داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
باغ در باغ: خلیل پاک نیا
اثر: نشریه ی ادبی

مداد: حسین نوش آذر
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت

پیوندها

کارهایی از دوستان

عکس هایی از تنگ ارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


از عشق: اکبرایل بیگی

 

 

نسخه ی چاپی 

نامه‌ی یونس

 

فرار يونس‌ از امر خدا

 

و كلام‌  خداوند  بر يونس‌ بن‌ اَمِتّاي‌ نازل‌ شده‌، گفت‌: «برخيز و به‌ نينوا شهر بزرگ‌ برو و بر آن‌ ندا كن‌ زيرا كه‌ شرارت‌ ايشان‌ به‌ حضور من‌ برآمده‌ است‌.»

امّا يونس‌ برخاست‌ تا از حضور  خداوند  به‌ تَرْشيش‌ فرار كند و به‌ يافا فرود آمده‌ كشتي‌اي‌ يافت‌ كه‌ عازم‌ تَرْشيش‌ بود. پس‌ كرايه‌اش‌ را داده‌ سوار شد تا همراه‌ ايشان‌ از حضور  خداوند  به‌ تَرْشيش‌ برود.  خداوند  باد شديدي‌ بر دريا وزانيد كه‌ تلاطم‌ عظيمي‌ در دريا پديد آمد چنان كه‌ نزديك‌ بود كه‌ كشتي‌ شكسته‌ شود. ملاّحان‌ ترسان‌ شده‌ هر كدام‌ نزد خداي‌ خود استغاثه‌ نمودند و اسباب‌ را كه‌ در كشتي‌ بود به‌ دريا ريختند تا آن‌ را براي‌ خود سبك‌ سازند. امّا يونس‌ در اندرون‌ كشتي‌ فرود شده‌، دراز شد و خواب‌ سنگيني‌ او را در ربود و ناخداي‌ كشتي‌ نزد او آمده‌، وي‌ را گفت‌:

ــ «اي‌ كه‌ خفته‌اي‌، تو را چه‌ شده‌ است‌؟ برخيز و خداي‌ خود را بخوان‌؛ شايد كه‌ خدا ما را به خاطر آورد تا هلاك‌ نشويم‌.»

 و به‌ يكديگر گفتند: «بياييد قرعه‌ بيندازيم‌ تا بدانيم‌ كه‌ اين‌ بلا به‌ سبب‌ چه‌ كس‌ بر ما وارد شده‌ است‌؟»

پس‌ چون‌ قرعه‌ انداختند، قرعه‌ به‌ نام‌ يونس‌ درآمد. پس‌ او را گفتند: «ما را اطّلاع‌ ده‌ كه‌ اين‌ بلا به‌ سبب‌ چه‌ كس‌ بر ما عارض‌ شده‌؟ شغل‌ تو چيست‌ و از كجا آمده‌اي‌ و وطنت‌ كدام‌ است‌ و از چه‌ قوم‌ هستي‌؟»

او ايشان‌ را جواب‌ داد كه‌: «من‌ عبراني‌ هستم‌ و از يهوه‌ خداي‌ آسمان‌ كه‌ دريا و خشكي‌ را آفريده‌ است‌ ترسان‌ مي‌باشم‌.»

پس‌ آن‌ مردمان‌ سخت‌ ترسان‌ شدند و او را گفتند: «چه‌ كرده‌اي‌؟»

زيرا كه‌ ايشان‌ مي‌دانستند كه‌ از حضور  خداوند  فرار كرده‌ است‌ چون كه‌ ايشان‌ را اطلاّع‌ داده‌ بود.

او را گفتند: «با تو چه‌ كنيم‌ تا دريا براي‌ ما ساكـن‌ شود؟»

زيرا دريا در تلاطم‌ همي‌ افزود.

او به‌ ايشـان‌ گفت‌: «مرا برداشتـه‌، به‌ دريا بيندازيد و دريا براي‌ شما ساكن‌ خواهد شد، زيـرا مي‌دانم‌ اين‌ تلاطم‌ عظيم‌ به‌ سبب‌ من‌ بر شما وارد آمده‌ است. »

امّا آن‌ مردمان‌ سعي‌ نمودند تا كشتي‌ را به‌ خشكي‌ برسانند امّا نتوانستند زيرا كه‌ دريا به‌ ضدّ ايشان‌ زياده‌ و زياده‌ تلاطم‌ مي‌نمود. پس‌ نزد يهوه‌ دعا كرده‌، گفتند: «آه‌ اي‌  خداوند  به‌ خاطر جان‌ اين‌ شخص‌ هلاك‌ نشويم‌ و خون‌ بي‌گناه‌ را بر ما مگذار زيرا تو اي‌  خداوند  هر چه‌ مي‌خواهي‌ مي‌كني‌.»

پس‌ يونس‌ را برداشته‌، در دريا انداختند و دريا از تلاطمش‌ آرام‌ شد و آن‌ مردمان‌ از خداوند سخت‌ ترسان‌ شدند و براي‌ خداوند  قرباني‌ها گذرانيدند و نذرها نمودند.

امّا  خداوند  ماهي‌ بزرگي‌ پيدا كرد كه‌ يونس‌ را فرو بُرْد و يونس‌ سه‌ روز و سه‌ شب‌ در شكم‌ ماهي‌ ماند.

 

دعاي‌ يونس‌

 

و يُونُس‌ از شكم‌ ماهي‌ نزد يهوه‌ خداي خود دعا نمود و گفت‌: «در تنگي‌ خود خداوند را خواندم‌ و مرا مستجاب‌ فرمود. از شكم هاويه‌ تضرّع‌ نمودم‌ و آواز مرا شنيدي‌. زيرا كه‌ مرا به‌ ژرفي‌ در دل‌ درياها انداختي‌ و سيل‌ها مرا احاطه‌ نمود. جميع‌خيزاب‌ها و موج‌هاي‌ تو بر من‌ گذشت‌ و من‌ گفتم‌ از پيش‌ چشم‌ تو انداخته‌ شدم‌. ليكن‌ هيكل‌ قُدس‌ تو را باز خواهم‌ ديد. آب‌ها مرا تا به‌ جان‌ احاطه‌ نمود و لجّه‌ دور مرا گرفت‌ و علف‌ دريا به‌ سر من‌ پيچيده‌ شد. به‌ بنيان‌ كوه‌ها فرود رفتم‌ و زمين‌ به‌ بندهاي‌ خود تا به‌ ابد مرا در گرفت‌. امّا تو اي‌ يهوه‌ خدايم‌ حيات‌ مرا از حفره‌ برآوردي‌. چون‌ جان‌ من‌ در اندرونم‌ بي‌تاب‌ شد،  خداوند  را به ياد آوردم‌ و دعاي‌ من‌ نزد تو به‌ هيكل‌ قُدْسَ‌اتْ رسيد. آناني‌ كه‌ اباطيل‌ دروغ‌ را منظور مي‌دارند، احسان‌هاي‌ خويش‌ را ترك‌ مي‌نمايند. امّا من‌ به‌ آواز تشكّر براي‌ تو قرباني‌ خواهم‌ گذرانيد و به‌ آنچه‌ نذر كردم‌ وفا خواهم‌ نمود. نجات‌ از آن‌  خداوند  است‌.»

پس‌ خداوند  ماهي‌ را امر فرمود و يُونس‌ را بر خشكي‌ قّي‌ كرد.

 

رفتن‌ يونس‌ به‌ نينوا

 

پس‌ كلام‌  خداوند  بار دوّم‌ بر يُونُس‌ نازل‌ شده‌، گفت‌: «برخيز و به‌ نينوا شهر بزرگ‌ برو و آن‌ وعظ‌ را كه‌ من‌ به‌ تو خواهم‌ گفت‌ به‌ ايشان‌ ندا كن‌.»

آن‌گاه‌ يُونُس‌ برخاسته‌ برحسب‌ فرمان‌ خداوند به‌ نينوا رفت‌. نينوا بسيار بزرگ ‌بود كه مسافت‌ سه‌ روز داشت و يُونس‌ به‌ مسافت‌ يك‌ روز داخل‌ شهر شده‌، به‌ ندا كردن‌ شروع‌ نمود و گفت:

ــ بعد از چهل‌ روز نينوا سرنگون‌ خواهد شد.

مردمان‌ نينوا به‌ خدا ايمان‌ آوردند و روزه‌ را ندا كرده‌ از بزرگ‌ تا كوچك‌ پلاس‌ پوشيدند.

چون‌ پادشاه‌ نينوا از اين‌ امر اطّلاع‌ يافت‌، از كرسي‌ خود برخاسته‌ رداي‌ خود را از بركند و پلاس‌ پوشيده‌، بر خاكستر نشست‌. پادشاه‌ و اكابرش‌ فرمان‌ دادند تا در نينوا ندا در دادند و امر فرموده‌، گفتند كه‌ «مردمان‌ و بهايم‌ و گاوان‌ و گوسفندان‌ چيزي‌ نخورند و نچرند و آب‌ ننوشند و مردمان‌ و بهايم‌ به‌ پلاس‌ پوشيده‌ شوند و نزد خدا بشدّت‌ استغاثه‌ نمايند و هركس‌ از راه‌ بد خود و از ظلمي‌ كه‌ در دست‌ او است‌ بازگشت‌ نمايد. كيست‌ بداند كه‌ شايد خدا برگشته‌، پشيمان‌ شود و از حدّت‌ خشم‌ خود رجوع‌ نمايد تا هلاك‌ نشويم‌؟»

پس‌ چون‌ خدا اعمال‌ ايشان‌ را ديد كه‌ از راه‌ زشت‌ خود بازگشت‌ نمودند، آن گاه‌ خدا از بلايي‌ كه‌ گفته‌ بود كه‌ به‌ ايشان‌ برساند پشيمان‌ گرديد و آن‌ را به عمل‌ نياورد.

 

غضب‌ يونس‌

 

امّا اين‌ امر يُونُس‌ را به‌ غايت‌ ناپسند آمد و غيظش‌ افروخته‌ شد و نزد  خداوند  دعا نموده‌، گفت‌: «آه‌ اي‌  خداوند ، آيا اين‌ سخن‌ من‌ نبود، حيني‌ كه‌ در ولايت‌ خود بودم‌ و از اين‌ سبب‌ به‌ فرار كردن‌ به‌ تَرشيش‌ مبادرت‌ نمودم‌ زيرا مي‌دانستم‌ كه‌ تو خداي‌ كريم‌ و رحيم‌ و دير غضب‌ و كثير احسان‌ هستي‌ و از بلا پشيمان‌ مي‌شوي‌؟ پس‌ حال‌، اي‌  خداوند  جانم‌ را از من‌ بگير زيرا كه‌ مردن‌ از زنده‌ ماندن‌ براي‌ من‌ بهتر است‌.»

خداوند گفت‌: «آيا صواب‌ است‌ كه‌ خشمناك‌ شوي‌؟»

و يوُنُس‌ از شهر بيرون‌ رفته‌، به طرف‌ شرقي‌ شهر نشست‌ و در آن جا سايه‌باني‌ براي‌ خود ساخته‌ زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا ببيند بر شهر چه‌ واقع‌ خواهد شد. يهوه‌ خدا كدويي‌ رويانيد و آن‌ را بالاي‌ يُونُس‌ نمّو داد تا بر سر وي‌ سايه‌ افكنده‌، او را از حزنش‌ آسايش‌ دهد و يُونُس‌ از كدو بي‌نهايت‌ شادمان‌ شد. امّا در فرداي‌ آن‌ روز در وقت‌ طلوع‌ فجر خدا كِرْمي‌ پيدا كرد كه‌ كدو را زد و خشك‌ شد. چون‌ آفتاب‌ برآمد خدا باد شرقي‌ گرم‌ وزانيد و آفتاب‌ بر سر يُونُس‌ تابيد به‌ حدّي‌ كه‌ بي‌تاب‌ شده‌، براي‌ خود مسألت‌ نمود كه‌ بميرد و گفت‌: «مردن‌ از زنده‌ ماندن‌ براي‌ من‌ بهتر است‌.»

خدا به‌ يُونُس‌ جواب‌ داد: «آيا صواب‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ كدو غضبناك‌ شوي‌؟»

او گفت‌: «صواب‌ است‌ كه‌ تا به‌ مرگ‌ غضبناك‌ شوم‌.»  

خداوند  گفت‌: «دل‌ تو براي‌ كدو بسوخت‌ كه‌ براي‌ آن‌ زحمت‌ نكشيدي‌ و آن‌ را نمّو ندادي‌ كه‌ در يك‌ شب‌ بوجود آمد و در يك‌ شب‌ ضايع‌ گرديد. آيا دل‌ من‌ به‌ جهت‌ نينوا شهر بزرگ‌ نسوزد كه‌ در آن‌ بيشتر از صد و بيست‌ هزار كس‌ مي‌باشند كه‌ در ميان‌ راست‌ و چپ‌ تشخيص‌ نتوانند داد و نيز بهايم‌ بسيار؟»

 

بیش تر

 

 

 

 

   
 

 

 

 

 

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site