بیایید خسارات و مخارج ما را با منفعت پول‌های ما بدهید ما ترک حقوق خود کرده برویم. حالا ببینم این مبلغ را دولت و ملت چه‌طور می‌توانند به آن‌ها بدهند؟ البته این ادعای آن‌ها سر به ده کرور تومان بلکه بالاتر می‌زند. وقتی از عهده‌ی مخارج و خسارات آن‌ها نتوانستند برآیند خواهند گفت بسیار خوب، پس در عوض جزایر بحر عمان و دریای فارس و گمرک‌های بنادر فارس را به ما بدهید. این هم حقیقتا نور علی نور خواهد شد. پس آدم عاقل چرا باید این حرف‌ها را بزند؟ چرا باید این فکرهای بی‌معنی را بکند؟ چرا قدر تدابیر و قابلیت کارگزاران را نداند که الحمدلله نمی‌گذارند کارها به این‌جاها بکشد؟

خلاصه: حاجی میرزا حسن البته اعلم علما است. لیکن اگر ساعت‌سازی و نجاری نداند عیب او نیست. اگر از کارها و رموز امور دولت عاری و باطل است بحثی ندارد. بهتر این است که شما با پست مفصلا ایشان را از این مقوله که نوشتم اطلاع بدهید.»

 

البته اطلاع داده بودند و فایده نکرده بود. شاه پس می‌نشیند. به صدراعظمش دستور می‌دهد: بروید با رئیس کمپانی رژی و وزیرمختار انگلیس ملاقات کنید.

«به آن‌ها بگویید که وضع کار را شما بهتر از ما می‌بینید که آخوندها چه می‌کنند. آذربایجان که آن‌طور شد و اگر بخواهیم به زور اسلحه رژی را در آن‌جا مستقر کنیم البته باید با تمام رعیت آن‌جا مشغول جنگ شویم [...] سایر بلاد هم که می‌بینید. [...] همه‌جا شورش و انقلاب است. اگرچه شهری و مملکتی را به تنبیه و تهدید ساکت می‌کنیم اما این سکوت موقتی است و ابدا تمام نشده است و نخواهد شد. این بازی تازه، حرام کردن تنباکو، که مردم اطاعت کرده نمی‌کشند [...] یک شورش پنهانی است.»

 

به این ترتیب شاه از واقعه‌ی رژی می‌رهد. به این نشان که قرارداد تنباکو لغو می‌شود و گمرک‌های جنوب می‌روند به پای خسارت رژی. اما قراردادهای دیگری شروع می‌کنند به شکفتن و گل دادن. ناصرالدین‌شاه یک بار روی ورقه‌ای از صورت حساب رژی نوشته است:

«صورت قرض پدرسوخته‌ی رژی است. انشاءالله مرتضی‌علی علیه‌السلام به خواست خدا چاره کند.»

 

کار شاه از سخت شدن گذشته است. دیگر مگر مرتضی علی کاری بکند. از دست شاه کاری برنمی‌آید:

«نایب‌السلطنه!

امروز چیز غریبی شنیدم اما از شما و روزنامه‌ی کنت عرض نشده است. نمی‌دانم صحیح است یا خیر؟ اعلانی به دیوارها چسبانده بودند که تا روز دوشنبه اگر فرنگی‌های رژی نروند چنین و چنان خواهیم کرد. خیلی عجیب است. اگر همچو چیزی بوده است اولا چرا عرض نشده است. ثانیا مرتکب معلوم نشده است.»

شاه در پی به دست آوردن دل علما است. در نقش محتسب می‌نشیند. نهی از منکر می‌کند و امر به معروف می‌دهد:

«نایب‌السلطنه!

موسیوونی حقیقتا کاری می‌کند که عمل این تراموا را بالاخره به بی‌نظمی‌های عمده بکشاند. مکرر حکم شد که شب زن‌ها را در تراموا ننشاند و امکان ندارد که دولت قبول این معنی بکند. بعد از غدغن‌ها و این که خودش عرض کرد نخواهم نشاند باز از قرار این روزنامه زن به تراموا می‌نشاند. او را بخواه و غدغن سخت بکن و بگو اگر از این میانه فسادی برخیزد به هیچ وجه دولت ایران و حکومت طهران مسئول نخواهد بود.»

 

همین‌ها نیست. آهسته آهسته، قدم به قدم از دست شاه درمی‌رود:

«نایب‌السلطنه!

این روزنامه را بخوانید. میرزارضای شیرینی‌ساز این لوطی‌بازی‌ها چه چیز است درمی‌آورد؟ سیدشهدا برای او تربت چرا می‌فرستد؟ شیرینی‌سازی را گذاشته عقب این فضولی‌ها و عوامفریبی‌ها چرا می‌رود؟ دسته چرا درست می‌کند؟ حقیقتا که این مرد تنبیه و سیاست سختی لازم دارد. پدر او را باید به آتش بزند و التزام بگیرد که من بعد از این فضولی‌ها نکند. البته.»

 

پدرش را آتش بزند. اما در مورد ننو و هاجر قمی است که شعله‌ی خشم شاه زبانه می‌کشد:

«نایب‌السلطنه!

در این فقره هرزگی‌های مبادره می‌خواستم شرحی به شما بنویسم. بهتر شد که شما سبقت کردید. اولا در گرفتن ننو بسیار بسیار خوب کردید. البته اکتفا به گرفتن او نکرده بدهید خانه‌اش را خراب و آن زن‌های هرزه را هم که جمع کرده بود آن‌ها را هم بدهید تماما گرفته پدرشان را بسوزانند و از شهر اخراج صحیح بکنند، نه این که از این دروازه بروند از آن دروازه داخل شوند. ننو هم هیچ ماندنش در قم درست نیست. البته، البته، البته. او را با افتضاح تمام ببرند به کرمان به فرمانفرما داده قبض رسیدش را بیاورند.

فقره‌ی دیگر که از همه‌ی این‌ها عمده‌تر است این است. زن‌هایی که به سفارتخانه‌ها و پیش فرنگی‌ها می‌روند. مکرر هم در راپورت‌های مخفیه به اسم و رسم می‌نمایم مثل هاجر قمی. وه. وه. باید شما آدم و گذکچی بگذارید. هر زنی را که فهمیدید با فرنگی‌ها رابطه دارد همین که از خانه‌ی فرنگی‌ها بیرون آمدند، فردا به یک بهانه‌ی دیگر او را بگیرید بدهید توی جوال انداخته، دوتا سه تا را همان توی جوال خفه کرده بکشد و سایرین را تنبیه سخت و جریمه کرده از شهر بالمره اخراج بلد نماید. غیرت هم چیز خوبی است. در دنیا آشکارا ملاحظه می‌کنند که زن مسلمان می‌رود خانه‌ی فرنگی. هیچ نمی‌گویند. اقلا زن را بگیرید و بکشید. پدرش را بسوزانید.

این فقره خیلی واجب بود نوشتم. دقیقه خودداری نکنید. البته ارزانی گوشت هم لازم است.»

 

باری، نقش محتسب شاه را از تار تنیده رها نمی‌کند که هیچ، گرفتارترش هم می‌کند. قرارداد تنباکو لغو می‌شود به آن نشان که رفت و شاید به جای آن قرارداد تازه‌ای می‌آمد که میرزارضای کرمانی آن کار را می‌کند. شاه را شکار می‌کند. می‌گویند از آن زمان است که نام رضا باب می‌شود. میرزارضا از یک قدمی شلیک کرده بود.

میرزا محمدرضای کرمانی که کرمانی نبود و یزدی بود در حوالی کرمان مُلکی برای خودش دست و پا کرده بود: شورو یا شورآباد. اسم اگر بی‌مسما نبوده باشد به نظر نمی‌رسد ملک قابل‌داری بوده باشد. حاکم کرمان با هر حیله و کلکی بوده است ملک را از دست میرزا رضا درمی‌آورد. میرزا به تظلم و دادخواهی به تهران می‌اید. فایده نمی‌کند. همان تهران می‌ماند و می‌زند به دوره‌گردی و فروش شال ترمه و ابریشم و مخمل و این‌جور چیزها. مطلب دراز می‌شود اما گفتنی است که میرزا با سیدجمال‌الدین‌اسداآبادی که اسدآبادی نبود و افغانی بود آشنا می‌شود. البته چیزی هم بین‌شان گذشته بود تا این که نایب‌السلطنه مشتری ترمه‌ها و مخمل‌های میرزارضا می‌شود. مشتی پارچه می‌خرد و پولش را نمی‌دهد. گویا چندصد تومان بهای معامله بوده است. هرچه میرزا این در و آن در می‌زند حریف نایب‌السلطنه و حاکم تهران نمی‌شود. تا این که بعدها گویا کمیته‌ای برای رسیدگی به شکایت‌های تجار تشکیل می‌شود و نایب‌السلطنه، حاکم تهران می‌شود رئیس آن کمیته. یک روز میرزارضا خودش را به آن‌جا می‌رساند و در حضور همه‌گان داد می‌زند که بر او چه رفته است. حاکم تأیید می‌کند که میرزا درست می‌گوید. میرزا را پیش می‌خواند و دست به قلم می‌شود برایش براتی می‌نویسد. میرزا نقد طلب می‌کند. نایب‌السلطنه او را می‌نشاند گوشه‌ای و فرمان می‌دهد بروند طلبش را نقد بیاورند. چیزی نمی‌گذرد که فرستاده‌های نایب‌السلطنه برمی‌گردند با یک گونی نقدینه. میرزا را به گوشه‌ای می‌کشند آن پشت‌مشت‌ها تا حسابش را بپردازند. می‌شمارند: یک. یک سکه جلو میرزا می‌اندازند و یکی پس گردنش می‌زنند. دو: یک سکه‌ی دیگر پیش رو و دو پس‌گردنی پس سرش. سه: یک سکه پیش رویش و سه پس‌گردنی پس سرش...

گویا تا سحرگاه روز بعد میرزارضا بی هوش بوده است. به هوش که آمده بود لغوه گرفته بود.

 

قرار جشن ذوالقرنین روز 23 ذی قعده است. این آخرین زیارت ناصرالدین شاه است. غروب روز 23 اگر بگذرد ذوالقرنین است.

 

«روز جمعه 17 ذی‌قعده شاه خوشحال و شاد از خواب برخاست. سر و رویش را آراست و چنان که قبلا تصمیم گرفته بود عازم زیارت حضرت عبدالعظیم شد تا شکرانه‌ی پنجاه سال سلطنت آرام و بی‌دغدغه را به جای آورد...

زیارت حرم را تمام کرده به جانب غربی حرم روانه می‌شود که از در جنوبی خارج شده امام‌زاده حمزه را زیارت نموده برگردد... شاه از جانب مغرب پیچیده، پیش از آن‌که رو به روی در رسیده از در حرم بیرون برود چشمش به جانب زن‌ها افتاده حواسش متوجه پیش رو است و از طرف چپ به کلی غافل. در این وقت میان او و قاتلش یک قدم فاصله نیست. میرزا رضا بدون هیچ‌گونه مانعی شاه را در کنار خود دیده، پشت به طرف زن‌ها نموده، عریضه در دست، تپانچه در زیر آن نهان کرده دست خود را دراز می‌کند که عریضه را به شاه برساند. تغییر وضع دادن او و دراز شدن دستش برای دادن عریضه توجه شاه از زنان منصرف و به او متوجه می‌سازد. اما این توجه بیش از یک چشم برهم زدن نیست.»

 

این را خود میرزا هم در بازجویی‌هایش اقرار کرده است:

 

«شاه مرا دید و تکانی هم خورد که تپانچه خالی شد و من دیگر نفهمیدم.»

 

«در شامگاه جمعه هفدهم ذی‌القعده سال 1313 قمری هنگامی که وزرای مختار و دیگران قصر سلطنتی را ترک کردند بنای شستشوی و کفن و دفن شاه شد.

علی‌رضاخان عضدالملک و علی‌خان امین‌الدوله بر بالین شاه به سوگواری نشسته بودند. شاه‌زاده فریدون‌میرزا که از شاه‌زادگان سال‌خورده و وارسته بود برای غسل دادن جسد حاضر شده بود. حاج‌حیدر خاصه‌تراش نیز ایستاده بود تا آخرین حمام مخدوم خود را انجام دهد. اتابک به برادران شاه و محترمین و وزرا امر کرد کشته‌ی شاه را از اتاق بیرون بیاورند.

جسد شاه را در تالار برلیان گذاشته بودند. تالار برلیان که همیشه زیبا بود در آن شب به واسطه‌ی تزیینات جشن زیباتر هم شده بود. جمعی از شاه‌زادگان و وزرا دور قالیچه‌ای را که جسد شاه روی آن بود گرفتند و بالای پله‌های مرمر نزدیک حوض بلور نارنجستان بر زمین نهادند.

ابتدا سقاهای شاهی با دلوهای بلغاری سنگفرش و بین پله‌ها و حوض را چند بار با آب شستند. رخت‌دار شاه لباس شاه را از تن به در کرد. پیراهن شاه نصفش به طوری خونی بود که سفیدی آن اصلا دیده نمی‌شد. بعد جسم شاه را از پله‌ها بالا آوردند و روی سنگفرش کنار حوض گذاشتند.»

 

یکی از حاضران در این مراسم خاطراتش را نوشته است:

 

«بدن شاه خیلی خیلی سفید بود و چاق و معتدل. ریشش را همین امروز صبح برای رفتن به حرم عبدالعظیم در همین مکان حاج‌حیدر خاصه‌تراش تراشیده بود. دیدن زخم‌های شاه که سرخ و خونی بود در آن بدن بی‌عیب چشم را بی‌اندازه متألم می‌کرد. آخوندی به نام ملاسلطان بربری که در زمره‌ی ارباب عمائم تهران بود نیز حاضر شده بر غسل شاه نظارت می‌کرد...

آن آخوندی که سر بر کنار کفش شاه می‌گذاشت با کفشش ایستاده بود بسیار نزدیک به سر شاه و محض احتیاط از ترشح عبا و رخت‌هایش را جمع کرده زیر بغل زده به سقا امر می‌کرد که بریزد و خودش به آواز بلند می‌گفت: به نیت طرف راست و حاج حیدر جشم شاه را می‌غلتاند به شانه‌ی دیگر، سقای دیگر دلوی دیگر می‌ریخت و آخوند می‌گفت به نیت کجا.»

 

این از عاقبت شاه.

 

اما از میرزا رضا، از شاه شکار، از قضا:

«بعد از تیر خوردن شاه میرزارضا را به تهران آوردند و در اتاق کوچکی در حیاط آبدارخانه زندانی کردند. زنجیر دانه‌درشتی را به گردن او انداخته، به آن قفل زده، سر زنجیر را بیرون آورده، در زمین حیاط کوبیدند. بر بدن میرزا جز پیراهنی کهنه و پاره‌پاره چیزی نمانده بود. دست‌هایش را به عقب از بازو بسته بودند و از بس کتکش زده بودند تا شب بی‌هوش افتاده بود. چون یک گوشش را در حرم عبدالعظیم با چاقو بریده بودند دستمال چرکینی به سرش بسته بودند.»

 

 

... کُند و بندها به ناحق کشیدم، چوب‌ها خوردم، چهار سال و چهار ماه به زنجیر بودم...

 

 

از شواهد برمی‌اید که میرزارضا نم پس نمی‌داده است. یا شاید درست‌ترش این است که نمی در کار نبوده است. اهالی حکومت پی این بودند که از میرزا رضا درآورند که همدست و همداستان‌هایش کی‌ها بوده‌اند. گویا میرزارضا در روزهای آخر عمرش هزال‌تر هم شده بوده است. میرزارضا در پی آشنایی با معین‌التجار و رفت و آمد در بساط او شال و ترمه‌فروش دوره‌گرد شده بود و هم با سیدجمال آشنا شده بود. «سید بزرگوار» بعدها «پیر» و «مراد» میرزا شده بود.

«می‌گویند روزی ملک‌التجار که متقبل شده بود او را استنطاق نماید و همدستانش را استکشاف کند در محبس او رفت و با او به طریق مهربانی و ملایمت رفتار و ضمنا از او پرسید: در قتل ناصرالدین‌شاه تنها بودی یا معاون داشتی؟

میرزارضا گفت: پنج کس بودیم.

حاج‌ملک‌التجار از این جواب خوشحال و خرم گردید و گفت: اسامی آن‌ها را به من بگو که من محل اسرارم.

میرزا پس از آب و تاب زیاد گفت:

خودم بودم با سایه‌ام، کیرم بود و دو خایه‌ام.»

 

از این‌گونه داستان‌ها می‌آورند. اهالی حرم که به سختی می‌توانستند کسی را در خیال بیاورند که جلو شاه بتواند زبان باز کند نمی‌توانستند میرزارضا که شاه قدر قدرت را شکار کرده بود در هیئت آدمی به خیال بیاورند. پی این افتاده بودند که میرزارضا چه‌گونه غولی می‌تواند باشد. بعضی از زن‌های شاه غلام‌هایشان را می‌فرستادند تا از میرزارضا برایشان نشانه بیاورند:

 

«روزی اغاالماس‌نام سیاه، خواجه‌سرای نواب علیه شمس‌الدوله زن ناصرالدین‌شاه از قراول خواهش نموده که در محبس را بگشاید که میرزا را ببیند و برگردد به خانمش بگوید. قراول در را گشوده بود. آغاالماس نزدیک در آمده، مدتی به حال سکوت نگاه کرده بود. میرزارضا که در زیر زنجیر و کند نشسته و به او نگاه می‌کرده یکدفعه غفلتا گفته بود: خوخ!

