|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
وحید گل بهاری
|
|
گشت و واگشتي در ملال
براي رفع ملال از خانه زدم بيرون يادم آمد كه من اين روزها زياد گير كار گفت و گوهاي دراز با عموزاده هاي كوهي بودهام. آنها كه آواز هدا را به يادم ميآورند وقتي شتر ميشوم به جان صالح و كوه. شايد كه اين پسر شنيد كه آن شتر را سر راه او از كوه برنياورده بودند. حالا اين هم توي گوشم بود به ديدار عموزادههاي كوهي ميرويم. به طرف فارسيمدانها ميرويم. پس سنگين: اول صداي ساز تنها نام پاره سوم وطن و هم يورد است!
هوس كرده بودم از زير بيد مجنون رد نشوم كه هنوز پاييزش نيامده بود. اما باران بود، نمي، كمي و باد نبود. انبوهي پرنده جمع شده بودند دور زن چيني ميانسالي كه تهماندهي رستوران را ميگيرد مي آورد مي ريزد پيش اين پرنده ها. يكي دوبار او را ديدهام. هواي عصري بود و هوايي نبود كه اينهمه پرنده را گرد كند دور اين زن. حواسم رفته بود پي غاز خاكستري بومي محله كه بال و سينه يكي كرده بود و افتاده بود توي جماعت كلاغكها و كفترها و اين خيال هم در سرم: اين صحنه را بايد ديد:
مي گويد: بر خان چه مي بري؟ سوي خيمه گاه چه داري؟ ــ دارم...
گاهي با يك هندانهي مناسب ميشود سرتاسر سفرهاي را سرخ كرد. ميشود آن را چنان ظريف قاچيد و چيد توي سفره كه سرتاسر سفره را رونق دهد و سرخ كند، سرخ سرخ و توش دانههاي سياه... ميگويد در سياهاش نرو از سياهكاريات با خبرم يكي دو پرس: ــ پهناي سفره را پيمودهاي؟ پيادهگان پاي سفره را شمردهاي كه دست به چاقو ميبري؟ نگاه ميكنم: سفرهاي سبز كمي روشن پهن است و زير بار برگهاي ريخته ي درخت ها به زردي ميزند ولي آنچنان نيست كه غذاي مرغهاي بومي محله را ندهد. تازهگي از محلهي همسايه هم به محلهي ما ميآيند. چمن آبادي است بيش از كفاف اين قلندران پر ريخته است. پر نشده است. شايد روزي مهاجر بودهاند. حالا بومياند. تابستان و زمستان هستند. قو و غاز و اردك و از اين جور پرندهها هستند. كمي سنگيناند. اما بال دارند و من ديدهام ميتوانند بال بگيرند شايد اگر خفتشان گير گريهاي چموش بيفتد بال هم بگيرند اما عليالحساب براي از اين محله به آن محله در محل گشتن راهي باز كردهاند از كنار پياده رو روي ريل ترام براي محلهي بعدي كه جاي آخر همه است. آن چمن آبادي كه روبه رو نهاده اند و پايش نيست يا اجازه ي راه اش نيست. گورستان نيست. منزل پيش از گور. خانهي پيرهاست...
قرار بود كجا برويم؟ مي گويم: قرار بر بي قراري است. مي گويد: اين سفره بر هواست... مي گويم: سينه بر هوا است و او فكر سينه ي هوا است و خيال سايه اي است اين سر پسين و سفره اي كنار درخت پير ريشه از خاك بيرون زده است؟ سفره اي نه چندان زار: سفري در صدا آمديم:
ــ طرف فارسيمدانها ميرويم. نم نمك تا سنگين در صداي دوتار استاد. يعني كه با احترام تام به سوي عموزادههاي كوهي ميرويم. تازه سكنا گزيدهاند. رمبيدهاند. اما راستاند هنوز.
|
|
|