|
|
|
|
||||||||
|
داستان بلند
سفر بازگشت ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی
مداد: حسین نوش آذر
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
داود و جليات
فلسطينيان لشكر خود را براي جنگ جمع نموده، در سُوكُوه كه در يهوديّه است جمع شدند و در میان سُوكُوه و عَزيقَه در اَفَسْدمّيم اردو زدند . شاؤل و مردان اسرائيل جمع شده، در درّه ايلاه اُردو زده، به مقابلهی فلسطينيان صف آرايي كردند. فلسطينيان بر كوه از يك طرف ايستادند و اسرائيليان بر كوه به طرف ديگر و درّه در میان ايشان بود. از اُردوي فلسطينيان مرد مبارزي مسمّي به جُلْيات كه از شهر جَتّ بود بيرون آمد که قدش شش ذراع و يك وجب بود و بر سر خود، خود برنجيني داشت و به زرهی فلسي ملبس بود و وزن زرهاش پنج هزار مثقال برنج بود و بر ساقهايش ساقبندهاي برنجين و در ميان كتفهايش مزراق برنجين بود و چوب نيزهاش مثل نورد جولاهگان؛ سرنيزهاش ششصد مثقال آهن بود و سپردارش پيش او ميرفت. او ايستاده، افواج اسرائيل را صدا زد و به ايشان گفت: چرا بيرون آمده، صف آرايي نموديد؟ آيا من فلسطيني نيستم و شما بندگان شاؤل؟ براي خود شخصي برگزينيد تا نزد من درآيد. اگر او بتواند با من جنگ كرده، مرا بكشد، ما بندهگان شما خواهيم شد و اگر من بر او غالب آمده او را بكشم شما بندگان ما شده ما را بندهگي خواهيد نمود.» و فلسطيني گفت: «من امروز فوجهاي اسرائيل را به ننگ مي آورم. شخصي به من بدهيد تا با هم جنگ نماييم.» چون شاؤل و جميع اسرائيليان اين سخنان فلسطيني را شنيدند، هراسان شده، بسيار بترسيدند.
داود پسر آن مرد افراتيِ بيت لحم يهودا بود كه يَسّا نام داشت و او را هشت پسر بود و آن مرد در ايّام شاؤل در ميان مردمان پير و سالخورده بود و سه پسر بزرگ يَسّا روانه شده، در عقب شاؤل به جنگ رفتند. اسم سه پسرش كه به جنگ رفته بودند: نخستزاده اش اَلِيآب و دومش اَبِيناداب و سوم شَمّاه بود. و داود كوچكتر بود و آن سه بزرگ در عقب شاؤل رفته بودند و داود نزد شاؤل آمد و رفت ميكرد تا گوسفندان پدر خود را در بيت لحم بچراند و آن فلسطيني صبح و شام مي آمد و چهل روز خود را ظاهر ميساخت. يَسّا به پسر خود داود گفت: «الآن به جهت برادرانت يك اِيفَه از اين غلهی برشته و اين ده قرص نان را بگير و به اردو نزد برادرانت بشتاب و اين ده قطعهی پنير را براي سردار هزارهی ايشان ببر و از سلامتي برادرانت بپرس و از ايشان نشاني اي بگير.» شاؤل و آنها و جميع مردان اسرائيل در درهی ايلاه بودند و با فلسطينيان جنگ ميكردند. پس داود بامدادان برخاسته، گله را به دست چوپان واگذاشت و برداشته، چنان كه يَسّا او را امر فرموده بود برفت و به سنگر اردو رسيد وقتي كه لشكر به ميدان بيرون رفته، براي جنگ نعره ميزدند. اسرائيليان و فلسطينيان لشكر به مقابل لشكر صف آرايي كردند و داود اسبابي را كه داشت به دست نگاهبان اسباب سپرد و به سوي لشكر دويده، آمد و سلامتي برادران خود را بپرسيد. چون با ايشان گفتگو ميكرد، اينك آن مرد مبارز فلسطيني جَتّي كه اسمش جُلْيات بود، از لشكر فلسطينيان برآمده، مثل پيش سخن گفت و داود شنيد. جميع مردان اسرائيل چون آن مرد را ديدند از حضورش فرار كرده، بسيار ترسيدند و مردان اسرائيل گفتند: «آيا اين مرد را كه برمي آيد، ديديد؟ يقيناً براي به ننگ آوردن اسرائيل برمي آيد و هر كه او را بكشد، پادشاه او را از مال فراوان دولتمند سازد و دختر خود را به او دهد و خانهی پدرش را در اسرائيل آزاد خواهد ساخت.» داود كساني را كه نزد او ايستاده بودند خطاب كرده، گفت: «به شخصي كه اين فلسطيني را بكُشد و اين ننگ را از اسرائيل بردارد چه خواهد شد؟ زيرا كه اين فلسطيني نامختون كيست كه لشكرهاي خداي حي را به ننگ آورد؟» قوم او را به همين سخنان خطاب كرده، گفتند: «به شخصي كه او را بكشد، چنين خواهد شد.» چون با مردمان سخن مي گفتند، برادر بزرگش اَلِيآب شنيد و خشم اَلِيآب بر داود افروخته شده، گفت: «براي چه اين جا آمدي و آن گلهی قليل را در بيابان نزد كه گذاشتي؟ من تكبر و شرارت دل تو را ميدانم زيرا براي ديدن جنگ آمده اي.» داود گفت: الآن چه كردم؟ آيا سببي نيست؟ پس از وي به طرف ديگري رو گردانيده، به همين طور گفت و مردمان او را مثل پيشتر جواب دادند و چون سخناني كه داود گفت مسموع شد شاؤل را مخبر ساختند و او وي را طلبيد. داود به شاؤل گفت: «دل كسي به سبب او نيفتد. بنده ات ميرود و با اين فلسطيني جنگ مي كند.» شاؤل به داود گفت: «تو نمي تواني به مقابل اين فلسطيني بروي تا با وي جنگ نمايي زيرا كه تو جوان هستي و او از جواني اش مرد جنگي بوده است.» داود به شاؤل گفت: «بنده ات گلهی پدر خود را مي چرانيد كه شير و خرسي آمده، بره اي از گله ربودند. و من آن را تعاقب نموده، كشتم و از دهانش رهانيدم و چون به طرف من بلند شد ريش او را گرفته، او را زدم و كشتم. بنده ات هم شير و هم خرس را كشت؛ و اين فلسطيني نامختون مثل يكي از آنها خواهد بود، چونكه لشكرهاي خداي حي را به ننگ آورده است.» و داود گفت: «خداوند كه مرا ازچنگ شير و از چنگ خرس رهانيد، مرا از دست اين فلسطيني خواهد رهانيد.» و شاؤل به داود گفت: «برو و خداوند با تو باد.» و لباس خود را به داود پوشانيد و خود برنجيني بر سرش نهاد و زرهاي به او پوشانيد و داود شمشيرش را بر لباس خود بست و مي خواست كه برود زيرا كه آنها را نيازموده بود. داود به شاؤل گفت: «با اينها نميتوانم رفت چونكه نيازموده ام.» پس داود آنها را از بر خود بيرون آورد و چوبدستي خود را به دست گرفته، پنج سنگ ماليده از نهر سوا كرد و آنها را در كيسهی شباني كه داشت، يعني در انبان خود گذاشت و فلاخنش را به دست گرفته، به آن فلسطيني نزديك شد. آن فلسطيني همي آمد تا به داود نزديك شد و مردي كه سپرش را برميداشت پيش رويش مي آمد. فلسطيني نظر افكنده، داود را ديد و او را حقير شمرد زيرا جواني خوشرو و نيكومنظر بود. فلسطيني به داود گفت: «آيا من سگ هستم كه با چوبدستي نزد من ميآيي؟» و فلسطيني داود را به خدايان خود لعنت كرد و به داود گفت: «نزد من بيا تا گوشت تو را به مرغان هوا و درندگان صحرا بدهم.» داود به فلسطيني گفت: «تو با شمشير و نيزه و مزراق نزد من ميآيي، اما من به اسم يَهُوَه صبايوت، خداي لشكرهاي اسرائيل كه او را به ننگ آوردهاي نزد تو ميآيم و خداوند امروز تو را به دست من تسليم خواهد كرد و تو را زده، سر تو را از تنت جدا خواهم كرد و لاشههاي لشكر فلسطينيان را امروز به مرغان هوا و درندگان زمين خواهم داد تا تمامي زمين بدانند كه در اسرائيل خدايي هست. تمامي اين جماعت خواهند دانست كه خداوند به شمشير و نيزه خلاصي نمي دهد زيرا كه جنگ از آن خداوند است و او شما را به دست ما خواهد داد.» و چون فلسطيني برخاسته، پيش آمد و به مقابلهی داود نزديك شد داود شتافته به مقابلهی فلسطيني به سوي لشكر دويد و دست خود را به كيسهاش برد و سنگي از آن گرفته، از فلاخن انداخت و به پيشاني فلسطيني زد و سنگ به پيشاني او فرو رفت كه بر روي خود بر زمين افتاد. پس داود بر فلسطيني با فلاخن و سنگ غالب آمده فلسطيني را زد و كشت و در دست داود شمشيري نبود. و داود دويده، بر آن فلسطيني ايستاد و شمشير او را گرفته، از غلافش كشيد و او را كشته، سرش را با آن از تنش جدا كرد. چون فلسطينيان مبارز خود را كشته ديدند گريختند و مردان اسرائيل و يهودا برخاستند و نعره زده، فلسطينيان را تا جَتّ و تا دروازههاي عَقْرُون تعاقب نمودند و مجروحان فلسطينيان به راه شَعَرَيِم تا به جَتّ و عَقْرُون افتادند و بني اسرائيل از تعاقب نمودن فلسطينيان برگشتند و اُردوي ايشان را غارت نمودند و داود سر فلسطيني را گرفته به اورشليم آورد اما اسلحهی او را در خيمهی خود گذاشت. چون شاؤلْ داود را ديد كه به مقابلهی فلسطيني بيرون مي رود، به سردار لشكرش اَبْنير گفت: «اي اَبْنير، اين جوان پسر كيست؟» اَبْنيرگفت: «اي پادشاه به جان تو قَسَم كه نمي دانم.» پادشاه گفت: «بپرس كه اين جوان پسر كيست.» چون داود از كشتن فلسطيني برگشت، اَبْنير او را گرفته، به حضور شاؤل آورد و سر آن فلسطيني در دستش بود. شاؤل وي را گفت: «اي جوان تو پسر كيستي؟» داود گفت: «پسر بنده ات، يَسّاي بيت لحمي هستم.» |
|