داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ
 

 

 

نسخه ي چاپي

 

 

 

باشي قلمدان نگاه داشته است، اكبري لاله. امين خلوت كتابچه‌ي روزنامه‌ي كهن در دست مستعد نوشتن اين كتابچه. اعتمادالسلطنه روزنامه‌ي فرنگي در دست منتظر خواندن و ميرزا محمدخان براي او لاله نگاه‌داشتن. مجدالدوله، ابوالحسن‌خان، مردك، محمدعلي‌خان، محمدحسن ميرزا، اديب، جوجه، كريم‌خان، آقادايي، تقي خان آب در دست ايستاده.

به خواست خداوند و توجه‌ي ائمه‌ي هدي اين روزنامه را در نهايت خوبي و خرمي به سلامتي دوستان و محبان خودمان به انجام مي‌رسانم.

 

شنبه سيزده رجب سيچقان ئيل 1306 قمري

 

ديشب مولود حضرت جناب اميرالمومنين صوات اله و سلام عليه بود. آتش‌بازي را از سردر باب همايون حركت و تغيير داده آورديم به ميدان تازه كه در جلو شمس‌العماره ساخته‌ايم. باب همايون چون درخت زياد داشت آش بازي و چراغان درست پيدا نبود. اين‌جا چون ميدان وسعتي دارد براي آتش بازي بهتر است. لهذا امشب و بعد از اين انشاءالله هميشه اين‌جا چراغان و آتش‌بازي خواهد بود.

خلاصه. با تمام حرم رفتيم بالاخانه. اين ميدان طوري چراغان بود و باشكوه كه هيچ به شهر تهران شبيه نبود. مثل شهرهاي فرنگستان و چراغان‌هاي آن‌جا بود. خيلي جلوه داشت. چراغان بسيار مجلل و باشكوه خوبي كرده بودند. تمام زمين و پشت بام‌ها را، حتا گلدسته‌هاي مسجد ميرزامحمدحسن‌خان قاجار را آتش‌بازي چيده بودند. جمعيت زيادي از زن و مرد در ميدان و خيابان و بالاي بام جمع شده بودند كه هرگز اين‌قدر جمعيت در چراغان جمع نمي‌شد. منتهاي جلوه را داشت. حرم توي بالاخانه نشستند. من آمدم توي ايوان جلو بالاخانه نشستم و آشكار بودم. نايب‌السلطنه هم زير بالاخانه نشسته بود. عزيزالسلطان هم رفت پايين پهلوي نايب‌السلطنه نشست. آتش‌بازي بسيار خوبي بود. حيقيقت آتش‌بازي را خيلي خوب درست كرده بودند. رنگ‌هاي مختلف در آتش‌بازي بود كه اسباب جلوه و شكوه شده بود. از اين بهتر آتش‌بازي نمي‌شد. خيلي خيلي تماشا كرديم و مردم و جمعيت چون در بحبوحه‌ي شهر اين‌جا واقع شده بود و از اندازه‌ي جمعيت بيرون بود خوب تماشا كردند. آتش‌بازي تمام شد و آمديم اندرون. شام خورده خوابيديم.

 

امروز سوار شده رفتيم به قصر قاجار. باغ خيلي باصفا بود. هوا صاف و آفتاب آرامي بود. آفتابگردان ما را پهلوي حوض كوچك وسط زده بودند. امين الدوله، امين حضور، اعتمادالسلطنه، اغلب پيشخدمت‌ها بودند. نهار خورديم. قدري پشتم درد مي‌كرد دوغ نخوردم.

بعد از نهار امين الدوله آمد نشست با مخبرالملك نقش بزرگ را گذارديم و طرح منازلي را كه بايد بعد از عيد انشاءالله به فرنگ برويم معين كرديم كه در كجا بمانيم و چه‌قدر اطراق كنيم.

حالا اول شكوفه‌ي آلوبالو است. ارغوان هم كمي قرمز شده است.

 

بعد سوار شده از بالاي قصر بيرون رفته سوار كالسكه شديم رفتيم سلطنت‌آباد سواره توي باغ گردش كرديم. بسيار مصفا بود:

اول شكوفه‌ي زردآلوي سلطنت‌آباد است. بنفشه‌ي زيادي دارد.

 

بعد از گردش آمديم اتاق زمستاني سلطنت‌آباد، پهلوي حوض‌خانه، چاي و عصرانه خورده نماز خوانديم و سوار شده از هزارخيابان بيرون آمده سوار كالسكه شده آمديم شهر.

 

امشب بايد برويم تماشاخانه. شام خورده آمديم بيرون. عزيزالسلطان جلو رفته بود. امين السلطان امروز مسهل خورده است و حاضر نشده بود. مخبرالدوله هم ناخوش است. نبود. نايب‌السلطنه، مجدالدوله، ‌ميرزا محمدخان و ساير پيشخدمت‌ها حاضر بودند. رفتيم.

امشب بازي را حاج اسماعيل بزاز بيرون مي‌آورد. چندي است كه مشق اين كار را مي‌كند كه از روي قاعده و قانون بيرون آمده بازي در آورد.

سه پرده بالا رفت. چون درست مشق را نياموخته‌اند و تازه اول كارش است نه چندان بي مزه بود نه چندان خوش مزه. وسط بود. اما بهتر از يازي ارامنه بود. تا ساعت شش طول كشيد. خيلي خسته، خواب آلوده برخاسته آمديم منزل خوابيديم.

 

امروز تحويل آخر سيچقان ئيل و اول اودئيل است. اين بهار حكيم فرموده است صبح زود از خواب برخاستيم. ديشب بارومتر افتاده بود پايين. علامت بارندگي بود. ابر هم بود. شب چيزي نباريد. صبح زود وقت اذان كه برخاستم ديدم مي‌بارد. تا پنج ساعت از دسته گذشته همينطور مي‌باريد. قدري از ناودان باران آمد ولي وقت تحويل ديگر باران نمي‌آمد. تحويل امسال پنج ساعت و هفت دقيقه به غروب مانده مي‌شود. خوب وقتي تحويل مي‌شود.

از اندرون بيرون آمديم. نهار را در اتاق برليان خورديم بعد از نهار امين السلطان خلعت حضرت رضا را با اشرفي عيدي سكه‌ي حضرتي آورد. پوشيديم. خلعت سرداري آغري بود. امين السلطان به واسطه‌ي مسهل ديروزي قدري ضعف داشت. رخت سلام را پوشيديم. عزيزالسلطان رخت پوشيده حاضر بود.

شش ساعت به غروب مانده از اتاق برليان اتاق به اتاق رفتيم تا داخل موزه شديم. جمعيت زيادي به قدر هفتصد هشتصد نفر حاضر بودند. از نظام و اهل قلم و وزرا همه بودند. جمعيت زيادي بود. رفتيم جاي خودمان نشستيم. علما اغلب بودند. مثل امام جمعه، متولي باشي قم، آقاسيدعبدالله، مجتهد يزد كه نام او را در روزنامه‌ي پيش نوشته بوديم. با ساير علما. جلال‌الدوله هم همراه وارد شده آمد كه بالاي دست ملك‌آرا بايستد. يك آخوندي آن‌‌جا نشسته بود. جلال‌الدوله تنه‌ي گنده‌ي خودش را انداحت روي آخوند. آخوند بيچاره به يك طوري خودش را خلاص كرد و جلال‌الدوله را پس كرد. خيلي خنده داشت.

امين‌السلطان، امين الدوله، صاحب ديوان، قوام الدوله، تمام وزرا بودند. كسي كه نبود وزير نظام بود كه قولنج كرده بود. عضدالملك هم بود. باقي همه بودند.

 

وقت تحويل سال شد. نجم‌الملك براي جاي خودش كه تحويل شد را مي‌گفت برادرزاده‌ي خودش را كه دامادش هم هست معين كرده بود. اين شخص مرد كوتاه قد بسيار فقير محجوب غريبي است. وقت تحويل آمد جلو به قدر يك ربع هيچ نتوانست بگويد بالاخره تحويل شد خيلي يواشي گفت كه هيچ كس نشنيد. خيلي بدجوري بود. بعد خطيب آمد خطبه خواند. خطبه‌ي منحوس بدي خواند. بعد از آن يك خطيب كرمانشاهي خطبه‌ي غراي خوبي خواند. امسال دو خطبه شد.

اين‌ها كه تمام شد به آقاخوندها شاهي داديم. قدري افاقه براي خستگي شد. به قدر سه ساعت شاهي داديم: قجر، قجر، قجر و غيره. همه بودند. همه شاهي گرفتند.

خلاصه همين طور شاهي داديم و داديم تا دو ساعت و نيم به غروب مانده برخاستيم. خيلي خسته بوديم. رفتيم اندرون. آمدم توي حياط. زن‌ها هم آمدند: سبز و زرد و سرخ. هركدام يك رنگي پوشيده بودند. خنده داشت. آمديم بيرون.

صبح زود برخاستيم. امروز عيد است و سلام است و سرور است. بايد خيلي كار كرد. هوا ابر بود. گاهي هم آفتاب ديده مي‌شد. اما به قدري سرد بود كه آدم از آتش بخاري خوشش مي‌آمد. از تلگراف هم خبر رسيد كه همه‌جا بارندگي شده و در خمسه برف آمده است. برف آن‌‌جا علامت سرما بود. رخت پوشيده آمدم بيرون. قدري گردش كرده از شدت سرما رفتم توي گرم‌خانه دادم پنجره‌هاي آن‌جا را هم انداختند.

 

بعد آمديم تخت مرمر به سلام. اجزاي سلام از صاحب منصب و اهل نظام و مستوفي و لشكرنويس و غلام و پيشخدمت و فوج و غيره و غيره. جميعت زيادي بر سبيل رسم ايستاده بودند. شاه‌زاده‌ها شمشير داشتند. سلام مجللي بود. ايلخاني مخاطب بود و در باديه‌هاي طلا شريت بود. به اهل سلام دادند. مجدالدوله به قاجاريه منشي الممالك به صاحب منصب‌ها شاهي دادند. عزيزالسلطان با لباس نظام زير دست نايب‌السلطنه ايستاده بود. خطيب خطبه خواند. سامي قصيده خواند. حكيم‌الممالك غيلان سلام آورد.

سلام به خوبي برگزار شد. وقتي برخاستيم به واسطه‌ي شاهي كه پهلوي نايب‌السلطنه و عزيزالسلطان روي زمين ريخته بود مردم جمع شده ريخته بودند به سر اين‌ها. كم مانده بود عزيزالسلطان خفته شود. ماشالله طارمي دور باغچه را گرفته مي‌رود بالا خلاص مي‌شود. بعد هم مردك اين‌ها مي‌رسند عزيزالسلطان را مي‌آورند.

 

خلاصه آمديم توي باغ. رفتيم اندرون گردش كرده آمدم بيرون. يك راست رفتيم سردر ارك. چون قدري زود و بي خبر رفته بوديم قدري قال مقال بود و جمعيت. بعد خوب شد. جمعيت متفرقه و تماشاچي در ميدان كم بود. هيچ نبود. خلوت كرده بودند. فوج و توپچي و صاحب منصب‌ها و قاجار و غيره ايستاده بودند. اهل سردر، از قوچ‌باز و لوطي و بازي‌گر خيلي كم بود. قدري پول پاشيديم. در بين سردر ديدم توپچي‌ها بي‌خود اين طرف آن طرف حركت مي‌كنند و راه مي‌روند. تصور كرديم مي‌خواهند بروند پايين دست كه جمعيت زياد است جلو مردم را بگيرند. ديديم خير. در كمال ملايمت توپچي‌ها رفتند. پايين كه آمديم معلوم شد چند نفر نسقچي جلو توپچي‌ها ايستاده‌اند توپچي‌ها گفته‌اند رد شويد. آن‌ها گفته‌اند جاي ما اين‌جا است. مختصر حرفي با هم زده بودند. امين نظام محمدصادق خان قجر كه رئيس توپخانه است اين حرف‌ها به دماغش خورده است حكم مي‌دهد در وسط سلام توپچي‌‌ها مي‌روند.

حقيقت خيلي بدكاري شده بود. وسط سلام و سردر اين حركت را كرده است. به امين السطان حكم شد نسقچي را تنبيه سخت نمايد. امين نظام را هم فرموديم شمشيرش را باز كرده از توپخانه معزولش كرديم. خلاصه، سردر به هم خورده بسيار خسته شديم. آمديم توي باغ. رفتيم اتاق موزه. نايب‌السلطنه آمد. تب كرده بود. آمد. بعضي فرمايشات شد رفت. ايمن السلطان اسباب‌هاي سلام را جا به جا كرد. در موزه را بسته رفتم اندرون. منزل انيس‌الدوله.

 

جمعيت زيادي توي اتاق و حياط پر بود. هرجور آدمي مي‌خواستي بود. توي اندرون كه به اندازه‌ي يك ميدان است به قدري جمعيت بود كه ديگر جا نبود. ما هم يورقه مي‌رفتيم كه اين زن‌ها به ما نزنند. آمديم بيرون اتاق برليان نماز خوانديم رفتيم سردر شمس‌العماره تماشا كرديم. موزيكان مي‌زدند. سياحت و تماشاي غريبي داشت. بعد رفتيم اندرون ديديم جمعيت همانطور است و هيچ تفاوت نكرده است. دوباره يورقه كرديم و آمديم بيرون. ديديم نمي‌شود اندرون شام خورد. گفتيم بيرون شام مي‌خوريم. پيشخدمت‌ها آمدند. ايمن خلوت آمد اين روزنامه را نوشت. عزيزالسلطان آمد دومينو آورد با مجدالملك و محمدخان بازي كردند. سر شام ابوالحسن‌خان و اديب‌الملك كتاب ترجمه‌ي تاريخ بنجامين را مي‌خوندند.

 

الحمدلله كه كنت هم ازاله شد

 

صبح رفتم اتاق عايشه. چشمش خوب شده بود. از اتاقش خواستم بيرون بروم پايم پيچيد خوردم زمين. افتادم. زن‌ها و خواجه‌ها ريختند بلند كردند. خيلي وحشت كردند. اما الحمدلله در نرفت. بعد رفتم ديوان‌خانه. راه رفتم، موميايي به پا ماليدم. الي شب بد راه مي‌رفتم. عصر را هم با حالت پادرد رفتيم عشرت‌آباد و قصر قاجار گردش كرده چاي عصرانه خوردم. هوا بسيار خوب بود. ابتداي شكوفه‌ي آلوبالو و ارغوان است.

 

امروز خبر كرده بوديم حرم بعد از نهار برود باغ شاه و از آن‌جا برويم اميريه‌ي نايب‌السلطنه. يك دوري توي باغ گردش كرديم. باد شروع كرد به آمدن. تا حالا باد نمي‌آمد. حالا شروع كرده است. فواره‌ها را آب انداخته بودند. فواره‌ها خيلي مي‌پريد. اما باد نمي‌گذاشت. تمام خيابان را تر كرده بود. آب فواره‌ها توي جزيره‌ي مجسمه به قدري ريحته بود كه آدم نمي‌توانست آن‌جا راه برود. فواره هم سر آدم مي‌ريخت.

 

صبح برخاستيم رخت پوشيديم. محشر كبرا است. عمله‌ي خلوت و هركسي را مي‌خواستي بودند. وزير خارجه را خواسته بوديم. از شهر آمده بود. با او خيلي كار داشتيم. فرمايشات شد رفت. نايب‌السلطنه از شهر آمد با يك خروار كاغذ. او رفت امين السلطنه آمد با يكي خروار كاغذ. جواب‌هاي او را هم نوشتيم داديم. بعد امين السلطان و امين الملك از شهر آمدند. آن‌ها هم يك خروار كاغذ داشتند. خوانديم و جواب داديم. امين‌السلطان رفت شهر بازديد سفرا و غيره. بعد رفتيم اندرون. ديدم فروغ‌الدوله، ‌افسرالدوله، عزت‌الدوله، عفت‌السلطنه، منيرالسلطنه، سرورالدوله، ‌پسر نايب السلطنه، ام الخاقان، گلين خانم، اين‌ها همه آمده‌اند. باز مغشوش شد. باز قال مقال بود. اين‌ها را ديديم. بعضي گريه مي‌كردند. بعضي مي‌خنديدند. سوار كالسكه شده رانديم به دوشان تپه.

 

وارد باغ شديم. زه فواره‌ي ميان باغ دررفته بود. معمار دوشان تپه وسط خيابان را كنده بود. چاه كنده بود كه فواره‌ها را درست كند. باغ صفايي نداشت. رفتيم بالا قدري دراز كشيديم. خوابيديم. باز برخاستيم. چاي عصرانه خورديم. يك ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شديم آمديم عشرت‌آباد. وارد اندرون شديم. همان اشخاصي كه ديده بوديم همه بودند. اين‌ها هركدام به نوبت آمدند وداع كردند و اشك ريختند و گريه كردند و يكي يكي مرخص شدند رفتند.

 

حالت درخت‌ها و ميوه‌هاي تهران و عشرت‌آباد حالا كه بيست و پنج روز از عيد مي‌رود از اين قرار است:

گل اقاقياي سفيد و زرد تازه غنچه كرده است و در كار باز شدن است. باز شده‌اش را ‌آوردند بو هم كرديم. گل زرد هم تازه نوبر است و مي‌خواهد باز بشود. تك تك باز مي‌شود. خودم چيدم و بو كردم. گل به باز شده است و روي درخت هست. شكوفه‌ي آلبالو ريخته است. آلوبالو هم سبز و گرد شده است. شكوفه‌ي گيلاس هم ريخته است، هم هست. آلوچه خوردني شده است. مي‌شود خورد. چغاله بادام و زردآلو پر شده است. بلبل وحشي هنوز نمي‌خواند. بلبل قفس مدتي است مي‌خواند.

 

در اين بين سر حرم پيدا شد. تمام حرم آمده‌اند. متفرقه هم خيلي با حرم آمده‌اند. همين‌طور چادربه‌سر تا دم جزيره رفته مراجعت كرده، زن‌ها قدري هم دم در نشستند بعد زود رفتند باغ نايب‌السلطنه. باد سختي مي‌آمد. نمي‌شد ايستاد. قدري گردش كرديم. زن‌ها هم گردش كردند. حالا اول شكوفه‌ي آلوبالو است. ارغوان زرد و قرمز است.

 

حرم هم امروز بعد از نهار تماما مي‌آيد دوشان تپه. امين‌السلطان هم كاغذهايش كه تمام شد رفت شهر كه ايلچي انگليس را ملاقات كند. سر حرم از توي دروازه پيدا شد. تماشاي غريبي داشت. به قدر هفتاد كالسكه پشت سر هم افتاده بودند. حاجي سرورخان جلو بود. ساير خواجه‌ها و غلام‌بچه‌ها اين طرف و آن طرف كالسكه‌ها بودند. معركه بود. از بالا آن‌ها را تماشا كرديم. حرم وارد شد. حاجي سرورخان آن‌ها را پياده كرد و تپاند توي باغ. حرم تمام آمده بودند. بچه‌هاي ما هم آمده بودند. خيلي گردش كرديم تا شيرخانه رفتيم. با ببر ديوانه سر به سر گذاشتيم. حمله آورد. زن‌ها ترسيدند. خنديديم.

در حقيقت اين سواري و آمدن حرم امروز عوض آن رفتن‌ها به فرنگستان است. دو ساعت به غروب مانده سوار شده آمديم شهر. يكسر رفتيم اتاق آبدارخانه نشستيم. كاغذ زيادي از وزير خارجه جمع شده بود. امين خلوت آمد. نشست. تمام كاغذها را با امين خلوت خوانديم، جواب نوشتيم. امين‌السلطنه هم برات زيادي داشت. آورد. تمام را صحه گزارديم. اين كارها تا نيم ساعت از شب گذشته طول كشيد. آن‌وقت برخاسته از اتاق بيرون آمديم. ماه را به روي خط و شمايل اميرمومنان ديده رفتيم اتاق برليان. شام را زنانه در اتاق برليان خورديم.

اين روزها تمام صحبت فرنگستان است. توي زن‌هاي اندرون همهمه‌ي غريبي است. هركسي چيزي مي‌گويد. وقتي وارد اندرون شدم گفتند صبح توي اين قال مقال كه حرم مي‌آمدند دوشان تپه، ملكه كينري تركماني داشته است كه تازه او را خريده بود و او را اذيت مي‌كرده. چند روز پيش هم خودش را از بالاخانه‌ي اندرون كه پنج زراع راه است پرت كرده پايش شكسته بود است. امروز به يك طوري توي اين شلوغي به خيال اين كه مي‌خواهيم برويم دوشان تپه چادر كرده فرار مي‌كند. به حاجي سرورخان تأكيد كرديم كه او را پيدا كند. فرستاد او را پيدا كردند آوردند. حضرت عبدالعظيم بوده است. خانمش مي‌گفت يك سر غليان من را هم دزديده است. قال مقال بود. حاجي سرورخان رفت سر غليان را ار توي اتاق آورد. معلوم شد كنيز ندزديده است. سي تومان دادم كنيز را خريده آزادش كردم.

 

صبح از اندرون آمديم بيرون. تمام اوقات مصروف حركت به فرنگ است. كار زيادي هم از بابت همين مسافرت فرنگ داريم. از ملاقات علما، وزرا، سفرا، حساب و غيره و غيره. پنج به غروب مانده تمام علما را نايب‌السلطنه خير كرده آمده بودند. اتاق موزه نشسته بودند. بعد با هم رفتيم آن‌جا. همه علما بودند. حتا علي (؟) هم بود. با هركدام صحبت كرديم رفتند. وزير مختار انگليس سه ساعت به غروب مانده آمد. او را ملاقات كرديم. تمام اوقات روزهاي ما مصروف كارهايي است كه بايد براي سفر فرنگستان تمام شود. زن‌ها در اندرون به واسطه‌ي رفتن ما به فرنگ خيلي اوقات تلخي مي‌كنند. متصل عرض مي‌كنند، كاغذ مي‌دهند. بيرون هم كه مي‌آييم هرجا كه مي‌رويم خلوت باشد و راحت كرده قدري آسوده شويم آدم از زمين مي‌جوشد و كاغذ مي‌دهد. اوضاع غريبي است.

 

ديروز باران خوبي آمده بود. ديشب هم خيلي باران خوبي آمد. امروز پنج ساعت به غروب مانده بنا است برويم سر آسياي سردار سان قشون حاضر دارالخلافه را ببينيم. باران ديروز و ديشب بسيار خوب بود. ناودان كار كرد. صبح رفتم حمام. بيرون آمده رفتم اتاق برليان. آن‌جا نشستم. امين خلوت و امين‌الملك آمدند نشستند. پيش از نهار، پس از نهار الي چهار ساعت مانده به غروب به قدر دوهزار كاغذ از متفرقه و غيره صحه گزارديم و خوانديم و جواب داديم و هزار حرف نامربوط گفتيم و شنيديم. چهار به غروب مانده نماز خوانده، رخت پوشيده از در اندرون سوار كالسكه شده رانديم سر آسيا. عزيزالسلطان جلو ما رفته بود.

حالا در باغ عشرت‌آباد گل‌ها تمام در غنچه است. هنوز گل زرد، مشكيجه چيزي باز نشده است. شكوفه‌ي آلوبالو ريخته است. شكوفه‌اي كه حالا هست شكوفه‌ي به است. آلوچه هم به دهن مي‌ايد. اين وضع تهران است و عشرت‌آباد. شميران و آن‌طرف‌ها طور ديگر است. شكوفه‌ي آلوبالو و اين‌ها هنوز هست.

 

از سردر شيرخانه وارد شديم. فواره‌ها را آب انداخته بودند. خيلي خوب بود. براي امين خلوت تعريف مي‌كردم كه اين فواره‌ها را بد ساخته بودند هروقت آب مي‌انداختند راه‌آب‌ها سوراخ مي‌شد و آن معماري كه اين جا را ساخته بود فرار مي‌كرد و حالا خوب شده است. بعد توي آفتابگردان نشسته كيف را آوردند. كاغذها را درآورديم با اقبال‌الدوله، ابوالحسن‌خان و احمدخان شروع كرديم به خواندن كه يكدفعه فواره‌ها گل شد و آب از پهلوي حوض آمد بالا مثل همان ايام پاييز شد. خيلي خنديدم و كاغذها را خوانديم. امين خلوت اين روزنامه‌ها را نوشت. چاي عصرانه خورده عصر رفتيم شهر.

پياده رفتيم لاله‌زار اغلب پيشخدمت‌ها بودند. وارد لاله‌زار كه شديم ديدم اين‌جا پر است از زن. به قدر سه هزار زن جمع شده بودند. دور ما را گرفته بودند. زن خوشگل بود، زن پير بود، دختر بود. همه‌جوري بودند. دخترهاي خوشگل آمده بودند كه ما ببينيم بپسنديم. نگذاشتند. امين السلطان هم خجالت مي‌كشيد. سرش پايين بود و سه نقطه. از عقب هم دايره مي‌زدند، مي‌خواندند، كيل مي‌زدند. همين‌طور ما را آوردند تا در پايين.

 

اين اوضاعي است كه براي رفتن ما به فرنگ فراهم آمده بود. در حقيقت نمي‌توان نوشت. از بس بيرون و اندرون كار سر ما ريخته بود. هركس را نگاه مي‌كردي يك جوري عرض داشت. هر گوشه مي‌رفتيم يكي عريضه مي‌داد، يكي عرض مي‌كرد، يكي چرند مي‌گفت، يكي انعام مي‌خواست. ديگر آدم ذله مي‌شد. روزي سه هزار كاغذ و برات و فرمان صحه مي‌گذاشتيم. امين‌السلطان بيچاره كه از بس كار داشت هيچ پيدا نمي‌شد. گاهي هم كه مي‌آمد با صد من كاغذ. از اين روزها يك روز بعد از اين كه سه هزار برات و فرمان صحه گذاشتيم رفتيم جايي. توي جايي نشسته بودم كه ديدم يكي صورتش را چسبانده به در جايي و داد مي‌زند و عرض مي‌كند كه من اين‌جا مي‌مانم و انعام مي‌خواهم و چه و چه. هي عرض مي‌كند. آمدم بيرون. ديدم نايب برادر باشي است. ايستاده است با مهدي‌خان فراش خلوت قلمدان آورده‌اند پشت جايي انعام مي‌خواهند. برات آن‌ها را هم صحه گذاشتم. ديدم كه با اين وضع ديگر نمي‌شود ماند. اندرون هم مي‌رويم زن‌ها مي‌ريزند سر آدم. مي‌خواهند نعره بزنند، يخه‌شان را پاره كنند و گريه كنند اما خودشان را نگه مي‌دارند براي روز دوازدهم. همه وعده‌ي روز دوازدهم را به ما مي‌دهند.

خلاصه ديديم با اين اوضاع محال است بتوانيم تا روز دوازدهم ادامه بدهيم. خيال كرديم روز دهم بي خير در برويم. هيچ‌كس خبر نداشت. رخت پوشيديم رفتيم حياط ليلاخانم كه ايراني را ببينيم كه مي‌رويم و آن‌‌ها خبر ندارند. رفتم ديدم ليلا خانم نشسته است كنار باغچه. يك ديگ كوچك گذاشته است چيز مي‌پزد و ايراني هم دور ديگ بازي مي‌كرد و ليلا خانم هم خوابيده است. از خاله پرسيدم چه مي پزي؟ گفت خورشت چغاله مي‌پزم. توي دلم گفتم امروز اين خورشت زهر مار خواهد شد. خيلي هم خورشت تميز خوبي بود. بعد آمدم دوباره اندرون. باز ديدم هيچ كس نيست. فروغ الدوله را توي حياط ديدم. مي‌گفت امروز مي‌روم ديدن فحرالدوله باز عصر مي‌آيم، تا روز دوازدهم هستيم. بعد از اندرون رفتم بيرون و ديدم كه الحمدللله هيچ كس نفهميد. يواش توي كالسكه نشستيم و رانديم براي سلطنت‌آباد. اما تا دم بازار زن‌ها و خواجه‌ها و كنيز و غيره خيلي جمعيت بود. شيرازي كوچك، ضياءالسلطنه، ‌فروغ الدوله، خواجه‌ها اين‌ها خيلي بودند. حتا عزيزالسلطان هم نمي‌دانست كه ما مي‌رويم. بازي مي‌كرد.

 

روز شنبه دوازده شعبان كه انشاءالله تعالا بايد به فرنگستان برويم. الحمدلله امروز از شهر و اندرون نبايد حركت كنيم. اما عشرت‌آباد هم بد نبود. جمع شده بودند. اوضاع كوچكي فراهم آمده بود. صبح زود در اتاق گچي انيس‌الدوله از خواب برخاستيم. همين كه بلند شديم يادم آمد كه مي‌رويم فرنگستان. برخاسته رفتم حياط امينه‌ي اقدس رخت پوشيدم. فروغ‌الدوله آمد نشست با رنگ پريده خيلي كج خلق و بدحال. به زمين نگاه مي‌كرد. ايران‌الملوك رنگش مثل زغفران زرد شده بود و مات به صورت من نگاه مي‌كرد و حرف نمي‌زد. ليلاخانم و عروس و زن‌ها كه بايد بروند شهر همه كج خلق و بد حال ايستاده بودند. خواجه‌هاي شهر هم آمده بودند. آغاسيداسماعيل، آغاغلام حسين، آغانوري، حاجي بشير و غيره همه گريه مي‌كردند. آغاغلام حسين از همه بيشتر گريه مي‌كرد. حاجي بشير كه افتاده بود روي زمين غلت مي‌خورد و نعره مي‌زد و مردم را به گريه مي‌انداخت. آرد و اسباب رفتن حاضر كرده بودند. يك مشت آرد ماليدم به صورت آغابهرام. قدري اسباب خنده شد اما خير. هرچه اين كار را مي‌كرديم بدتر مي‌شد. بلاخره رخت پوشيديم رفتيم بيرون. خواجه‌ها همه دم در يكي يكي آمدند. هي مي‌افتادند روي پاي آدم. زن‌ها كم مانده بود بيايند بيرون. گريه مي‌كردند. رفتم و خواجه‌ها در را بستند. همين كه بيرون آمدم ديدم نعوذبالله نايب‌السلطنه، امين‌السلطان، شاه‌زداده‌ها، ديگر صاحب منصب كه زياد از حد. هركه را بخواهي. عمله‌ي خلوت، همه از آمدني و ماندني. معركه بود. سوار اسب شديم. صاحب اختيار، ساعدالدوله صاحب‌منصبان، همه ايستاده بودند. رانديم. اول سوارهاي قجر و قزل‌اياغ و ايلخاني، پسر عضدالملك صف كشيده بودند. قجرها ايليت به خرج مي‌دادند،‌ چشم‌هايشان را اشكي مي‌كردند. قزل اياغ توقع داشت كه من ريشش را ماچ كنم و بغلش بگيرم اما محل چنداني نگذاشتيم. قجرها را نگاهي كرده رد شديم. نايب‌السلطنه، امين‌السلطان، مخبرالدوله، امين الدوله و سايرين همه در ركاب بودند. بعد رسيديم به سوارهاي قزاق كه بايد همراه ما بيايند. مهدي خان كاشي كه بايد بيايد فرنگ ده پانزده روز است كه او را هيچ نديده‌ام. نمي‌دانم كدام جهنم است، از كدام سوراخ مي‌ايد، كجا مي‌رود. گدا كه نعوذبالله! از عشرت‌آباد الي شاه‌آباد صف بسته بودند. به‌جز گدا از اهل شهر، از زن و مرد و غيره روي باروها و توي صحرا هيچ كس نبود. واقعا دوهزارتا گدا بود. خلاصه رانديم.

 

بعد از نهار پياده رفتيم تا پيش مجسمه. فواره‌ها بلند مي‌جست. باد مي‌خورد. باز مثل آن روز كه حرم بودند مي‌ريخت خيابان را تر مي‌كرد. به حاجي حسينعلي گفتيم فواره‌ها را كوچك كند و نهرش را پهن‌تر كند كه ديگر خيابان ضايع نشود. قدري گردش كرديم. بعد آمديم بيرون سوار كالسكه شده رانديم.

بين راه كه مي‌آمديم ديديم چند كالسكه مي‌آيد. ما را كه ديدند ايستادند و از كالسكه در آمدند. قدري صحبت كرديم بعد كنت آمد به زبان فرنگي لوسي وداع كرد و رفت. گفتيم الحمدلله كه كنت هم ازاله شد.

 

مال‌كنون به ساعت گل‌وَرَك

 

رسيديم به ده حاجي‌آباد. آفتاب‌گردان زدند افتاديم به چاي عصرانه. جا انداختند خوابيديم. قدري چرت زده بعد برخاسته چاي عصرانه خورديم و نماز خوانده سوار شديم. رانديم براي منزل. وقتي رسيديم سراپرده را بالاي مهمان‌خانه‌ي حصارك، جاي خوبي زده بودند. وارد منزل شديم.

 

عصر نايب‌السلطنه را آورديم اندرون. قدري صحبت كرديم. آقا بغض كرده بود. عزيزالسلطان هم يك دستمال بسته گنجشك زده بود آورده بود. ذوق مي‌كرد. كباب كرده و چغرتمه پخته بود. براي من هم آورد خوردم.

 

امروز يك خرگوش جلو ما درآمد. مجدالدوله تاخت سر تاخت خرگوش را زد. خيلي خوب زد. از مجدالدوله راضي شدم و خوشحال شدم كه خون خرگوش را ريخت. همه‌ي صحرا سبز و خرم است و تمام گل ورك است اما هنوز باز نشده است. تك و توكي باز شده است. وقتي همه‌ي اين گل‌ها باز بشود تماشاي غريبي خواهد داشت. اين طرف ده لب حاصل آفتاب‌گردان زدند افتاديم به نهار.

 

يك زن دهاتي آمده بود اين‌جا. تركي حرف مي‌زد. اصلش همداني است. آمده است اين‌جاها زندگي مي‌كند. دوتا بچه‌ي دوقلي داشت. سياه مثل ميمون. دست‌ها و پاهاشان پشمالو و سياه بود. به عينه ميمون. رخت‌هاي پاره پاره تن‌شان بود. خيلي بامزه بودند. زنكه‌ي خري بود. بچه‌هايش را انداخته بود زمين و خرحر نشسته بود. خيلي به بچه‌هايش خنديديم.

 

بعد از نهار سوار اسب شديم رانديم تا جعده. سوار كالسكه شديم رانديم. رسيديم به مهمان‌خانه‌ي كونده. پشت مهمان‌خانه، خانه خانه، سوراخ سوراخ، مثل لانه‌ي جانور؛ قشلاق ايل مافي است. هنوز هم اين‌جا هستند. ريش‌سفيدهاشان آمده بودند جلو. پول و پيشكش آورده بودند.

 

بعد از نهار سوار شده رانديم. سر نهر آفتاب‌گردان زدند. افتاديم به نهار. بعد از نهار سوار شده رانديم. سوارهاي ايلات كه دست ميرزامحمدخان چگني است و مال عزيزالسلطان است همه سر راه بودند. در حقيقت اين صحرا جاي سان ديدن است. بيابان صاف و سبز و قشنگ. عزيزالسلطان خودش هم سر سوارها ايستاده بود. ماشالله مثل سركرده‌هاي كهنه‌كار. امين‌السلطان و غيره بودند. از جلو صف‌ها گذشتيم. بعد سوارها آمدند. ما ايستاديم. از جلوي ما گذشتند رفتند جلو. عزيزالسلطان هم ماشالله مثل سركرده‌ي قزاق جلو سوارها مي‌رفت.

خيرالله‌خان مافي كه مدتي مأمور اسدآباد افشار بود حالا پيدا شد. ده بيست نفر سوار ار قصبه‌ي اسدآباد آورده بود. چون از قصبه‌ي اسدآباد سوار نمي‌دادند و با حاكم دعوا داشتند خيرالله‌خان رفته بود اصلاح كرده بود و اين سوارها را آورده بود. كالسكه را نگه داشتيم سوارها را سان ديديم. خودشان دستي خودشان را كوچك مي‌كردند و بد مي‌كردند يعني ما بد هستيم و لكنت هستيم ما را اخراج كنند. خيرالله‌خان بايد اين سوارها را ببرد تهران به نايب‌السلطنه بسپارد بفرستند به استرآباد.

 

امروز همه‌اش در كلاه‌فرنگي بوديم. نهار را در كلاه‌فرنگي خورديم. تولوزان و اعتمادالسلطنه روزنامه خواندند. بعد از نهار جا انداختند. دراز كشديديم. مهدي‌خان كاشي كتاب مي‌خواند خوابمان ببرد. بعد عزيزالسلطان آمد ما را بيدار كرد. امشب هم خيابان جلو آلاقاپو را باقرخان چراغان كرده و آتش‌بازي چيده است. امروز لقب سعدالسلطنه به آقاباقرخان التفات شد.

عصر قوروق شد. زن‌ها آمدند. خواجه‌ها عمارت نادري و باغ بزرگ بيرون را قوروق كردند. با زن‌ها رفتيم. همه جا را در كمال قشنگي چراغان كرده بودند. جلو در اتاق آلاقاپو را تجير كشيده بودند. زن‌ها پشت تجير ايستادند و آتش‌بازي را تماشا كردند. من رفتم پشت بام يعني بالاي آلاقاپو. آتش‌بازي و چراغان بسيار خوبي بود. قنديل و فانوس و چراغ نفتي زيادي بود. آتش‌بازي به قدر يك ساعت طول كشيد. موزيكانچي‌ها مي‌زدند.

بعد از آتش‌بازي خواجه‌ها حرم را بردند اندرون. ما آمديم پايين. الي مهمان‌خانه چراغ نفتي زيادي آويزان كرده بودند. يك گيلاس از چراغ‌ها كه نفت و آب داشت افتاد. ريخت روي سرداري امين‌السلطان. نفتي شد. زودي سرداري‌اش را كند و سرداري ميرزانظام كاشي را پوشيد و آمد. خيلي رفتيم. تا مهمان‌خانه راه خيلي دور بود. رسيديم به مهمان‌خانه. دندانساز و تولوزان و بعضي از فرنگي‌ها در مهمان‌خانه منزل دارند. بيدار بودند. آن‌ها را ديديم. چراغان از مهمان‌خانه خوب تماشا داشت. مثل يك رودخانه‌ي آتش. در حقيت خيلي خوب چراغان كرده بودند. مثل چراغان‌هاي فرنگستان بود.

 

امروز بايد برويم قروه. راه چهار فرسنگ سنگين است. صبح برخاسته رفتيم جايي. امينه‌ي اقدس و كنيزها رفته بودند سر حمام. رخت برده بودند. يكدفعه ديدم صداي امينه‌ي اقدس و كنيزها و اقل‌بگه و شاه‌پلنگ‌خان بلند شد كه مار مار. قال مقال مي‌كردند. من توي جايي نشسته بودم. ترسيدم. چون جايي نزديك سر حمام بود. امينه‌ي اقدس نشسته بوده است دم تجير. مار از بيرون آمده زير پاي امينه‌ي اقدس. اقل‌بگه ديده بود. مار رفته بود زير تخته‌ها. فراش آورده بودند. دمش را گرفته بود كشيده بود بيرون و كشته بود. مار را آوردند ديديم. مار كوتاه و ظالمي بود. خلاصه رفتيم حمام. تا رخت پوشيديم و بيرون آمديم سه ساعت از دسته رفته بود. حرم و عزيزالسلطان رفته بودند. ما هم سوار كالسكه شده رانديم. توي كالسكه كه بوديم متصل باد شديدي مي‌آمد. من مي‌دانستم كه منزل جاي درستي نخواهم داشت. هي رانديم. منتظر بودم كه سراپرده و چادر ما كجاست. چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. ديدم تمام تجيرها افتاده است، پوشش‌هاي حرمخانه‌ي سمت انيس‌الدوله را زده‌اند، دورش را بسته‌اند و زن‌ها توي چادر تپيده‌اند. طرف امينه‌ي اقدس هم همين‌طور. براي ما يك قلندري چيت كتاني زدند. اندرون و بيرون هم يكي شده است. باد هم در كمال شدت مي‌آيد به طوري كه آدم را مي‌برد. ما هم تپيديم توي قلندري. جا انداختند خوابيديم. خوب‌مان نبرد. برخاستيم. همه‌ي پيشخدمت‌ها بودند. كتاب خواندند. همين‌طور باد مي‌آمد. تا نيم ساعت به غروب مانده باد كم شد. پياده رفتيم تا نزديك ده. ده قروه خيلي نزديك است. رفتيم آب ده را ببينيم. زن‌هاي ده آمده بودند كه عصر وقتي موزكلن مي‌زنند تماشا كنند. ما را كه ديدند گريختند. وحشي بودند. خيلي رفتيم آب را هم نديديم. باد كم‌كم آرام شد. برگشتيم. رو به سراپرده يك دسته مرد دهاتي ديديم كه مي‌رفتند. يك مرد ريشدار ميان‌شان بود. صدا كرديم ريش‌دار بيا اين‌جا. آمد يك ريش داشت به عينه بز. هيچ به آدم نسبت نداشت. مثل بز بود. يك چشمش باباقوري بود. كور بود. مي‌گفت آبله كور كرده است.

صبح زود برخاسته رخت پوشيديم. از ترس اين كه مبادا باز باد بيايد تندتند رخت پوشيديم. امروز بايد برويم ابهر. حرم رفته بود باد هم شروع كرده بود به آمدن. يك ساعت از دسته رفته بود كه بيرون آمده سوار شديم. نزديك ابهر علما و امام‌جمعه‌ي ابهر آمده بودند. اسم امام جمعه ميرزاابوالفتح است. آن دفعه هم آمديم فرنگ دوم او را ديدم. پيرتر شده است. دهنش را كه باز كرد دندان‌هاي زرد دراز داشت: چهارتا يكي. چهارتا دندانش ريخته بود يكي داشت. آخوندهاي ديگر هم بودند كه آن‌ها را هم ديديم. راهش خيلي بد بود. گل زياد داشت. بنه هم جلو راه را گرفته بود. با هزار معركه رانديم رسيديم به منزل. انيس‌الدوله و فخرالدوله اين‌ها هم رسيده بودند.

امروز يك زن سجافي كه نه پير بود نه جوان، زن رعيت قبجاقي بود. آمده بود دور سراپرده مي‌گشته است. رفته بوده است خانه‌ي امينه‌ي اقدس. مي‌گفته است دختر من اين‌جاست. آخر سر امينه‌ي اقدس فهميده بود كه دختر اين زن پيش زرين‌تاج است. اين دختره را پارسال آورده بودند به زرين‌تاج سي تومان فروخته بودند. حالا هم با اجزاء او در حرم بود.

 

امروز بايد برويم مرند. كوه و صحرا بسيار بسيار باصفا بود. از اين دست سيوان من خودم جلو افتادم. رانديم. رفتيم بالاي كوه. حيف كه رعيت پدرسوخته همه‌ي كوه را زراعت كرده‌اند. اگر زراعت نمي‌كردند تمام اين كوه گل زرد روغني بود و چمن بود. ده سيوان دست ميرآخور وليعهد است. رانديم بالاي كوه. يك چمني بود گل زرد روغني، زنبق، آبشن، قازياقيشن، شبدر، سرولي و گل‌هاي زيادي كه انواع و اقسام داشت. هرجا زراعت كرده بودند زمين سرخ بود. باقي دورش سبز بود. اين صحرا و كوه گل طوطيا زياد دارد. گل طوطيا كه در كوه الوند خيلي به هم مي‌رسد. از گل زنبق كه فرنگي‌ها عطرش را مي‌گيرند و ما به دستمال مي‌زنيم زياد داشت. همان بوي عطر سفيد فرنگي را به عينه مي‌داد.

 

امروز بايد به تبريز برويم. روز واويلا است. صبح از خواب برخاستيم. هوا خيلي سرد بود. يعني به شدتي كه آدم از سرما مي‌مرد. حاجي حيدر را اندرون خواستيم. ريش زد. آن‌وقت هوا ابر بود و استعداد كاملي براي باريدن داشت. خلقم تنگ شد. راه امروز تا تبريز همه‌اش سرازير مي‌رود. كوه‌هاي دست راست رنگ به رنگ، سرخ و سياه و غيره است. طرف دست چپ كوه‌هاي كوچك كوچك خاكي بي بوته‌ي بدتركيب مهمومي دارد. وقتي آدم به اين كوه‌ها نگاه مي‌كند كم مانده دل آدم بتركد. مزارع كوچك بد و بدتركيبي با درخت‌هاي كم و كوچك. از قراري كه مي‌گفتند هواي اين‌جا با شهر پانزده روز تفاوت دارد.

 

خلاصه به خيابان شهر افتاديم. روي كالسكه را هم داده بوديم باز كرده بودند. وليعهد، امين‌السلطان، اميرنظام، همه پشت كالسكه‌ي ما مي‌آمدند. مردم متفرقه‌ي شهري، تجار و كسبه، زن و مرد دو طرف راه ايستاده بودند صلوات مي‌فرستادند كه بر حبيب خدا ختم انبياء صلوات مي‌گفتند. بيگلربيگي شهر هم اسب ديوانه سوار بود. جلو ما افتاده بود و به حساب مي‌خواست اسامي محلات را عرض كند. من ديدم كالسكه رو باز است و او هم اسبش ديوانه. گفتم معرفي نمي‌خواهد، عقب برو! در كوچه و بازار ازدهام غريبي از تماشاچي بود و همه از صميم قلب دعا مي‌كردند و خيلي با نظم ايستاده بودند. حركت خلافي ابدا از كسي صادر نشد. عريضه چيزي هم ابدا بيرون نياوردند. معلوم بود كه همه‌ي مردم آسوده‌اند.

آمديم تا نزديك بازار. سقف تيري‌اي بود كه بايد از زير او مي‌گذشتيم. ديدم قريب به دويست نفر جمعيت روي بام نشسته‌اند و خطر دارد مبادا وقتي براي تماشا حركت مي‌كنند سقف تكان خورده خراب شود. گفتيم كالسكه را نگه داشته كه جمعيت بروند و تند هي كنند زود بگذريم نشد. آخر گذشتيم ولي از حركت تماشاچي‌هايي كه مي‌خواستند از اين طرف بام به آن طرف بروند يك تكه كلوخ بزرك در كالسكه روي سرم افتاد. كلوخ‌هاي كوچك هم توي كلاه و روي رخت‌هاي من ريختند. خيلي خيلي خدا رحم كرد و الحمدلله از اين خطر هم سلامت گذشتيم آمديم تا به باغ شمال رسيديم. وارد عمارت شده نشستيم. حضرات را مرخص كرديم.

وليعهد دو پسر كوچك دارد. يكي ملبس به لباس سربازي، يكي ديگر به لباس قزاقي. اين جا پيش ما آمدند. بسيار خوب پسرهايي هستند. به آن‌ها مدال طلا داده شد. عزيزالسلطان هم بود. چند روز بود ما خيال مي‌كرديم چشمش درد مي‌كند. امروز معلوم شد سرش را شانه نمي‌كند چرك شده و شپش گرفته است. گفتيم اديب، حاجي للـه، آقابشارت، باشي و غيره زلف‌هايشان را حاجي حيدر برود قيچي كند كه عزيزالسلطان ميل كند بدهد زلفش را بزنند. عصري عزيزالسلطان و آدم‌هايش همه زلف‌هايشان را از بيخ زده آمدند. خيلي خوب شده بود. چشمش هم درد نمي‌كرد. آسوده شد. امروز در حقيقت روز موچينان بود.

 

خانه‌ي وليعهد كه بوديم زن‌هاي وليعهد آمدند. سان دادند. در حقيقت همه كثيف و بدگل و متعفن. از سرورالسلطنه‌اش تا آن‌هاي ديگر. همه كثيف و خيلي بد بودند.

 

امروز بايد برويم گلين‌قبا. مي‌گويند اين‌جا ملك حاجي ميرزاجوادآقاي مجتهد است. راه هم امروز به قدر پنج فرسنگ بود. سوار شديم. قدري با وليعهد و امين‌السلطان و امر نظام رفتيم. جمعيت زن و مرد و گداي مرندي به قدري جمع شده بودند كه مي‌خواستند آدم را بخورند. قدري كه رفتيم سوار كالسكه شده رانديم. قدري كه رانديم يك گداي سمجي آمد جلو اسب كالسكه را گرفت. خدايي شد كه ما‌ توي آن كالسكه نبوديم. هرچه ريختند سر اين گدا كه ول كند نكرد. همين‌طور كالسكه‌ي ما ايستاده بود. بالاخره ريختند سرش تا جلو اسب را ول كرد و رانديم.

 

الحمدلله تعالا اين سفر سوم فرنگ است كه مي‌رويم. امروز كه روز دهم رمضان است از ارس مي‌گذريم و داخل خاك روس مي‌شويم. اول سفر فرنگ است. زن‌ها باز گريه مي‌كردند و بدچُس بودند. نهار را اندرون با زن‌ها خورديم. زن‌ها به آن طرف دوربين مي‌انداختند و گريه مي‌كردند. خودم هم قدري به آن طرف دوربين انداختم. جمعيت زيادي جمع شده بودند. امروز هم قيامت است. با حالت بدي بيرون آمديم. بيرون كه آمديم علاءالدوله و شيخ الاطبا مي‌افتادند روي پاي ما، مي‌بوسيدند. مثل تعزيه امام‌حسين كه دست حضرت را مي‌بوسند. همين‌طور مي‌بوسيدند و مي‌رفتند. اوضاع غريبي بود. از سراپرده آمديم بيرون كه برويم از ارس بگذريم.

 

آدميرال پوپوف كه مهماندار ما است با صاحب‌منصب‌هايي كه از روسيه با او آمده بودند و صاحب‌منصب‌هاي قفقازي تا دم اسكله جلو آمده بودند. صاحب‌منصب‌ها را يكي يكي معرفي كرد. از جلو قزاق‌ها گذشته با همه احوالپرسي كرديم. بعد از پله‌ها بالا رفته داخل اتاق شديم. با آدميرال خيلي حرف زديم، صحبت كرديم. تلگرافي از ورود خودمان به امپراتور كرده داديم بروند بزنند. آميرال و همراهانش هم مرخص شدند رفتند. وليعهد و امير نظام هم كه با ما اين‌طرف آمده بودند مرخص شدند. دوباره از نو. باز اين‌جا گير افتاديم. دست به كار نقد وليعهد پاي ما را بوسيد و گريه مي‌كرد. بعد اميرنظام گريه مي‌گرد و پاي ما را افتاد بوسيد. خيلي آدم دلش به گريه كردن او مي‌سوخت. بعد نصرت‌الدوله همان‌طور گريه كرد و پاي ما را بوسيد و يكي يكي رفتند. رفتيم توي ايوان جلو عمارت كه به اردوگاه نگاه مي‌كند نشستيم. دوربين به طرف سراپرده‌ي خودمان انداختيم. ديدم انيس‌الدوله، امينه‌ي اقدس، فخرالدوله، ساير زن‌ها و كنيزها هم در چادرپوش كنار رودخانه نشسته آن‌ها هم به سمت ما دوربين مي‌اندازند و تماشا مي‌كنند. بعد آمديم نشستيم تا قدري راحت شويم و خيال كنيم ديديم باد كثيف سخت پدرسوخته‌ي بدي از شمال غربي خوي بلند شد.

امشب شام را فرنگي؛ با كارد و چنگال خورديم. عزيزالسلطان هم ماشالله احوالش بسيار خوب بود و اتاق خودش ميزي داشت و شام فرنگي را با كارد و چنگال خورد.

 

دم دروازه‌ي فرنگستان

 

وقت اذان صبح برخاستيم. قهوه‌چي باشي را گفته بودم برود آن طرف ارس احوال وليعهد و حرم را پرسيده مراجعت نمايد. ميرزامحمدخان و آغاعبدالله را هم گفتم بروند آن طرف جوجوق تركمان و دده‌ي عزيزالسلطان را رخت مردانه پوشانده بياورند اين طرف. بلكه اگر بتوانيم او را هم همراه ببريم. چون ديشب عزيزالسلطان دل تنگ بود. گفتيم براي رفع دل‌تنگي‌اش او را ببريم.

اين‌ها رفتند. آن‌وقت به قدر يك ساعت و نيم خوابيديم. وقتي برخاستيم گفتند آغاعبدالله، ميرزامحمدخان، آغابهرام، آغارضاي انيس‌الدوله‌اي، آغا صالح، حاجي محبوب امينه‌ي اقدس و آقااحمد امينه‌ي اقدس. اين‌ها همه آمده‌اند و جوجوق تركمان را آورده‌اند پيش عزيزالسلطان. برخاستيم رخت نپوشيده رفتيم اتاق عزيزالسلطان. ديدم جوجوق آن‌جا نشسته و تركيب غريبي دارد. صورت تركمان گنده مي‌شود. كلاه ايراني هم سرش گذاشته بودند. شلوار و سرداري هم پوشيده بود يك لباده هم روي آن‌ها پوشيده بود. تركيب عجيبي شده بود. قدري با عزيزالسلطان صحبت كرد. من هم ديگر نگفتم كه خيال بردن جوجوق را داشتم. حقيقت بردن او با اين تركيب اسباب افتضاح بود. نمي‌شد برد.

 

وضع نهار اين‌جا هم طوري است كه آدم نمي‌فهد چه‌قدر چيز مي‌خورد و كي سير مي‌شود.

 

يكي از ژنرال‌هاي اين‌جا كيش‌‌ميشوف است. استقبال آمده بود. عزيزالسلطان ماشالله بازي مي‌كرد. چشم‌اش هم بهتر شده بود. طرف غروب به واسطه‌ي ليموناد زيادي كه خورده بود و بعضي چيزهاي ديگر كه روي هم روي هم خورده بود قي كرد. بعد از قي احوالش خوب شد. شام خورد و خوابيد. بعد از ورود ما هوا ابر، رعد و برق مفصلي شد و باران خوبي آمد. مدتي بود در ايروان باران نيامده بود. دير شده بود. امروز كه باران آمد مردم خوشوقت شدند كه از قدم ما بوده است.

هواي ايروان با تهران ده روز تفاوت دارد.

 

حاكم تفليس آمد جلو نطقي كرد. از بس كه سر ما شلوغ بود مهماندار گفت برويم توي واگن. تمام مردم هم توي واگن جمع شده اسباب‌ها را بردند و راحت شدند.

شهر تفليس از آن دفعه خيلي آبادتر شده است.

 

اين ترن‌هاي به هم بسته به اندازه‌ي شهري بود. خيلي طولاني، خيلي وسيع، خيلي آدم جا مي‌گرفت. اين ترن از ترن‌هاي آن دفعه كه ديدم اتاق‌هايش خيلي بزرگ‌تر و پاكيزه‌تر و سقف‌اش بلندتر بود. جمعيت زيادي دور واگن ما را گرفته بودند. از ايراني و فرنگي و غيره.

يك دختر بسيار مقبول، ‌مثل هلو، آن‌جا بود. نقل داشت. مثل ماه بود. مادرش هم گاهي كلاهش را برمي‌داشت كه مزيد بر محسنات او مي‌شد. يك دختر ديگر هم بود كه موهايش را مثل درويش‌ها به هم پيچيده بود. بسيار خوشگل بود. به قدر يك ربع كه در واگن معطل بوديم تمام‌اش نگاه و خيالم پيش اين دو دختر بود. هرچه ديگران مي‌گفتند ملتفت نبودم.

 

تيرهاي آهني سبم تلگراف انگليس‌ها از تهران الي تفليس همه‌جا همراه بود. در استاسيون دويم كه از تفليس بيرون آمديم و اسب عوض كرديم و راه آهن از طرف باطوم به پتر رفت سيم تلگراف را هم آن‌جا گذاشتيم و خيلي افسوس خورديم كه چرا سيم را ديگر نمي‌بينيم. زيرا با او انس گرفته بوديم.

 

حاكم ولاد قفقاز كه اسم‌اش سمي كالوف است الي نهارگاه به استقبال آمده بود. ريش داشت و كلاه پوست مثل ايراني.

ريش بزرگ پرمو در روسيه خيلي مرغوب است. اغلب صاحب‌منصب‌ها ريش بلند بزرگ دارند. حقيقتا ريش براي نوكر و صاحب‌منصب خيلي لازم است. بايد غدغن بشود تهران ريش بگذارند انشاالله.

 

عزيزالسلطان و ابوالحسن‌خان با قطب‌نما طوري قبله را معين كردند نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را الحمدللله در ترن كردم. به راه افتاديم.

 

حقيقتا وطن و دوري از آن و غربت خيلي اثر مي‌كند اگر متصل چيز تازه آدم نبيند دل‌اش يقينا مي‌تركد.

 

به شهر لاكل رسيديم. يك زن فرنگي در آن‌جا ديدم كه كلاه سبدي در سر داشت. به قدري خوشگل بود كه حساب ندارد. اگر هزار امپريال مي‌فروختند مي‌خريدم. هيچ آدم به اين خوشگلي نمي‌شود. زن‌هاي اين‌جا چندان خوشگل نيستند. مثل قالموق مي‌مانند. نمي‌دانم اين زن كجايي بود كه آن‌قدر خوشگل اتفاق افتاده بود.

 

توي راه آهن هستيم. ديشب خوب خوابيديم. يك ساعت از دسته‌ي ايراني گذشته از خواب برخاستيم. قطار پيچي خورد و وارد شهر وارونج شد. شهر بسيار خوبي است. پست و بلند دارد. از ميان شهر يك رودخانه مي‌گذرد. نصف شهر اين طرف، نصف شهر آن طرف رودخانه است. خانه‌هاي خيلي قشنگ دارد. بام خانه‌ها تمام آهن است. باغات خوب دارد. سبز و خرم است. شهر بسيار مقبول خوش روح باصفايي است. بعضي خانه‌ها كه ساخته بودند و ديده شد به قدري مقبول و قشنگ بود كه مثل جعبه‌هاي شيريني.

 

زن‌هاي خوشگل آن‌جا ديديم. به طوري كه آدم را ديوانه مي‌كردند. اين‌جا يك زن ِ سفيد ِ خوشگل ِ خوش‌اندام ِ خوش چشم و ابرويي كه تور سياه بر رو داشت ديديم. فتبارك‌الله احسن الخالقين!

 

امشب را در منزل دالغوركي به شام مهمان هستيم.

وارد عمارت دالغوركي شديم. عمارت خيلي خوبي بود. دو سفر سابق هم كه آمده بوديم همين‌جا به همين‌طور است كه ديده بوديم. چيزي كه تازگي داشت چهل پنجاه چراغ در اتاق شام بود كه با چراغ الكتريسيته روشن شده بودند و كاسه‌هاي چهره‌رنگ داشتند. تمام تالار را مثل روز روشن كرده بود در صورتي كه چشم را هم نمي‌زد. به قدري قشنگ بود كه چراغ پريان. چراغ بهشتي به نظر ما مي‌آمد.

آناناس بزرگي هم سر ميز نهاده بودند.

 

بعد از شام با پرنس دالغوركي به كالسكه نشسته رفتيم به تئاتر. دالغوركي و اميرال و امين السلطان پهلوي من نشسته بودند. زن‌هاي فرنگي در طبقات بالا لخت نشسته بودند. دست و سينه و پشت همه باز بود. خيلي زن‌هاي خوشگل بودند. همراهان ما نزديك سن در لژ نشسته بودند. عزيزالسلطان هم مقابل آن‌ها در لژ نزديك نشسته بود. چراغ‌هاي گاز و غيره جلوه‌ي غريبي داشتند. پرده بالا رفت. به اقسام مختلف رخت‌ها پوشيده بودند. رقصيدند.

گويا اپراي پاريس را از روي همين تقليد كرده باشند. فقط رقص مي‌كردند. ديگر حرف نمي‌زدند. خيلي آدم‌هاي خوشگل داشتند. الحق كه بهتر از اين نمي‌شود. همه قسم رقص كردند. بهتر از اين ديگر رقص نمي‌شود.

مثل عالم خيال يا بهشت به نظر ما مي‌آمد.

 

پرده افتاد آمديم به عمارت. بعد رفتيم به خلا. فراموش كرده بوديم كه دستمال با خودمان ببريم. سفيدي مي‌زد توي خلا. دولا شديم كه سفيدي را برداريم همچو افتاديم كه دست و سرمان خيلي درد گرفت. خيلي خنده‌دار زمين خورديم. بعد آمديم خوابيديم روي همان تخت‌خوابي كه آن سفر با انيس‌الدوله خوابيده بوديم.

الحمدلله به سلامتي خوابيديم.

 

امروز در مسكو توقف است. اين كرملين يك قلعه‌اي است در حقيقت دروازه دارد. توپ دارد. مزغل دارد. ارگ بزرگي دارد.

اين‌جا يك نوع پرتقال دارد كه مغزش قرمز است.

 

رفتيم به حمام. بلي رفتيم به حمام. اول حمام سرد بود. شير آب گرم را كه ول كرديم بخار كرد. خوب بود. قدري گرم شد. خودمان را شستيم آمديم بيرون. نمازي خوانده در كرملين بعد عكس انداخته از آن‌جا رفتيم به موزه گردش كرديم. اما حالا كه اين روزنامه را ابوالحسن‌خان مي‌نويسد هنوز نه عكس انداخته‌ايم، نه موزه رفته‌ايم. از بس فرصت نداريم مساعده روزنامه را مي‌نويسيم. شايد هيچ عكس بيندازيم موزه را هم نبينيم.

 

 

ِ

 

 

 

 

ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
باغ در باغ: پاک نیا
اثر: نشریه ی ادبی
مداد: حسین نوش آذر

 

یادداشت

 
 
 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site