آغاالماس افتاد و غش کرد. بعد از دو ساعت به هوش آمد و به شدت مریض شد.»

 

نظم‌الدوله، رئیس نظمیه‌ی تهران بوده است. معتمدالدوله پسرعموی شاه و وکیل‌الدوله حاکم کرمان بوده است. حالا به نقلی گوش می‌دهیم که وقایع‌نگار دارالخلافه نگاشته است:

 

«بعد از ظهر فردای کشته شدن شاه، ظهیرالدوله به اتفاق میرزا ابوتراب‌خان نظم‌الدوله و شاه‌زاده معتمدالدوله برای دیدن میرزا رضا به حیاط آبدارخانه در کاخ شاه رفت. به میرزا شولای نمدی پاره و کثیفی پوشانده بودند.

نظم‌الدوله پرسید: به من بگو شاه با تو چه کرده بود که او را کشتی؟

میرزارضا گفت: من چه کرده بودم که وکیل‌الدوله پنج سال به زنجیرم داشت؟

نظم‌الدوله گفت: خُب، می‌خواستی همان وکیل‌الدوله‌ی مادرسه‌نقطه را بکشی.

میرزارضا گفت: آن‌وقت نایب‌السلطنه یکی دیگر را وکیل‌الدوله می‌کرد.

نظم‌الدوله گفت: خُب می‌خواستی نایب‌السلطنه را بکشی. شاه را چرا کشتی؟

میرزارضا گفت: قضا بود دیگر.

و ساکت شد.»

 

به احترام ماه محرم و صفر میرزارضا را نگه می‌دارند. همین که این دو ماه عزاداری می‌گذرد در روز اول ربیع‌الاول دارش می‌زنند:

 

 

«پیش از برآمدن آفتاب دو فوج سرباز آمدند او را بیرون آوردند. بدون این که خودش از بیرون آمدن کراهت داشته باشد. زنجیر را از گردنش برداشتند، پیراهن از تنش بیرون آوردند، زه دار را به گردنش انداختند و کشیدند. به قدر یک قامت که از زمین بلند شد قدری نگاه داشتند. سه حرکت کرد:

اول حرکتی به دست‌هایش داد که شاید باز شود و زه گردنش را بگیرد. بعد پاهایش را تا برابر شکم بالا کشید. بعد تشنجی در سینه و شکم و دیگر هیچ... جز آن که گاه‌گاهی نسیم او را می‌جنباند.»

 

 

ــ قضا بود دیگر...

 

و هیچ. مطلب از این فراتر نمی‌رود. مشتی عکس زشت رنگ‌پریده از ویرانه‌های تاریخ که در برگ‌خوردنی خاک می‌شود و در دود قلیان می‌امیزد و راه بر چشم‌انداز و نفس بر سینه تنگ می‌کند: همین.


 

 

 

شرح‌حال غلام‌علی ملیجک عزیزالسلطان

 

 

 

ناصرالدین‌شاه در 23 ذیقعده‌ی سال 1264 هجری قمری به پادشاهی رسید. پنجاه سال سلطنتش پر پر نشده بود که قضای میرزارضای شاه‌شکار در رسید و کارش را ساخت. این قضا هیچ وجودی را به اندازه‌ی عزیزالسلطان بی‌جود نکرد. او که مایه‌ی دلخوشی شاه بود و شاه به این دلیل که بلاگردانش می‌پنداشت از او کمی هم در هراس بود و در تمام سفرهای شاه دست کم ربع‌منزلی پیش از او می‌رفت از همان دم آخرین نفس ناصرالدین‌شاه از اعتبار افتاد. هنر که می‌کرد برای عده‌ای ملیجک بود. دوباره همان غلام‌علی شده بود.

 

«در یکی از شب‌های سرد زمستان 1319 هجری شمسی در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان لختی تهران پیرمردی عصازنان راه خانه‌اش را در پیش می‌گیرد و متفکرانه در حالی که از بیماری رنج می‌برد گام‌هایش را به زمین می‌کشد. وی به قدری در افکارش غوطه‌ور است که حتا تل‌انبار توده‌ی کاه‌گلی را که در وسط کوچه است نمی‌بیند و در آن فرو می‌رود. در همان حال به علت ضعف و پیری سکته می‌کند و کسی از عابرین هم متوجه حالش نمی‌شود... او مرد اما گنجینه‌ی گرانقدری از خود به جای گذاشت که روشن‌کننده‌ی بسیاری از نکات تاریخی است.»

 

برگی از دست‌خط غلام‌علی ملیجک عزیزالسلطان. شرح حال

 

«من که غلام‌علی عزیزالسلطانم در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنه‌ی 1295 هجری قمری در عباس‌آبد متولد شدم. در تهران. حالا که چهل و هشت سال برم گشذته است این را کتاب می‌کنم.»

 

خاطرات ملیجک حوالی بین دو جنگ نوشته شده است. حوصله دارید خودتان حساب کنید. ملیجک نوشتن خاطراتش را ــ که از «روزنامه»اش جدا است ــ در محرم سنه‌ی 1342 هجری قمری شروع کرده است. او در 21 رمضان 1295 هجری قمری متولد شده است و در سال 1319 هجری شمسی در گودال کاهگل افتاده و خفه شده است.

 

«هوالله تعالی

من که غلام‌علی ملقب به عزیزالسلطانم شرح حال خود را می‌نویسم. در محرم سنه‌ی 1342 هجری قمری بعضی از مورخین و دوستان اصرار داشتند که شرح حال خود را بنویسم. تعلل می‌کردم. در واقع دل و دماغ نداشتم. چنان که حالا هم ندارم. حوصله نداشتم. این‌طور چیز نوشتن‌ها معاش مرتب و خیالات راحت و دماغ کار می‌خواهد. با وضع نوکری، با زشت و زیبا دیدن‌ها و این کارها منافات دارد. به‌هرحال، تا این چند روزه که حضرت خداوندگاری احتشام‌السلطنه که یک نوع لطف مخصوصی به من دارند به تهران تشریف آوردند و در این خیال بزرگ اصرار فرمودند و خودشان هم در این کار بزرگ اقداماتی فرمودند. از آن‌جا که نوعی اخلاص بندگی به ایشان دارم نتوانستم تمرد امر کنم. این است که شروع می‌کنم آن‌چه که در زمانه‌ی خود دیده‌ام یا از این و آن شنیده‌ام بر کاغذ بیاورم. خداوند را شاهد می‌گیرم که هیچ به اغراق نیاورم.

 

من در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنه‌ی 1295 هجری قمری در عباس آباد متولد شدم. در تهران. حالا که چهل و هشت سال برم گذشته است این را کتاب می‌کنم. من پسر میرزامحمدخان ملقب به امین‌الخاقان هستم. امین‌الخاقان برادر زبیده‌خانم امینه‌ی اقدس بود. امینه‌ی اقدس یکی از زوجه‌های شاه بود. خیلی متشخص و طرف میل شاه بود. نه به حیث جمال. امینه‌ی اقدس امین شاه بود. جواهرات و نقدینگی و خوراک شاه به دستش بود و زن بسیار امین و درستی بود. مال شاه را خوب جمع‌آوری و ضبط و ربط می‌کرد. از این حیث بیشتر طرف تقرب و التفات بود. اصلا گروسی بود. در اوایل حکومت فلان ــ امیرکبیر ــ که حکومت کردستان و گروس با فرهادمیرزای معتمدالدوله بود ناصرالدین‌شاه از او خدمه‌ای خواسته بود. فرهاد میرزای معتمدالدوله امینه‌ی اقدس، یعنی همان زبیده‌خانم را از گروس برای ناصرالدین‌شاه می‌فرستد. آن‌وقت‌ها زعفران‌باجی صندوقدار اندرون بود و جواهرات و نقدینه‌ها و خوراک شاه به دستش بود. خیلی طرف توجه بود و پرستار شاه. امینه‌ی اقدس را به دست سپرده بودند تا تربیتش کند. بعد از یکی دو سال شاه امینه‌ی اقدس را صیغه می‌فرمایند. از آن‌جا که امینه‌ی اقدس خوش‌خدمت و مواظب شاه بود طرف التفات و توجه شاه واقع می‌شود.

 

حالا این کی است؟ موقعی است که فروغ‌السلطنه معروف به جیران مورد التفات و طرف توجه شاه بود. یعنی این اواخر عمرش که دو ولیعهد و دخترش مرده بودند. هروقت شاه به منزل فروغ‌السلطنه‌ی جیران می‌رفته امینه‌ی اقدس هم می‌رفته است برای کارهای شاه. دیگر خدمه‌های حرم حق رفتن به آن خانه را نداشته‌اند. خوراک شاه را او می‌داده است و رختخواب شاه را هم خودش پهن می‌کرده است. بعدها معلوم شده بود این امینه‌ی اقدس گروسی سیده هم بوده است. پنج شش سال از این جریان می‌گذرد تا این که میرزامحمدخان امین‌الخاقان، برادر امینه‌ی اقدس را هم از گروس می‌آورند. امین‌الخاقان غلامبچه‌ی شاه می‌شود. او هم مثل خواهرش در اموری که به او راجع می‌شده است خوب و مرتب بوده است و از همه‌ی غلامبچه‌های دیگر بهتر. خیلی زود از دیگران سر می‌شود. ناصرالدین‌شاه که از صدای گنجشک خوشش می‌آمد این خدمت را به او راجع کرده بود که مراقب بچه‌ها باشد و مواظبت کند که به‌خصوص سر ظهرها نروند سر دیوار یا بالای درخت‌ها بچه‌گنجشک‌ها را از لانه‌شان در بیاورند کباب کنند. آن‌وقت‌ها در حیاط بزرگ باغچه‌بندی‌های عالی با درخت‌های چنار بزرگ بود. در اغلب حیاط‌ها درخت‌های چنار و سرو کهن نیز بود و گنجشک زیاد داشت. طرف جنوب حیاط فرح‌آباد یک درخت چنار بسیار بزرگ عظیمی بود که از قدیم، از زمان فتحعلی‌شاه معروف بود که نظر کرده است. اسم این چنار چنار عباس علی بود. در واقع این چنار معبد اهالی حرم بود. در آن‌جا نذر می‌کردند و شمع روشن می‌کردند. دور چنار با چوب نرده کشیده بودند. یک در در گوشه‌ی نرده‌بندی بود هرکس می‌خواست به چنار نزدیک شود از آن در وارد می‌شد. کسی با کفش نزدیک چنار نمی‌رفت. کفش‌ها را درمی‌آوردند و از آن در وارد می‌شدند و به چنار نزدیک. چنار عباس‌علی مقدس بود. قفل و زنجیر و پارچه و طناب فراوانی به آن چنار بسته بودند و هریک از اهالی که ناخوش می‌شد برای شفا به آن چنار متوسل می‌شد. چون به اسم حضرت ابوالفضل بود حاجتش برآورده می‌شد. حالا هم شنیده‌ام که وضع به همان وضع سابق است.



 

ناصرالدین شاه و ملیجک

 

باری، یک روز یکی از بچه‌های اندرون می‌رود چند بچه‌گنجشک از لانه درمی‌اورد. امین‌الخاقان مواظب بوده است. همین که عصر می‌شود و شاه بیدار شده به اندرون، به حرم می‌آید پیش می‌دود که خدمت محوله را به عرض برساند و عرض کند که شاها فلان بچه از فلان‌جای شکاف فلان‌دیوار یا فلان چنار چند بچه‌گنجشک گرفت کشت. نه این که اولین‌بارش بود که با شاه روبه‌رو می‌شد، پیش می‌رود که بگوید گنجشک‌ها را چه کرده‌اند زبانش می‌گیرد و نام گنجشک به فارسی از یادش می‌رود. نام گنجشک به زبان مادری‌اش را به یاد می‌آورد و می‌گوید بچه‌ها جوجه‌ملیجک‌ها را از لانه درآورده‌اند. گروسی‌ها به گنجشک می‌گویند ملیجک. این جابه‌جا گفتن نام گنجشک باعث تفریح و تفرج خاطر شاه می‌شود. از همان تاریخ شاه امین‌الخاقان را ملیجک صدا می‌زنند و ملیجک از آن به بعد می‌شود لقب خانوادگی برای خانواده‌ی امین‌الخاقان، برای ما. چنان که خود من هم به این لقب مفتخر بودم. دیگر شاه امین‌الخاقان را که آن زمان هنوز میرزا محمدخان بود ملیجک صدا می‌زنند. در زمان غلامبچگی ملیجک اول که بعدها ترقیات زیادی کرد و امین‌الخاقان شد غلامبچه‌های داخل حرم کم نبودند. نام حسین‌خان محرم خلوت را حتما شنیده‌اید. او آن زمان غلامبچه‌باشی بوده است. رئیس غلامبچه‌ها. مخبرالدوله، صدیق‌السلطنه، معین‌السلطان و خیلی‌های دیگر که اکنون به خاطر نمی‌آورم غلامبچه بودند و با میرزا محمدخان امین‌الخاقان هم‌قطار. امین‌الخاقان مشغول می‌شود به کارهایی که در اندرون به‌اش راجع می‌شده است.

حالا کی است؟ در سنه‌ی فلان که زعفران‌باجی مرد.

 

نقل می‌کنم فرهاد میرزای معتمدالدوله که حاکم کردستان و گروس بود امینه‌ی اقدس را از گروس برای ناصرالدین‌شاه می‌فرستد. وقتی که زعفران‌باجی صندوق‌دار اندرون بود و نقدینه‌ها و جواهرات و خوراک شاه به دستش بود و خیلی طرف توجه و پرستار شاه بود. زبیده‌خانم گروسی را به او می‌سپرند که تربیتش کند. بعد از یک سال شاه زبیده را صیغه می‌فرمایند. از آن‌جا که امینه‌ی اقدس خوش‌خدمت و مواظب شاه بود طرف توجه و التفات واقع می‌شود. حالا این موقعی است که فروغ‌السلطنه‌ی جیران‌خانم مورد التفات و طرف توجه شاه است. اما در این اواخر عمرش که دو ولیعهد و دخترش مرده بودند. هروقت شاه به منزل فروغ‌السلطنه‌ی جیران می‌رفته است امینه‌ی اقدس هم می‌رفته است برای کارهای شاه. دیگر خدمه‌های حرم حق رفتن به آن‌جا را نداشتند. خوراک شاه را او می‌داده است و رخت‌خواب شاه را هم خودش می‌برده است و پهن می‌کرده است و برمی‌گردانده است.

حالا می‌روم به دل مطلب. زعفران‌باجی که مرد صندوق‌داری جواهرات و نقدینه‌ها و خوراک شاه به دست امینه‌ی اقدس افتاد. پیش‌تر هم رخت‌خواب‌دار شاه شده بود. تا آن زمان امینه‌ی اقدس امینه‌ی اقدس نبود. لقب امینه‌ی اقدس را بعدها گرفت. نام گروسی‌اش زبیده بود. در سفری که با شاه به کربلا رفته بود امینه‌ی اقدس را لقب گرفت. یک سفر پیش از این آخرین سفر شاه به عتبات که نوحه‌ی مبسوط «هریک شهید مرقد او چهار گوشه داشت، شش گوشه یک ضریح در این جهان شش جهت است.» را سروده بودند. کمی پیش از آن که روانه‌ی سفر اول فرنگستان شوند. امین‌الخاقان هم در سفر و در حضر همراه‌شان بوده است. خدمت می‌کرده است. تا این که بزرگ می‌شود و از اندرون به بیرون آورده می‌شود و جزو فراش‌خلوت‌های مخصوص می‌شود. بعد از سفر اول خراسان. امین‌الخاقان از اغلب غلام‌های فراش دیگر محرمیت بیشتری داشته است. در سفر اول خراسان شاه با او همراه بوده است. در آن سفر وقتی که میرزامحمدخان سپهسالار اعظم فوت می‌کند از طرف دبیرالملک امین‌الخاقان را مأمور می‌کنند که خبر را در اندرون به گوش شاه برساند. محرمیتش از این‌جا معلوم می‌شود. در همین‌زمان‌ها است که امین‌الخاقان قهوه‌چی‌باشی شاه می‌شود. آن اواخر عمر کارش خیلی بالا گرفته بود و طرف التفات شده بود. به قدری که آن اوایل که دو چماق‌سرطلادار پشت در اتاق شاه می‌ایستادند یکیش همین امین‌همایون بوده که آن‌موقع غلام‌علی‌خان بود و هنوز به درجه‌ی پیش‌خدمتی نرسیده بود یا تازه رسیده بود، دومیش میرزامحمدخان گروسی بود. در سفر کربلا تفنگ مرصع به دستش می‌دهند. دیگر میرزامحمدخان که هنوز امین‌الخاقان نشده بود در شکار همراه شاه می‌شود. حامل تفنگ ته‌پر بلژیکی و بعدها اداره‌ی قورخانه را هم به او می‌سپارند. قورخانه‌ی شکار را و روز به روز بیشتر طرف توجه شاه می‌شود.

 

این‌ها هست تا سنه‌ی 1292 که امینه‌ی اقدس به این فکر می‌افتد که برای برادرش فکری بکند و او را سر و سامان بدهد. این‌ها مال وقتی بود که امینه‌ی اقدس خدمت شاه می‌کرد و رخت‌خواب‌دارش بود و تنها کسی بود که وقتی شاه به خانه‌ی فروغ‌السلطنه‌ی جیران می‌رفت حق داشت برود و خوراک شاه را بدهد و رخت‌خوابش را پهن و جمع کند. فروغ السلطنه ننه‌ی پیری داشت که زن باهوش و زرنگی بود. اسمش خدیجه بود. دختر ملاآقابابای قندهاری. چون هفت سفر به کربلا رفته بود معروف شده بود بین همه به حاجیه‌ننه‌جون. در زمانی که شاه مهمان جیران بود این پیرزن به امینه‌ی اقدس مهربانی می‌کند، نصیحت می‌کند، راهنمایی می‌کند و از اتفاقات اندرون می‌گوید. علت این که کار امینه‌ی اقدس بالا گرفته بود این بود که حاجیه‌ننه‌جون را به ملازمت خود گرفته بود. حاجیه‌ننه‌جون چهار اولاد داشت. آقااحمد و آقامحمود دو پسرش بودند و دخترهایش جیران خانم و ارم سلطان‌خانم بودند. این دوتا یعنی امینه‌ی اقدس و حاجیه‌ننه‌جون که ملازم هم شده بودند بعدها با وساطت این‌ها دختر ارم سلطان‌خانم می‌شود زن میرزامحمدخان قهوه‌چی‌باشی امین‌الخاقان و در نتیجه مادر ما. این ملیجک اول، امین‌الخاقان پدر و دختر سروی ارم‌سلطان‌خانم دختر حاجیه‌ننه‌جون سه بار اولادشان شده بود و هر سه بار مرده بودند تا چهارمی که من باشم. من در عباس‌اباد تران متولد شدم. در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سنه‌ی 1295 هجری قمری. حالا که چهل و هشت سال برم گذشته است دارم شرح حال خودم را کتاب می‌کنم:

 

من را به اندرون برده بودند. پیش امینه‌ی اقدس. در روز چهل و یکمم. وقتی که درست چله‌ام گذشته بود. پیش امینه‌ی اقدس بوده‌ام. شاه هم پیش امینه‌ی اقدس بوده است. شاه من را می‌بیند و می‌پرسد: از کجا است؟ کی است؟ امینه‌ی اقدس عرض می‌کند: بچه‌ی میرزامحمدخان است. آن‌وقت امین‌الخاقان قهوه‌چی‌باشی شاه که بود هیچ، همراه با امین‌همایون به مقامی رسیده بود که با چماق سرطلا یک طرف در اتاق شاه می‌ایستاد. وقتی که شاه خوابیده بود. گویا من خیلی خوش‌رویی می‌کنم. می‌خندم و میل می‌کنم بروم به بغل شاه. ایشان هنوز بغل باز نکرده بودند که من میل می‌کنم و می‌روم بغل‌شان. وقتی در بغل ایشان جا گرفته بودم به حال بچه‌گی خنده‌ی بلندی سر داده بودم. شاه از رفتار من خوشش آمده بود و به امینه‌ی اقدس گفته بود خوب بچه‌ای است. او را بیاور پیش خودت نگه دار. از آن به بعد قبل از شش‌ماهگی گاهی به اندرون می‌روم. شش ماه‌ام که تمام شده بود دیگر تمام وقت پیش امینه‌ی اقدس بوده‌ام و شاه امر کرده بود برای من لِله بیاورند که من را شیر بدهد. از همان روزها من شدم ملیجک کوچیکه، ملیجک دوم. عمارت اندرون فتحعلی‌شاهی هنوز به جا بود و عمارت جدید حرمخانه و خوابگاه هم نبود. به وضع قدیم بود و حیاط‌های فراوان قدیمی تو در تو. یک تالار بزرگ هم داشت که موقع بهار تا وقتی که هوا سرد سرد نشده بود شاه در آن تالار استراحت می‌فرمودند. در آن تالار چلچراغ بزرگی آویزان بود. در شب اول ورود من به اندرون شاه امر می‌فرمایند که بستر استراحت‌شان را که همیشه در آن تالار زیر چلچراغ بزرگ بود از زیر چلچراغ بردارند و طرف دیگر بیندازند. فردای آن روز، وقتی که شاه خوابیده بود یا تازه از خواب بلند شده بود بند چلچراغ پاره می‌شود می‌افتد و خرد می‌شود. شاه این را به فال نیک و قدم خیر من می‌دانند. از این به بعد هر روز که می‌گذرد محبت شاه به من بیشتر می‌شود تا به حدی که شاه بی‌اختیار من می‌شود. دیگر هیچ‌وقت سفر که تشریف می‌برند بی من نمی‌رفتند. در رکابشان بودم. در سفرها برایم تخت روان می‌گذاشتند. آن‌وقت‌ها تختخانه یکی از شغل‌های معتبر دربار بود. من را سر تخت روان می‌گذاشتند و در سفرها همراه شاه بودم. این‌همه محبتی که شاه نسبت به من داشت یواش یواش باعث حسادت مردمان و اهالی حرم شده بود. اهالی حرم از شاه ایرادات می‌گرفتند و تنقیدات می‌کردند تا عاقبت حسد بیرونی‌ها یعنی اهالی دربار هم به آن اضافه شد. و من بی‌گناه بی‌چاره‌ی معصوم! طفل شش‌ماهه چه گناهی دارد و چه می‌داند بخل و حسادت چیست؟ انگار من عرصه را بر آن‌ها تنگ کرده‌ام. در حالی که هیچ این‌چنین نبود. من جای گربه‌ای را گرفته بودم. همین.

 

آن‌وقت‌ها شاه گربه‌ای داشت به نام ببرک‌خان. حالا من که غلام‌علی، ملیجک دوم، عزیزالسلطان هستم می‌نویسم که من به جای آن گربه آمده بودم. به جای ببرک‌خان آمده بودم. شاه ببری را خیلی دوست داشته است. آن را سپرده بود به دست امینه‌ی اقدس. امینه‌ی اقدس مثل جواهرات و نقدینه‌ها و خوراک شاه از این گربه هم نگه‌داری می‌کرده است. این گربه برای خودش لِله و پرستار مخصوص داشت. روزی یک جوجه‌کباب ممهور به مهر آبدارباشی که ابراهیم امین‌السلطان یا کس دیگری بود در قاب مخصوص می‌گذاشتند برایش می‌بردند. برای ببرک هم مثل شاه غذا می‌بردند. در سفرها هم تخت روان داشت و در رکاب شاه بود. مشهدی رحیم، فراش امینه‌ی اقدس لِله‌ی گربه بوده است. از قراری که شنیده‌ام آن گربه هم به شاه بسیار مأنوس بوده است.

 

 

«صورت میرزا نظام است. عزیزالسلطان کشیده است.»

یادداشت شاه در سفر فرنگستان

 

اما داستان ارج و قرب این گربه از کجا رسیده بود؟ یک وقتی، شبی، شاه ناخوش بوده است. گربه یکی از بچه‌هایش را به دهن می‌گیرد می‌آورد دور رخت‌خواب شاه می‌گرداند بعد آن را می‌گذارد گوشه‌ی رخت‌خواب و می‌رود. بچه‌ی گربه همان شب می‌میرد و شاه خوب می‌شود. صبح ناخوشی ایشان تمام می‌شود. حالشان خوب خوب می‌شود. بعد مشخص شده بود که این، ببری‌خان، بچه‌اش را آورده دور شاه گردانده سر شاه تصدق کرده است. ولی من که غلام‌علی عزیزالسلطان هستم می‌گویم این مطلب درست نیست. دروغ است. چون گربه هر ساعت به ساعت ممکن است جای بچه‌هاش را عوض کند. شاید بر حسب اتفاق این حادثه روی داده بود. البته بعید هم نیست که مردمان ساده‌لوح آن‌زمان این‌طور پنداشته باشند. همان‌طور که پیش‌تر هم بوده است. پیش‌تر از ببرک‌خان، کفترخان بوده است. شاه کفترخان را بسیار دوست داشته است. این گربه هم بسیار کارها برای مردمان کرده بود و خیرش به خیلی‌ها رسیده بود. هروقت یکی از بستگان بچه‌ها یا غلامبچه‌ها یا کارکنان حرم‌خانه یا هرکس انعام و خلعتی می‌خواسته یا شکایتی داشته است آن را در عریضه‌ای می‌نوشته و به گردن کفترخان آویزان می‌کرده است. ببری‌خان هم همین‌طور بوده است. وقتی شاه از کارها فراغت می‌یافته و به حرمخانه می‌رفته است اول کفترخان و بعدها ببری‌خان را صدا می‌زده است. با صدای شاه، هرجا که بوده‌اند حاضر می‌شده‌اند و دیگر از کنار شاه دور نمی‌شده‌اند. تا به شاه می‌رسیده‌اند می‌پریده‌اند سر و شانه‌اش و خودشان را لوس می‌کرده‌اند و تنشان را به تن شاه می‌مالیده‌اند و تا هنگام خواب شاه را ول نمی‌کرده‌اند.

 

ببری‌خان گربه‌ی بسیار بسیار تمیز و پاکی بود. در عمارت بول و غایت نمی‌کرد. هروقت شاه عریضه‌ای به گردن ببری‌خان می‌دید آن را باز می‌کرد و می‌خواند و حاجت شاکی و ملتمس را برمی‌آورد. اما من که غلام‌علی عزیزالسلطان هستم می‌گویم این که می‌گویند یا بعضی جاها نوشته‌اند که مردم با عریضه‌ها حکومت و مراسم می‌خواستند پاک دروغ است. با عقل جور درنمی‌آید. اغلب اهالی اندرون یا بیرون ببری‌خان را می‌دزدیده‌اند و چند روزی آن را قایم می‌کرده‌اند بعد با گرفتن مبالغی انعام و خلعت گربه را رها می‌کرده‌اند. یواش یواش این گربه باعث حسد درباری‌ها شده بود. در حالی که گربه‌ی بی‌چاره یک ذره داخل پلتیک روز نبود. اصلا کاری به کار این دنیا نداشت. برحسب اتفاق مورد التفات شاه واقع شده بود و شاه او را دوست داشت و با او مألوف شده بود. وقتی که شاه نشسته بود و اهالی حرم اذن جلوس در حضور شاه داشتند اگر گربه هم وارد می‌شد و توی دامن یکی از خانم‌ها می‌نشست آن خانم خیلی افتخار می‌کرد و امیدوار بود که شاید شاه در پس نگاهش به ببری‌خان توجهی هم به او بکند. بعضی از عمله‌جات خلوت و خانم‌ها تملقا هر وقت که گربه می‌زایید از شاه می‌خواستند یکی از بچه‌هایش را به آن‌ها مرحمت کند. شاه هم گاهی مرحمت می‌فرمودند و گاهی هم نه. آخرالامر سر ببری‌خان هم همان آمد که سر کفترخان آمده بود. دزدیدند و نابودش کردند. مدت‌ها هم تفحص کردند اما اثری از ببری‌خان نشد که نشد.

 

حالا کی است؟ سال 1300 هجری قمری است و من پنج‌ساله‌ام. در سفر دوم ناصرالدین‌شاه به خراسان. در نهایت سفیدبختی. مورد میل شاه بودم و نور و جذبه داشتم. فرخ‌الاطباء حکیم من بود. مرد بلند قد معممی بود. آقامردک‌خان دایی من که از بچه‌گی غلامبچه بود ملازمم بود. وقتی که بزرگ شده و از اندرون درآمده بود فراش‌خلوت شده بود. بعدها پیشخدمت شاه بود. چون دایی من بود از ملازمانم شده بود. حسین‌خان شاگرد که بعدها تا درجه‌ی سرتیپی هم رسید همبازی من بود. از من قدری بزرگ‌تر بود. یکی دوتای دیگر هم بودند که ترقی چندانی نکردند و در همان شغل خانه‌شاگردی ماندند. خانه‌شاگرد یک درجه از غلامبچه پست‌تر بود. کارش آوردن و بردن مجمعه‌‌ی شام و نهار بود. اغلب خانم‌ها خانه‌شاگرد داشتند. این‌ها بزرگ که می‌شدند از حرم‌خانه بیرونشان می‌کردند. بعدها آبدار یکی از نوکرهای خانم خودشان می‌شدند. اغلب هم اگر عرضه  قابلیتی داشتند ناظم خانه‌ی خانمشان می‌شدند. در این سفر من دو خانه‌شاگرد داشتم. آن‌ها را غلامبچه‌ی خودم کرده بودم. با من بازی می‌کردند. در این سفر بود که شهرت و تقرب و عزت من رسمیت یافت و طرف توجه عام شد. در این سفر هنوز کالسکه‌ی مخصوص نداشتم. در کالسکه‌ی امینه‌ی اقدس پیش خودش سوار می‌شدم.

 

 

«روز جمعه، سنه‌ی 1304 ایت‌ئیل است. غره‌ی جمادی‌الثانی. دو ساعت و نیم از دسته گذشته است. زیر کرسی نشسته‌ایم در اتاق ملیجک. ملیجک یک عده اشکال کشیده است. حالت ماهاست. مثل؟ هستیم.»

دست خط شاه است. راستی در خیال ملیجک شاه به چه مانسته است؟ آن علامت سئوال آدم را به چیزی می‌رساند؟

 

حکومت سرحدات خراسان همیشه دست خانواده‌ی افراسیاب‌خان بوده است. از قدیم. محمدتقی‌میرزای رکن‌الدوله بردادر کوچک شاه که حاکم خراسان بود طوری قلمداد کرده بود که افراسیاب‌خان مقصر  و یاغی است. رکن‌الدوله حکومت را از او گرفته بود. سوارکارهای محلی را هم از او گرفته بود و او را متواری کرده بود. بعد به عرض شاه رسانده بود که یاغی شده است. شاه هم از این سفرهای بزرگ می‌کرد تا نظم سرحدات را برقرار کند و کسی جرأت تعدی نداشته باشد. شاه بی‌نهایت از دست افراسیاب‌خان متغیر و متنفر شده بود و برای سیاست او دستور داده بود دستگیرش کنند یا به قتلش برسانند. رکن‌الدوله را با چندین سوار و عده‌ی زیادی برای دستگیراش فرستاده بود. سوارهای رکن‌الدوله افراسیاب‌خان را محاصره کرده بودند و کم مانده بوده است که او را دستگیر کنند که فرار کرده و خودش را به اردوی شاه رسانده بود. به افراسیاب‌خان گفته بودند چاره در آن است که به خانه‌ی امینه‌ی اقدس و ملیجک متحصن شوی. شاید شاه از سر تقصیراتت بگذرد. چادر آغابهرام خواجه‌ی امینه‌ی اقدس را به او نشان داده بودند. آغابهرام شال کمرش را باز کرده بود و در خارج چادر امینه‌ی اقدس برای افراسیاب‌خان جایی درست کرده بود. اغابهرام یکی از خواجه‌های زیرک و دانا بود. سیاه بود و لاغر، با لپ‌های تو رفته و دماغ کشیده‌ی بی‌نهایت مغرور. او در اندرون شاه از زیر دست جوهرآغا درآمده بود. شاه مدتی آغابهرام را جزو خواجه‌سرایان نگاه داشته بود و بعدها که کار امینه‌ی اقدس بالا گرفته بود شده بود خواجه‌ی امینه‌ی اقدس. دیگر این آغابهرام امورات امینه‌ی اقدس را اداره می‌کرد. خیلی باوفا و باتدبیر بود و زندگی آبرومندانه‌ای داشت. از جایی که خیلی زیرک و دانا بود برای آن که خودش در زندگی همه‌کاره باشد میانه‌ی امین‌الخاقان و امینه‌ی اقدس را به‌هم زده بود.

زبیده‌ی امینه‌ی اقدس سواد نداشت. ب را از پ فرق نمی‌گذاشت. آغابهرام از این فرصت استفاده کرده بود میانه‌ی امینه‌ی اقدس و امین‌الخاقان را به هم زده بود. به طوری که این خواهر آن برادر را از پیشخدمتی بیرون کرده بود و داشت و نداشتش را از او پس گرفته بود. آن زمان شاه در سفر فرنگستان بود. امین‌الخاقان تازه مادر من را گرفته بود. این‌طور آغابهرام امین‌الخاقان را از پیشکاری امینه‌ی اقدس انداخته بود و خودش جای او نشسته بود. این کدورت تا سال مرگ امینه‌ی اقدس که سال 1311 بود ادامه داشت.

 

 

«این شکل را عزیرالسلطان بعد از این که از قصر اینورکولد در اکوس انگلیس رفتیم کشیده است. اول گفت حاجی لِله را می‌کشم. بعد گفت سرتیپ کشیدم می‌خواهد سرباز را بزند. حقیقتا خیلی خوب کشیده است. کتاب شود. 21 ذیقعده 1306 اوئیل، اول اسد که مثل زمستان است این‌جا.»

 

آغابهرام مطالب را به گوش شاه رسانده بود و از پیشکش‌های فراوان تقدیمی افراسیاب‌خان مطلعش کرده بود و توسط‌ها به کار گرفته بود. من هم بعدها به کمک آن‌ها شتافتم. آن‌ها عریضه‌ای نوشتند و من آن را به شاه دادم. در این نامه افراسیاب‌خان نوشته بود اگر خیانت من ثابت شود خونم حلال باد. من پنج‌ساله بودم که این نامه را از نظر شاه گذراندم. شاه در اول متغیر شد فرمود که افراسیاب‌خان مقصر دولت است و باید سیاست شود. امینه‌ی اقدس عرض کرد خودش با پای خودش به در اندرون آمده و به من و ملیجک پناهنده شده است. جریان به کلی طور دیگری است و رکن‌الدوله به او تهمت زده است. بعد از ذکر این مطالب شاه از خشم فرود آمد. بیشتر برای آن که من وساطت کرده بودم. او را می‌بخشد و دوباره حکومت سرحدات به افراسیاب‌خان داده می‌شود و او مأمور دفع ترکمن‌ها می‌شود. این موضوع اعتبار من را صدچندان کرد و از آن به بعد من مرجع شکایت‌ها شدم. شکایت‌های مهم را به عرض شاه می‌رساندم و شکایت‌های کوچک و بی‌اهمیت را توسط آغابهرام یا یکی دیگر به مراجع لازم هدایت می‌کردم.

 

باری، پس از مراجعت از سفر خراسان روز به روز کار من بالاتر می‌گرفت و عشق شاه نسبت به من به جایی رسید که به نوشتن درنمی‌آید. هر روز یک مجمعه شام و یک مجمعه‌ی نهار از آبدارخانه‌ی امینه‌ی اقدس به من اختصاص داشت و یک مجمعه از غذای شاه که توسط آبدارباشی قاب‌بندی و سر به مهر شده بود. رابطه‌ی من و شاه چنان شده بود که هر روز صبح می‌رفتم تا شاه من را ببیند و لباس بپوشد. من هم به مقتضای کودکی بسیار بی‌ادب بودم. اما به نظر می‌رسید که هرچه بیشتر بی‌ادبی می‌کنم بیشتر مطبوع نظر شاه واقع می‌شوم. در مدتی که پیش شاه بودم گاهی دراز می‌کشیدم، گاهی می‌دویدم، زمانی می‌پریدم بغلش، قوطی انفیه، ساعت و جواهرات شاه را زیر و رو می‌کردم و شاه کوچک‌ترین حرفی نمی‌زد. در حالی که خانم‌هایی که بغل دست من نشسته بودند با تمام نزدیکی به شاه جرأت نداشتند به اسباب و اثاثیه‌ی ایشان دست بزنند. خانم‌ها دق می‌کردند. اگر من گریه می‌کردم شاه به قدر متغیر می‌شد که حد نداشت. هرچه می‌خواستم به فوریت برایم فراهم می‌شد. ناگفته نماند که من بچه‌ی کثیفی بودم. با این‌حال باید هر روز صبح من را می‌بردند تا شاه من را ببیند و بعد لباس بپوشد. هر روز، هر ساعت خواجه‌ای از طرف شاه به اندرون می‌آمد و احوال من را می‌پرسید که در چه حال و وضعی هستم و برای شاه خبر می‌برد.

 

قدری که بزرگ شدم عشق غریبی به شکار پیدا کردم. ولی هنوز شکار نمی‌رفتم. هروقت شاه شکار می‌رفت و پلنگ با حیوان درنده‌ای شکار می‌کرد آن را به اندرون می‌آوردند و جنب اتاق من روی یک سفره‌ی چرمی می‌انداختند و راجع به طرز شکار تعریف می‌کردند. بعضی اوقات خانم‌های اندرون هم جمع می‌شدند و به صحبت‌های شکار گوش می‌دادند. هروقت شاه بیرون می‌رفت من با غلامبچه‌هایم تشک‌ها و مخده‌ها را جمع می‌کردیم، مثل کوه روی هم تل‌انبار می‌کردیم و شاه‌شکاربازی درمی‌آوردیم. یکی می‌شد شاه، یکی می‌شد پلنگ، یکی می‌شد شکارچی، یک نفر میرشکار. شکارچی بیشتر من بودم یا مجدالدوله.

 

معمولا هر شب یکی از اطباء سلطنتی در اندرون می‌خوابید و کشیک می‌داد. چه شاه خوش بود، چه ناخوش. ولی وقتی که من مریض می‌شدم بایستی دو سه نفر حکیم در اندرون بخوابند. یعنی همان فخرالاطباء حکیم بود و دیگری تولوزان. وقتی مریض می‌شدم شاه خواجه‌ها را با آن هوای سرد بیرون می‌فرستاد به سراغ اطباء و آن‌ها را نصف شب بیدار می‌کردند و به بالین من می‌آوردند. بعد از نهار، طرف عصر نیز اگر شاه فرصتی پیدا می‌کرد به اتاق من می‌آمد. من را می‌بوسید و با اصرار می‌پرسید چه می‌خواهم تا برایم فراهم کنند.

 

آغافرج یکی از خواجه‌های باهوش من بود. یک سالی هم با من بود. خیلی بدعنق و بدصورت و بداخلاق بود. برای او از شاه اجازه‌ی مرخصی گرفتم و عطیه گرفته روانه سفرش کردم. بعد او برایم یک تفنگ سرپُر کار بغداد آورد. این تفنگ خیلی کثیف بود اما اسباب خوش‌وقتی من شده بود. با آن بازی می‌کردم برای خودم. زن‌های حرمخانه بهانه کرده بودند و از تفنگ من پیش شاه شکایت می‌بردند. اما شاه به حرف‌هایشان اهمیت نمی‌داد. روی همین حرف‌ها بود که شاه دستور داد خیلی مواظب غذا و خوراک من باشند که مبادا زن‌های حرم زهر در آن بریزند. من از آن گربه که کمتر نبودم. او را هم از شدت بغض و حسد مسموم کرده بودند. یا این که او را خفه کرده بودند و نعشش را زیر قاب‌بندی‌های غذاها گذاشته  و از حرمخانه خارج کرده بودند. بالاخره هم عامل آن معلوم نشد. اما بعضی از خانم‌ها هروقت دعواشان می‌شد یا علیه هم سخن‌چینی می‌کردند کشتن ببری‌خان را به هم نسبت می‌دادند. شاید هم موضوع از اصل دروغ بود و به هم تهمت می‌زدند. چون قسم یاد کرده‌ام که دروغ ننویسم تا چیزی را یقین نداشته باشم نمی‌نویسم.

 

باری، خواجه‌ها بیشتر از زن‌ها بخل و حسادت دارند و خواجه‌های سفید بیش از خواجه‌های سیاه. بخل و حسادت خواجه‌ها به اطباء لامروت من هم سرایت کرده بود. من بیچاره در خفا گرفتار حقه‌بازی‌ها و خوراکی‌هایی که عبدالله خواجه پنهانی به‌ام می‌رساند بودم. یکی از گرفتاری‌های من ناخوشی‌ها و بیماری‌های دائمی‌ام بود. علت اصلی آن هم عبدالله خواجه بود که پنهانی به من هله هوله می‌خوراند و پنهانی هرچه برایم بد بود تهیه می‌کرد و به‌ام می‌رساند. آن‌ها را که می‌خوردم مریض می‌شدم. می‌افتادم زیر دست این طبیب‌های لامروت. تازه، دوا هم که نمی‌خوردم. اگر کسالت بالا می‌گرفت رضا می‌دادم به تنقیه. آش ساده منتهای دوای من بود. وقتی به زور به من دوا می‌دادند اطباء را یکی یکی دراز می‌کردم و فحش‌کاری می‌نمودم. اطباء این‌ها بودند: دکتر تولوزان که مقامش معلوم بود. همیشه ملتزم رکاب بود و در سفرها همراه شاه می‌رفت. تا این اواخر که پیر شده بود. یکی دیگر سلطان‌الحکما که افلاتون عصر خودش بود و در طب ایرانی معرکه می‌کرد. ملک‌الاطباء و چند نفر دیگر هم بودند.

 

در آن سال‌ها خانه‌شاگردهای اهالی حرم زیاد شده بودند. من هم آن‌ها را جمع و جور کرده، لباس اونیفورمی برای آن‌ها درست کردم. آن‌ها را به دست اکبرخان نقاش سپردم تا در مدرسه‌ی دارالفنون تحت نظر موسیولومر معلم موزیک موسیقی یاد بگیرند. در مدت قلیلی موسیقی یاد گرفتند. اغلب معلم‌های موسیقی حالیه که بعضی از آن‌ها به درجات عالیه رسیده‌اند از همان خانه‌شاگردهای اندرون هستند. در همان سال‌ها سرتیپی و سردستگی این دسته را به من دادند. در سنه‌ی 1302 لقب عزیزالسلطان را به من دادند. چند روزی لقب من عزیزالسلطنه بود. بعد گفتند لقب خوبی نیست. لقب عزیزالسلطان را مرحمت فرمودند.

 

آن‌چه به عنوان شرح حال غلام‌علی ملیجک عزیزالسلطان به چاپ رسیده است و من آن را بازنوشته‌ام در این‌جا تمام می‌شود. یعنی که ناتمام می‌ماند. از عزیزالسلطان سفرنامه‌ای هم به سیاق سفرنامه‌ی ناصرالدین‌شاه مانده است که چند پاره‌ی کوتاه از آن را در پایان متن می‌آورم.

راوی که عزیز السطان باشد یکی دو نکته را اشاره کرده است که از قضا دختر شاه هم به آن موارد پرداخته است. یکی دو نمونه می‌آورم:

 

«این طفل کور بود. یعنی اتصال چشم‌هایش به واسطه‌ی درد زیاد سرخ و مکروه بود. با وجود تزیینات سلطنتی و تشریفات درباری باز زیادی کثیف بود. رنگی سبزه و غیرمطبوع و قدی بی‌اندازه کوتاه داشت. از تربیت و تمدن اسمی نشنیده بود. بیست سی نفر از بچه‌ها و پسرهای اواسط‌الناس همبازی و به اصطلاح عالی‌تر غلامبچه‌اش شده بودند. تمام ساعت‌های شبانه‌روز مشغول دویدن و شیطنت دور حیاط و اذیت کردن خانم‌ها و مهمان‌ها بود. کسی را هم ابدا قدرت چون و چرا کردن و سئوال و جواب نبود. در تابستان خاک و سنگ حیاط، در زمستان گلوله‌های برفی را به جای دسته‌گل به خانم‌ها تقدیم می‌کرد. از هیچ حرکتی روگردان نبود. حتا قتل. یک روز برای تفریح و بازی تفنگش را روی یک خواجه خالی کرده بود. اسم او عبدالله‌خان بود. آن‌بیچاره هنوز یادگار طفولیت ملیجک را دارد و می‌لنگد.»

 

«جمعه 26 ذیقعده 1311. امروز ختنه‌سوران عزیزالسلطان است. این پسر هفده هیجده سال دارد. از شدت مرحمتی که شاه نسبت به او داشتند تا به حال ختنه نشده است. هروقت پدر و مادرش عجز می‌کردند که پسر ما باید مسلمان باشد، ختنه نکرده از ملک حنیف محسوب نمی‌شود شاه می‌فرمودند: امپراتور روس که ختنه نکرده است مگر پادشاه مملکت روس نیست؟ تا این اواخر که عزیزالسلطان عریضه‌ای به شاه نوشت که اگر من داماد شما هستم پس چرا دختر خودتان اخترالدوله را به من نمی‌دهید؟ قرار شد که در ماه ربیع‌الاول عروسی بکنند. صغراخانم مادر دختر پیغام داده بود که اگر می‌خواهی داماد من بشوی اول باید ختنه بکنی. خُب، جاه و میل به دختر عزیزالسلطان را واداشت که تمکین به ختنه بکند. بعد از ختنه شدن به دختر شاه نوشت: این همه جور از برای تو می‌کشم.»

 

 

برگ اول سفرنامه‌ی ملیجک

 

روزنامه‌ی سفر خیرت اثر مازندران

در التزام رکاب ظفرانتساب مبارک در سال قوی‌ئیل خیریت‌دلیل یک‌هزاروسیصد و سیزده هجری:

 

سر دسته از خواب برخاستم. امروز در فشم اطراق است. مردم عابر باید از جاو چادرهای ما بزنند به آب و بروند. چند نفر سرباز به اندازه‌ی یک چاتمه کمپانی شدند و از مردم عادی پنج شاهی می‌گرفتند و آن‌ها را از رودخانه رد می‌کردند. سه‌چهارپنج نفر را توی رودخانه انداختند. دوبار کاه هم با الاغ توی رودخانه افتاد. همگی اسباب خنده شدند. تا سه ساعت از دسته گذشته تماشای آدم‌هایی را می‌کردم که به آب می‌افتادند که فراش شاه آمد گفت دیوان‌خانه مردانه شده است. رفتم. دیوان‌خانه بودیم تا شاه نهار خواستند. قدری از نهار شاه برداشتم آوردم منزل خوردم. شش ساعت به غروب مانده خوابیدم.

 

یک تفنگ دولول و یک پنج تیر برداشتم. سوار شدم و رفتم خدمت شاه. شاه چند تیر با تفنگ من انداختند و چند تیر از تفنگ محمدخان و یک بز زدند. مابقی به هدف نخورد. چند تیر هم من انداختم. اما خیلی بد انداختم که خودم خجالت کشیدم. نزدیک بود تفنگ‌اندازی را توبه کنم.

 

امروز برای شاه‌زاده عبدالله‌میرزا هم دست‌خط پیشخدمتی صادر کردم. شاه‌زاده در سفر همه‌جا همراه ما است.

 

ساعت چهار و نیم از شب گشذته آغابشیر از شهر وارد شد. دو روز قبل رفته بود امام‌زاده داوود. از قراری که می‌گفت شهر بسیار گرم است. از جمله اخبارات تازه این بود که دختر کنت [رئیس نظمیه] را دزدیده‌اند و بعد از این که کارش را ساخته‌اند توی باغ‌های تجریش رهایش کرده‌اند. صدق و کذبش درست مشخص نیست.

 

کوه بزرگی را که جلو ما است نشانه کردیم. چند تیر انداختیم. یک ساعت پس از آن خوابیدیم.

 

حالا که روزنامه را می‌نویسیم معطل رخت‌خواب هستم. محررباشی نیز می‌گوید روزنامه را باید تکمیل کنم. میرزاآقاخان و عبدالله‌میرزا هم داشتند مزخرفات می‌گفتند که رخت‌خواب خواسته شد. حاضر گشت. خوابیدیم.

 

بین راه از اکبرناظر خیار خواستم. با تشر به من گفت خیار ندارم. مگر روزی چه‌قدر پول عصرانه به من می‌دهند؟ خیلی اوقاتم تلخ شد. منزل که آمدیم او را خواستم و چوب زیادی به او زدم. عصرانه خوب شد. هندوانه هم دوتا شد. چای را هم خوب‌تر دم کرده بود. سپردم شب هم در منزل فراش‌باشی حبسش کنند.

 

بعد از نهار ملازیرک آمد. نقل تاریخ فرانسه را می‌گفت. ملازیرک آدمی است وسط‌القامه. ریش سفید بنفش دارد. فرانسه را خوب می‌داند. کتاب تاریخ فرانسه را هرچه خوانده حفظ کرده است. تاریخ لویی چهاردهم از دویست سال قبل را عنوان می‌کرد. جغرافی‌دان خوبی است. شعر هم خوب می‌گوید. نقاشی هم خوب بلد است. بی‌سواد نیست. یک اشرفی به او چراغ‌اله دادم.

 

فخرالاطباء منزل جناب صدراعظم بود. صدر اعظم گفت حال من خوش نیست. خوب است دوای قی بخورم. دکتر شیخ محمد اسم دوای فرنگی برد. گفت خوب است از این دوا بخورید. فخرالاطباء گفت دوای فرنگی برای حالی خوب است که با راه‌آهن سفر کند و یخدانش را آب نبرده باشد. در مملکت ایران آش‌رشته و سرکه قی می‌آورد. قدری سرکه‌انگبین با نمک و فلفل بخورید اسباب قی خواهد شد. از زور خنده نتوانستم در منزل صدراعظم بمانم. بلند شدم آمدم منزل امین‌خلوت.

 

هر سال برای من دو پوش می‌زدند. امسال تا حالا یکی زده‌اند. اوقاتم تلخ شد. دادم چادر را کندند بردند جلو چادر حاجب‌الدوله انداختند. یکی دوبار هم کیر خر برایش فرستادم که به مصرف عیالش برساند. بعد از ساعتی آقامحمدجعفر نایب‌فراشخانه آمد و از جانب حاجب‌الدوله خیلی عذرخواهی کرد. به هزار مرافعه و التماس او را قبول کردم. یک پوش دیگر هم به علاوه‌ی پوش اول آوردند و زدند. تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر.

 

 

ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
باغ در باغ: پاک نیا
اثر: نشریه ی ادبی
مداد: حسین نوش آذر

 

یادداشت

 
 
 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site