|
|
|
|||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
|
|
کمی سادهتر:
ــ ساده؟ ــ تر!
این جا نه نیمفاصله خوب پیش می رود، نه صفحه بندی آن طور که بخواهی.
با این همه مگر ما برای نیم فاصله آمده ایم؟ ماییم و فاصله، تمام. تمام فاصله. اینجا رسیدهای. این دفتر است، بنویس:
امروز از صبح زود بعد از این که با حسن گپ زدم بیدارم. گوزپیچ آن گنداب است و می خواهد در آید و نمی تواند. به این رسیدم که به یکی دو تا از بچهها زنگ بزنم که بدانم اوضاع به چه حال است و تازهگیهای عالم پناهندهگی چه است.
بگذریم.
شنبه است و باید خریدکی بکنم. ــ نان و شراب و مرکب سیاه. کرده ام. آمدهام.
رفتن را چنان با شتاب رفتم که کج نکردم از میان پارکاک کنار کانال آب خانه رد شوم. هوا صاف نبود. ابری بود. اما نه تار ببار ببار. با اینهمه آسمان هلند است، گاهی در آن میسر است باران بدون ابر ببارد. وقتی که داری در آفتاب تابستاناش قدم میزنی*.
وقتی که آمدم هوا چنان درخشان بود که هوای از میان پیاده رو پارکک رد شدنم گرفت. رفتم و رد شدم. نیمه ی اوگوست است. هوا گرم است و آفتاب درخشان: آسمان هلند بلند، آبی...
وقتی که از زیر بید مجنون رد می شدم تا به برکهی بید برسم دیدم که گلهی مرغها زیر سایه خوابیده است: از آب به آفتاب. قاز، قو، اردک، کلاغک، کفتر و آن مرغ مردابنشین سیاه شل که خوب از دست بچه ها و پیرزن ها نان مانده می قاپد... همه قاتی. کشیده بودند در سایه یا سایهبر، رها و لش. گلهی سلیمان به جُلعاد و یکی دو قورباغهی صدا که در کناره و بر آب نشستهاند تا صدای تراموایی که با من به ایستگاه برکهی بید رسیده است.
با اینها من سفری روزانه دارم. سفرهای تو در کجا است؟ کجا میچری، میچرایی؟
* «زمستاناش را ندیدهای» نام گفتار بعدی است.
زه مستان را تو دیدهای؟
داستان مگر نه گفتهاند وقتی داستان است که در برابر هستی برآمده و دستی به هست مست برده است؟ مگر نه همان است که سر نههست را برده است. ــ یا نبرده است؟ راویگری، روایت کردن. اولین راوی اگرنه کهنتر از خدا دست کم کهنتر از آسمان و زمین است، کهنتر از دو نیا، کهنهکارترینهی دنیا است. میگوید گنجی نهان بودم، خواستم خود را آشکار کنم پس خلق را آفریدم. نیاز به تماشا شدن، نیاز به دلبری، کمی جلوهگری از عالم کرمینهگی به ما میرسد و از ما تا خدا میرود. در عالمی که دو جنس بر یک دار سوار نیست تا چهچهی آن پرنده که گوش فلک کر کرده است. میبینی؟ راوی هست که خدا وارد میشود.
«در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید. زمین تهی و بایر بود و تاریکی بر روی لجه و روح خدا سطح آب را فرو گرفت. و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد و خدا روشنایی را دید که نیکو است و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت. و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب. و شام بود و صبح بود روزی اول...»
میبینی داستان را از کجا روایت میکند؟ داستانی اگر هست منام، تویی و آدمهایی دیگر که پی داستان میروند. تا برده شوند تا دیگری که هیچاش باز نمیآورد به یاد. داستان شکاری نامیسر است. اندیشه این شکار از کجا به سر آدمی رسید نمیدانم. داستانی اگر هست هست ما است. ما همان عدهی به عدد که پی داستان افتاده است و پافرسوده است در راه و بیچاه و چشمه آمده است. آنچه میجویی تویی. آرامتر. آمده باشی عطشان با تحفهای که هوش از سر دانای دل ببری وقتی که با تشر درآمده است که: ــ سردار خاک بر سر: بس است. این داستان، آن شکار...
یا نه، باز مست کردهام؟
پیامکات که رسید چندی پی کلاهام گشتم. کل کردهام. سر چی؟ هیچ. صبحی بلند شدم دیدم کچل کردهام. کی؟ نمی دانم. کلام و نمیتوانم شاخچههایم را قایم کنم. مگر نه ذوالقرنینام. من که دو کران دیدهام و در کچهی آخر نشستهام، بر گردنهای که راه شکار از آن برافتاده است.
همان کار هر روزه، سری به خمرهی روز. کار کوزه را رواج دادن. تا تنی باشد که بار برد. این بار را من بر تن رها کردهام. همین است که گاهی این دار را بر سر کشیدهام زیر همین باران. داشتم از مرغهای بومی محلهمان گپ میزدم. همیشهگی محله هستند و این که من رفته بودم توی نخ این مرغها که علت مهاجرتشان چه است. مهاجرت که نه. بومی محلهاند. تکان نمیخورند. دیدهام گاهی فاصلهی از آن کانال به آن کانال را بال هم گرفتهاند. اما از محل نمیروند. پهنای چمنهای دوسوی کانال آب برکهی بید، سبز همیشه و ماهیایکهای کانال باعث رونق محلهاند. چندی پیش شهرداری مردم محله را گرد کرده بود که حالی بچهها و پیرزنها بکنند که پرندهها از فرط چاقی نمیتوانند از این محله به آن محل پر بکشند. خواسته بودند که اگر میشود از غدا دادن به پرندههای محل دست بکشید و گرنه جریمه میگذارند.
سفر مرغها از راه نرو!
نام پارهی بعدی است.
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |