|
|
|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت |
|
عیسای یوحنا
در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطه او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. در او حيات بود و حيات نور انسان بود. و نور در تاريكي ميدرخشد و تاريكي آن را درنيافت.
شخصي از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش يحيي بود؛ او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه بهوسيلهی او ايمان آورند. او آن نور نبود بلكه آمد تا بر نور شهادت دهد. آن نورِ حقيقي بود كه هر انسان را منوّر ميگرداند و در جهان آمدني بود. او در جهان بود و جهان به واسطه او آفريده شد و جهان او را نشناخت. به نزد خاصّان خود آمد و خاصّانش او را نپذيرفتند؛ و امّا به آن كساني كه او را قبول كردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، يعني به هر كه به اسم او ايمان آورد، كه نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلكه از خدا تولّد يافتند. و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد، پُر از فيض و راستي؛ و جلال او را ديديم، جلالي شايستهی پسر يگانهی پدر. و يحيي بر او شهادت داد و ندا كرده، ميگفت: «اين است آنكه دربارهی او گفتم آن كه بعد از من ميآيد، پيش از من شده است زيرا كه بر من مقدّم بود.» و از پُري او جميع ما بهره يافتيم و فيض به عوض فيض، زيرا شريعت بهوسيلهی موسي عطا شد امّا فيض و راستي بهوسيلهی عیسا مسيح رسيد. خدا را هرگز كسي نديده است؛ پسر يگانهاي كه در آغوش پدر است، همان او را ظاهر كرد.
يحياي تعميد دهنده دربارهی رسالت خود سخن ميگويد
و اين است شهادت يحيي در وقتي كه يهوديان از اورشليم كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو كيستي؛ كه معترف شد و انكار ننمود، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آنگاه از او سؤال كردند: «پس چه؟ آيا تو الياس هستي؟» گفت: «نيستم.» ــ «آيا تو آن نبي هستي؟» جواب داد كه «ني.» آنگاه بدو گفتند: «پس كيستي تا به آن كساني كه ما را فرستادند جواب بريم؟ درباره خود چه ميگويي؟» گفت: «من صداي ندا كنندهاي در بيابانم كه راه خداوند را راست كنيد، چنانكه اشعيا نبي گفت.» فرستادهگان از فريسيان بودند. پس از او سؤال كرده، گفتند: «اگر تو مسيح و الياس و آن نبي نيستي، پس براي چه تعميد ميدهي؟» يحيي در جواب ايشان گفت: «من به آب تعميد ميدهم و در ميان شما كسي ايستاده است كه شما او را نميشناسيد. او آن است كه بعد از منميآيد، امّا پيش از من شده است، كه من لايق آن نيستم كه بند نعلينش را باز كنم.» و اين در بيتعَبَرَه كه آن طرف اُرْدُن است، در جايي كه يحيي تعميد ميداد واقع گشت. يحياي تعميددهنده عیسا را بعنوان مسيحاي موعود معرفي ميكند. در فرداي آن روز يحيي عیسا را ديد كه به جانب او ميآيد. پس گفت: «اينك برّهی خدا كه گناه جهان را برميدارد! اين است آن كه من درباره او گفتم كه مردي بعد از من ميآيد كه پيش از من شده است زيرا كه بر من مقدّم بود. و من او را نشناختم، ليكن تا او به اسرائيل ظاهر گردد، براي همين من آمده به آب تعميد ميدادم.» پس يحيي شهادت داده، گفت: «روح را ديدم كه مثل كبوتري از آسمان نازل شده، بر او قرار گرفت. و من او را نشناختم، ليكن او كه مرا فرستاد تا به آب تعميد دهم، همان به من گفت بر هر كس بيني كه روح نازل شده بر او قرار گرفت، همان است او كه به روحالقدس تعميد ميدهد. من ديده شهادت ميدهم كه اين است پسر خدا.»
نخستين شاگردان عیسا
و در روز بعد نيز يحيي با دو نفر از شاگردان خود ايستاده بود. ناگاه عیسا را ديد كه راه ميرود. گفت: «اينك برّهی خدا.» چون آن دو شاگرد كلام او را شنيدند، از پي عیسا روانه شدند. پس عیسا روي گردانيده، آن دو نفر را ديد كه از عقب ميآيند. بديشان گفت:«چه ميخواهيد؟» بدو گفتند: «ربّي (يعني اي معلّم) در كجا منزل مينمايي؟» بديشان گفت:«بياييد و ببينيد.» آنگاه آمدند ديدند كه كجا منزل دارد و آن روز را نزد او بماندند و قريب به ساعت دهم بود. و يكي از آن دو كه سخن يحيي را شنيده و پيروي او کرد، اندرياس برادر شمعون پتروس بود. او اوّل برادر خود شمعون را يافته، به او گفت: «مسيح را (كه ترجمه آن كَرِسْتُس است) يافتيم.» چون او را نزد عیسا آورد، عیسا بدو نگريسته، گفت: «تو شمعون پسر يونا هستي؛ و اكنون كيفا خوانده خواهي شد (كه ترجمه آن پتروس است).» بامدادان چون عیسا خواست بهسوي جليل روانه شود، فيلپُس را يافته، بدو گفت: «از عقب من بيا.» فيلپُس از بيت صيدا از شهر اندرياس وپتروس بود. فيلپس نَتَنائيل را يافته، بدو گفت: «آن كسي را كه موسي در تورات و انبيا مذكور داشتهاند، يافتهايم كه عیسا پسر يوسف ناصري است.» نتنائيل بدو گفت: «مگر ميشود كه از ناصره چيزي خوب پيدا شود؟» فيلپس بدو گفت: «بيا و ببين.» عیسا چون ديـد كه نتنائيـل بهسوي او ميآيد، درباره او گفت: «اينك اسرائيلي حقيقي كه در او مكري نيست.» نتنائيل بدو گفت: «مرا از كجا ميشناسي؟» عیسا در جواب وي گفت: «قبل از آنكه فيلپس تو را دعوت كند، در حيني كه زير درخت انجير بودي تو را ديدم.» نتنائيل در جواب او گفت: «اي استاد تو پسر خدايي! تو پادشاه اسرائيل هستي!» عیسا در جواب او گفت: «آيا از اين كه به تو گفتم كه تو را زير درخت انجير ديدم، ايمان آوردي؟ بعد از اين چيزهاي بزرگتر از اين خواهي ديد. آمين آمين به شما ميگويم كه از كنون آسمان را گشاده و فرشتهگان خدا را كه بر پسر انسان صعود و نزول ميكنند خواهيد ديد.»
عروسي در قانا
در روز سوم، در قاناي جليل عروسي بود و مادر عیسا در آنجا بود. عیسا و شاگردانش را نيز به عروسي دعوت كردند. چون شراب تمام شد، مادر عیسا بدو گفت: «شراب ندارند.» عیسا به وي گفت: «اي زن مرا با تو چه كار است؟ ساعت من هنوز نرسيده است.» مادرش به نوكران گفت: «هر چه به شما گويد بكنيد.» در آنجا شش قدح سنگي برحسب تطهير يهود نهاده بودند كه هر يك گنجايش دو يا سه كيل داشت. عیسا بديشان گفت: «قدحها را از آب پر كنيد.» و آنها را لبريز كردند. پس بديشان گفت: «الا´ن برداريد و به نزد رئيس مجلس ببريد.» پس بردند. چون رئيس مجلس آن آب را كه شراب گرديده بود، بچشيد ندانست كه از كجا است، ليكن نوكراني كه آب را كشيده بودند ميدانستند. رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته، بدو گفت: «هركسي شراب خوب را اوّل ميآورد و چون مست شدند، بدتر از آن. ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتي؟» و اين ابتداي معجزاتي است كه از عیسا در قاناي جليل صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان آوردند. و بعد از آن او با مادر و برادران و شاگردان خود به كفرناحوم آمد و در آنجا ايّامي كم ماندند.
توطئهی قتل عیسا
آنگاه بسياري از يهوديان كه با مريم آمده بودند، چون آنچه عیسا كرد ديدند، بدو ايمان آوردند. وليكن بعضي از ايشان نزد فريسيان رفتند و ايشان را از كارهايي كه عیسا كرده بود آگاه ساختند. پس رؤساي كَهَنَه و فريسيان شورا نموده، گفتند: «چه كنيم زيرا كه اين مرد معجزات بسيار مينمايد؟ اگر او را چنين واگذاريم، همه به او ايمان خواهند آورد و روميان آمده، جا و قوم ما را خواهند گرفت.» يكي از ايشان، قيافا نام كه در آن سال رئيس كَهَنَه بود، بديشان گفت: «شما هيچ نميدانيد و فكر نميكنيد كه به جهت ما مفيد است كه يك شخص در راه قوم بميرد و تمامي طائفه هلاك نگردند.» و اين را از خود نگفت بلكه چون در آن سال رئيس كَهَنَه بود نبوّت كرد كه ميبايست عیسا در راه آن طايفه بميرد؛ و نه در راه آن طايفه تنها بلكه تا فرزندان خدا را كه متفرّقند در يكي جمع كند. ازهمان روز شورا كردند كه او را بكشند. پس بعد از آن عیسا در ميان يهود آشكارا راه نميرفت بلكه از آنجا روانه شد به موضعي نزديك بيابان به شهري كه افرايم نام داشت و با شاگردان خود در آنجا توقّف نمود. و چون فِصَح يهود نزديك شد، بسياري از بلوكات قبل از فِصَح به اورشليم آمدند تا خود را طاهر سازند و در طلب عیسا ميبودند و در هيكل ايستاده، به يكديگر ميگفتند: «چه گمان ميبريد؟ آيا براي عيد نميآيد؟» امّا رؤساي كَهَنَه و فريسيان حكم كرده بودند كه اگر كسي بداند كه كجا است اطّلاع دهد تا او را گرفتار سازند.
تدهين عیسا با عطر
پس شش روز قبل از عيد فِصَح، عیسا به بيت عَنْيا آمد، جايي كه ايلعازر مرده را از مردهگان برخيزانيده بود. براي او در آنجا شام حاضر كردند و مرتا خدمت ميكرد و ايلعازر يكي از مجلسيان با او بود. آنگاه مريم رطلي از عطرِ سنبلِ خالصِ گرانبها گرفته، پاهاي عیسا را تدهين كرد و پاهاي او را از موهاي خود خشكانيد، چنان كه خانه از بوي عطر پر شد. پس يكي از شاگردان او يعني يهوداي اسخريوطي، پسر شمعون كه تسليم كنندهی وي بود، گفت: «براي چه اين عطر به سيصد دينار فروخته نشد تا به فقرا داده شود؟» و اين را نه از آنرو گفت كه پرواي فقرا ميداشت، بلكه از آنرو كه دزد بود و خريطه در حواله او و از آن چه در آن انداخته ميشد برميداشت. عیسا گفت: «او را واگذار زيرا كه به جهت روز تكفين من اين را نگاه داشتهاست. زيرا كه فقرا هميشه با شما ميباشند امّا من همه وقت با شما نيستم.» پس جمعي كثير از يهود چون دانستند كه عیسا در آنجا است آمدند، نه براي عیسا و بس بلكه تا ايلعازر را نيز كه از مردگانش برخيزانيده بود ببينند. آنگاه رؤساي كَهَنَه شورا كردند كه ايلعازر را نيز بكشند. زيرا كه بسياري از يهود بهسبب او ميرفتند و به عیسا ايمان ميآوردند.
ورود مظفرانهی عیسا به اورشليم
فرداي آن روز چون گروه بسياري كه براي عيد آمده بودند، شنيدند كه عیسا به اورشليم ميآيد، شاخههاي نخل را گرفته، به استقبال او بيرون آمدند و ندا ميكردند: «هوشيعانا مبارك باد پادشاه اسرائيل كه به اسم خداوند ميآيد» و عیسا كرّه الاغي يافته، بر آن سوار شد چنان كه مكتوب است كه «اي دختر صهيون مترس، اينك پادشاه تو سوار بر كرّه الاغي ميآيد.» شاگردانش اوّلاً اين چيزها را نفهميدند، لكن چون عیسا جلال يافت، آنگاه بهخاطر آوردند كه اين چيزها درباره او مكتوب است و همچنان با او كرده بودند. گروهي كه با او بودند شهادت دادند كه ايلعازر را از قبـر خوانـده، او را از مـردهگان برخيزانيده است و به جهت همين نيز آن گروه او را استقبال كردند، زيرا شنيده بودنـد كه آن معجزه را نموده بود. پس فريسيان به يكديگر گفتند: «نميبينيد كه هيچ نفـع نميبريـد؟ اينك تمام عالم از پي اورفتهاند!» از آن كساني كه در عيد به جهت عبادت آمده بودند، بعضي يوناني بودند. ايشان نزد فيلپُس كه از بيت صيداي جليل بود آمدند و سؤال كرده، گفتند: «اي آقا، ميخواهيم عیسا را ببينيم.» فيلّپُس آمد و به اندرياس گفت و اندرياس و فيلپُّس به عیسا گفتند. عیسا در جواب ايشان گفت: «ساعتي رسيده است كه پسر انسان جلال يابد. آمين آمين به شما ميگويم اگر دانه گندم كه در زمين ميافتد نميرد، تنها ماند ليكن اگر بميرد ثمر بسيار آوَرَد. كسي كه جان خود را دوست دارد، آن را هلاك كند؛ و هر كه در اين جهان جان خود را دشمن دارد، تا حيات جاوداني آن را نگاه خواهد داشت. اگر كسي مرا خدمت كند، مرا پيروي بكند و جايي كه من ميباشم آن جا خادم من نيز خواهد بود؛ و هر كه مرا خدمت كند پدرْ او را حرمت خواهد داشت. الا´ن جان من مضطرب است... چه بگويم؟ اي پدر مرا از اين ساعت رستگار كن. لكن به جهت همين امر تا اين ساعت رسيدهام. اي پدر اسم خود را جلال بده!» ناگاه صدايياز آسمان در رسيد كه «جلال دادم و باز جلال خواهم داد.» پس گروهي كه حاضر بودند اين را شنيده، گفتند: «رعد شد!» ديگران گفتند: «فرشتهاي با او تكلّم كرد!» عیسا در جواب گفت: «اين صدا از براي من نيامد، بلكه به جهت شما. الحال داوري اين جهان است و الا´ن رئيس اين جهان بيرون افكنده ميشود. من اگر از زمين بلند كرده شوم، همه را بهسوي خود خواهم كشيد.» اين را گفتكنايه از آن قسم موت كه ميبايست بميرد. پس همه به او جواب دادند: «ما از تورات شنيدهايم كه مسيح تا به ابد باقي ميماند. پس چه گونه تو ميگويي كه پسر انسان بايد بالا كشيده شود؟ كيست اين پسر انسان؟» آنگاه عیسا بديشان گفت: «اندك زماني نور با شماست. پس مادامي كه نور با شماست، راه برويد تا ظلمت شما را فرو نگيرد؛ و كسي كه در تاريكي راه ميرود نميداند به كجا ميرود. مادامي كه نور با شماست به نور ايمان آوريد تا پسران نور گرديد.» عیسا چون اين را بگفت، رفته خود را از ايشان مخفي ساخت.
با اينكه پيش روي ايشان چنين معجزات بسيار نموده بود، بدو ايمان نياوردند. تا كلامي كه اشعيا نبي گفت به اتمام رسد: «اي خداوند كيست كه خبر ما را باور كرد و بازوي خداوند به كِه آشكار گرديد؟» و از آنجهت نتوانستند ايمان آورد، زيرا كه اشعيا نيز گفت: «چشمان ايشان را كور كرد و دلهاي ايشان را سخت ساخت تا به چشمان خود نبينند و به دلهاي خود نفهمند و برنگردند تا ايشان را شفا دهم.» اين كلام را اشعيا گفت وقتي كه جلال او را ديد و دربارهی او تكلّم كرد. لكن با وجود اين، بسياري از سرداران نيز بدو ايمان آوردند، امّا بهسبب فريسيان اقرار نكردند كه مبادا از كنيسه بيرون شوند. زيرا كه جلال خلق را بيشتر از جلال خدا دوست ميداشتند. آنگاه عیسا ندا كرده، گفت: «آن كه به من ايمان آورد، نه به من بلكه به آن كه مرا فرستاده است، ايمان آورده است و كسي كه مرا ديد فرستندهی مرا ديده است. من نوري در جهان آمدم تا هر كه به من ايمان آوَرد در ظلمت نمانَد. اگر كسي كلام مرا شنيد و ايمان نياورد، من بر او داوري نميكنم زيرا كه نيامدهام تا جهان را داوري كنم بلكه تا جهان را نجات بخشم. هر كه مرا حقير شمارد و كلام مرا قبول نكند كسي هست كه در حقّ او داوري كند. همان كلامي كه گفتم در روز بازپسين بر او داوري خواهد كرد. زآنرو كه من از خود نگفتم، لكن پدري كه مرا فرستاد، به من فرمان داد كه چه بگويم و به چه چيز تكلّم كنم. ميدانم كه فرمان او حيات جاوداني است. پس آنچه من ميگويم چنانكه پدر به من گفته است، تكلّم ميكنم.»
شستن پاهاي شاگردان قبل از عيد فِصَح، چون عیسا دانستكه ساعت او رسيده است تا از اين جهان به جانب پدر برود، خاصّان خود را كه در اين جهان محبّت مينمود، ايشان را تا به آخر محبت نمود. و چون شام ميخوردند و ابليس پيش از آن در دل يهودا پسر شمعون اسخريوطي نهاده بود كه او را تسليم كند، عیسا با اين كه ميدانست كه پدرْ همه چيز را به دست او داده است و از نزد خدا آمده و به جانب خدا ميرود، از شام برخاست و جامه خود را بيرون كرد و دستمالي گرفته، به كمر بست. پس آب در لگن ريخته، شروع كرد به شستن پاهاي شاگردان و خشكانيدن آنها با دستمالي كه بر كمر داشت. پس چون به شمعون پطرس رسيد، او به وي گفت: «اي آقا تو پاهاي مرا ميشويي؟» عیسا در جواب وي گفت: «آنچه من ميكنم الا´ن تو نميداني، لكن بعد خواهي فهميد.» پتروس به او گفت: «پاهاي مرا هرگز نخواهي شست.» عیسا او را جواب داد: «اگر تو را نشويم تو را با من نصيبي نيست.» شمعون پتروس بدو گفت: «اي آقا نه پاهاي مرا و بس، بلكه دستها و سر مرا نيز.» عیسا بدو گفت: «كسي كه غسل يافت محتاج نيست مگر به شستن پاها، بلكه تمام او پاك است. و شما پاك هستيد لكن نه همه.» زيرا كه تسليمكننده خود را ميدانست و از اين جهت گفت: «همگي شما پاك نيستيد.» و چون پاهاي ايشان را شست، رخت خود را گرفته، باز بنشست و بديشان گفت: «آيا فهميديد آنچه به شما كردم؟ شما مرا استاد و آقا ميخوانيد و خوب ميگوييد زيرا كه چنين هستم. پس اگر من كه آقا و معلّم هستم، پاهاي شما را شستم، بر شما نيز واجب است كه پاهاي يكديگر را بشوييد. زيرا به شما نمونهاي دادم تا چنان كه من با شما كردم، شما نيز بكنيد. آمين آمين به شما ميگويم غلام بزرگتر از آقاي خود نيست و نه رسول از فرستنده خود. هرگاه اين را دانستيد، خوشا به حال شما اگر آن را به عمل آوريد. درباره جميع شما نميگويم؛ من آناني را كه برگزيدهام ميشناسم، ليكن تا كتاب تمام شود "آنكه با من نان ميخورد، پاشنه خود را بر من بلند كرده است." الا´ن قبل از وقوع به شما ميگويم تا زماني كه واقع شود باور كنيد كه من هستم. آمين آمين به شما ميگويم هر كه قبول كند كسي را كه ميفرستم، مرا قبول كرده؛ و آنكه مرا قبول كند، فرستنده مرا قبول كرده باشد.»
شام آخر
چون عیسا اين را گفت، در روح مضطرب گشت و شهادت داده، گفت: «آمين آمين به شما ميگويم كه يكي از شما مرا تسليم خواهد كرد.» پس شاگردان به يكديگر نگاه ميكردند و حيران ميبودند كه اين را دربارهی كه ميگويد. يكي از شاگردان او بود كه به سينهی عیسا تكيه ميزد و عیسا او را محبّت مينمود؛ شمعون پتروس بدو اشاره كرد كه بپرسد دربارهی كِه اين را گفت. پس او در آغوش عیسا افتاده، بدو گفت: «خداوندا كدام است؟» عیسا جواب داد: «آن است كه من لقمه را فرو برده، بدو ميدهم.» پس لقمه را فرو برده، به يهوداي اسخريوطي پسر شمعون داد. بعد از لقمه، شيطان در او داخل گشت. آنگاه عیسا وي را گفت، «آنچه ميكني، به زودي بكن.» امّا اين سخن را احدي از مجلسيان نفهميد كه براي چه بدو گفت. زيرا كه بعضي گمان بردند كه چون خريطه نزد يهودا بود، عیسا وي را فرمود تا مايحتاج عيد را بخرد يا آنكه چيزي به فقرا بدهد.
پيشگويي انكار پطرس
پس او لقمه را گرفته، در ساعت بيرون رفت و شب بود. چون بيرون رفت عیسا گفت: «الا´ن پسر انسان جلال يافت و خدا در او جلاليافت. اگر خدا در او جلال يافت، هرآينه خدا او را در خود جلال خواهد داد و به زودي او را جلال خواهد داد. اي فرزندان، اندك زماني ديگر با شما هستم و مرا طلب خواهيد كرد؛ و همچنان كه به يهود گفتم جايي كه ميروم شما نميتوانيد آمد، الا´ن نيز به شما ميگويم. به شما حكمي تازه ميدهم كه يكديگر را محبّت نماييد، چنان كه من شما را محبّت نمودم تا شما نيز يكديگر را محبّت نماييد. به همين همه خواهند فهميد كه شاگرد من هستيد اگر محبّت يكديگر را داشته باشيد.» شمعون پتروس به وي گفت: «اي آقا كجا ميروي؟» عیسا جواب داد: «جايي كه ميروم، الا´ن نميتواني از عقب من بيايي و لكن در آخر از عقب من خواهي آمد.» پتروس بدو گفت: «اي آقا براي چه الا´ن نتوانم از عقب تو بيايم؟ جان خود را در راه تو خواهم نهاد.» عیسا به او جواب داد: «آيا جان خود را در راه من مينهي؟ آمين آمين به تو ميگويم تا سه مرتبه مرا انكار نكرده باشي، خروس بانگ نخواهد زد.
عیسا براي ايمانداران آينده دعا ميكند
«و نه براي اينها فقط سؤال ميكنم، بلكه براي آنها نيز كه بهوسيلهی كلام ايشان به من ايمان خواهند آورد. تا همه يك گردند چنانكه تو اي پدر، در من هستي و من در تو، تا ايشان نيز در ما يك باشند تا جهان ايمان آورد كه تو مرا فرستادي. من جلالي را كه به من دادي به ايشان دادم تا يك باشند چنان كه ما يك هستيم. من در ايشان و تو در من، تا در يكي كامل گردند و تا جهان بداند كه تو مرا فرستادي و ايشان را محبّت نمودي چنان كه مرا محبّت نمودي. اي پدر ميخواهم آناني كه به من دادهاي با من باشند در جايي كه من ميباشم تا جلال مرا كه به من دادهاي ببينند، زيرا كه مرا پيش از بناي جهان محبّت نمودي. اي پدر عادل، جهان تو را نشناخت، امّا من تو را شناختم؛ و اينها شناختهاند كه تو مرا فرستادي. اسم تو را به ايشان شناسانيدم و خواهم شناسانيد تا آن محبّتي كه به من نمودهاي در ايشان باشد و من نيز در ايشان باشم.»
دستگيري عیسا
چون عیسا اين را گفت، با شاگردانخود به آن طرف وادي قِدْرون رفت و در آنجا باغي بود كه با شاگردان خود به آن در آمد. و يهودا كه تسليم كننده وي بود، آن موضع را ميدانست، چون كه عیسا در آنجا با شاگردان خود بارها انجمن مينمود. پس يهودا لشكريان و خادمان از نزد رؤساي كَهَنَه و فريسيان برداشته، با چراغها و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد. آنگاه عیسا با اينكه آگاه بود از آنچه ميبايست بر او واقع شود بيرون آمده، به ايشان گفت: «كه را ميطلبيد؟» به او جواب دادند: «عیسا ناصري را!» عیسا بديشان گفت: «من هستم!» يهودا كه تسليم كننده او بود نيز با ايشان ايستاده بود. پس چون بديشان گفت: «من هستم،» برگشته، بر زمين افتادند. او باز از ايشان سؤال كرد: «كه راميطلبيد؟» گفتند: «عیسا ناصري را!» عیسا جواب داد: «به شما گفتم من هستم! پس اگر مرا ميخواهيد، اينها را بگذاريد بروند!» تا آن سخني كه گفته بود تمام گردد كه «از آناني كه به من دادهاي يكي را گُم نكردهام.» آنگاه شمعون پطرس شمشيري را كه داشت كشيده، به غلام رئيس كَهَنَه كه ملوك نام داشت زده، گوش راستش را بريد. عیسا به پطرس گفت: «شمشير خود را غلاف كن! آيا جامي را كه پدر به من داده است ننوشم؟»
صدور حكم مصلوب شدن پس پيلاطُس عیسا را گرفته، تازيانه زد. و لشكريان تاجي از خار بافته بر سرش گذاردند و جامه ارغواني بدو پوشانيدند و ميگفتند: «سلام اي پادشاه يهود!» و تپانچه بدو ميزدند. باز پيلاطُس بيرون آمده، به ايشان گفت: «اينك او را نزد شما بيرون آوردم تا بدانيد كه در او هيچ عيبي نيافتم.» آنگاه عیسا با تاجي از خار و لباس ارغواني بيرون آمد. پيلاطُس بديشان گفت: «اينك آن انسان.» و چون رؤساي كَهَنَه و خدّام او را ديدند، فرياد برآورده، گفتند: «صليبش كن! صليبش كن!» پيلاطس بديشان گفت: «شما او را گرفته، مصلوبش سازيد زيرا كه من در او عيبي نيافتم.» يهوديان بدو جواب دادند كه «ما شريعتي داريم و موافق شريعت ما واجب است كه بميرد زيرا خود را پسر خدا ساخته است.» پس چون پيلاطُس اين را شنيد، خوف بر او زياده مستولي گشت. باز داخل ديوانخانه شده، به عیسا گفت: «تو از كجايي؟» امّا عیسا بدو هيچ جواب نداد. پيلاطُس بدو گفت: «آيا به من سخن نميگويي؟ نميداني كه قدرت دارم تو را صليب كنم و قدرت دارم آزادت نمايم؟» عیسا جواب داد: «هيچ قدرت بر من نميداشتي اگر از بالا به تو داده نميشد. از اين جهت آن كس كه مرا به تو تسليم كرد، گناه بزرگتر دارد.» آن وقت پيلاطُس خواست او را آزاد نمايد، ليكن يهوديان فرياد برآورده، ميگفتند كه «اگر اين شخص را رها كني، دوست قيصر نيستي. هر كه خود را پادشاه سازد، برخلاف قيصر سخن گويد.» پس چون پيلاطُس اين را شنيد، عیسا را بيرون آورده، بر مسند حكومت، در موضعي كه به بلاط و به عبراني جبّاتا گفته ميشد، نشست. و وقت تهيّه فِصَح و قريب به ساعت ششم بود. پس به يهوديان گفت: «اينك پادشاه شما.» ايشان فرياد زدند: «او را بردار، بردار! صليبش كن!» پيلاطس به ايشان گفت: «آيا پادشاه شما را مصلوب كنم؟» رؤساي كَهَنَه جواب دادند كه «غير از قيصر پادشاهي نداريم!» آنگاه او را بديشان تسليم كرد تا مصلوب شود. پس عیسا را گرفته بردنـد و صليب خـود را برداشته، بيرون رفت به موضعي كه به جُمجُمه مسمّي' بـود و به عبرانـي آن را جُلجُتـا ميگفتند.
مصلوب شدن عیسا
او را در آن جا صليب نمودند و دو نفر ديگر را از اين طرف و آن طرف و عیسا را در ميان. و پيلاطس تقصيرنامهاي نوشته، بر صليب گذارد؛ و نوشته اين بود: «عیسا ناصري پادشاه يهود.» اين تقصير نامه را بسياري از يهود خواندند، زيرا آن مكاني كه عیسا را صليب كردند، نزديك شهر بود و آن را به زبان عبراني و يوناني و لاتيني نوشته بودند. پس رؤساي كَهَنَهی يهود به پيلاطس گفتند: «منويس پادشاه يهود، بلكه كه او گفت منم پادشاه يهود.» پيلاطس جواب داد: «آنچه نوشتم، نوشتم.»
پس لشكريان چون عیسا را صليب كردند، جامههاي او را برداشته، چهار قسمت كردند، هر سپاهي را يك قسمت؛ و پيراهن را نيز، امّا پيراهن درز نداشت، بلكه تماماً ازبالا بافته شده بود. پس به يكديگر گفتند: «اين را پاره نكنيم، بلكه قرعه بر آن بيندازيم تا از آنِ كِه شود.» تا تمام گردد كتاب كه ميگويد: «در ميان خود جامههاي مرا تقسيم كردند و بر لباس من قرعه افكندند.» پس لشكريان چنين كردند و پاي صليب عیسا ، مادر او و خواهر مادرش، مريم زن كَلوُپا و مريم مَجْدَلِيّه ايستاده بودند. چون عیسا مادر خود را با آن شاگردي كه دوست ميداشت ايستاده ديد، به مادر خود گفت: «اي زن، اينك پسر تو.» و به آن شاگرد گفت: «اينك مادر تو.» و در همان ساعت آن شاگرد او را به خانهی خود برد.
جان سپردن عیسا
و بعد چون عیسا ديد كه همه چيز به انجام رسيده است تا كتاب تمام شود، گفت: «تشنهام.» در آنجا ظرفي پُر از سركه گذارده بود. پس اسفنجي را از سركه پُر ساخته و بر زوفا گذارده، نزديك دهان او بردند. چون عیسا سركه را گرفت، گفت: «تمام شد.» و سر خود را پايين آورده، جان بداد. پس يهوديان تا بدنها در روز سَبَّت بر صليب نماند، چون كه روز تهيّه بود و آن سَبَّت، روز بزرگ بود، از پيلاطس درخواست كردند كهساق پاهاي ايشان را بشكنند و پايين بياورند. آنگاه لشكريان آمدند و ساقهاي آن اوّل و ديگري را كه با او صليب شده بودند، شكستند. امّا چون نزد عیسا آمدند و ديدند كه پيش از آن مرده است، ساقهاي او را نشكستند. لكن يكي از لشكريان به پهلوي او نيزهاي زد كه در آن ساعت خون و آب بيرون آمد. آن كسي كه ديد شهادت داد و شهادت او راست است و او ميداند كه راست ميگويد تا شما نيز ايمان آوريد. زيرا كه اين واقع شد تا كتاب تمام شود كه ميگويد: «استخواني از او شكسته نخواهد شد.» و باز كتاب ديگر ميگويد: «آن كسي را كه نيزه زدند خواهند نگريست.»
تدفين عیسا
و بعد از اين، يوسف كه از اهل رامه و شاگرد عیسا بود، ليكن مخفي بود بهسبب ترس يهود، از پيلاطس خواهش كرد كه جسد عیسا را بردارد. پيلاطس اِذن داد. پس آمده، بدن عیسا را برداشت و نيقوديموس نيز كه اوّل در شب نزد عیسا آمده بود، مُرِّ مخلوط با عود قريب به صد رطل با خود آورد. آنگاه بدن عیسا را برداشته، در كفن با حنوط به رسم تكفين يهود پيچيدند و در موضعي كه مصلوب شد باغي بود و در باغ قبر تازهاي كه هرگز هيچكس در آن دفن نشده بود. پس بهسبب تهيّهی يهود عیسا را در آنجا گذاردند، چونكه آن قبر نزديك بود.
قيام عیسا مسيح
بامدادان در اوّل هفته، وقتي كه هنوز تاريك بود، مريم مَجْدَليّه به سر قبر آمد و ديد كه سنگ از قبر برداشته شده است. پس دوان دوان نزد شمعون پتروس و آن شاگرد ديگر كه عیسا او را دوست ميداشت آمده، به ايشان گفت: «خداوند را از قبر بردهاند و نميدانيم او را كجا گذاردهاند.» آنگاه پتروس و آن شاگرد ديگر بيرون شده، به جانب قبر رفتند. هر دو با هم ميدويدند، امّا آن شاگردِ ديگر از پتروس پيش افتاده، اوّل به قبر رسيد، و خم شده، كفن را گذاشته ديد ليكن داخل نشد. بعد شمعون پترس نيز از عقب او آمد و داخل قبرگشته، كفن را گذاشته ديد و دستمالي را كه بر سر او بود، نه با كفن نهاده، بلكه در جاي علي'حده پيچيده. پس آن شاگرد ديگر كه اوّل به سر قبر آمده بود نيز داخل شده، ديد و ايمان آورد. زيرا هنوز كتاب را نفهميده بودند كه بايد او از مردهگان برخيزد. پس آن دو شاگرد به مكان خود برگشتند. متن کامل انجیل یوحنا از روی چاپ 1904
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |