|
|
|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
|
|
از پُرسهي پُرس
1 مردمان بي خدا هم اموراتشان ميگذرد. اين خدا است كه ناگزير است هر از چندي پيامبري را بفرستد و باز به گوش خلق بخواند كه من هستم هست، منام آن حي لايموت و تو را به راه خود ميخوانم!
در سخن پرسي خدا همان خودآي است. به خود آمدن، تا به خودا برسي خودآ. خودآي در پُرس است. پرسش خودآي است. دمي درنگ. چهام من؟ از كجايم؟ آرزوي بازگشت به زهدان، بازگشت به جايي كه بودهايم، همين كه بازگشت به سوي آن پشت سر نهاده شده را ميسر جلوه دهي، آرزوي كسي است كه بر خاك سياه و در روزگار تباهي نشسته است. از وقتي كه حرف از آن روز ميشود، يعني پايان جهان و برگزيدن شاخهاي تر تا بر خاك تازهاي نهاده شود. اين تاك بر گرفتن و در زمين تازه زدن ما را به بُن باور پرسيها ميكشاند در باب آن روز. آنها در اين خيالاند كه زمين روي آب است، در دست و بازيچهي آب است. آب است كه با چرخشاش به آبادي ميرساند يا به تباهي ميراند. زمين خود زنده است، زهنده است. اين زندهگي، زهندگي را از آب دارد. دو سهم زمين آب است و يكي هرچه هست در آن و دو سوم هر زندهاي سهم آب است. آنها خيال ميكنند كه آب زنده است، زهندهگي دارد و اين زه هربار كه تر شد حي تازهاي شده است، زندهي تازهي، آي نويي، نوآيي، نوحي، نوحيهاي. و آ، هيه، اهيه، حي همه حالاتي از آواي اولين، آ هستند كه زنده است و بستهي آب و منظور از آبهاي زنده، آبهاي نوح است در كتاب كه خود برآمد آوايي نو آ است. او كه هربار كه بالا ميآيد آب را چنان بالا ميكشاند كه جز پارهاي كوچك بيرون آب نميماند. يعني فرشگردان ميشود و آبهاي زنده، آبهاي نوآ، آبهاي نوح به ميان زمين برميگردد كه ملك دار آ است. مُلك دارا. جايي كه زمين پرسيها باشد. شهر آرام. رام.
در سحن پرسيها اسطورهي آدم تا حد اسطورهي زنده پيش برده ميشود، تا گُل آب، آدم كه گُل آب و گِل است. يعني كه به باور آنها آ سر است و دار و هر سر و داري زنده است به نفس، هر آيي زندهاست به دم. دم را ماه ميدهد به زمين. يعني از بازي ماه با (آب) زمين ميآيد. سر: همان كه كله ميبرد از آفتاب ميرسد و دار از زمين است. به اين ترتيب: آ ــ دم: سر (آفتاب)، دار (زمين)، دم (ماه). در باوري كه زمين از دل آفتاب درآمده است و ماه از دل زمين و آدم همان است كه با گردونه گردانده ميشود، به گردش ميرود تا به پيدايي آيد، دوري بر زمين، دوري در آفتاب و زماني در ماه تا سر و دار و دم برآورده شود.
آدم نخست باغبان است و بر دار ميرود، در باغ و بر زمين. سردار ميرود. بعد سر ميكشد به آفتاب و شبان ميشود تا آن ناي آخرش كه به ماه پايين كشيده شود. به ماه كه ميرسد معاملهگر ميشود.
آدم آوايي پُرسي است. حاصل خرمن زبان سهخانه است، سه خن، پرس. در سخن اين دار، اين علف، اين الف سر گرفته، دار سر گرفته، آ همان حرف اول است. اين آ را ولي در گفتار مشكلي نيست زيرا كه آ همان دهان گشودن اول است، حرف اول هر زنده، هر رونده بر دم. در نوشتار است كه مشكل پيدا ميشود كه نخست سر را بنويسي يا دار را؟ آ را دو پاره ميكنند، پارهي سر، پارهي دار، الف، سر. كدام اول است كه آخر هم خواهد بود؟ اين الف سر گرفته، اين علف كه خود برآمد بازي آفتاب و زمين (آب) است زنده است به دم كه از ماه ميرسد. هستي زنده بر زمين بستهي بازي ماه با آب است. ماهي كه اگر آفتاب نبود زمين خبر نداشت كه كي از كوناش درآمده است. همين ماه با آب بازياي ميكند كه تن گل به خود ميلرزد. آنطور بالا كشيدن بُن سفرهي دريا وقتي كه ماه در ميآيد! دم را نوعي باد شبانهي دل دريا ميبرد. بادي كه خود از دل بازي آفتاب با زمين (آب) آمده است.
در سخن «آــ دم» هست زنده است نه زندهي تني، مني. زاد زنده است. تا تن زنده است، تا من هست خودآي در پرس است و مثل هرچهاي نياز به تر شدن دارد. زيرا كه هست و در گردونه است گردانده ميشود. اما اين گردانده شدن به معناي پايان نيست. پايان دورهاي است و آغاز دورهاي كه با دور پيش چندان تفاوت هم نميكند. در سخن اين مردمان آ هر از چندگاهي بايد نو شود و دم بگردد. يعني دار كهنه را بيندازد و دور نو كند. اين نوآ (نوحه، نوح) حي نو، زندهي نو همان است كه خانه بر دل دريا دارد، بر سر آب. ناماش مادر دهر است، مادر دار. اين مادر همان باغبان زمين است كه ميداند كي زمان برآمدن آب و برگزيدن تاكي تازه است. آبهاي زنده، حي.
زمين زنده است و گل (خاك تر) خود باغي است. اين باغ هر از چندي چندان فرسوده ميشود كه لازم است يك بار آن را براي مدتي حسابي خواباند يا نه پاك زير و رويش كرد. در اين زير و رو شدن، در اين از اين رو به آن رو شدن، اين از اين سو به آن سو شدن تشت. هميشه گزيدهاي از زندهها جان به در ميبرند و به دور بعد ميرسند تا دوره به بُن برسانند و باز همين بازي. بالا آمدن آب تا جايي كه ميشود و پسرفتنش تا جايي كه آب نرم ميشود و پس مينشيند. هربار آيي نو ميشود، نوآيي ميشود كه آب او را به خانه ميآورد به آن اول كار. عددهاي رستهها را گاهي دوازده بگير، گاهي هفتاد و دو تن. در ميان پرسيها خدا هنوز آنقدر «بزرگ» نشده بود كه نشود خيالش كرد. مثل هرچهاي، چيزي بود و براي خودش معنايي، مينهاي داشت. تهي نبود كه بتواند از تهيگاهش جهان را برآورد. آوردهي جهان بود. جان بود. خودآي به هيچ نوآيي وعدهي اين را نميدهد كه اين بار آخر است كه آب بالا آمد. به خاطر تو نور چشم و برگزيدهي من زمين را طلاق ميدهم الهلويا! زمين بر آب سوار بود و آب رام خودآي نبود. خداها ميبرد و ميآورد و خوداي خودِ آ بود، مادر دار، مادر دهر!
در سخن، نوآ همان آي نو، همان آي دم گرفته، آدم است. سر و دار و دم: سر كه از آفتاب ميرسد دار كه از گل آمده است، زمين و دم كه از ماه ميرسد. در ميانه آن ميانباز نشسته است، باد. ميانهباز همان كه از بازي آفتاب (آبتاب) با آب آمده است.
در سخن خودآي نخست باغبان است و در باغ و خانه زندهگي ميكند. در ميان مردمان، مار دمان، دمهاي مار، دمهاي مادر. دنبالهاش. پياش. بعد شبان ميشود و سر كوه پيدا و پنهان ميشود، دور سوم معاملهگر است و بيشتر قرارهايش سر آب است. سرا، سَرا، سُرا، سر آ، نه دارش. همان سرا، سارا. خانهاي كه در سر آب نشسته است و با پس نشستن آب پيش كشيده است. بعد در حجرهها و غارها ديده ميشود. در سهخن باغبان و معاملهگر يكي هستند. او است كه ميتواند باغ بسازد و جست جو كند. وقتي كه ديگر جويي براي جستن نمانده است و زميني تازه پيدا نميشود كه شبان گله را بگرداند، به زماني كه زمين به جايي رسيده است كه خود نان نميدهد او را به كندن و كاويدن ميكشد تا نان از دل زمين بيرون بياورد. كند و كاو مينشيند به جاي جست جو.
سخن نيز چون هرچهاي برآمدهاي از زمين است، چيزي از مادر دار است. ميگردد و گردانده ميشود. دار را كمتر بار شاخههايش رمبانده است تا پيري. ميشود هربار دار را سبك كرد، از شاخههاي زيادي زد و او را تا راهي برد. اما بُن راه نوشتهاند: پيشتر نيا كه راه نيست. كي تا كسي تاكي از آن بردارد و در زمين ديگري فرو كند و بيشك آنچه بيايد رنگ و بوي آب و هواي زمين تازه را خواهد داشت. براي داري كه مردمان باشند اما هنوز جايي وعدهاي نيامدهاي است كه تو ختم قومي و به خاطر تو فرمان ميدهم آفتاب نگردد يا قومي كه ختمش را بر اين گُل خاك نهاده است در آن سوي اميدن سر برآمدني است؟ نشان نميپايد.
مردمان نوآ در آغاز باغباناند. كتي هستند. آكتي. و گياهخوارند تا دور دوم كه آن داستان معروف پيش ميآيد و هديهي شكاري كهبيل پذيرفته ميشود و خدا هديه سوختني طلب ميكند. دور دوم گياه ميخوارند، گوشت هم ميخوارند. دور سوم اما هرچه از زمين برآيد ميخورند تا روزي كه آبهاي نوح برگردند، نوآ شود و آبهاي زنده بر گردد به ميان زمين و باز از همان دم شروع كند به پس نشستن و دور تازه را آغاز كند تا روزي به ته برسد.
در سخن آدمي سه گونه زندگي داشته است. يا خانه كنار چشمهاي، رودي آماده داشته است و به دريا رسيده است. هستند هم كه جايي را خوش ديدهاند اما خشك آبش را از جايي آوردهاند كه در خيال شبان نميآمده است. نه پاي اين چشمه، نه بر كنار آن رود پر آب و نه كنارهي آباد. اين زمين. آبش را پيدا ميكنم. همان تمدني كه از آن به نام آكتي، اكدي نام برده ميشود. آنها كه خانه نه كنار رودخانه داشتند، نه كنار چشمهي آماده كه كنار كت آب. كتاب اين مردم كتهاي آب آنهاست.
پذيرش كُهبيل پيش خواندن شكارچي و پس راندن آبيل است، بيل آ، بيل باغبان است در برابر بيل كه. كه بيل. از اين دوره است كه قرباني و مذبح رواج ميگيرد و خدا جنگ ميكند. آفرينندهي خلاقي كه در نرخ روز مخلوق خود تا جايي ميرود كه ميخواهد دريابد چه طور دختري باكره او را زير سايهي گند خودش ديده است و غش نكرده است. يا نه؟ اينجا ببين:
«اگر اتفاقي در راه آشيانهي مرغي به نظر تو آمد خواه بر درخت، خواه بر زمين و در آن بچهها باشد يا تخمها و مادر بر بچهها يا تخمها نشسته است مادر را با بچهها نگير. مادر را البته رها كن و بچهها را براي خود بگير تا براي تو نيكو شود و عمر دراز كني. بر چهار گوش دامنات رشتههآ بساز و بياويز!» يهوه به موسا سفارش ميكند.
در سخن است كه آدمي سه گونه خانه ساخت: نخست خانهاش از گل بود. گل را پخت به سنگ رسيد. از سنگ پخته كارش به آهن و شيشه كشيد. وقتي كه بنا بر آب نهاده است. پحتاندن سنگ دور سوم است.
آدم اول بالا بود. در ملك دار آ، ملك دارا، جايي ميان كوه، بالا. بعد از بالا آمدن آب و آن عدهاي كه ماندهاند. دور آرامش. رامش. دوري دنبال رودخانه ميافتد تا مثل بن هر رودي او را به دريا برساند و خانه بر آب كند. خانه بر دل دريا زدن دور آخر است. وقتي كه آب ديگر نميتواند پس بنشيند. خانه بر دريا زدن آدمي را ميكشاند به سراسري با آن كه خانه بر آب دارد و قديمالايام است. سراسري با مادر دهر!
دور اول دور باغبان است و خودآي در ميان است. در ميانه است. به خود آمدن. پرس: كي هستي؟ كجايي؟ دور دوم دور پيام است. دور شبان كه سر كوه نشسته است و فرمان ميدهد كه كجا چه شود. دنيا بر مراد كهبيل است كه يكسر كباب طلب ميكند، از جوجهي توأمان كبوتر تا گاو نر و قوچ تاك. دور سوم دور واكندن تام و تمام خودآي از ميانه است و كوچ او به آسمان. يعني آنچه از خودآي ماند حرم بود كه گاهگاهي بر آن نزول ميكرد. بعد ديگر خدا يكسر از زمين بار ميكند و فرشتهها دلال و واسطه ميشوند تا به دور محمد برسد كه ختم نبوت است. يعني برو بگو: اي تويي كه تو را نديدهام و من را نديدهاي تو هم آن آخريني. ما ديگر هيچ حال و حوصلهي شمار را نداريم. ديگر در حضرت ما بسته است تا آن روز.
خودآي در سخن است و آشكار است كه چون هست در گردونه است و گردان است گردانده ميشود تا گرد، تا آن ذرهي آخرين كه آدم خام خيال شده است: ــ بُنش!
دم در خانه نشسته است و آ را ميگرداند. سر و دار را. همان اولي كه آخر رسيده است. دور دوم دور شبان است. زمينهاي كه آب از آنها پس نشسته است و مراتع مرغوب. دور دوم دوري است كه سر بر كوه مينشيند و بر دار فرمان ميگذارد كجا برو، كجا بنشين. دور سوم دور حجره است. غار يا جايي كه باجگيرها و مطرودها گرد ميآيند: ــاين كار را بكن تا آن كار را برايت بكنم.
مردم خيال ميكنند هرچه پيشتر آمدهاند داناتر شدهاند و از كفر دورتر و به خدا نزديكتر شده يا خدا به آنها نزديكتر شده است. اما نگاهي به رابطهي خدا با موسا و عيسا و محمد نشان ميدهد كه خدا در آغاز در ميان بود، بعد گاهگاهي شد و به موسا رسيد و در محمد ختميد. خودش را به او نشان هم نداد. آنچنان پير و بيحوصله است كه محمد را به حضور هم نميپذيرد. فرشتهاي را ميفرستد تا جاهايي از بهشت را به او نشان دهند. به نظر ميرسد خودآي در موسا به بن بازي رسيده بود، بازيگران بعدي دير رسيدند. ببين با موسا چه ميكند: رسيدهاند. زمين وعدهاي، پيش رو: خداوند در همان روز، موسي را خطاب كرده، گفت: به اين كوه عباريم يعني جبلنبو كه در زمين موآب در مقابل اريحاست برآي و زمين كنعان را كه من آن را به بنياسرائيل به ملكيت ميدهم، ملاحظه كن. تو در كوهي كهبه آن برميآيي وفات كرده، به قوم خود ملحق شو، چنانكه برادرت هارون در كوه هور مرد و به قوم خود ملحق شد. زيرا كه شما در ميان بنياسرائيل نزد آب مريبا قادش در بيابان سين به من تقصير نموديد، چون كه مرا در ميان بنياسرائيل تقديس نكرديد. پس زمين را پيش روي خود خواهي ديد، ليكن به آنجا، به زميني كه به بنياسرائيل ميدهم، داخل نخواهي شد.
و موسي از عربات موآب، به كوه نبو، بر قلهی فسجه كه در مقابل اريحاست برآمد و خداوند تمامي زمين را، از جلعاد تا دان، به او نشان داد: تمامي نفتالي و زمين افرايم و منسي و تمامي زمين يهودا را... تا درياي مغربي. و جنوب را... و ميدان درهی اريحا را كه شهر نخلستان است تا صوغر. و خداوند وي را گفت: اين است زميني كه براي ابراهيم و اسحاق و يعقوب قسم خورده، گفتم كه اين را به ذريت تو خواهم داد، تو را اجازت دادم كه به چشم خود آن را ببيني ليكن به آنجا عبور نخواهي كرد! پس موسي بندهی خداوند در آنجا به زمين موآب برحسب قول خداوند مرد. او را در زمين موآب در مقابل بيتفعور، در دره دفن كرد و احدي قبر او را تا امروز ندانسته است.
درست شد؟ اين هم با عيسا: ــ ايلويي، ايلويي، ايلو لما سبقتني!
اين آشكار نميكند كه طرف قال نهاده شده است؟
ــ الهي، الهي، الا چرا ولم كردي؟ و اين پيش از آن بود كه نيزه بر پهلويش فرو رود.
زمين وعدهاي به محمد: به آنها خطاب مىشود: شما و همسرانتان در نهايت شادمانى وارد بهشت شويد. اين در حالى است كه ظرفهاى غذا و جامهاى طلائى شراب طهور را گرداگرد آنها مىگردانند؛ در آن بهشت آنچه دلها مىخواهد و چشمها از آن لذت مىبرد موجود است و شما تا ابد در آن خواهيد ماند.
ــيهوه و هوو؟ ــ آن هم نه يك، هزارهزار جاودانه. همان كه به آدم داده نشد به بچههايش سپرده ميشود. ريزترش را ببين تا وارد سهخانه شويم:
ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كردهايم. به يقين ابرار و نيكان از جامى مىنوشند كه با عطر خوشى آميخته است. از چشمهاى كه بندگان خاص خدا از آن مىنوشند و از هر جا بخواهند آن را جارى مىسازند. آنها به نذر خود وفا مىكنند و از روزى كه شر و عذابش گسترده است مىترسند و غذاى خود را با اينكه به آن علاقه و نياز دارند به مسكين و يتيم و اسير مىدهند و مىگويند: ما شما را به خاطر خدا اطعام مىكنيم وهيچ پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم. ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزى كه عبوس و سخت است. به خاطر اين عقيده و عمل خداوند آنان را از شر آن روز نگه مىدارد و آنها را مىپذيرد در حالى كه غرق شادى و سرورند و در برابر صبرشان بهشت و لباسهاى حرير بهشتى را به آنها پاداش مىدهد. اين در حالى است كه در بهشت بر تختهاى زيبا تكيه كردهاند، نه آفتاب را در آنجا مىبينند و نه سرما را و در حالى است كه سايههاى درختان بهشتى بر آنها فرو افتاده و چيدن ميوههايش بسيار آسان است و در گرداگرد آنها ظرفهايى سيمين و قدحهايى بلورين مىگردانند پر از بهترين غذاها و نوشيدنىها. ظرفهاى بلورينى از نقره كه آنها را به اندازه مناسب آماده كردهاند و در آنجا از جامهايى سيراب مىشوند كه لبريز از شراب طهورى آميخته با زنجبيل است، از چشمهاى در بهشت كه نامش سلسبيل است و دورشان براى پذيرايى پسرهايي زيبارو كه تا ابد نوجواناند و خوش سيما مىگردند كه هرگاه آنها را ببينى گمان مىكنى مرواريد پراكندهاند و هنگامى كه آنجا را ببينى نعمتها و ملك عظيمى را مىبينى. بر اندام آن بهشتيان لباسهايى است از حرير نازك سبزرنگ و از ديباى ضخيم، با دستبندهايى از نقره آراستهاند و خدايشان شراب طهور به آنان مىنوشاند. اين پاداش شماست وسعى و تلاش شما مورد قدردانى است.
دور سوم خوداي پسر است و ديگر نه از سر مايهاي برايش مانده است و نه از دار دري. سر رفته است تا جايي كه زمين فراخ شده است و از دار اميد باز زهيدني به اين زودي نيست. همان كاسهي خالي سر را سرمايه ميكند و مينشيند ميان آدمهايي كه در آمد و شدند. هلا، حوري و غلمان زير حرير نازك سبز. شراب؟ پيك، جرعه، رطل تا مستامست... تا جايي كه خدايش بريزد و او با پشت دست پس بزند.
در پرس خانه بر سه كس ميگردد. پدر و مادر و پسر. و دور اول دور آرامش است. سر پايين گرفته است و خانه در دست مادر است. خانهدار او است. دور سر كه ميرسد سر خانه را برميدارد. خانه سر آ مي شود. سرا ميشود. دور دور پدر است. دور شبان كه بر زمينهاي تازه از زير آب درآمده ميچراند تا دورش به تا برسد و بازي به پسر برسد. پسر كه خود هيچ ندارد از دست و آنچه از پاشنهي پاي سر بيرون ميآورد از جهان ديگر ميآورد، از خيال سر ميآورد. شبان گله را تا چراگاه آحرين رانده و چرانده است كه گله را به او ميدهد. او چه ميكند؟
دور نخست دور آرامش است. رامش آ. آرام. دور دوم داستان آشوبيدن پرس است و آشفتن سخن. دور بيپرسي. آدم دگرگونه ميشود. سر از دار، از خانه، از هست اين جهان بلند ميشود، دور آدم تمام ميشود، دور شبان ميرسد كه سر به خورشيد برده است. از بالا ميبيند و بر مراتع فراخ ميچراند. دم به ماه فرو كشيده ميشود آن آخرين خانهاي كه بن راه سر است و دار ميماند بر زمين.
در سخن به بن بسياري از چيزها نميرسي. يكيشان همان بن روز است، آن روز. در آغاز ميگويند دوازده نفر ميمانند. جايي هم گفتهاند هفتاد و دوتن ميمانند. اين هفتاد و دوتا كه تاك اوليهاند بايد چندان رشد كنند و هي آب پس بنشيند تا به روزي و جايي برسيم كه آب پستر ننشيند و جا چندان بر آدميان تنگ آيد و خوردني كم باشد كه شروع كنند به خوردن هم. آن وقت فرشگردان ميشود يا لحافگردان. فراخكرد هم گفتهاند. اين فرشگردان با نو شدن آ مي آيد.
بُن كودكيات را برده است. از جايي به ياد ميآوري. نميتواني به خود برسي كه ميان رفته و آينده نشستهاي. نميتواني به گذشته و آيندهي هيچ چيزي برسي. گمانهاي ميزني و لامحاله پرسشي. در سخن آغاز زنده از بن آب آمده است تا به سر آدمي برسد كه گل آفرينش است. زيرا هر لحظه در دم است، در حال، و با آنچه رفته است و آنچه بيايد تأويل ميشود.
از پُرسهي پُرس
2 گفتم كه. سخن در گردش است. از سر به دار به دم به سر به دار به دم... از پدر به مادر به پسر. گفت و گوي هم البته هست. گاه به اشاره، گاه آشكار در آن گوشه، ميان دو خانه. دور دوم سهخن يا خودآي در دور دوميناش از ميان برداشته ميشود. پُرس آشفته ميشود. در سخن بسته ميشود. در خانه بسته ميشود. در بسته ميشود. اما اين در درآمد زمين است. در آمد زمين است. در زمين است و در زمين با واژه گشوده ميشود. با نام. نه باهاي و هوي و چنگ و تپانچه. اين در كه زهبان است بر دار ميرود و مادري است. زيرا خودآي در گردشاش نخست نوآ است با آن تاك مانده به نام. سهخن خودآي است و خودآي در پرس است. پرسش است. بيرون از ما خودآيي نيست. خودآي همان است كه در پُرس ميگذرد. پرس البته در بن خانه ميگذرد. سر كوه جاي سهخانه نيست.
اما حكايت: سخن سه خانه داشت. خانههايي كه آدم يا خودآي در هستش پيموده بود. بُن باور سهگانه يكبار ما را به بُن ميبرد و با خطي فرود ميآورد: زمين از دل آفتاب درآمده است و ماه از كُم زمين. زهبانش را بر دار در زمين تر ميكند، چشماش را در چشمهي آفتاب ورز ميدهد و در ماه زمزمهي رفتار آدميان را تماشا ميكند با سر خشكيده در خواب. لم دادن بر سايهي خويش در ماه.
آفتاب و زمين و ماه! آز نورز. به اين سه رسيدي و ديدي نارسيدهاي ندارد كه هواي باغ تازه ميكني؟ يكبار از بُن رانديم كه آفتاب و زمين و ماه و كي از دل كي در آمده است. حالا از سر ميرويم بر گل تُرانده، رانده ميشوي در ميان سهخانه. سهخانه سخن مردمان خانه است. ماردُم. ماردم. دُم مار. دُم مادر. سهخانه سحن مردم خانه است و اين مردم تا روزي كه بودهاند در زيست سه خانه بودهاند. كوچي درون ميدان خويش كه مُلك دارا يا ملك دار آ باشد.
آن در كه گفتم بر دار اين آ ميگذرد و زبان جان جهان است. صداي آب. جان زمين.
با شقيدن آدم و سر و دار و دم از هم جدا شدن، پُرس كه آشفته شد آ چوب ميشود. خشك. داري كه سر ندارد. در بسته ميشود. در پرس و پرسش بسته ميشود نه در پي مسئله سقيدن. دم ميكشد به ماه، دار ميماند بر زمين كه گاهي با سر دوخانهاي دارد. گفت و گو، بگو مگو و ميرسد به گفت گو: بگو. برو بگو. كه همين درش هم در احمد مصطفا بسته ميشود. رها. يعني سر كوهي دار را به خود ميخواند. اما ديگر پُرس نيست كه به زهبان نياز شود. سخن دوخانه است و دو خانه در نهايت فرمان است يا تظلم و اين را بيزبان، با اشاره هم ميشود پيش برد. خودآي كه همان آدم باشد بعد از آشفته شدن پرس آشفته ميشود. خانهدار بر زمين است. سر بر سر كوه و آفتاب و دم هم در ماه. در جايي كه در زبانشان آد ــ دم معنا دارد خود لال نيست. ادامهي داستان به شكل ديگري است.
خودآي در سرشت سر است، شبان است، بالانشين. در گردش است و اين گردشاش سه دور طي ميكند. دوري كه در خانه است و در خانه سه كس نشستهاند: سر و دار و دم: آ ــ دم.
سخن را زهبان ميسر ميكند. همان كه بازگشت سر را به دامن ميسر ميكند. زهبان خود زنده است. هست زنده بر زمين ميسر است. اين زمين اما نه آب تمام، نه خاك تمام. برآمد هست تمام زمين است و زنده است به دم، گل. اين گونه سر و دار و دم يا همان دُم در چرخهي سخناند. اين همنشيني، پرس، سهخن با خود براي خودآي ناميسر است مگر كه بتواند زهبان را بفهماند و جايي كه او زهبان نشسته است جاي زور و برد تپانچه نيست. زهبان است. نرم؟ آبات ميكند. سر هركه خواهي باش. دار هرچه خواهي باش. زهبان كه بر در است و بر دار آمده است آن پارهي زميني سهخانه است و همواره در باغ و كت اولين ميماند. بيهوده نيست كه موالي همواره مسايل غامضشان را بر چاه بردهاند. ليك بن دعا گم شده است. كدام چاه؟ چاه چم كران. خيالش را بكن. نشسته باشي آن بالا: يا نه زانو زدهاي كنار منبر تا آن جلال جليل درآيد و كلاس معرفت بگشايد. يا...؟ من آب حياتم، به من اندرآ! يا نه، همان حور و غلمان هرچندتا كه بخواهي و شراب گران رطل اندر رطل؟
بعد از آن كه سخن آشفته شد شبان به خورشيد خانهكشي ميكند و به آنجا ميكشد همان پارهاي را كه ميشود: سر را. سر بالا ميگيرد، سر كوه مينشيند و دار را ميخواند. داري كه ديگري به درش نياز نيست. عهد فرمانبري است، پيامبري. با خانهدار كار نداري تا نيازت به زهبان افتد. با هاي و هوي و چند اشارهي تند و تيز هم ميشود فهماند كه كجا براي چرا خوشتر است يا چرا بيچرا بايد پيش برد.
خودآي در چرخهاش چندان در آفتاب ميماند تا سوختهي تماماش به ماه برسد. آنجا است كه سر حشكيده در دامن دم تر ميشود، زنده ميشود كه در، دار زنده است به او.
در دور سوم سر و دُم يكي ميشود، ماه و آفتاب يكي ميشوند، سر و دست يكي ميشوند كه دار را نان بدهند. زيرا كه از زمين خود برنميآيد كه نان مردم، ماردم، دم مار، دم مادر را بدهد. اين دور دور شبان نيست. دور معاملهگر است: بازار: اين كار؟ اجرش آن آن بار؟ زجرش اين
سهخن يا سخن هست مردم است. هست ماردم. هست بُن خانه. هست زهدان. اين زندگي ماردم بود. فصل سرما آمدن به دي، به ده، به تو، به خانههاي گلي. پناه آوردن به دامن ده، به دامن دي، به دامن مادر. خانه. بهار كه ميشد ميكشيدند به دشت و كنار كشتهاشان. باغبان كپر ميزد كنار كشت و شبان چادرش را علم ميكرد. خرمن كه برداشته شده بود دو دسته ميشدند. شبان و چادرش به كوه ميزد و باغبان ميكشيد به باغ تا كي پاييز شود خرمن باغ را بردارند و باغبان شبان يكي يكدست به خانه، به دي، به ده بياييد. پس شيوهشان اين بود: دوري به خانه، به دامن دي، دوري به دشت، دوري به كوه يا باغ و باز زه ِمستان به دامن دي.
مُلك دارا خانهي آدم است و سخن در ميان خانه گذشته است. يعني كه آدم است و زناش و بچهشان. آن اولي، كاهن، كاين، كهن، كهبيل، قُهبيل. كه بيل شبان است و سر است. دار نيست كه دست داشته باشد و دست و دُم همه يكي است دم است كه از زمين رسيده است. زيرا نخستزاده است از آن او است كه در سرشت شبان است. بچهي دوم آدم آبيل است. بيل باغبان. دعواي آبيل و كُهبيل سر فرماندهي باغبان يا شبان است. شكار و قرباني. باشد يا نه؟ دور دور كهن شد و برد و چراند و گرداند تا رسيد به جايي كه صداي زمين درآمد و ايست داد: ديگر زمين گستردهتر از اين كه هست نميشود. شبان نياز به دست پيدا كرد. پس كنعان بندهي سام باشد.
سام سر باشد در خيمهاش لميده و كنعان بندهي سام باشد. بنده باشد به خانهاش. غلام. تمام ذريتش. تمام. ميگويند اين آخرين نفرين يا دعاي نوآ (نوح) بوده است.
وقتي كه ديگر زمين خود نان نميدهد بايد به زور از آن بيرون كشيد. جست جو كه جواب نداد وقت كند و كاو ميرسد. دور دور معاملهگر است دوري كه سر در حال تر شدن است و دم همينقدر ميدمد كه زمين را تا سوراخ آخرين پر كنند از جمنا و دهان خوردن: آز.
كهبيل كهنتر است. سر است از نام مينا، منه، اندرون، درون را برده است و نماد آن به دار رسيده است. دار است كه نام ميدهد اما معناگردان سر است. اين داستان در ميان دو بچهي آدم هم هست.
آبيل كه باغبان است، دست است و كار اوليهاش كت، كه كت آب را ميكشد به جايي كه چشماش را گرفته است اگرچه آب روان و آماده ندارد مثل سرچشمه يا كنار رودخانهاي. به اين بسنده نميكند كه چاهي و گاهي سبزهاي. ميخواهد باغي بنا كند بر جايي كه منظرش خوش است و آباش را از جايي ميآورد كه در عقل خدا نيامده بود. چاه چاه چاه، خارا، سنگ، گچ، راه: آب. آب را به پيش پايش ميخواند. سر ولي دست اين كار ندارد كه كتآب به ماردم برساند. نه. اين را نميكند. او اما همان كت آب را كتاب ميكند و دست خلايق عطشان ميدهد تا در نيمهي شهر تابستان آب جار بزنند به بازار. اوست كه ميتواند در نهر خشك و خالي پيش رو آب زلال روان كند و شهر نههست، آن، آنجا را پيش روي خيال نهد. آن دنيا.
نوشته سخن شبان است. سخن فرمان است. دو سويه است. سخن نيست كه در گردش باشد و چون گوي بگردد بگرداندش. در گفت و گوي، در سخن دوسويه گاهي سايه صورتي به خود ميگيرد كه سر خوش است اگر بلمد بر آن. از من تويي كه با موسا داشت تا جرئيل امين كه از خانهي در آسمان فرمان ميآورد خدا دور شد و خودآي دورتر.
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی
|
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |