|
|
|
|
|
|
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ سفر بازگشت |
|
عیسای یوحنا در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد
خدا بود و كلمه خدا بود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطه او
آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. در او حيات بود و
حيات نور انسان بود. و نور در تاريكي ميدرخشد و تاريكي آن را درنيافت. شخصي از جانب خدا فرستاده شد كه اسمش
يحيي بود؛ او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه بهوسيلهی او
ايمان آورند. او آن نور نبود بلكه آمد تا بر نور شهادت دهد. آن نورِ حقيقي
بود كه هر انسان را منوّر ميگرداند و در جهان آمدني بود. او در جهان بود و
جهان به واسطه او آفريده شد و جهان او را نشناخت. به نزد خاصّان خود آمد
و خاصّانش او را نپذيرفتند؛ و امّا به آن كساني كه او را قبول كردند قدرت
داد تا فرزندان خدا گردند، يعني به هر كه به اسم او ايمان آورد، كه نه
از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلكه از خدا تولّد يافتند. و كلمه جسم گرديد و ميان ما
ساكن شد، پُر از فيض و راستي؛ و جلال او را ديديم، جلالي شايستهی پسر
يگانهی پدر. و يحيي بر او شهادت داد و ندا كرده، ميگفت: «اين است آن که
دربارهی او گفتم آن كه بعد از من ميآيد، پيش از من شده است زيرا كه
بر من مقدّم بود.» و از پُري او جميع ما بهره يافتيم و فيض به عوض فيض،
زيرا شريعت بهوسيلهی موسي عطا شد امّا فيض و راستي بهوسيلهی عیسا
مسيح رسيد. خدا را هرگز كسي نديده است؛ پسر يگانهاي كه در آغوش پدر است،
همان او را ظاهر كرد. يحياي تعميد دهنده
دربارهی رسالت خود سخن ميگويد و اين است شهادت يحيي در وقتي كه
يهوديان از اورشليم كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو
كيستي؛ كه معترف شد و انكار ننمود، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آنگاه از او سؤال كردند: «پس چه؟
آيا تو الياس هستي؟» گفت: «نيستم.» ــ «آيا تو آن نبي هستي؟» جواب داد كه «ني.» آنگاه بدو گفتند: «پس كيستي تا به
آن كساني كه ما را فرستادند جواب بريم؟ درباره خود چه ميگويي؟» گفت: «من صداي ندا كنندهاي در
بيابانم كه راه خداوند را راست كنيد، چنآن که اشعيا نبي گفت.» فرستادهگان از فريسيان بودند. پس از
او سؤال كرده، گفتند: «اگر تو مسيح و الياس و آن نبي نيستي، پس براي چه
تعميد ميدهي؟» يحيي در جواب ايشان گفت: «من به آب
تعميد ميدهم و در ميان شما كسي ايستاده است كه شما او را نميشناسيد. او
آن است كه بعد از منميآيد، امّا پيش از من شده است، كه من لايق آن
نيستم كه بند نعلينش را باز كنم.» و اين در بيتعَبَرَه كه آن طرف
اُرْدُن است، در جايي كه يحيي تعميد ميداد واقع گشت. در فرداي آن روز يحيي عیسا را
ديد كه به جانب او ميآيد. پس گفت: «اينك برّهی خدا كه گناه جهان را
برميدارد! اين است آن كه من درباره او گفتم كه مردي بعد از من ميآيد
كه پيش از من شده است زيرا كه بر من مقدّم بود و من او را نشناختم،
ليكن تا او به اسرائيل ظاهر گردد، براي همين من آمده به آب تعميد ميدادم.»
پس يحيي شهادت داده، گفت: «روح را ديدم كه مثل كبوتري از آسمان نازل
شده، بر او قرار گرفت و من او را نشناختم، ليكن او كه مرا فرستاد تا به
آب تعميد دهم، همان به من گفت بر هر كس بيني كه روح نازل شده بر او
قرار گرفت، همان است او كه به روحالقدس تعميد ميدهد. من ديده شهادت
ميدهم كه اين است پسر خدا.» نخستين شاگردان عیسا و در روز بعد نيز يحيي با دو نفر از
شاگردان خود ايستاده بود. ناگاه عیسا را ديد كه راه ميرود. گفت: «اينك
برّهی خدا.» چون آن دو شاگرد كلام او را شنيدند، از
پي عیسا روانه شدند. پس عیسا روي گردانيده، آن دو نفر را
ديد كه از عقب ميآيند. بديشان گفت:«چه ميخواهيد؟» بدو گفتند: «ربّي (يعني اي معلّم) در
كجا منزل مينمايي؟» بديشان گفت:«بياييد و ببينيد.» آنگاه آمدند ديدند كه كجا منزل دارد
و آن روز را نزد او بماندند و قريب به ساعت دهم بود. و يكي از آن دو كه سخن يحيي را شنيده
و پيروي او کرد، اندرياس برادر شمعون پتروس بود. او اوّل برادر خود شمعون
را يافته، به او گفت: «مسيح را (كه ترجمه آن كَرِسْتُس است) يافتيم.» چون او را نزد عیسا آورد، عیسا بدو
نگريسته، گفت: «تو شمعون پسر يونا هستي؛ و اكنون كيفا خوانده خواهي شد
(كه ترجمه آن پتروس است).» بامدادان چون عیسا خواست بهسوي جليل
روانه شود، فيلپُس را يافته، بدو گفت: «از عقب من بيا.» فيلپُس از بيت صيدا از شهر اندرياس
وپتروس بود. فيلپس نَتَنائيل را يافته، بدو گفت: «آن كسي را كه موسي در
تورات و انبيا مذكور داشتهاند، يافتهايم كه عیسا پسر يوسف ناصري است.» نتنائيل بدو گفت: «مگر ميشود كه از
ناصره چيزي خوب پيدا شود؟» فيلپس بدو گفت: «بيا و ببين.» عیسا چون ديـد كه نتنائيـل بهسوي
او ميآيد، درباره او گفت: «اينك اسرائيلي حقيقي كه در او مكري نيست.» نتنائيل بدو گفت: «مرا از كجا ميشناسي؟»
عیسا در جواب وي گفت: «قبل از آن که
فيلپس تو را دعوت كند، در حيني كه زير درخت انجير بودي تو را ديدم.» نتنائيل در جواب او گفت: «اي استاد تو
پسر خدايي! تو پادشاه اسرائيل هستي!» عیسا در جواب او گفت: «آيا از اين كه
به تو گفتم كه تو را زير درخت انجير ديدم، ايمان آوردي؟ بعد از اين
چيزهاي بزرگتر از اين خواهي ديد. آمين آمين به شما ميگويم كه از كنون
آسمان را گشاده و فرشتهگان خدا را كه بر پسر انسان صعود و نزول ميكنند
خواهيد ديد.» عروسي در قانا در روز سوم، در قاناي جليل عروسي بود
و مادر عیسا در آنجا بود. عیسا و شاگردانش را نيز به عروسي دعوت كردند. چون شراب تمام شد، مادر عیسا بدو گفت:
«شراب ندارند.» عیسا به وي گفت: «اي زن مرا با تو چه
كار است؟ ساعت من هنوز نرسيده است.» مادرش به نوكران گفت: «هر چه به
شما گويد بكنيد.» در آنجا شش قدح سنگي برحسب تطهير
يهود نهاده بودند كه هر يك گنجايش دو يا سه كيل داشت. عیسا بديشان گفت: «قدحها را از آب پر
كنيد.» و آنها را لبريز كردند. پس بديشان گفت: «الا´ن برداريد و به نزد
رئيس مجلس ببريد.» پس بردند. چون رئيس مجلس آن آب را
كه شراب گرديده بود، بچشيد ندانست كه از كجا است، ليكن نوكراني كه آب
را كشيده بودند ميدانستند. رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته، بدو گفت:
«هركسي شراب خوب را اوّل ميآورد و چون مست شدند، بدتر از آن. ليكن تو
شراب خوب را تا حال نگاه داشتي؟» و اين ابتداي معجزاتي است كه از عیسا
در قاناي جليل صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان
آوردند. و بعد از آن او با مادر و برادران و شاگردان خود به كفرناحوم آمد و
در آنجا ايّامي كم ماندند. تطهير خانهی خدا و چون عيد فِصَحِ يهود نزديك بود، عیسا
به اورشليم رفت و در هيكل، فروشندگان گاو و گوسفند و كبوتر و صرّافان
را نشسته يافت. پس تازيانهاي از ريسمان ساخته، همه را از هيكل بيرون
نمود، هم گوسفندان و گاوان را، و نقود صرّافان را ريخت و تختهاي ايشان را
واژگون ساخت، و به كبوترفروشان گفت: «اينها را از این جا بيرون بريد و خانهی
پدر مرا خانهی تجارت مسازيد.» آنگاه شاگردانِ او را ياد آمد كه مكتوب
است: «غيرت خانهی تو مرا خورده است.» پس يهوديان روي به او آورده،
گفتند: «به ما چه علامت مينمايي كه اين كارها را ميكني؟» عیسا در جواب ايشان گفت: «اين قدس را
خراب كنيد كه در سه روز آن را برپا خواهم نمود.» آنگاه يهوديان گفتند: «در عرصه چهل
و شش سال اين قدس را بنا نمودهاند؛ آيا تو در سه روز آن را برپا ميكني؟»
ليكن او درباره قدس جسد خود سخن ميگفت.
پس وقتي كه از مردگان برخاست شاگردانش را بهخاطر آمد كه اين را بديشان
گفته بود. آنگاه به كتاب و به كلامي كه عیسا
گفته بود، ايمان آوردند. هنگامي كه در عيد فِصَح در اورشليم
بود بسياري چون معجزاتي را كه از او صادر ميگشت ديدند، به اسم او ايمان
آوردند. ليكن عیسا خويشتن را بديشان مُؤتَمِنْ نساخت، زيرا كه او همه را
ميشناخت. از آنجا كه احتياج نداشت كه كسي درباره انسان شهادت دهد،
زيرا خود آن چه در انسان بود ميدانست. ملاقات نيقوديموس با
عیسا شخصي از فريسيان نيقوديموس نام از
رؤساي يهود بود. او در شب نزد عیسا آمده، به وي گفت: «اي استاد ميدانيم
كه تو معلّم هستي كه از جانب خدا آمدهاي زيرا هيچ كس نميتواند معجزاتي
را كه تو مينمايي بنمايد، جز این که خدا با وي باشد.» عیسا در جواب او گفت: «آمين آمين به
تو ميگويم اگر كسي از سرِ نو مولود نشود، ملكوت خدا را نميتواند
ديد.» نيقوديموس بدو گفت: «چه گونه ممكن است
كه انساني كه پير شده باشد، مولود گردد؟ آيا ميشود كه بار ديگر داخل شكم
مادر گشته، مولود شود؟» عیسا در جواب گفت: «آمين، آمين به تو
ميگويم اگر كسي از آب و روح مولود نگردد، ممكن نيست كه داخل ملكوت خدا
شود. آن چه از جسم مولود شد، جسم است و آن چه از روح مولود گشت روح است.
عجب مدار كه به تو گفتم بايد شما از سر نو مولود گرديد. باد هرجا كه ميخواهد
ميوزد و صداي آن را ميشنوي ليكن نميداني از كجا ميآيد و به كجا ميرود.
همچنين است هر كه از روح مولود گردد.» نيقوديموس در جواب وي گفت: «چه
گونه ممكن است كه چنين شود؟» عیسا در جواب وي گفت: «آيا تو معلّم
اسرائيل هستي و اين را نميداني؟ آمين، آمين به تو ميگويم آن چه ميدانيم،
ميگوييم و به آن چه ديدهايم، شهادت ميدهيم و شهادت ما را قبول نميكنيد.
چون شما را از امور زميني سخن گفتم، باور نكرديد. پس هرگاه به امور
آسماني با شما سخن رانم چه گونه تصديق خواهيد نمود؟ كسي بهآسمان بالا
نرفت مگر آن كس كه از آسمان پايين آمد يعني پسر انسان كه در آسمان است.
همچنان كه موسي مار را در بيابان بلند نمود، همچنين پسر انسان نيز بايد
بلند كرده شود، تا هر كه به او ايمان آرد هلاك نگردد، بلكه حيات جاوداني
يابد. زيرا خدا جهان را اينقدر محبّت نمود كه پسر يگانهی خود را داد تا هر
كه بر او ايمان آورد، هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد. زيرا خدا پسر
خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داوري كند، بلكه تا بهوسيلهی او جهان
نجات يابد. آن که به او ايمان آرد، بر او حكم نشود؛ امّا هر كه ايمان
نياورد الا´ن بر او حكم شده است، به جهت آن که به اسم پسر يگانه خدا
ايمان نياورده. حكم اين است كه نور در جهان آمد و مردم ظلمت را بيشتر
از نور دوست داشتند، از آنجا كه اعمال ايشان بد است. زيرا هر كه عمل بد
ميكند، روشني را دشمن دارد و پيش روشني نميآيد، مبادا اعمال او توبيخ
شود و ليكن كسي كه به راستي عمل ميكند پيش روشني ميآيد تا آن که
اعمال او هويدا گردد كه در خدا كرده شده است.» گفتار يحيای تعميددهنده
دربارهی عیسا و بعد از آن عیسا با شاگردان خود به
زمين يهوديّه آمد و با ايشان در آنجا به سر برده، تعميد ميداد. و يحيي
نيز در عَيْنُون، نزديك ساليم تعميد ميداد زيرا كه در آنجا آب بسيار بود
و مردم ميآمدند و تعميد ميگرفتند، چونكه يحيي هنوز در زندان حبس نشده
بود. آنگاه درخصوص تطهير، در ميان شاگردان يحيي و يهوديان مباحثه شد.
پس به نزد يحيي آمده، به او گفتند: «اي استاد، آن شخصي كه با تو در
آنطرف اُردُن بود و تو براي او شهادت دادي، اكنـون او تعميـد ميدهـد و
همـه نـزد او ميآيند.» يحيي در جواب گفت: «هيچكس چيزي نميتواند
يافت، مگر آن که از آسمان بدو داده شود. شما خود بر من شاهد هستيد كه
گفتم من مسيح نيستم بلكه پيش روي او فرستاده شدم. كسي كه عروس
دارد داماد است، امّا دوست داماد كه ايستاده آواز او را ميشنود، از آواز
داماد بسيار خشنود ميگردد. پس اين خوشي من كامل گرديد. ميبايد كه او
افزوده شود و من ناقص گردم. او كه از بالا ميآيد، بالاي همه است و آن
که از زمين است زميني است و از زمين تكلّم ميكند؛ امّا او كه از آسمان
ميآيد، بالاي همه است و آن چه را ديد و شنيد، به آن شهادت ميدهد و هيچكس
شهادت او را قبول نميكند و كسي كه شهادت اورا قبول كرد، مهر كرده است
بر این که خدا راست است. زيرا آن كسي را كه خدا فرستاد،
به كلام خدا تكلّم مينمايد، چونكه خدا روح را به ميزان عطا نميكند. پدر
پسر را محبّت مينمايد و همه چيز را به دست او سپرده است. آن که به پسر
ايمان آورده باشد، حيات جاوداني دارد و آن که به پسر ايمان نياورد حيات
را نخواهد ديد، بلكه غضب خدا بر او ميماند.» زن سامري و چون خداوند دانست كه فريسيان مطّلع شدهاند
كه عیسا بيشتر از يحيي شاگرد پيدا كرده، تعميد ميدهد، با این که
خود عیسا تعميد نميداد بلكه شاگردانش، يهوديّه را گذارده، باز به
جانب جليل رفت. لازم بود كه از سامره عبور كند. پس به
شهري از سامره كه سوخار نام داشت، نزديك به آن موضعي كه يعقوب به
پسر خود يوسف داده بود رسيد. در آنجا چاه يعقوب بود. پس عیسا از سفر خسته
شده، همچنين بر سر چاه نشسته بود و قريب به ساعت ششم بود كه زني سامري
به جهت
آب كشيدن آمد. عیسا بدو گفت: «جرعهاي آب به من
بنوشان.» زيرا شاگردانش به جهت خريدن خوراك به شهر رفته بودند. زن سامري بدو گفت: «چه گونه تو كه
يهود هستي از من آب ميخواهي و حال آن که زن سامري ميباشم؟» زيرا كه
يهود با سامريان معاشرت ندارند. عیسا در جواب او گفت: «اگر بخشش خدا را
ميدانستي و كيست كه به تو ميگويد آب به من بده، هرآينه تو از او
خواهش ميكردي و به تو آب زنده عطا ميكرد.» زن بدو گفت: «اي آقا دلو نداري و چاه
عميق است. پس از كجا آب زنده داري؟ آيا تو از پدر ما يعقوب بزرگتر هستي
كه چاه را به ما داد و خود و پسران و مواشي او از آن ميآشاميدند؟» عیسا در جواب او گفت: «هر كه از اين
آب بنوشد باز تشنه گردد، ليكن كسي كه از آبي كه من به او ميدهم
بنوشد، ابداً تشنه نخواهد شد، بلكه آن آبي كه به او ميدهم در او چشمه
آبي گردد كه تا حيات جاوداني ميجوشد.» زن بدو گفت: «اي آقا آن آب را به من
بده تا ديگر تشنه نگردم و به این جا به جهت آب كشيدن نيايم.» عیسا به او گفت: «برو و شوهر خود را
بخوان و در این جا بيا.» زن در جواب گفت: «شوهر ندارم.» عیسا بدو گفت: «نيكو گفتي كه شوهر
نداري! زيرا كه پنج شوهر داشتي و آن که الا´ن داري شوهر تو نيست! اين
سخن را راست گفتي!» زن بدو گفت: «اي آقا ميبينم كه تو
نبي هستي! پدران ما در اين كوه پرستش ميكردند و شما ميگوييد كه در
اورشليم جايي است كه در آن عبادت بايد نمود.» عیسا بدو گفت: «اي زن مرا تصديق كن
كه ساعتي ميآيد كه نه در اين كوه و نه در اورشليم پدر را پرستش خواهيد
كرد. شما آن چه را كه نميدانيد ميپرستيد امّا ما آن چه را كه ميدانيم
عبادت ميكنيم زيرا نجات از يهود است.ليكن ساعتي ميآيد بلكه الا´ن است
كه در آنْ پرستندگانِ حقيقي پدر را به روح و راستي پرستش خواهند كرد زيرا
كه پدر مثل اين پرستندگان خود را طالب است. خدا روح است و هر كه او را
پرستش كند ميبايد به روح و راستي بپرستد.» زن بدو گفت: «ميدانم كه مسيح يعني
كَرسْتُسْ ميآيد. پس هنگامي كه او آيد از هر چيز به ما خبر خواهد داد.» عیسا بدو گفت: «من كه با تو سخن ميگويم
همانم.» در همان وقت شاگردانش آمده، تعجّب
كردند كه با زني سخن ميگويد ولكن هيچكسنگفت كه چه ميطلبي يا براي
چه با او حرف ميزني. آنگاه زن سبوي خود را گذارده، به شهر رفت و
مردم را گفت: «بياييد و كسي را ببينيد كه هرآن چه كرده بودم به من گفت.
آيا اين مسيح نيست؟» پس از شهر بيرون شده، نزد او ميآمدند. در اثنا آن شاگردان او خواهش نموده،
گفتند: «اي استاد بخور.» بديشان گفت: «من غذايي دارم كه
بخورم و شما آن را نميدانيد.» شاگردان به يكديگر گفتند: «مگر كسي
براي او خوراكي آورده باشد!» عیسا بديشان گفت: «خوراك من آن است
كه خواهش فرستنده خود را به عمل آورم و كار او را به آنجام رسانم.
