|
|
||||||||||||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
تالي تلو اي با خويش
Dia-logos :Dia از ميان، ميان :Logosاصل منشأ، عقل كل
از لغتنامهي دهخدا بياورم: دیالوگ . [ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ) ۞ (کلمه ٔ فرانسوی مأخوذ از یونانی بمعنی گفتگو) سخنانیکه میان شخصیتهای یک نمایشنامه رد و بدل میشود. مهمترین بخش یک نمایش است . بنابر این فن دیالوگ نویسی را میتوان اساس کار درام نویسی دانست شخصیتهای هر درامی از طریق دیالوگ نموده میشوند و پرورش مییابند و اتفاقات خارج از صحنه به وسیله ٔ دیالوگ بتماشاگران القا میشود. هر اثر ادبی را بصورت مکالمه ٔ بین دو تن یا بیشتر باشد نیز دیالوگ خوانند (مانند دیالوگها یا مکالمات افلاطون ). (دائرة المعارف فارسی (.
حالا همين لوگوس:
اين آنچه از گفت و گو در لغت رفت، گفتگو و آن چه از لوگوس، شناختن، به آشنايي رسيدن از بي گانهگي رسيد. اما تا به گفت و گو برسيم گو را هم در همين لغتنامه پي بزنيد:
در قديم گويي بود كه گفت ميگرداند. يعني نوبت گپ هركس مي رسيد گوي به سوي او داده ميشد و اين گونه گفت كه يكسويه و امري است ميگرديد و از حال فرمان درميآمد و به گفت و گوي ميكشيد، دوسويه و راه و چاهزني! ــ كيست كه مشورت را ميآشوبد؟ پرسش يه، يه يهوه از ايوب است و پرسش ايوب است از او.
ــ پرس را چه كس آشفته كرد؟ ــ همان كه بست! ــ كي بست؟ ــ همان كه بازي را باز كرده بود. در گفت و گوي را بست و گوي گرفت و بر سر كوه نشست. همان كه گوي و گفت را ميگرداند و پرسه برمي گشايد. قديم الايام، آن اولي. احيه، حي، آ، از اهورا تا يه يهوه، از الوهيم تا الله. آن اولي كه آخرينه است.
ــ سلام، امروز يک سري به وبلاگم زدم يه نظرديدم که يکي در کامنت مطلبي از شما بود که گفته بود به سايت شما سر مي زنم و گفته بود که سلام شما را هم برسانم، رفتم سايتش جالب بود مطالب قشنگي داشت ، مي خواستم ببينم ميشناسيش؟ http://www.wurqun.blogsky.com/ ــ سلام. آره عزيز. عجيب است. همين حوالي ما زندگي مي كند ولي من خبر نداشتم. ــ يعني هلند هستش؟ ــ نه تنها هلند بلكه در ده دقيقه اي روتردام. ــ سايتش بيشتر روانشناسي و عرفان هستش. ــ ديده ام. ميشناسماش. از چندين سال پيش. يعني بيش از دو سه بار با هم برخورد داشته ايم. ولي سال هاست رفت و آمدي كه نداشتيم ديداري هم نبوده است. به قول خودش پي عرفان با موي بلند و ريش دراز نيست و از يوگا هم خوشاش ميآيد انگار. بهاش سركي كشيدهام. ــ جالبه اين اينترنت چکار مي کنه! ــ آره. ديگر كسي غريب نمي ماند با همه غريبانگي جهان. ــ الان هوا چطوره سرد شده. ــ امروز براي اولين بار كمي برف تر آمد. مي شود گفت پاييز تمام شده رفتيم زمستان. اما آنچنان سردي هم نيست. ــ آره. راستي تا يادم نرفته مي خواستم نظرت را راجع به اوباما سوال کنم؟ ــ ولله همان اشكي شوقي كه به چشم سياه ها و دو رگه هاي آمريكا آورد خودش دنيايي است. ــ پس نظرت مثبت است. ــ جهان براي آمريكا شخصيتي بهتر طلب مي كرد. بعد از اين بوش. ــ آره اميدوارم براي ايران هم اينطور شود ـ اميدوارم. ولي رهبر را در آمريكا و در هرجاي جهان مردمان ميآوردند و آمريكايي در عام گرفتار حكم اول اواند كه امروزه در كالا است و آن چه كه مي نوازد ني آز است. ديگر زمانهي آن نيست كه كالا به نياز باشد و مبادله حرف نحست را بزند، بازار بدل است. بايد در شيپور آز رفت. ايجاد نياز. جهان شورتي كه كرستي جوفش تحمل كند. سينه چندان در كار خود نيست كه از ياد ببرد همهگي باري پارهاي از تنايم و من و من و من ولا غيرالله كار را به جاي باريكتر از كمر ميكشد! اليت همهي جهان آن جا جمع است. بابل امروز است. باب ال. يعني باب همان حرف او.. جايي كه دل را مي فريبد و ميبرد: دل بر! امروز دل بر اوباماست. خُب وقتي اوپرا هم كنارش باشد... زمانه طلباش ميكند. همانگونه كه زمانهي ما محمود چاه چم كرانه را. حرف اول اخلاق روز را هم مي زند. ــ درسته. کاش ما هم ميتوانستيم همه را خودمان انتخاب مي کرديم و شخص اول را ــ ما نمي توانيم چون در جهاني اجتهادزده زنده گي مي كنيم. يعني جايي كه وقتي مجتهد نباشد همه ي مقلدان مجتهد مي شوند و حكم به دار ميدهند: اعدام بايد گردد! ــ واقعا همينطور است ــ ما فرق بين گفت و گو (ديالوگ) و گفت گو گفتگو(مونولوگ) را نميدانيم. جاي گفت و گو گفت گو اگر نمينشست، گفتگو نميشد كه نه گفت باشد ديگر نه گو. غُندغُندي در ميان زدن گردن. به لوگوس نزديك شده بوديم به شيوهي مردمان شهرنشين، نه سخن خانه به كولان تازه از راه رسيده. سحن بگو و بشنو. ــ ما فقط گفت را قبول داريم و خبري از گوي آن نيست. ــ اين درست مشكل ما است. ديروز خامنه اي گفت هواپيماها به هوا نروند مگر كه به ساعت شرعي! يعني كه آفتاب نگردد مگر بر مدار من! همان مناي كه دست كم بزرگان قبول اش ندارند آن را ذم ميكنند و «او» را كننده مي دانند. بزرگان من را همواره نفي كرده اند و او را بزرگ داشتهاند. آن غايب را! حرف فقط حرف من. نزديكتر كس به خانه منام. سخن اول خان را من ميآورم. وقتي كه بايد بداند پيرها نيز در جهان تناشان پير ميشوند و تن است كه ميبرد. همه جاي آدم پير ميشود گوشاش هم. شده است كه دروازهبان قلعهاي را خواب چنان برده است كه صداي دهل نقارهخانه هم بيدارش نكرده است. اميدوارم شايد همين امشب اين فرق بين ديالوگوس (لوگوس كه كلمه هم هست كه نخست كلمه بود. جايي ميان شناختن و هستاندن به هسته بردن از هست) و گفت و گو را با در گشتي در پيش چشم گربه طنازي موش برايت بياورم. وقتي كه تو صاحب گفت او مي شوي. بخواهي يا نخواهي او ميشوي. تو سرسحتترين كافراني. تو كه جاي او نشسته اي. تو كافرتراني. كي بود كه حكم اول را راند؟ سنگ نخست را كي انداخت؟ آن سنگ اول. كجا پرس به معناي پرسيدن آشفته مي شود و كار به سنگ ميكشد؟ كجا از گل درآمديم و از گل پخته، به سنگ رسيديم؟ كي بود كه سنگ پخت و كارد بيرون كشيد؟ ــ ساکتم و فقط مي خوانم واقعيتها را ــ وقتي كه او فرمان براند جاي «نه او» چه مي ماند؟ يا او است به راستي او كه دُم به دست نمي دهد مگر حيرت يا او همان حقيري مي شود كه منم و براي تو عزيز بر منبر رفته ام. ــ مي داني که. اينها وقتي ديدند که نمي توانند واژهي معصوم را بعد از چهارده معصوم براي اينها به کار ببرند واژهي تالي تلو : نزديکترين به معصوم به کار مي برند ــ چه جالب. چه واژهي جالبي! كجايي حالا؟ ــ کافي نت با بچه ها هستم پيكر هم سلام ميرساند. ــ خوب شد كه آمدي. همين تازه روشنك را بدرقه كرده بودم. نه من دارايم و خويش با خود ميآميزم كمي پي نخود برويم. اين وورغون يعني چه؟ وور يعني چه؟ وور براي من به فارسيمداني نوعي سپوحتن است. راندن ِ تلخ. نرمايش جز در خيال نيامده است: كس تركي! كه راه بهانه بر ال ببندد. وور در خيال من يك جور لت و كوب را هم ميآورد. ــ كه رفت؟ ــ هيچي. سياه سفيد، سياه، سفيد. او رو به شمال كرد و رفت و من ماندهام در همان جنوبام. آفتاب من را با گرم كردن تن مي برد. من مارم جايي كه دانم جنوب او است. رقص بچه ها را هم ديد. ــ خوب چه مي گفت؟ ــ تا يادم نرفته عزيز: مادر حسن كه آمده آمده بود پيشمان. حالا بشنو كمي از مادر حسن تا بعد لينك كارهايش را به ات بدهم http://sakine.tangeeram.com/#17.0. ــ از بوشهر اومده بود اونجا؟ ــ آره.
ــ ديدي؟ ديدي چه اعتماد به نفسي و چه تواني خط ميكشد و چه رهايياي رنگ برميگيرد؟ ــ نقاش بوده؟ ــ كجا؟ نه بابا. ننهي حسن است. سواد خواندن و نوشتن ندارد. هيچ گاه هم دست به رنگ و قلم نبرده بوده است. بن بوشهر كجا جاي بازي با رنگ است؟ هيچي. دست به قلم نبرده بوده تا هفت سال پيش كه براي بار اول ميآيد اينجا و مهمان حسن ميشود براي سه ماه در آمستردام. هيچ. براي سرگرمي. آرزوي خودش اين است كه اي كاش ميتوانست مينوشت. خوشگفت هم هست. رقص بچهها را هم ديديم. خيلي كيف كردند. مخصوصا از اين اين مردم، ماردم، دم مار، دم مادر، همان گيروف خودمان. اصل مردمان. كه در دل مرز نميشناسند با سحرآواز قشقايي ميرقصند با دلي دلي كردي هم جورند. با اين همه كهن ترين مردمان جهان بوده اند و هستند و در زباني كهن تازه سر مي رسند. مي داني كه. حكم وقتي پيش آمد كه پرس آشفته شد. و اين زن ها همان پرسيها هستند براي من. پيش كشيدن شبان و آغاز فرمان رسيدن از كوه. آن آشفته شدن پرس را كه مي داني اول شروع دعواي هابيل و قابيل است. همان داستان باغبان و شبان. ديگر كار با گفت و گو پيش نميرود بايد يكي گوي را بگيرد و بر فرق ديگري بكوبد. ــ اگه شد يه فيلم کامل از رقص تنگ ارميها برات با پست ارسال مي کنم ممنون مي شوم ازت. حالا كاري نداشتي به گپ ات گرفته باشم؟ ــ نه قربانت يه کم امير داره پيكر را اذيت مي کنه فعلا بيشتر مزاحمت نشوم. قربانت خداحافظ ــ ممنون كه آمدي.
|
||||||||||
|
|
||||||||||||