داستان کوتاه

داستان بلند
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ




ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

 

نسحه ی چاپی

دادگاه ایوب

معرفی کتاب ایوب

 

امتحان‌ اول‌ ايوب‌

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به‌ حضور خداوند حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: از كجا آمدي‌؟

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: از تردّد كردن‌ در زمين‌ و سير كردن‌ در آن‌.

 خداوند به‌ شيطان‌ گفت‌: آيا در بنده‌ من‌ ايّوب ‌تفكّر كردي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از گناه‌ اجتناب‌ مي‌كند!

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: آيا ايّوب‌ مجّاناً از خدا مي‌ترسد؟ آيا تو گِرْد او و گِرْد خانه‌ او و گِرْد همه‌ی‌ اموال‌ او، به‌ هر طرف‌ حصار نكشيدي‌ و اعمال‌ دست‌ او را بركت‌ ندادي‌ و مواشي‌ او در زمين‌ منتشر نشد؟ ليكن‌ الآن‌ دست‌ خود را دراز كن‌ و تماميِ مايملك‌ او را لمس‌ نما، پيش‌ روي‌ تو، تو را ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: اينك‌ همه‌ اموالش‌ در دست‌ تو است‌؛ ليكن‌ دستت‌ را بر خود او دراز مكن‌.

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند بيرون‌ رفت‌.

 

و روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران و دخترانش‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند که رسولي‌ نزد ايّوب‌ آمده‌، گفت‌: «گاوان‌ شيار مي‌كردند و ماده‌ الاغان‌ نزد آن‌ها مي‌چريدند که سابيان‌ بر آن‌ها حمله‌ آورده‌، بردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «آتش‌ خدا از آسمان‌ افتاد و گله‌ و جوانان‌ را سوزانيده‌، آنها را هلاك‌ ساخت‌ و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «كلدانيان‌ سه‌ فرقه‌ شدند و بر شتران‌ هجوم‌ آورده‌، آن‌ها رابردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» و او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «پسران‌ و دخترانت‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند كه‌ اينك‌ باد شديدي‌ از طرف‌ بيابان‌ آمده‌، چهار گوشه‌ی‌ خانه‌ را زد و بر جوانان‌ افتاد كه‌ مردند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.»

 

  آنگاه‌ ايّوب‌ برخاسته‌، جامه‌ی‌ خود را دريد و سر خود را تراشيد و به‌ زمين‌ افتاده‌، سجده‌ كرد  و گفت‌: «برهنه‌ از رحم‌ مادر خود بيرون‌ آمدم‌ و برهنه‌ به‌ آنجا خواهم‌ برگشت‌! خداوند  داد و خداوند  گرفت‌! نام‌  خداوند  متبارك‌ باد!» 

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا جهالت‌ نسبت‌ نداد.

 

امتحان‌ دوم‌ ايوب

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به حضور  خداوند  حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد تا به‌ حضور  خداوند  حاضر شود. خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «از كجا آمدي‌؟»

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «از تردّد نمودن‌ در جهان‌ و از سير كردن‌ در آن‌.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «آيا در بنده‌ من‌ ايّوب‌ تفكّر نمودي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمايد و تا الآن‌‌ كاملّيت‌ خود را قايم‌ نگاه‌ مي‌دارد، هر چند مرا بر آن‌ واداشتي‌ كه‌ او را بي‌سبب‌ اذيت‌ رسانم‌.» 

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «پوست‌ به‌ عوض‌ پوست‌. هر چه‌ انسان‌ دارد براي‌ جان‌ خود خواهد داد. ليكن‌ الآن‌‌ دست‌ خود را دراز كرده‌، استخوان‌ و گوشت‌ او را لمس‌نما، تو را پيش‌ روي‌ تو ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «اينك‌ او در دست‌ تو است‌، ليكن‌ جان‌ او را حفظ‌ كن‌.»

 

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند  بيرون‌ رفته‌، ايّوب‌ را از كف‌ پا تا كلّه‌اش‌ به‌ دمّل‌هاي‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌ و او سفالي‌ گرفت‌ تا خود را با آن‌ بخراشد. در ميان‌ خاكستر نشسته‌ بود.

زنش‌ او را گفت‌: «آيا تا به حال‌ كاملّيت‌ خود را نگاه‌ مي‌داري‌؟ خدا را ترك‌ كن‌ و بمير!»

او وي‌ را گفت‌: «مثل‌ يكي‌ از زنان‌ ابله‌ سخن‌ مي‌گويي‌! آيا نيكويي‌ را از خدا بيابيم‌ و بدي‌ را نيابيم‌؟»

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ به‌ لب‌هاي‌ خود گناه‌ نكرد.

 

به این ترتیب ما وارد کتابی می‌شویم که نه تنها در عهد عتیق که در کتاب‌های بعدی آل ابراهیم هم پیدا نمی‌شود. این بازی اگرچه برای فحر فروختن خدا به شیطان در میان آمده است اما بی‌بروــ برگرد به محاکمه‌ی خدا تبدیدل می‌شود:

ــ جانم‌ از حياتم‌ بيزار است‌. پس‌ ناله ی ‌خود را روان‌ مي‌سازم‌ و در تلخي‌ جان‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌:

به‌ خدا مي‌گويم‌ مرا ملزم‌ مساز، مرا بفهمان‌ كه‌ از چه‌ سبب‌ با من‌ منازعت‌ مي‌كني‌؟ آيا براي‌ تو نيكو است‌ كه‌ ظلم‌ نمايي‌ و عمل‌ دست‌ خود را حقير شماري‌ و بر مشورت‌ شريران‌ بتابي‌؟ آيا تو را چشمان‌ بشر است‌ يا مثل‌ ديدن‌ انسان‌ مي‌بيني‌؟ آيا روزهاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ انسان‌ است‌ يا سال‌هاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ مرد است‌ كه‌ معصيت‌ مرا تفحّص‌ مي‌كني‌ و براي‌ گناهانم‌ تجسّس‌ مي‌نمايي‌؟ اگر چه‌ مي‌داني‌ كه‌ شرير نيستم‌ و از دست‌ تو رهاننده‌اي‌ نيست‌.

 

در این میان خدا به تصور ایوب کارگزارهایش را در قالب دیدارکننده‌گان می‌فرستد و آن‌ها همه گفته‌های ایوب را باد شرقی و کلام بی‌هوده درمی‌یابند و هر یک به سهم خویش تلاش می‌کند ایوب را فطانت بیاموزد. ایوبی که در باره‌ی خدا و خوان و خانه از منظر داور شکایت می‌برد.

 

دست‌هايت‌ مرا جميعاً و تماماً سرشته‌ است‌ و مرا آفريده‌ است‌. آيا مرا هلاك‌ مي‌سازي‌؟ 

به‌ يادآور كه‌ مرا مثل‌ سفال‌ ساختي‌ و آيا مرا به‌ غبار برمي‌گرداني‌؟ آيا مرا مثل‌ شير نريختي‌ و مرا مثل‌ پنير منجمد نساختي‌؟ مرا به‌ پوست‌ و گوشت‌ ملبّس‌ نمودي‌ و مرا با استخوان‌ها و پي‌ها بافتي‌. حيات‌ و احسان‌ به‌ من‌ عطا فرمودي‌ و لطف‌ تو روح‌ مرا محافظت‌ نمود. امّا اين‌ چيزها را در دل‌ خود پنهان‌ كردي‌. مي‌دانم‌ كه‌ اين‌ها در فكر تو بود. اگر گناه‌ كردم‌ مرا نشان‌ كردي‌ و مرا از معصيتم‌ مبرّا نخواهي‌ ساخت‌. اگر شرير هستم‌ واي‌ بر من‌! و اگر عادل‌ هستم‌ سر خود را برنخواهم‌ افراشت‌ زيرا از اهانت‌ پُر هستم‌ و مصيبت‌ خـود را مي‌بينم‌! اگر سَرم‌ برافراشته‌ شـود مثـل‌ شيـر مرا شكار خواهـي‌ كرد و باز عظمت‌ خود را بر من‌ ظاهر خواهي‌ ساخت‌. پی در پی گواهان‌ خود را بر من‌ در‌ مي‌آوري‌ و غضب‌ خويش‌ را بر من‌ مي‌افزايي‌ و افواجْ متعاقب‌ يكديگر به‌ ضّد من‌اند. پس‌ براي‌ چه‌ مرا از رحم‌ بيرون‌ آوردي‌؟

ــ كاش‌‌ جان‌ مي‌دادم‌ و چشمي‌ مرا نمي‌ديد.

پس‌ مي‌بودم‌ چنان‌كه‌ نبـودم‌ و از رحم‌ مادرم‌ به‌ قبر برده‌ مي‌شدم‌. آيا روزهايم‌ قليل‌ نيست‌؟ پس‌ مرا ترك‌ كن‌ و از من‌ دست‌ بردار تا اندكي‌ گشاده‌رو شوم‌ قبل‌ از آنكه‌ بروم‌ به‌ جايي‌ كه‌ از آن‌ برنخواهم‌ گشت‌، به‌ زمين‌ ظلمت‌ و سايه‌ی‌ موت‌!  به‌ زمينِ تاريكيِ غليظ‌ مثل‌ ظلمات‌، زمينِ سايه‌ی‌ موت‌ و بي‌ترتيب‌ كه‌ روشنايي‌ آن‌‌ ظلمات‌ است.»

 

 

دوستان‌ ايوب‌

 

چون‌ سه‌ دوست‌ ايّوب‌ يعني‌ اَلِيفازِ تيماني‌ و بِلْدَد شُوحي‌ و سُوفَرِ نَعْماتي‌ اين‌ همه‌ بدي‌ را كه‌ بر او واقع‌ شده‌ بود شنيدند، هر يكي‌ از مكان‌ خود روانه‌ شدند و با يكديگر همداستان‌ گرديدند كه‌ آمده‌، او را تعزيت‌ گويند و تسلّي‌ دهند. 

چون‌ چشمان‌ خود را از دور بلند كرده‌، او را نشناختند، آواز خود را بلند نموده‌، گريستند و هر يك‌ جامه‌ی‌ خود را دريده‌، خاك‌ به سوي‌ آسمان‌ بر سر خود افشاندند و هفت‌ روز و هفت‌ شب‌ همراه‌ او بر زمين‌ نشستند و كسي‌ با وي‌ سخني‌ نگفت‌ چون‌كه‌ ديدند كه‌ درد او بسيار عظيم‌ است‌. بعد از آن‌ ايّوب‌ دهان‌ خود را باز كرده‌ روز خود را نفرين‌ كرد و متكلّم‌ شده‌، گفت‌:

 

نوحه‌ی‌ ايوب

 

روزي‌ كه‌ در آن‌ متولّد شدم‌ هلاك‌شود و شبي‌ كه‌ گفتند مردي‌ در رحم‌ قرار گرفت‌، تاريكي‌ شود. خدا از بالا بر آن‌ اعتنا نكند و روشنايي‌ بر او نتابد. تاريكي‌ و سايه‌ی‌ موت‌ آن‌ را به‌ تصّرف‌ آورند. ابر بر آن‌ ساكن‌ شود. كسوفات‌ روز آن‌ را بترساند و آن‌ شب‌ را ظلمت‌ غليظ‌ فرو گيرد و در ميان‌ روزهاي‌ سال‌ شادي‌ نكند و به‌ شماره‌ی‌ ماه‌ها داخل‌ نشود. اينك‌ آن‌ شب‌ نازاد باشد و آواز شادماني‌ در آن‌ شنيده‌ نشود. لعنت‌ كننده‌گانِ روز آن‌ را نفرين‌ نمايند كه‌ در برانگيزانيدن‌ لِوياتان‌ ماهر مي‌باشند.  ستارگان‌ شفق‌ آن‌ تاريك‌ گردد و انتظار نور بكشد و نباشد و مژگان‌ سحر را نبيند، چون‌كه‌ درهاي‌ رحم‌ مادرم‌ را نبست‌ و مشقّت‌ را از چشمانم‌ مستور نساخت‌. چرا از رحم‌ مادرم‌ نمردم‌؟ و چون‌ از شكم‌ بيرون‌ آمدم‌، چرا جان‌ ندادم‌؟ چرا زانوها مرا قبول‌ كردند، و پستان‌ها تا مكيدم‌؟ زيرا تا به حال‌ مي‌خوابيدم‌ و آرام‌ مي‌شدم‌. در خواب‌ مي‌بودم‌ و استراحت‌ مي‌يافتم‌ با پادشاهان‌ و مشيران‌ جهان‌ كه‌ خرابه‌ها براي‌ خويشتن‌ بنا نمودند يا با سروران‌ كه‌ طلا داشتند و خانه‌هاي‌ خود را از نقره‌ پر ساختند يا مثل‌ سقط‌ پنهان‌ شده‌ نيست‌ مي‌بودم‌. مثل‌ بچّه‌هايي‌ كه‌ روشنايي‌ را نديدند. در آن‌جا شريران‌ از شورش‌ باز مي‌ايستند، در آن‌جا خسته‌گان‌ مي‌آرامند، در آن‌جا اسيران‌ در اطمينان‌ با هم‌ ساكنند و آواز كارگذاران‌ را نمي‌شنوند. كوچك‌ و بزرگ‌ در آنجا يك‌اند و غلام‌ از آقايش‌ آزاد است‌. چرا روشني‌ به‌ مستمند داده‌ شود و زندگي‌ به‌ تلخ‌جانان‌ كه‌ انتظار موت‌ را مي‌كشند و يافت‌ نمي‌شود و براي‌آن‌ حفره‌ مي‌زنند بيش‌تر از گنج‌ها كه‌ شادي‌ و ابتهاج‌ مي‌نمايند و مسرور مي‌شوند چون‌ قبر را مي‌يابند؟ چرا نور داده‌ مي‌شود به‌ كسي‌ كه‌ راهش‌ مستور است‌، كه‌ خدا اطرافش‌ را مستور ساخته‌ است‌؟ زيرا كه‌ ناله‌‌ی من‌ پيش‌ از خوراكم‌ مي‌آيد و نعره‌ی‌ من‌ مثل آب‌ ريخته‌ مي‌شود.  زيرا ترسي‌ كه‌ از آن‌ مي‌ترسيدم‌، بر من‌ واقع‌ شد و آنچه‌ از آن‌ بيم‌ داشتم‌ بر من‌ رسيد.  مطمئن‌ و آرام‌ نبودم‌ و راحت‌ نداشتم‌ و پريشاني‌ بر من‌ آمد.»

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

اگر كسي‌ جرأت‌ كرده‌ با تو سخن‌ گويد آيا تو را ناپسند مي‌آيد؟ ليكن‌ كيست‌ كه‌ بتواند از سخن‌ گفتن‌ بازايستد...

 

در تفكّرها از رؤياهاي‌ شب‌، هنگامي‌ كه‌ خواب سنگين‌  بر مردم‌ غالب‌ شود، خوف‌ و لرز بر من‌ مستولي‌ شد كه‌ جميع‌ استخوان‌هايم‌ را به‌ جنبش‌ آورد. آن‌گاه‌ روحي‌ از پيش‌ روي‌ من‌ گذشت‌ و موي‌هاي‌ بدنم‌ برخاست‌. در آن‌جا ايستاد، امّا سيمايش‌ را تشخيص‌ ننمودم. صورتي‌ در پيش‌ نظرم‌ بود. خاموشي‌ بود و آوازي‌ شنيدم‌ كه‌ آيا انسان‌ به‌ حضور خدا عادل‌ شمرده‌ شود؟ و آيا مرد در نظر خالق‌ خود طاهر باشد؟ اينك‌ بر خادمان‌ خود اعتماد ندارد و به‌ فرشته‌گان‌ خويش‌ حماقت‌ نسبت‌ مي‌دهد. پس‌ چند مرتبه‌ زياده‌ به‌ ساكنان‌ خانه‌هاي‌ گلين‌، كه‌ اساس‌ ايشان‌ در غبار است‌، كه‌ مثل‌ بيد فشرده‌ مي‌شوند! از صبح‌ تا شام‌ خُرد مي‌شوند، تا به‌ ابد هلاك‌ مي‌شوند و كسي‌ آن‌ را به‌ خاطر نمي‌آورد. 

ــ آيا طناب‌ خيمه‌ ايشان‌ از ايشان‌ كنده‌ نمي‌شود؟

پس‌ بدون‌ حكمت‌ مي‌ميرند.

 

الآن‌ استغاثه‌ كن‌. آيا كسي‌ هست‌ كه‌ تو را جواب‌ دهد؟ به‌ كداميك‌ از مقّدسان‌ توجّه‌ خواهي‌ نمود؟ زيرا غصّه‌، احمق‌ را مي‌كشد و حسد، ابله‌ را مي‌ميراند. 

 

اينك‌ اين‌ را تفتيش‌ نموديم‌ و چنين‌ است‌، پس‌ تو اين‌ را بشنو و براي‌ خويشتن‌ بدان‌.»

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

 كاش‌ غصّه‌ من‌ سنجيده‌ شود و مشقّت‌ مرا در ميزان‌ با آن‌ بگذارند. زيرا كه‌ الآن‌ از ريگ‌ دريا سنگين‌تر است‌. از اين‌ سبب‌ سخنان‌ من‌ بيهوده‌ مي‌باشد. زيرا تيرهاي‌ قادرمطلق‌ در اندرون‌ من‌ است‌، جان‌ من‌ زهر آن‌ها را مي‌آشامد و ترس‌هاي‌ خدا بر من‌ صف‌آرايي‌ مي‌كند. آيا گورخر با داشتن‌ علف‌ عرعر مي‌كند؟ و يا گاو بر آذوقه‌ خود بانگ‌ مي‌زند؟ آيا چيز بي‌مزه‌، بي‌نمك‌ خورده‌ مي‌شود؟ و يا در سفيده‌ی‌ تخم‌، طعم‌ مي‌باشد؟  جان‌ من‌ از لمس‌ نمودن‌ آنها كراهت‌ دارد. آن‌ها براي‌ من‌ مثل‌ خوراك‌ زشت‌ است‌. كاش‌ كه‌ مسألت‌ من‌ برآورده‌ شود و خدا آرزوي‌ مرا به‌ من‌ بدهد و راضي‌ شود كه‌ مرا خُرد كند و دست‌ خود را بلند كرده‌، مرا منقطع‌ سازد! آنگاه‌ مع'هذا مرا تسلي‌ مي‌شد و در عذاب‌ اَليم‌ شاد مي‌شدم‌، چون‌كه‌ كلمات‌ حضرت‌ قدّوس‌ را انكار ننمودم‌. 

من‌ چه‌ قوّت‌ دارم‌ كه‌ انتظار بكشم‌ و عاقبت‌ من‌ چيست‌ كه‌ صبر نمايم‌؟ آيا قوّت‌ من‌ قوّت‌ سنگ‌ها است‌؟ يا گوشت‌ من‌ برنج‌ است‌؟ آيا بالكلّ بي‌اعانت‌ نيستم‌ و مساعدت‌ از من‌ مطرود نشده‌ است‌؟  حقّ شكسته‌دل‌ از دوستش‌ ترحّم‌ است‌، اگر چه‌هم‌ ترس‌ قادر مطلق‌ را ترك‌ نمايد. 

امّا برادران‌ من‌ مثل‌ نهرها مرا فريب‌ دادند مثل‌ رودخانه‌‌ی وادي‌ها كه‌ مي‌گذرند؛ كه‌ از يخ‌ سياه‌فام‌ مي‌باشند و برف‌ در آن‌ها مخفي‌ است‌. وقتي‌ كه‌ آب‌ از آن‌ها مي‌رود نابود مي‌شوند و چون‌ گرما شود از جاي‌ خود ناپديد مي‌گردند. كاروانيان‌ از راه‌ خود منحرف‌ مي‌شوند و در بيابان‌ داخل‌ شده‌، هلاك‌ مي‌گردند. كاروانيان‌ تيما به‌ آن‌ها نگران‌ بودند. قافله‌هاي‌ سبا اميد آن‌ها را داشتند. از اميد خود خجل‌ گرديدند. به‌ آن‌جا رسيدند و شرمنده‌ گشتند.

الآن‌‌ شما مثل‌ آن‌ها شده‌ايد. مصيبتي‌ ديديد و ترسان‌ گشتيد. آيا گفتم‌ كه‌ چيزي‌ به‌ من‌ ببخشيد؟ يا ارمغاني‌ از اموال‌ خود به‌ من‌ بدهيد؟ يا مرا از دست‌ دشمن‌ رها كنيد و مرا از دست‌ ظالمان‌ فديه‌ دهيد؟

ــ مرا تعليم‌ دهيد، من‌ خاموش‌ خواهم‌ شد. مرا بفهمانيد كه‌ در چه‌ چيز خطا كردم‌.

ایوب و جز همین بر خلاف خدا مکرر نمی‌کند: مرا بفهمان، مرا بفهمانید.

 

ــ به‌ خدا مي‌گويم‌ مرا ملزم‌ نساز، مرا بفهمان.‌ از چه‌ سبب‌ با من‌ منازعت‌ مي‌كني‌؟ آيا براي‌ تو نيكو است‌ كه‌ ظلم‌ نمايي‌ و عمل‌ دست‌ خود را حقير شماري‌ و بر مشورت‌ شريران‌ بتابي‌؟ آيا تو را چشمان‌ بشر است‌ يا مثل‌ ديدن‌ انسان‌ مي‌بيني‌؟ آيا روزهاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ انسان‌ است‌ يا سال‌هاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ مرد است‌ كه‌ معصيت‌ مرا تفحّص‌ مي‌كني‌ و براي‌ گناهانم‌ تجسّس‌ مي‌نمايي‌؟ اگر چه‌ مي‌داني‌ كه‌ شرير نيستم‌ و از دست‌ تو رهاننده‌اي‌ نيست‌.

 

سخنان‌ راستي‌ چه‌قدر زورآور است‌! امّا تنبيه‌ شما چه‌ نتيجه‌ مي‌بخشد؟ آيا گمان‌ مي‌بريد كه‌ سخنان‌ را تنبيه‌ مي‌نماييد و سخنان‌ مأيوس‌ را كه‌ مثل‌ باد است‌؟ يقينا براي‌ يتيم‌ قرعه‌ مي‌اندازيد و دوست‌ خود را مال‌ تجارت‌ مي‌شماريد. پس الآن‌‌ التفات‌ كرده‌، بر من‌ توجّه‌ نماييد. روبه‌روي‌ شما دروغ‌ نخواهم‌ گفت.  برگرديد و بي‌انصافي‌ نباشد. باز برگرديد زيرا عدالت‌ من‌ قايم‌ است‌.

ــ آيا در زبان‌ من‌ بي‌انصافي‌ مي‌باشد؟

آيا كام‌ من‌ چيزهاي‌ فاسد را تميز نمي‌دهد؟ آيا براي‌ انسان‌ بر زمين‌ مجاهده‌اي‌ نيست‌ و روزهاي‌ وي‌ مثل‌ روزهاي‌ مزدور ني‌؟ مثل‌ غلام‌ كه‌ براي‌ سايه‌ اشتياق‌ دارد و مزدوري‌ كه‌ منتظر مزد خويش‌ است‌، همچنين‌ ماه‌هاي‌ بطالت‌ نصيب‌ من‌ شده‌ است‌ و شب‌هاي‌ مشقّت‌براي‌ من‌ معيّن‌ گشته‌. چون‌ مي‌خوابم‌ مي‌گويم‌: كي‌ برخيزم‌؟ و شب‌ بگذرد و تا سپيده‌ صبح‌ از پهلو به‌ پهلو گرديدن‌ خسته‌ مي‌شوم‌. جسدم‌ از كرم‌ها و پاره‌هاي‌ خاك‌ ملبّس‌ است‌ و پوستم‌ تراكيده‌ و مقروح‌ مي‌شود. روزهايم‌ از ماكوي‌ جولا تيزروتر است‌ و بدون‌ اميد تمام‌ مي‌شود. 

ــ به‌ ياد آور كه‌ زندگي‌ من‌ باد است‌ و چشمانم‌ ديگر نيكويي‌ را نخواهد ديد. چشم‌ كسي‌ كه‌ مرا مي‌بيند ديگر به‌ من‌ نخواهد نگريست‌ و چشمان‌ات‌ براي‌ من‌ نگاه‌ خواهد كرد و نخواهم‌ بود. 

مثل‌ ابر كه‌ پراكنده‌ شده‌، نابود مي‌شود. هم چنين:

ــ‌ كسي‌ كه‌ به‌ گور فرود مي‌رود، برنمي‌آيد.

به‌ خانه‌ خود ديگر نخواهد برگشت‌ و مكانش‌ باز او را نخواهد شناخت‌. پس‌ من‌ نيز دهان‌ خود را نخواهم‌ بست‌. از تنگي‌ روح‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌، و از تلخي‌ جانم‌ شكايت‌ خواهم‌ كرد: 

ــ آيا من‌ دريا هستم‌ يا نهنگم‌ كه‌ بر من‌ كشيكچي‌ قرار مي‌دهي‌؟ 

چون‌ گفتم‌ كه‌ تخت‌خوابم‌ مرا تسلّي‌ خواهد داد و بسترم‌ شكايت‌ مرا رفع‌ خواهد كرد؛ آن‌گاه‌ مرا به‌ خواب‌ها ترسان گردانيدي‌ و به‌ رؤياها مرا هراسان‌ ساختي‌. به‌ حدّي‌ كه‌ جانم‌ خفه‌ شدن‌  اختيار كرد و مرگ‌ را بيشتر از اين‌ استخوان‌هايم‌. كاهيده‌ مي‌شوم‌ و نمي‌خواهم‌ تا به‌ ابد زنده‌ بمانم‌.

ــ مرا رها‌ كن‌ که روزهايم‌ نفسي‌ است‌.

 

گفتار بلدد شوحی

 

این نماینده‌ی خدا را بباش:

 

تا به كي‌ اين‌ چيزها را خواهي‌ گفت‌ و سخنان‌ دهان‌ات‌ بـاد شديـد خواهد بـود؟ آيا خـدا داوري‌ را منحرف‌ سازد؟ يا قادر مطلق‌ انصاف‌ را منحرف‌ نمايد؟ چون‌ فرزندان‌ تو به‌ او گناه‌ ورزيدند ايشان‌ را به‌ دست‌ عصيان‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود. 

 از قرن‌هاي‌ پيشين‌ سؤال‌ كن‌ و به‌ آن‌چه‌ پدران‌ ايشان‌ تفحّص‌ كردند توجّه‌ نما، چون كه‌ ما ديروزي‌ هستيم‌ و هيچ‌ نمي‌دانيم‌ و روزهاي‌ ما سايه‌اي‌ بر روي‌ زمين‌ است‌. آيا ايشان‌ تو را تعليم‌ ندهند، با تو سخن‌ نرانند و از دل‌ خود كلمات‌ بيرون‌ نياورند؟ آيا ني‌ بي‌خَلاب‌ مي‌رويد يا قَصَب‌ بي‌آب‌ نمّو مي‌كند؟ هنگامي‌ كه‌ هنوز سبز است‌ و بريده‌ نشده‌ پيش‌ از هر گياه‌ خشك مي‌شود؛ همچنين‌ است‌ راه‌ جميع‌ فراموش‌كننده‌گان‌ خدا.

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

يقين‌ مي‌دانم‌كه‌ چنين‌ است‌. ليكن‌ انسان‌ نزد خدا چه‌گونه‌ عادل‌ شمرده‌ شود؟ اگر بخواهد با وي‌ منازعه‌ نمايد، يكي‌ از هزار او را جواب‌ نخواهد داد. او در ذهن‌ حكيم‌ و در قوّت‌ تواناست‌. كيست‌ كه‌ با او مقاومت‌ كرده‌ و كامياب‌ شده‌ باشد؟ 

خدا خشم‌ خود را باز نمي‌دارد و مددكاران‌ رَحَب‌ زير او خم‌ مي‌شوند. پس‌ به‌ طريق‌ اولي‌'، من‌ كيستم‌ كه‌ او را جواب‌ دهم‌ و سخنان‌ خود را بگزينم‌ تا با او مباحثه‌ نمايم‌؟ كه‌ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ او را جواب‌ نمي‌دادم‌ بلكه‌ نزد داور خود استغاثه‌ مي‌نمودم‌. اگر او را مي‌خواندم‌ و مرا جواب‌ مي‌داد، باور نمي‌كردم‌ كه‌ آواز مرا شنيده‌ است‌. زيرا كه‌ مرا به‌ تندبادي‌ خُرد مي‌كند و بي‌سبب‌ زخم‌هاي‌ مرا بسيار مي‌سازد. مرا نمي‌گذارد كه‌ نفس‌ بكشم‌، بلكه‌ مرا به‌ تلخي‌ها پر مي‌كند. اگر درباره‌ قوّت‌ سخن‌ گوييم‌، اينك‌ او قادر است‌؛ و اگر درباره‌‌ی انصاف‌، كيست‌ كه‌ وقت‌ را براي‌ من‌ تعيين‌ كند؟ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ دهانم‌ مرا مجرم‌ مي‌ساخت‌ و اگر كامل‌ مي‌بودم‌ مرا فاسق‌ مي‌شمرد. اگر كامل‌ هستم‌، خويشتن‌ را نمي‌شناسم‌ و جان‌ خود را مكروه‌ مي‌دارم‌. اين‌ امر براي‌ همه‌ يكي‌ است‌. بنابراين‌ مي‌گويم‌ كه‌ او صالح‌ است‌ و شرير را هلاك‌ مي‌سازد. اگر تازيانه‌ ناگهان‌ بكشد به‌ امتحان‌ بي‌گناهان‌ استهزا مي‌كند.

ــ جهان‌ به‌ دست‌ شريران‌ داده‌ شده‌ است‌ و روي‌ حاكمانش‌ را مي‌پوشاند. پس‌ اگر چنين‌ نيست‌، كيست‌ كه‌ مي‌كند؟

 

نوحیه‌های ایوبی

 

دست‌هايت‌ مرا جميعاً و تماماً سرشته‌ است‌ و مرا آفريده‌ است‌. آيا مرا هلاك‌ مي‌سازي‌؟ 

به‌ يادآور كه‌ مرا مثل‌ سفال‌ ساختي‌ و آيا مرا به‌ غبار برمي‌گرداني‌؟ آيا مرا مثل‌ شير نريختي‌ و مرا مثل‌ پنير منجمد نساختي‌؟ مرا به‌ پوست‌ و گوشت‌ ملبّس‌ نمودي‌ و مرا با استخوان‌ها و پي‌ها بافتي‌. حيات‌ و احسان‌ به‌ من‌ عطا فرمودي‌ و لطف‌ تو روح‌ مرا محافظت‌ نمود. امّا اين‌ چيزها را در دل‌ خود پنهان‌ كردي‌. مي‌دانم‌ كه‌ اين‌ها در فكر تو بود. اگر گناه‌ كردم‌ مرا نشان‌ كردي‌ و مرا از معصيتم‌ مبرّا نخواهي‌ ساخت‌. اگر شرير هستم‌ واي‌ بر من‌! و اگر عادل‌ هستم‌ سر خود را بر نخواهم‌ افراشت‌ زيرا از اهانت‌ پُر هستم‌ و مصيبت‌ خـود را مي‌بينم‌! اگر سَرم‌ برافراشته‌ شـود مثـل‌ شيـر مرا شكار خواهـي‌ كرد و باز عظمت‌ خود را بر من‌ ظاهر خواهي‌ ساخت‌. پی در پی گواهان‌ خود را بر من‌ در‌ مي‌آوري‌ و غضب‌ خويش‌ را بر من‌ مي‌افزايي‌ و افواجْ متعاقب‌ يكديگر به‌ ضّد من‌اند. پس‌ براي‌ چه‌ مرا از رحم‌ بيرون‌ آوردي‌؟

ــ كاش‌‌ جان‌ مي‌دادم‌ و چشمي‌ مرا نمي‌ديد.

پس‌ مي‌بودم‌ چنان‌كه‌ نبـودم‌ و از رحم‌ مادرم‌ به‌ قبر برده‌ مي‌شدم‌. آيا روزهايم‌ قليل‌ نيست‌؟ پس‌ مرا ترك‌ كن‌ و از من‌ دست‌ بردار تا اندكي‌ گشاده‌رو شوم‌ قبل‌ از آنكه‌ بروم‌ به‌ جايي‌ كه‌ از آن‌ برنخواهم‌ گشت‌، به‌ زمين‌ ظلمت‌ و سايه‌ی‌ موت‌!  به‌ زمينِ تاريكيِ غليظ‌ مثل‌ ظلمات‌، زمينِ سايه‌ی‌ موت‌ و بي‌ترتيب‌ كه‌ روشنايي‌ آن‌‌ ظلمات‌ است.

 

ایوب عدالت خدا را به پرسش می‌کشد اما هم‌زمان از یاد نمی‌برد که خدا زاد و ذات پرسش را نهی کرده است. پرس را تعطیل کرده است. دور شور و مشاوره نیست:

 

ــ آيا مجادله‌كننده‌ با قادرمطلق‌ مخاصمه‌ نمايد؟ كسي‌ كه‌ با خدا محاجّه‌ كند آن‌ را جواب‌ بدهد. كيست‌ كه‌ مشورت‌ را از سخنان‌ بي‌علم‌ تاريك‌ مي‌سازد؟  الآن‌‌ كمر خود را مثل‌ مرد ببند زيرا كه‌ از تو سؤال‌ مي‌نمايم.‌ پس‌ مرا اعلام‌ نما. وقتي‌كه‌ زمين را بنياد نهادم‌ كجا بودي‌؟ بيان‌ كن‌ اگر فهم‌ داري‌. كيست‌ كه‌ آن‌ را پيمايش‌ نمود؟ اگر مي‌داني‌! كيست‌ كه‌ ريسمانكار را بر آن‌ كشيد؟ پايه‌هايش‌ بر چه‌ چيز گذاشته‌ شد؟ كيست‌ كه‌ سنگ‌ زاويه‌اش‌ را نهاد هنگامي‌ كه‌ ستاره‌گان‌ صبح‌ با هم‌ ترنّم‌ نمودند و جميع‌ پسران‌ خدا آواز شادماني‌ دادند؟ كيست‌ كه‌ دريا را به‌ درها مسدود ساخت‌ وقتي‌ كه‌ به‌ درجست‌ و از رحم‌ بيرون‌ آمد؟ وقتي‌ كه‌ ابرها را لباس‌ آن‌ گردانيدم‌ و تاريكيِ غليظ‌ را قنداقه‌ آن‌ ساختم‌ و حدّي‌ براي‌ آن‌ قرار دادم‌ و پشت‌بندها و درها تعيين‌ نمودم‌ و گفتم‌ تا به‌ اين‌جا بيا و تجاوز منما، و در اين‌جا امواج‌ سركش‌ تو بازداشته‌ شود آيا تو از ابتداي‌ عمر خود صبح‌ را فرمان‌ دادي‌ و فجر را به‌ موضعش‌ عارف‌ گردانيدي‌  تا كرانه‌هاي‌ زمين‌ را فرو گيرد و شريران‌ از آن‌ افشانده‌ شوند؟ 

 

ــ ایوب بیچاره!‌

 

مي‌دانم‌ كه‌ به‌ هر چيز قادر هستي‌ و ابداً قصد تو را منع‌ نتوان‌ نمود. كيست‌ كه‌ مشورت‌ را بي‌عِلم‌ مخفي‌ مي‌سازد؟ لكن‌ من‌ به‌ آن چه‌ نفهميدم‌ تكلّم‌ نمودم‌. به‌ چيزهايي‌ كه‌ فوق‌ از عقل‌ من‌ بود و نمي‌دانستم‌. الآن‌‌ بشنو تا من‌ سخن‌ گويم‌؛ از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ مرا تعليم‌ بده‌. از شنيدن‌ گوش‌ درباره‌ تو شنيده‌ بودم‌ ليكن‌ الآن‌ چشم‌ من‌ تو را مي‌بيند. از اين‌ جهت‌ از خويشتن‌ كراهت‌ دارم‌ و در خاك‌ و خاكستر توبه‌ مي‌نمايم‌.

 

دور فرمان است و فرمان‌بری. پیام‌بری. پیامبرهای پیشین، پیغمرهای باغی، باغبان، نه شبان. فرمان نمی‌آورد.  در پُرس با خدا بودند. در پرسش و خدا برای‌شان بیرون خودآی نبود. این خود ولی چه است؟ این همان است که زبان را آورده است، آــ دم را، و سه‌خن را. سه‌خانه را.

ایوب خودآی در پرس را دیده است. این خدای اما شبان است. به کلی در زبان با هم بی‌گانه‌اند.

 

داستان ایوب است. خدا سوگلی خانه‌ی زمین، سوگل نو را پیش نهاد تا فخر بر سوگل خانه ببرد. نه تنها در کتاب که در زنده‌گی مردمان همین شده است. نخست داستان خیلی ساده است.

آن اول اول اول‌اش که هیچ‌کس نیست مگر راوی، خدا وارد می‌شود.

در آغاز هیچ نبود. یا هیچ بود. پنج روز جهان و زینده‌ی آب و هوا و خشکی همه آفریده شده است پاک. اما در میان پیدایش داستان کمی پیچ می‌خورد و چه‌طور گویا مار تنها به خاطر پیر بودن و قدیم‌الایام بودن‌اش سوگل خدا شده است. اما هرچه هست خدا است و مار که خدا می‌آفریند، مار راه می‌اندازد. راوی که چون از قدیم‌الایام هم قدیم‌تر است هیچ. همه‌ی جهان را ببین با همه‌‌هایش و خداوند خدا را با مارــ‌‌اش. این جهان نو است و تر. هیچ نیاز به خیال کردن به دختری باکره نیست. آدم از گل بر گرفته می‌شود یعنی از خاک زمین پیش‌رو که جایی‌است بر روی زمین عدن و عدن بر زمین است. به عدن نشانی دارد. پاره‌ای از آدم از خاک آمده است که خود در دست و بازیچه‌ی آب است. زنده‌ی نفس، دم و بازدم، زنده‌ی باد. بادی که خود حاصل بازی آفتاب و آب و هرآن‌چه هست است. سهم‌السهام را آب خود می‌برد. مثل شیری که شکار را خورده باشد و یکی دو پاره‌ی تر پیش روی این دو زاد، زاده‌ی خود بگذارد. این آدم که خود گرفتار است از همه‌سو به زودی می‌بیند که نه می‌تواند پا به پای مار برود، نه می‌تواند سر از کار خدا آورد. در حالی که بازی‌ای نیست. اگر هست عیان است. هنوز کسی نیامده است که نهاندن معنا پیدا کند. اما معلوم است که هی فنگی این فنگی آن مار و خودآی کارهایی هم با هم می‌کنند.

گفت: بازی تمام شد. تماشا کن. گل‌اش!

آدم را نشان داد. مار دوری دور آدم و دوری دور خدا گردید و راوی را زیر پا نتوانست له کند تا بنشیند تماشا کند و بگوید:

ــ از دنده‌اش بگیر، مکرر هم نمی‌شود.

 

باری، خدا است و مار و آدم و حوا. این دوتا خودشان یک بر معامله‌اند. داستان این دوتاــ یکی است در میان آن سه. مار، خدا، آدم و زن‌اش. داستان این قُل آخر است و گرنه راوی چرا باید دست به نوشتن ببرد؟

 

جهان داستان کتاب کهن از جهان اسطوره‌ای آمده است خالی از اسطوره نیست اما در بُن کتاب، آن طور بریدن از آن همه پیچاپیچ خیال‌انگیز و دلهره‌بار اسطوره‌ای توضیح جهان را ساده و خلاصه کرده است. گرچه کتاب به نحوی ساده‌لوحانه که خاص این قوم است از این می‌گذرد که اگر در آغازش که هیچ نبود این هیچ چه‌گونه چیز شد و در شش روز جهان را پیدایید؟

نه. این واکندن و این تیغ اولین نهادن و گردی برداشتن از دایره است. به چهار میخ کشیدن جهان، زیر سلطه در آوردن آن، به خدمت گرفتن‌اش.

 

مار می‌بیند این دوتا کور و کر دارند مورد التفاط خدا قرار می‌گیرند. این را هم داشته باش که حی، یه، هیه، اهیه همه برگردانی از زنده‌اند و هم حیه نام دیگر مار. زنده را جان هم گفته‌اند. ساکن زمین پیش از آن که آدمی بیاید.

مار سوگلی بود و البته هیچ سوگلی خوش‌‌اش نمی‌آید گل‌اش بیش از آن سرش جای دیگری گرم شود که خیال دل‌باختن به باغ دیگری را در خیال‌اش بیاورد. ستمکاره نبود. اما بازی گیر کرده بود. خوب این هم این. حالا چه؟ جان گرفته بودند. خورد و رید هم داشتند اما کور بودند و کر در میان آن‌همه درس فطانت استاد ازل در باغ میانه‌ی روز عدن.

فنگ بعدی این شد که همه دانند.

آفرینش آدم و حوا فنگ خدا بود. فنگ مار باید راه انداختن این‌ها و ادامه‌ی داستان‌شان را میسر می‌کرد. این کار هم با خوراندن میوه‌ی ممنوع به انجام رسید.

 

مار خیال کرده بود چشم‌شان باز می‌شود و آن‌ها هم مثل آهوها برای خودشان کثیر می‌شوند. ولی خشم خدا مار را به خاک‌خواری و آدم و حوا را بیرون رانده شدن وامی‌دارد.

بین راه‌شان هم یک شمشیر آتشبار نگه می‌دارد که نتوانند به پشت سرشان نگاه کنند. شمشیرهایی که گفته می‌شود کروبی‌ها گرداننده‌ی آن‌اند. خودشان دیده نمی‌شوند.

 

مار و خداوند خدا می‌مانند توی باغ و این دوتا بیرون می‌شوند و داستان آبیل و کُه‌بیل پیش می‌آید که در میان باغی‌ها و شبان‌ها، مردمان پرس و مردمان فرمان از ریشه در برابر هم هستند. قل و هم‌زاد هم. آن‌کس که هستی‌اش را باد و آب و خاک به هم رسانده است و زمین خدا را آباد می‌کند آدم و حوا است. دوتا بچه دارند. آــ بیل و کُه‌ــ بیل. آ بیل بیل آ است و کُه بیل بیل کُه که شبان باشد. زبان هم آشکارا شبانی نشده است. بیل حرف می‌زند و زن‌بیلی حرف نمی‌زند. زبان باغی است. زبان باغ است و جستن جو. اما باغ هم دوری داشت.

داستان این است که هدیه ببرند. هردو. آ بیل از باغ‌اش و کُه بیل از کوه‌اش. این شکار و آن همان میوه‌های باغی. این هم بگویم که به باور ما باغی‌ها، پرسی‌ها، آدمی در هر دوری برآمده باشد با شیوه‌ی زیستی بیشترینه‌ی میمون‌ها سازگارتر بوده است. گیاه‌خوار است. بعدها شکارچی می‌شود. دلیل هم می‌شود برایش نشان داد یا شاید تراشت: زمین پیرتر و چغرتر می‌شود، نان نمی‌دهد، گروه‌های گسترده‌تری رو به شکار می‌کنند.

باری، در داستان‌های اولیه‌ی کتاب از فرشته و شیطان و چه و چه خبری نیست. آن‌دنیا که هیچ. باغ البته هست اما تا مدت‌ها بعد از موسا هم از قوم کسی خیال ابدیت را که خاص قدیم‌الایام است در خیال خود نیاورده است.

ــ همین که چشم گشودی و گرداندی در این باغ تو را کفایت است. برو باغی بساز برای خودت. کمی شرق‌تر.

 

نه شیطان هست، نه فرشته، نه دیو، نه آن دنیا. آن دنیا را بعدها پیش می‌گذارند.

 

یکی از برجستگی‌ها باغی‌ها در درک‌شان از زندگی بر زمین دریافت نوح است. نوح، نوحه، حی نو، نو آ، آی نو. آ سردار است. شهریار پیش از آدم، شهر یار. سه‌خانه، سه‌خن. سه‌خن گفت و گوی ما مردم پرسی است. جایی که تاج و کلاه نهاده می‌شود و سخن در خانه می‌رود. خانه آدم است. دم کهنه‌تر از روح مار است به آن نمی‌رسیم. اما همان آغاز، آن دهان‌گشودن تا آ.

الف سر گرفته، علف سر گرفته، آ، همان که گرد می‌کند از آ تا گله را از چرا به سوی آب برد. آ سر است و دار. سر از آفتاب است و دار از زمین. دار زنده است، هست، پیش روی است. می‌توانی باد را هم اگر بخواهی به میزان بیاوری. سر ولی...؟ کدوی گردی میان دو کف دست و آن سر سودایش...؟

به این ترتیب نو آ نوشدن آ است و آیوب، آجوب، مثل رود معنی فرزند هم دارد، آ یعنی همان جان جهان. دم که دست کم برای خمیرمایه هم که شده می‌تواند خانه روی آب بنا کند تا خشکی پیدا شود.

گفتم که: خدا و ایوب زبان یک دیگر را نمی‌دانند. ایوب می‌گوید من می‌دانم که تو بالای دانایی منی، بیرون از خیال من، آن‌سوی توان من را بر سر انگشت کوچک‌ات نهاده‌ای. با من دشمنی چرا؟

در می‌آید که من نبودم که فیل را پیدا کردم، گوز بهیموت را کی در کرد؟ کل نر کوهی کی سرمست می‌شود؟ نه که روزهای عمرت ناشمردنی‌اند همه را می‌دانی! بنای زمین را که نهادم بودی؟ کی بود که گونیا می‌گرداند؟ بگو، بگو دیگر. نه روزهای عمرت بیرون از شماره است به آن رسیده‌ای لابد!

تمام متن کتاب از کتاب مقدس چاپ قدیم