آيا شما نميگوييد كه چهار ماه ديگر موسِم درو است؟ اينك به شما ميگويم
چشمان خود را بالا افكنيد و مزرعهها را ببينيد زيرا كه الا´ن به جهت درو
سفيد شده است و دروگر اجرت ميگيرد و ثمري به جهت حيات جاوداني جمع ميكند
تا كارنده و درو كننده هر دو با هم خشنود گردند. زيرا اين كلام در این جا
راست است كه يكي ميكارد و ديگري درو ميكند. من شما را فرستادم تا چيزي
را كه در آن رنج نبردهايد درو كنيد. ديگران محنت كشيدند و شما در محنت
ايشان داخل شدهايد.» ايمان آوردن سامريان
به عيسي پس در آن شهر بسياري از سامريان
بواسطه سخن آن زن كه شهادت داد كه «هر آن چه كرده بودم به من باز گفت»
بدو ايمان آوردند. و چون سامريان نزد او آمدند، از او خواهش كردند كه نزد
ايشان بماند و دو روز در آنجا بماند و بسياري ديگر به واسطهی كلام او
ايمان آوردند و به زنگفتند كه «بعد از اين بواسطه سخن تو ايمان نميآوريم
زيرا خود شنيده و دانستهايم كه او در حقيقت مسيح و نجات دهندهی عالم
است.» عیسا در جليل امّا بعد از دو روز از آنجا بيرون آمده،
بهسوي جليل روانه شد. زيرا خود عیسا شهادت داد كه هيچ نبي را در وطن
خود حرمت نيست. پس چون به جليل آمد، جليليان او را پذيرفتند زيرا هر چه
در اورشليم در عيد كرده بود، ديدند، چونكه ايشان نيز در عيد رفته بودند. شفاي پسر يك افسر پس عیسا به قاناي جليل آنجايي كه
آب را شراب ساخته بود، بازآمد. و يكي از سرهنگان مَلِك بود كه پسر او در
كفرناحوم مريض بود. چون شنيد كه عیسا از يهوديّه به جليل آمده است، نزد
او آمده، خواهش كرد كه فرود بيايد و پسر او را شفا دهد، زيرا كه مشرف به
موت بود. عیسا بدو گفت: «اگر آيات و معجزات
نبينيد، همانا ايمان نياوريد.» سرهنگ بدو گفت: «اي آقا قبل از آن که
پسرم بميرد فرود بيا.» عیسا بدو گفت: «برو كه پسرت زنده است.»
آن شخص به سخني كه عیسا بدو گفت،
ايمان آورده، روانه شد و در وقتي كه او ميرفت، غلامانش او را استقبال
نموده، مژده دادند و گفتند كه پسر تو زنده است. پس از ايشان پرسيد كه «در چه ساعت
عافيت يافت؟» گفتند: «ديروز، در ساعت هفتم تب از او
زايل گشت.» آنگاه پدر فهميد كه در همان ساعت
عیسا گفته بود: «پسر تو زنده است.» پس او و تمام اهل خانه او ايمان
آوردند و اين نيز معجزه دوّم بود كه از عیسا در وقتي كه از يهوديّه به
جليل آمد، به ظهور رسيد. شفاي مردي در كنار حوض
و بعد از آن يهود را عيدي بود و عیسا به
اورشليم آمد. و در اورشليم نزد بابالضّان حوضي است كه آن را به عبراني
بيتحسدا ميگويند كه پنج رواق دارد. و در آنجا جمعي كثير از مريضان و
كوران و لنگان و شلان خوابيده، منتظر حركت آب ميبودند. و در آنجا مردي بود كه سي و هشت
سال به مرضي مبتلا بود. چون عیسا او را خوابيده ديد و دانست كه مرض او
طول كشيده است، بدو گفت: «آيا ميخواهي شفا يابي؟» مريض او را جواب داد
كه «اي آقا كسي ندارم كه چون آب به حركت آيد، مرا در حوض بيندازد،
بلكه تا وقتي كه ميآيم، ديگري پيش از من فرو رفته است.» عیسا بدو گفت: «برخيز و بستر خود را
برداشته، روانه شو!» در حال، آن مرد شفا يافت و بستر خود را
برداشته، روانه گرديد. و آن روز سَبَّت بود. پس يهوديان به آن كسي كه شفا يافته
بود، گفتند: «روز سَبَّت است و بر تو روا نيست كه بستر خود را برداري.» او در جواب ايشان گفت: «آن كسي كه
مرا شفا داد، همان به من گفت بستر خود را بردار و برو.» پس از او پرسيدند: «كيست آن که به تو
گفت، بستر خود را بردار و برو؟» ليكن آن شفا يافته نميدانست كِه
بود، زيرا كه عیسا ناپديد شد چون در آنجا ازدحامي بود. |