داستان کوتاه

داستان بلند
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نسخه ی چاپی

 

کتاب ایوب

 

مقدمه‌

 

در زمين‌ عُوص‌ مردي‌ بود كه‌ ايّوب‌ نام‌داشت‌؛ و آن مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ بود  و از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمود. براي‌ او، هفت پسر و سه‌ دختر زاييده‌ شدند. اموال‌ او هفت‌ هزار گوسفند، سه‌ هزار شتر، پانصد جفت‌ گاو و پانصد الاغ‌ ماده‌ بود. نوكران‌ بسيار كثير داشت‌ و آن‌ مرد از تمامي‌ بني‌ مشرق‌ بزرگتر بود و پسرانش‌ مي‌رفتند و در خانه‌ی‌ هر يكي‌ از ايشان‌، در روزش‌ مهماني‌ مي‌كردند و فرستاده‌، سه‌ خواهر خود را دعوت‌ مي‌نمودند تا با ايشان‌ اكل‌ و شرب‌ بنمايند و واقع‌ مي‌شد كه‌ چون‌ دوره‌ی‌ روزهاي‌ مهماني‌ ايشان‌ به‌سر مي‌رفت‌، ايّوب‌ فرستاده‌، ايشان‌ را تقديس‌ مي‌نمود و بامدادان‌ برخاسته‌، قرباني‌هاي‌ سوختني‌، به‌ شماره‌ی‌ همه‌ی‌ ايشان‌ مي‌گذرانيد، زيرا ايّوب‌ مي‌گفت‌: «شايد پسران‌ من‌ گناه‌ كرده‌، خدا را در دل‌ خود ترك‌ نموده‌ باشند»

و ايّوب‌ هميشه‌ چنين‌ مي‌كرد.

 

 

امتحان‌ اول‌ ايوب‌

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به‌ حضور خداوند حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: از كجا آمدي‌؟

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: از تردّد كردن‌ در زمين‌ و سير كردن‌ در آن‌.

 خداوند به‌ شيطان‌ گفت‌: آيا در بنده‌ من‌ ايّوب ‌تفكّر كردي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از گناه‌ اجتناب‌ مي‌كند!

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: آيا ايّوب‌ مجّاناً از خدا مي‌ترسد؟ آيا تو گِرْد او و گِرْد خانه‌ او و گِرْد همه‌ی‌ اموال‌ او، به‌ هر طرف‌ حصار نكشيدي‌ و اعمال‌ دست‌ او را بركت‌ ندادي‌ و مواشي‌ او در زمين‌ منتشر نشد؟ ليكن‌ الآن‌ دست‌ خود را دراز كن‌ و تماميِ مايملك‌ او را لمس‌ نما، پيش‌ روي‌ تو، تو را ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: اينك‌ همه‌ اموالش‌ در دست‌ تو است‌؛ ليكن‌ دستت‌ را بر خود او دراز مكن‌.

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند بيرون‌ رفت‌.

 

و روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران و دخترانش‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند که رسولي‌ نزد ايّوب‌ آمده‌، گفت‌: «گاوان‌ شيار مي‌كردند و ماده‌ الاغان‌ نزد آن‌ها مي‌چريدند که سابيان‌ بر آن‌ها حمله‌ آورده‌، بردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «آتش‌ خدا از آسمان‌ افتاد و گله‌ و جوانان‌ را سوزانيده‌، آنها را هلاك‌ ساخت‌ و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «كلدانيان‌ سه‌ فرقه‌ شدند و بر شتران‌ هجوم‌ آورده‌، آن‌ها رابردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» و او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «پسران‌ و دخترانت‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند كه‌ اينك‌ باد شديدي‌ از طرف‌ بيابان‌ آمده‌، چهار گوشه‌ی‌ خانه‌ را زد و بر جوانان‌ افتاد كه‌ مردند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.»

 

  آنگاه‌ ايّوب‌ برخاسته‌، جامه‌ی‌ خود را دريد و سر خود را تراشيد و به‌ زمين‌ افتاده‌، سجده‌ كرد  و گفت‌: «برهنه‌ از رحم‌ مادر خود بيرون‌ آمدم‌ و برهنه‌ به‌ آنجا خواهم‌ برگشت‌! خداوند  داد و خداوند  گرفت‌! نام‌  خداوند  متبارك‌ باد!» 

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا جهالت‌ نسبت‌ نداد.

 

امتحان‌ دوم‌ ايوب

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به حضور  خداوند  حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد تا به‌ حضور  خداوند  حاضر شود. خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «از كجا آمدي‌؟»

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «از تردّد نمودن‌ در جهان‌ و از سير كردن‌ در آن‌.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «آيا در بنده‌ من‌ ايّوب‌ تفكّر نمودي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمايد و تا الآن‌‌ كاملّيت‌ خود را قايم‌ نگاه‌ مي‌دارد، هر چند مرا بر آن‌ واداشتي‌ كه‌ او را بي‌سبب‌ اذيت‌ رسانم‌.» 

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «پوست‌ به‌ عوض‌ پوست‌. هر چه‌ انسان‌ دارد براي‌ جان‌ خود خواهد داد. ليكن‌ الآن‌‌ دست‌ خود را دراز كرده‌، استخوان‌ و گوشت‌ او را لمس‌نما، تو را پيش‌ روي‌ تو ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «اينك‌ او در دست‌ تو است‌، ليكن‌ جان‌ او را حفظ‌ كن‌.»

 

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند  بيرون‌ رفته‌، ايّوب‌ را از كف‌ پا تا كلّه‌اش‌ به‌ دمّل‌هاي‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌ و او سفالي‌ گرفت‌ تا خود را با آن‌ بخراشد. در ميان‌ خاكستر نشسته‌ بود.

زنش‌ او را گفت‌: «آيا تا به حال‌ كاملّيت‌ خود را نگاه‌ مي‌داري‌؟ خدا را ترك‌ كن‌ و بمير!»

او وي‌ را گفت‌: «مثل‌ يكي‌ از زنان‌ ابله‌ سخن‌ مي‌گويي‌! آيا نيكويي‌ را از خدا بيابيم‌ و بدي‌ را نيابيم‌؟»

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ به‌ لب‌هاي‌ خود گناه‌ نكرد.

 

دوستان‌ ايوب‌

 

چون‌ سه‌ دوست‌ ايّوب‌، اين‌ همه‌ بدي‌ را كه‌ بر او واقع‌ شده‌ بود شنيدند، هر يكي‌ از مكان‌ خود، يعني‌ اَلِيفازِ تيماني‌ و بِلْدَد شُوحي‌ و سُوفَرِ نَعْماتي‌ روانه‌ شدند و با يكديگر همداستان‌ گرديدند كه‌ آمده‌، او را تعزيت‌ گويند و تسلّي‌ دهند. 

چون‌ چشمان‌ خود را از دور بلند كرده‌، او را نشناختند، آواز خود را بلند نموده‌، گريستند و هر يك‌ جامه‌ی‌ خود را دريده‌، خاك‌ به سوي‌ آسمان‌ بر سر خود افشاندند و هفت‌ روز و هفت‌ شب‌ همراه‌ او بر زمين‌ نشستند و كسي‌ با وي‌ سخني‌ نگفت‌ چون‌كه‌ ديدند كه‌ درد او بسيار عظيم‌ است‌.

 

نوحه‌ی‌ ايوب

 

بعد از آن‌ ايّوب‌ دهان‌ خود را باز كرده‌ روز خود را نفرين‌ كرد و متكلّم‌ شده‌، گفت‌:

 

روزي‌ كه‌ در آن‌ متولّد شدم هلاك‌شود و شبي‌ كه‌ گفتند مردي‌ در رحم‌ قرار گرفت‌ تاريكي‌ شود. خدا از بالا بر آن‌ اعتنا نكند و روشنايي‌ بر او نتابد. تاريكي‌ و سايه‌ی‌ موت‌ آن‌ را به‌ تصّرف‌ آورند. ابر بر آن‌ ساكن‌ شود. كسوفات‌ روز آن‌ را بترساند و آن‌ شب‌ را ظلمت‌ غليظ‌ فرو گيرد و در ميان‌ روزهاي‌ سال‌ شادي‌ نكند و به‌ شماره‌ی‌ ماه‌ها داخل‌ نشود. اينك‌ آن‌ شب‌ نازاد باشد و آواز شادماني‌ در آن‌ شنيده‌ نشود. لعنت‌ كننده‌گانِ روز آن‌ را نفرين‌ نمايند كه‌ در برانگيزانيدن‌ لِوياتان‌ ماهر مي‌باشند. ستارگان‌ شفق‌ آن‌ تاريك‌ گردد و انتظار نور بكشد و نباشد و مژگان‌ سحر را نبيند، چون‌كه‌ درهاي‌ رحم‌ مادرم‌ را نبست‌ و مشقّت‌ را از چشمانم‌ مستور نساخت‌. چرا از رحم‌ مادرم‌ نمردم‌؟ و چون‌ از شكم‌ بيرون‌ آمدم‌ چرا جان‌ ندادم‌؟ چرا زانوها مرا قبول‌ كردند و پستان‌ها تا مكيدم‌؟ زيرا تا به حال‌ مي‌خوابيدم‌ و آرام‌ مي‌شدم‌. در خواب‌ مي‌بودم‌ و استراحت‌ مي‌يافتم‌ با پادشاهان‌ و مشيران‌ جهان‌ كه‌ خرابه‌ها براي‌ خويشتن‌ بنا نمودند يا با سروران‌ كه‌ طلا داشتند و خانه‌هاي‌ خود را از نقره‌ پر ساختند يا مثل‌ سقط‌ پنهان‌ شده‌ نيست‌ مي‌بودم‌. مثل‌ بچّه‌هايي‌ كه‌ روشنايي‌ را نديدند. در آن‌جا شريران‌ از شورش‌ باز مي‌ايستند، در آن‌جا خسته‌گان‌ مي‌آرامند، در آن‌جا اسيران‌ در اطمينان‌ با هم‌ ساكنند و آواز كارگذاران‌ را نمي‌شنوند. كوچك‌ و بزرگ‌ در آنجا يك‌اند و غلام‌ از آقايش‌ آزاد است‌. چرا روشني‌ به‌ مستمند داده‌ شود و زندگي‌ به‌ تلخ‌جانان‌ كه‌ انتظار موت‌ را مي‌كشند و يافت‌ نمي‌شود و براي‌آن‌ حفره‌ مي‌زنند بيش‌تر از گنج‌ها كه‌ شادي‌ و ابتهاج‌ مي‌نمايند و مسرور مي‌شوند چون‌ قبر را مي‌يابند؟ چرا نور داده‌ مي‌شود به‌ كسي‌ كه‌ راهش‌ مستور است‌، كه‌ خدا اطرافش‌ را مستور ساخته‌ است‌؟ زيرا كه‌ ناله‌‌ی من‌ پيش‌ از خوراكم‌ مي‌آيد و نعره‌ی‌ من‌ مثل آب‌ ريخته‌ مي‌شود.  زيرا ترسي‌ كه‌ از آن‌ مي‌ترسيدم‌ بر من‌ واقع‌ شد و آنچه‌ از آن‌ بيم‌ داشتم‌ بر من‌ رسيد.  مطمئن‌ و آرام‌ نبودم‌ و راحت‌ نداشتم‌ و پريشاني‌ بر من‌ آمد.»

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

اگر كسي‌ جرأت‌ كرده‌ با تو سخن‌ گويد آيا تو را ناپسند مي‌آيد؟ ليكن‌ كيست‌ كه‌ بتواند از سخن‌ گفتن‌ بازايستد؟ اينك‌ بسياري‌ را ادب‌ آموخته‌اي‌ و دست‌هاي‌ ضعيف‌ را تقويت‌ داده‌اي‌. سخنان‌ تو لغزنده‌ را قايم‌ داشت‌ و تو زانوهاي‌ لرزنده‌ را تقويت‌ دادي‌. ليكن‌ الآن‌‌ به‌ تو رسيده‌ است‌ و ملول‌ شده‌اي‌؛ تو را لمس‌ كرده‌ است‌ و پريشان‌ گشته‌اي‌. آيا توكّل‌ تو بر تقواي‌ تو نيست‌؟ و اميد تو بر كامليّت‌ رفتار تو ني‌؟ الآن‌‌ فكر كن‌! كيست‌ كه‌ بي‌گناه‌ هلاك‌ شد؟ راستان‌ در كجا تلف‌ شدند؟ چنان‌كه‌ من‌ ديدم‌ آناني‌ كه‌ شرارت‌ را شيار مي‌كنند و شقاوت‌ را مي‌كارند، همان‌ را مي‌دروند. از نَفْخِه‌ خدا هلاك‌ مي‌شوند و از باد غضب‌ او تباه‌ مي‌گردند. غرّش‌ شير و نعره‌ سَبُع‌ و دندان‌ شيربچه‌ها شكسته‌ مي‌شود.  شير نر از نابودن‌ شكار هلاك‌ مي‌شود و بچّه‌هاي‌ شير ماده‌ پراكنده‌ مي‌گردند. سخني‌ به‌ من‌ در خفا رسيد و گوش‌ من‌ آواز نرمي‌ از آن‌ احساس‌ نمود. در تفكّرها از رؤياهاي‌ شب‌، هنگامي‌ كه‌ خواب سنگين‌  بر مردم‌ غالب‌ شود، خوف‌ و لرز بر من‌ مستولي‌ شد كه‌ جميع‌ استخوان‌هايم‌ را به‌ جنبش‌ آورد. آن‌گاه‌ روحي‌ از پيش‌ روي‌ من‌ گذشت‌ و موي‌هاي‌ بدنم‌ برخاست‌. در آن‌جا ايستاد، امّا سيمايش‌ را تشخيص‌ ننمودم. صورتي‌ در پيش‌ نظرم‌ بود. خاموشي‌ بود و آوازي‌ شنيدم‌ كه‌ آيا انسان‌ به‌ حضور خدا عادل‌ شمرده‌ شود؟ و آيا مرد در نظر خالق‌ خود طاهر باشد؟ اينك‌ بر خادمان‌ خود اعتماد ندارد و به‌ فرشته‌گان‌ خويش‌ حماقت‌ نسبت‌ مي‌دهد. پس‌ چند مرتبه‌ زياده‌ به‌ ساكنان‌ خانه‌هاي‌ گلين‌، كه‌ اساس‌ ايشان‌ در غبار است‌، كه‌ مثل‌ بيد فشرده‌ مي‌شوند! از صبح‌ تا شام‌ خُرد مي‌شوند، تا به‌ ابد هلاك‌ مي‌شوند و كسي‌ آن‌ را به‌ خاطر نمي‌آورد. 

ــ آيا طناب‌ خيمه‌ ايشان‌ از ايشان‌ كنده‌ نمي‌شود؟

پس‌ بدون‌ حكمت‌ مي‌ميرند.

 

الآن‌ استغاثه‌ كن‌. آيا كسي‌ هست‌ كه‌ تو را جواب‌ دهد؟ به‌ كداميك‌ از مقّدسان‌ توجّه‌ خواهي‌ نمود؟ زيرا غصّه‌، احمق‌ را مي‌كشد و حسد، ابله‌ را مي‌ميراند. من‌ احمق‌ را ديدم‌ كه‌ ريشه‌ مي‌گرفت‌ و ناگهان‌ مسكن‌ او را نفرين‌ كردم‌. فرزندان‌ او از امنيّت‌ دور هستند و در دروازه‌ پايمال‌ مي‌شوند و رهاننده‌اي‌ نيست‌.  كه‌ گرسنگان‌ محصول‌ او را مي‌خورند و آن‌ را نيز از ميان‌ خارها مي‌چينند دهان‌ تله‌ براي‌ دولت‌ ايشان‌ باز است‌. زيرا كه‌ بلا از غبار در نمي‌آيد و مشقّت‌ از زمين‌ نمي‌رويد. بلكه‌ انسان‌براي‌ مشقّت‌ مولود مي‌شود، چنان‌كه‌ شراره‌ها بالا مي‌پرد. لكن‌ من‌ نزد خدا طلب‌ مي‌كردم‌ و دعوي‌ خود را بر خدا مي‌سپردم‌، كه‌ اعمال‌ عظيم‌ و بي‌قياس‌ مي‌كند و عجايب‌ بي‌شمار؛  كه‌ بر روي‌ زمين‌ باران‌ مي‌باراند، و آب‌ بر روي‌ صخره‌ها جاري‌ مي‌سازد، تا مسكينان‌ را به‌ مقام‌ بلند برساند و ماتميان‌ به‌ سلامتي‌ سرافراشته‌ شوند؛ كه‌ فكرهاي‌ حيله‌گران‌ را باطل‌ مي‌سازد، به‌ طوري‌ كه‌ دست‌هاي‌ ايشان‌ هيچ‌ كار مفيد نمي‌تواند كرد؛ كه‌ حكيمان‌ را در حيله‌ ايشان‌ گرفتار مي‌سازد و مشورت‌ مكّاران‌ مشوّش‌ مي‌شود. در روز به‌ تاريكي‌ برمي‌خورند و به‌ وقت‌ ظهر مثل‌ شب‌ كوران راه‌ مي‌روند؛ كه‌ مسكين‌ را از شمشير دهان‌ ايشان‌ و از دست‌ زورآور نجات‌ مي‌دهد. پس‌ اميد براي‌ ذليل‌ پيدا مي‌شود و شرارت‌ دهان‌ خود را مي‌بندد.

ــ هان‌، خوشا به حال‌ شخصي‌ كه‌ خدا تنبيهش‌ مي‌كند.

پس‌ تأديب‌ قادر مطلق‌ را خوار مشمار. زيرا كه‌ او مجروح‌ مي‌سازد و التيام‌ مي‌دهد، مي‌كوبد و دست‌ او شفا مي‌دهد. در شش‌ بلا، تو را نجات‌ خواهد داد و در هفت‌ بلا هيچ‌ ضرر بر تو نخواهد رسيد. در قحط‌ تو را از موت‌ فديه‌ خواهد داد و در جنگ‌ از دم‌ شمشير. از تازيانه‌ی‌ زبان‌ پنهان‌ خواهي‌ ماند و چون‌ هلاكت‌ آيد از آن‌ نخواهي‌ ترسيد. بر خرابي‌ و تنگسالي‌ خواهي‌ خنديد و از وحوش‌ زمين‌ بيم‌ نخواهي‌ داشت‌. زيرا با سنگ‌هاي‌ صحرا همداستان‌ خواهي‌ بود و وحوش‌ صحرا با تو صلح‌ خواهنـد كرد. خواهي‌ دانست‌ كه‌ خيمه‌‌ی تو ايمن‌ است‌ و مسكن‌ خود را تجسّس‌خواهي‌ كرد و چيزي‌ مفقود نخواهي‌ يافت‌. خواهي‌ دانست‌ كه‌ ذريّتت‌ كثير است‌ و اولاد تو مثل‌ علف‌ زمين.

ــ در شِيخوخيَّت‌ به‌ گور خواهي‌ رفت‌، مثل‌ بافه‌‌ی گندم‌ كه‌ در موسم‌اش‌ برداشته‌ مي‌شود. 

اينك‌ اين‌ را تفتيش‌ نموديم‌ و چنين‌ است‌، پس‌ تو اين‌ را بشنو و براي‌ خويشتن‌ بدان‌.»

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

 و ايّوب‌ جواب‌ داده‌، گفت‌: «كاش‌ كه غصّه‌ من‌ سنجيده‌ شود و مشقّت‌ مرا در ميزان‌ با آن‌ بگذارند. زيرا كه‌ الآن‌ از ريگ‌ دريا سنگين‌تر است‌. از اين‌ سبب‌ سخنان‌ من‌ بيهوده‌ مي‌باشد. زيرا تيرهاي‌ قادرمطلق‌ در اندرون‌ من‌ است‌، جان‌ من‌ زهر آن‌ها را مي‌آشامد و ترس‌هاي‌ خدا بر من‌ صف‌آرايي‌ مي‌كند. آيا گورخر با داشتن‌ علف‌ عرعر مي‌كند؟ و يا گاو بر آذوقه‌ خود بانگ‌ مي‌زند؟ آيا چيز بي‌مزه‌، بي‌نمك‌ خورده‌ مي‌شود؟ و يا در سفيده‌ی‌ تخم‌، طعم‌ مي‌باشد؟  جان‌ من‌ از لمس‌ نمودن‌ آنها كراهت‌ دارد. آن‌ها براي‌ من‌ مثل‌ خوراك‌ زشت‌ است‌. كاش‌ كه‌ مسألت‌ من‌ برآورده‌ شود و خدا آرزوي‌ مرا به‌ من‌ بدهد! و خدا راضي‌ شود كه‌ مرا خُرد كند و دست‌ خود را بلند كرده‌، مرا منقطع‌ سازد! آنگاه‌ مع'هذا مرا تسلي‌ مي‌شد و در عذاب‌ اَليم‌ شاد مي‌شدم‌، چون‌كه‌ كلمات‌ حضرت‌ قدّوس‌ را انكار ننمودم‌. من‌ چه‌ قوّت‌ دارم‌ كه‌ انتظار بكشم‌ و عاقبت‌ من‌ چيست‌ كه‌ صبر نمايم‌؟ آيا قوّت‌ من‌ قوّت‌ سنگ‌ها است‌؟ يا گوشت‌ من‌ برنج‌ است‌؟ آيا بالكلّ بي‌اعانت‌ نيستم‌؟ و مساعدت‌ از من‌ مطرود نشده‌ است‌؟  حقّ شكسته‌دل‌ از دوستش‌ ترحّم‌ است‌، اگر چه‌هم‌ ترس‌ قادر مطلق‌ را ترك‌ نمايد. امّا برادران‌ من‌ مثل‌ نهرها مرا فريب‌ دادند، مثل‌ رودخانه‌ وادي‌ها كه‌ مي‌گذرند؛ كه‌ از يخ‌ سياه‌فام‌ مي‌باشند و برف‌ در آن‌ها مخفي‌ است‌. وقتي‌ كه‌ آب‌ از آن‌ها مي‌رود، نابود مي‌شوند و چون‌ گرما شود، از جاي‌ خود ناپديد مي‌گردند. كاروانيان‌ از راه‌ خود منحرف‌ مي‌شوند و در بيابان‌ داخل‌ شده‌، هلاك‌ مي‌گردند. كاروانيان‌ تيما به‌ آن‌ها نگران‌ بودند. قافله‌هاي‌ سبا اميد آنها را داشتند. از اميد خود خجل‌ گرديدند. به‌ آن‌جا رسيدند و شرمنده‌ گشتند. زيرا كه‌ الآن‌‌ شما مثل‌ آن‌ها شده‌ايد، مصيبتي‌ ديديد و ترسان‌ گشتيد. آيا گفتم‌ كه‌ چيزي‌ به‌ من‌ ببخشيد؟ يا ارمغاني‌ از اموال‌ خود به‌ من‌ بدهيد؟ يا مرا از دست‌ دشمن‌ رها كنيد و مرا از دست‌ ظالمان‌ فديه‌ دهيد؟

ــ مرا تعليم‌ دهيد، من‌ خاموش‌ خواهم‌ شد. مرا بفهمانيد كه‌ در چه‌ چيز خطا كردم‌. 

سخنان‌ راستي‌ چه‌قدر زورآور است‌! امّا تنبيه‌ شما چه‌ نتيجه‌ مي‌بخشد؟ آيا گمان‌ مي‌بريد كه‌ سخنان‌ را تنبيه‌ مي‌نماييد و سخنان‌ مأيوس‌ را كه‌ مثل‌ باد است‌؟ يقيناً براي‌ يتيم‌ قرعه‌ مي‌اندازيد و دوست‌ خود را مال‌ تجارت‌ مي‌شماريد. پس الآن‌‌ التفات‌ كرده‌، بر من‌ توجّه‌ نماييد. روبه‌روي‌ شما دروغ‌ نخواهم‌ گفت.  برگرديد و بي‌انصافي‌ نباشد. باز برگرديد زيرا عدالت‌ من‌ قايم‌ است‌.

ــ آيا در زبان‌ من‌ بي‌انصافي‌ مي‌باشد؟

آيا كام‌ من‌ چيزهاي‌ فاسد را تميز نمي‌دهد؟ آيا براي‌ انسان‌ بر زمين‌ مجاهده‌اي‌ نيست‌ و روزهاي‌ وي‌ مثل‌ روزهاي‌ مزدور ني‌؟ مثل‌ غلام‌ كه‌ براي‌ سايه‌ اشتياق‌ دارد و مزدوري‌ كه‌ منتظر مزد خويش‌ است‌، همچنين‌ ماه‌هاي‌ بطالت‌ نصيب‌ من‌ شده‌ است‌ و شب‌هاي‌ مشقّت‌براي‌ من‌ معيّن‌ گشته‌. چون‌ مي‌خوابم‌ مي‌گويم‌: كي‌ برخيزم‌؟ و شب‌ بگذرد و تا سپيده‌ صبح‌ از پهلو به‌ پهلو گرديدن‌ خسته‌ مي‌شوم‌. جسدم‌ از كرم‌ها و پاره‌هاي‌ خاك‌ ملبّس‌ است‌ و پوستم‌ تراكيده‌ و مقروح‌ مي‌شود. روزهايم‌ از ماكوي‌ جولا تيزروتر است‌ و بدون‌ اميد تمام‌ مي‌شود. 

ــ به‌ ياد آور كه‌ زندگي‌ من‌ باد است‌ و چشمانم‌ ديگر نيكويي‌ را نخواهد ديد. چشم‌ كسي‌ كه‌ مرا مي‌بيند ديگر به‌ من‌ نخواهد نگريست‌ و چشمانت‌ براي‌ من‌ نگاه‌ خواهد كرد و نخواهم‌ بود. 

مثل‌ ابر كه‌ پراكنده‌ شده‌، نابود مي‌شود. هم چنين:

ــ‌ كسي‌ كه‌ به‌ گور فرود مي‌رود، برنمي‌آيد.

به‌ خانه‌ خود ديگر نخواهد برگشت‌ و مكانش‌ باز او را نخواهد شناخت‌. پس‌ من‌ نيز دهان‌ خود را نخواهم‌ بست‌. از تنگي‌ روح‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌، و از تلخي‌ جانم‌ شكايت‌ خواهم‌ كرد. 

ــ آيا من‌ دريا هستم‌ يا نهنگم‌ كه‌ بر من‌ كشيكچي‌ قرار مي‌دهي‌؟ 

چون‌ گفتم‌ كه‌ تخت‌خوابم‌ مرا تسلّي‌ خواهد داد و بسترم‌ شكايت‌ مرا رفع‌ خواهد كرد؛ آنگاه‌ مرا به‌ خواب‌ها ترسان گردانيدي‌ و به‌ رؤياها مرا هراسان‌ ساختي‌. به‌ حدّي‌ كه‌ جانم‌ خفه‌ شدن‌ را اختيار كرد و مرگ‌ را بيشتر از اين‌ استخوان‌هايم‌.

ــ كاهيده‌ مي‌شوم‌ و نمي‌خواهم‌ تا به‌ ابد زنده‌ بمانم‌. مرا ترك‌ كن‌ زيرا روزهايم‌ نفسي‌ است‌.

انسان‌ چيست‌ كه‌ او را عزّت‌ بخشي‌ و دل‌ خود را با او مشغول‌ سازي‌ و هر بامداد از او تفقّد نمايي‌ و هرلحظه‌ او را بيازمايي‌؟ تا به‌ كي‌ چشم‌ خود را از من‌ برنمي‌گرداني‌؟

ــ مرا واگذار تا آب‌ دهان‌ خود را فرو برم‌. من‌ گناه‌ كردم‌ اما با تو اي‌ پاسبان‌ بني‌آدم‌ چه‌ كنم‌؟ با تو چه کنم؟

براي‌ چه‌ مرا به‌ جهت‌ خود هدف‌ ساخته‌اي‌، به‌ حّدي‌ كه‌ براي‌ خود بار سنگين‌ شده‌ام‌؟ چرا گناهم‌ را نمي‌آمرزي‌ و خطايم‌ را دور نمي‌سازي‌؟

زيرا كه‌ الآن‌ در خاك‌ خواهم‌ خوابيد. مرا خواهي‌ جُست و نخواهم‌ بود.»

 

گفتار بلدد شوحی

 

تا به كي‌ اين‌ چيزها را خواهي‌ گفت‌ و سخنان‌ دهانت‌ بـاد شديـد خواهد بـود؟ آيا خـدا داوري‌ را منحرف‌ سازد؟ يا قادر مطلق‌ انصاف‌ را منحرف‌ نمايد؟ چون‌ فرزندان‌ تو به‌ او گناه‌ ورزيدند ايشان‌ را به‌ دست‌ عصيان‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود. اگر تو به‌ جدّ و جهد خدا را طلب‌ مي‌كردي‌ و نزد قادر مطلق‌ تضرّع‌ مي‌نمودي‌،  اگر پاك‌ و راست مي‌بودي‌، البتّه‌ براي‌ تو بيدار مي‌شد و مسكن‌ عدالت‌ تو را برخوردار مي‌ساخت و اگر چه‌ ابتدايت‌ صغير مي‌بود عاقبت‌ تو بسيار رفيع‌ مي‌گرديد. زيرا كه‌ از قرن‌هاي‌ پيشين‌ سؤال‌ كن‌ و به‌ آن‌چه‌ پدران‌ ايشان‌ تفحّص‌ كردند توجّه‌ نما، چون كه‌ ما ديروزي‌ هستيم‌ و هيچ‌ نمي‌دانيم‌ و روزهاي‌ ما سايه‌اي‌ بر روي‌ زمين‌ است‌. آيا ايشان‌ تو را تعليم‌ ندهند، با تو سخن‌ نرانند و از دل‌ خود كلمات‌ بيرون‌ نياورند؟ آيا ني‌ بي‌خَلاب‌ مي‌رويد، يا قَصَب‌ بي‌آب‌ نمّو مي‌كند؟ هنگامي‌ كه‌ هنوز سبز است‌ و بريده‌ نشده‌ پيش‌ از هر گياه‌ خشك مي‌شود؛ همچنين‌ است‌ راه‌ جميع‌ فراموش‌كننده‌گان‌ خدا. اميد رياكار ضايع‌ مي‌شود، كه‌ اميد او منقطع‌ مي‌شود و اعتمادش‌ خانه‌‌ی عنكبوت‌ است‌. بر خانه‌ی‌ خود تكيه‌ مي‌كند و نمي‌ايستد؛ به‌ آن‌ متمسّك‌ مي‌شود و ليكن‌ قايم‌ نمي‌ماند. پيش‌ روي‌ آفتاب‌ تر و تازه‌ مي‌شود و شاخه‌هايش‌ در باغ‌اش‌ پهن‌ مي‌گردد. ريشه‌هايش‌ بر توده‌هاي‌ سنگ‌ درهم‌ بافته‌ مي‌شود و بر سنگلاخ‌ نگاه‌ مي‌كند. اگر از جاي‌ خود كنده‌ شود او را انكار كرده‌، مي‌گويد: تو را نمي‌بينم‌. اينك‌ خوشي‌ طريقش‌ همين‌ است‌ و ديگران‌ از خاك‌ خواهند روييد. همانا خدا مرد كامل‌ را حقير نمي‌شمارد و شرير را دستگيري‌ نمي‌نمايد، تا دهان‌ تو را از خنده‌ پر كند و لب‌هايت‌ را از آواز شادماني‌. خصمان‌ تو به‌ خجالت‌ ملبّس‌ خواهند شد و خيمه‌ شريران‌ نابود خواهد گرديد.»

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

يقين‌ مي‌دانم‌كه‌ چنين‌ است‌. ليكن‌ انسان‌ نزد خدا چه‌گونه‌ عادل‌ شمرده‌ شود؟ اگر بخواهد با وي‌ منازعه‌ نمايد، يكي‌ از هزار او را جواب‌ نخواهد داد. او در ذهن‌ حكيم‌ و در قوّت‌ تواناست‌. كيست‌ كه‌ با او مقاومت‌ كرده‌ و كامياب‌ شده‌ باشد؟ آن كه‌ كوه‌ها را منتقل‌ مي‌سازد و نمي‌فهمند و در غضب‌ خويش‌ آن‌ها را واژگون‌ مي‌گرداند كه‌ زمين‌ را از مكانش‌ مي‌جنباند و ستون‌هايش‌ متزلزل‌ مي‌شود؛ كه‌ آفتاب‌ را امر مي‌فرمايد و طلوع‌ نمي‌كند و ستارگان‌ را مختوم‌ مي‌سازد؛ كه‌ به‌ تنهايي‌ آسمان‌ها را پهن‌ مي‌كند و بر موج‌هاي‌ دريا مي‌خرامد؛ كه‌ دُبّ اكبر و جبّار و ثريّا را آفريد وبرج‌هاي‌ جنوب‌ را؛ كه‌ كارهاي‌ عظيم‌ بي‌قياس‌ مي‌كند و كارهاي‌ عجيب‌ بي‌شمار. اينك‌ از من‌ مي‌گذرد و او را نمي‌بينم‌. عبور مي‌كند و او را احساس‌ نمي‌کنم‌. اينك‌ او مي‌ربايد، كيست‌ كه‌ او را منع‌ کند و كيست‌ كه‌ به‌ او تواند گفت‌: چه‌ مي‌كني‌؟ 

خدا خشم‌ خود را باز نمي‌دارد و مددكاران‌ رَحَب‌ زير او خم‌ مي‌شوند. پس‌ به‌ طريق‌ اولي‌' من‌ كيستم‌ كه‌ او را جواب‌ دهم‌ و سخنان‌ خود را بگزينم‌ تا با او مباحثه‌ نمايم‌؟ كه‌ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ او را جواب‌ نمي‌دادم‌ بلكه‌ نزد داور خود استغاثه‌ مي‌نمودم‌. اگر او را مي‌خواندم‌ و مرا جواب‌ مي‌داد باور نمي‌كردم‌ كه‌ آواز مرا شنيده‌ است‌. زيرا كه‌ مرا به‌ تندبادي‌ خُرد مي‌كند و بي‌سبب‌ زخم‌هاي‌ مرا بسيار مي‌سازد. مرا نمي‌گذارد كه‌ نفس‌ بكشم‌، بلكه‌ مرا به‌ تلخي‌ها پر مي‌كند. اگر درباره‌ قوّت‌ سخن‌ گوييم‌، اينك‌ او قادر است‌؛ و اگر درباره‌‌ی انصاف‌، كيست‌ كه‌ وقت‌ را براي‌ من‌ تعيين‌ كند؟ اگر عادل‌ مي‌بودم‌ دهانم‌ مرا مجرم‌ مي‌ساخت‌ و اگر كامل‌ مي‌بودم‌ مرا فاسق‌ مي‌شمرد. اگر كامل‌ هستم‌، خويشتن‌ را نمي‌شناسم‌ و جان‌ خود را مكروه‌ مي‌دارم‌. اين‌ امر براي‌ همه‌ يكي‌ است‌. بنابراين‌ مي‌گويم‌ كه‌ او صالح‌ است‌ و شرير را هلاك‌ مي‌سازد. اگر تازيانه‌ ناگهان‌ بكشد به‌ امتحان‌ بي‌گناهان‌ استهزا مي‌كند.

ــ جهان‌ به‌ دست‌ شريران‌ داده‌ شده‌ است‌ و روي‌ حاكمانش‌ را مي‌پوشاند. پس‌ اگر چنين‌ نيست‌، كيست‌ كه‌ مي‌كند؟

 

روزهايم‌ از پيك‌ تيزرفتار تندروتر است‌، مي‌گريزد و نيكويي‌ را نمي‌بيند. مثل‌ كشتي‌هاي‌ تيزرفتار مي‌گريزد ومثل‌ عقاب‌ كه‌ بر شكار فرود آيد. اگر فكر كنم‌ كه‌ ناله‌ی‌ خود را فراموش‌ كنم‌ و تُرُش‌ رويي‌ خود را دور كرده‌ گشاده‌رو شوم‌ از تمامي‌ مشقّت‌هاي‌ خود مي‌ترسم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ مرا بي‌گناه‌ نخواهي‌ شمرد، چون‌كه‌ ملزم‌ خواهم‌ شد.

ــ پس‌ چرا زحمت‌ بی‌جا بكشم‌؟ 

اگر خويشتن‌ را به‌ آب‌ برف‌ غسل‌ دهم‌، و دستهاي‌ خود را به‌ اُشنان‌ پاك‌ كنم‌، آن‌گاه‌ مرا در لجن‌ فرو مي‌بری‌ و رخت‌هايم‌ مرا مكروه‌ مي‌دارد. زيرا كه‌ او مثل‌ من‌ انسان‌ نيست‌ كه‌ او را جواب‌ بدهم‌ و با هم‌ به‌ محاكمه‌ بياييم‌. در ميان‌ ما حكَمي‌ نيست‌ كه‌ بـر هـر دو مـا دست‌ بگذارد. 

ــ كاش‌ كه‌ عصاي‌ خود را از من‌ بردارد و هيبت‌ او مرا نترساند. آنگاه‌ سخن‌ مي‌گفتم‌ و از او نمي‌ترسيدم‌. ليكن‌ من‌ در خود چنين‌ نيستم‌.

 

نوحیه‌های ایوبی

 

ــ جانم‌ از حياتم‌ بيزار است‌. پس‌ ناله‌خود را روان‌ مي‌سازم‌ و در تلخي‌ جان‌ خود سخن‌ مي‌رانم‌:

به‌ خدا مي‌گويم‌ مرا ملزم‌ مساز، مرا بفهمان‌ كه‌ از چه‌ سبب‌ با من‌ منازعت‌ مي‌كني‌؟ آيا براي‌ تو نيكو است‌ كه‌ ظلم‌ نمايي‌ و عمل‌ دست‌ خود را حقير شماري‌ و بر مشورت‌ شريران‌ بتابي‌؟ آيا تو را چشمان‌ بشر است‌ يا مثل‌ ديدن‌ انسان‌ مي‌بيني‌؟ آيا روزهاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ انسان‌ است‌ يا سال‌هاي‌ تو مثل‌ روزهاي‌ مرد است‌ كه‌ معصيت‌ مرا تفحّص‌ مي‌كني‌ و براي‌ گناهانم‌ تجسّس‌ مي‌نمايي‌ اگر چه‌ مي‌داني‌ كه‌ شرير نيستم‌ و از دست‌ تو رهاننده‌اي‌ نيست؟

دست‌هايت‌ مرا جميعاً و تماماً سرشته‌ است‌ و مرا آفريده‌ است‌. آيا مرا هلاك‌ مي‌سازي‌؟ 

به‌ يادآور كه‌ مرا مثل‌ سفال‌ ساختي‌ و آيا مرا به‌ غبار برمي‌گرداني‌؟ آيا مرا مثل‌ شير نريختي‌ و مرا مثل‌ پنير منجمد نساختي‌؟ مرا به‌ پوست‌ و گوشت‌ ملبّس‌ نمودي‌ و مرا با استخوان‌ها و پي‌ها بافتي‌. حيات‌ و احسان‌ به‌ من‌ عطا فرمودي‌ و لطف‌ تو روح‌ مرا محافظت‌ نمود. امّا اين‌ چيزها را در دل‌ خود پنهان‌ كردي‌. مي‌دانم‌ كه‌ اين‌ها در فكر تو بود. اگر گناه‌ كردم‌ مرا نشان‌ كردي‌ و مرا از معصيتم‌ مبرّا نخواهي‌ ساخت‌. اگر شرير هستم‌ واي‌ بر من‌! و اگر عادل‌ هستم‌ سر خود را بر نخواهم‌ افراشت‌ زيرا از اهانت‌ پُر هستم‌ و مصيبت‌ خـود را مي‌بينم‌! اگر سَرم‌ برافراشته‌ شـود مثـل‌ شيـر مرا شكار خواهـي‌ كرد و باز عظمت‌ خود را بر من‌ ظاهر خواهي‌ ساخت‌. پی در پی گواهان‌ خود را بر من‌ در‌ مي‌آوري‌ و غضب‌ خويش‌ را بر من‌ مي‌افزايي‌ و افواجْ متعاقب‌ يكديگر به‌ ضّد من‌اند. پس‌ براي‌ چه‌ مرا از رحم‌ بيرون‌ آوردي‌؟

ــ كاش‌‌ جان‌ مي‌دادم‌ و چشمي‌ مرا نمي‌ديد.

پس‌ مي‌بودم‌ چنان‌كه‌ نبـودم‌ و از رحم‌ مادرم‌ به‌ قبر برده‌ مي‌شدم‌. آيا روزهايم‌ قليل‌ نيست‌؟ پس‌ مرا ترك‌ كن‌ و از من‌ دست‌ بردار تا اندكي‌ گشاده‌رو شوم‌ قبل‌ از آنكه‌ بروم‌ به‌ جايي‌ كه‌ از آن‌ برنخواهم‌ گشت‌، به‌ زمين‌ ظلمت‌ و سايه‌ی‌ موت‌!  به‌ زمينِ تاريكيِ غليظ‌ مثل‌ ظلمات‌، زمينِ سايه‌ی‌ موت‌ و بي‌ترتيب‌ كه‌ روشنايي‌ ظلمات‌ است.»

 

گفتار صوفر نعمانی

 

 آيا به‌ كثرت‌ سخنان‌ جواب‌ نبايد داد و مرد پرگو عادل‌ شمرده‌ شود؟ آيا بيهوده‌گويي‌ تو مردمان‌ را ساكت‌ كند و يا سُخريّه‌ كني‌ و كسي‌ تو را خجل‌ نسازد؟ مي‌گويي‌ تعليم‌ من‌ پاك‌ است‌ و من‌ در نظر تو بي‌گناه‌ هستم‌. و ليكن‌ كاش‌كه‌ خدا سخن‌ بگويد و لب‌هاي‌ خود را بر تو بگشايد و اسرار حكمت‌ را براي‌ تو بيان‌ كند. زيرا كه‌ در ماهيت‌ خود دو طرف‌ دارد. پس‌ بدان‌ كه‌ خدا كمتر از گناهانت‌ تو را سزا داده‌ است‌. آيا عمق‌هاي‌ خدا را مي‌تواني‌ دريافت‌ نمود؟ يا به‌ كُنه‌ قادر مطلق‌ تواني‌ رسيد؟ 

ــ مثل‌ بلندي‌هاي‌ آسمان‌ است‌؛ چه‌ خواهي‌ كرد؟ گودتر از هاويه‌ است‌؛ چه‌ تواني‌ دانست‌؟ 

پيمايش‌ آن‌ از جهان‌ طويل‌تر و از دريا پهن‌تر است‌. اگر سخت‌ بگيرد و حبس‌ نمايد و به‌ محاكمه‌ دعوت‌ كند كيست‌ كه‌ او را ممانعت‌ نمايد؟ زيرا كه‌ بطالت‌ مردم‌ را مي‌داند و شرارت‌ را مي‌بيند اگرچه‌ در آن‌ تأمّل‌ نكند. مرد جاهل‌ آن‌وقت‌ فهيم‌ مي‌شود كه‌ از کُره‌ی‌ خرِ وحشي‌ انسان‌ متولّد شود. اگر تو دل‌ خود را راست‌ سازي‌ و دست‌هاي‌ خود را به سوي‌ او دراز كني‌، اگر در دست‌ تو شرارت‌ باشد، آن‌ را از خود دور كن‌ و بي‌انصافي‌ در خيمه‌هاي‌ تو ساكن‌ نشود. پس‌ يقيناً روي‌ خود را بي‌عيب‌ برخواهي‌ افراشت‌ و مستحكم‌ شده‌، نخواهي‌ ترسيد. زيرا كه‌ مشقّت‌ خود را فراموش‌ خواهي‌ كرد و آن‌ را مثل‌ آبِ رفته‌ به‌ ياد خواهي‌ آورد و روزگار تو از وقت‌ ظهر روشن‌تر خواهد شد و اگرچه‌ تاريكي‌ باشد مثل‌ صبح‌ خواهد گشت. مطمئن‌ خواهي‌ بود چون‌كه‌ اميد داري‌ و اطراف‌ خود را تجسّس‌ نموده‌ ايمن‌ خواهي‌ خوابيد و خواهي‌ خوابيد و ترساننـده‌اي‌ نخواهـد بـود و بسـياري‌ تـو را تملّق‌ خواهند نمود. ليكن‌ چشمان‌ شريران‌ كاهيـده‌ مي‌شـود و ملجـاي‌ ايشـان‌ از ايشـان‌ نابـود مي‌گردد و اميد ايشان‌ جان‌ كندن‌ ايشان‌ است‌.»

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

به درستي‌ كه‌ شما قوم‌ هستيد، و حكمت‌ با شما خواهد مُرد. ليكن‌ مرا نيز مثل‌ شما فهم‌ هست‌ و از شما كم‌تر نيستم‌ و كيست‌ كه‌ مثل‌ اين‌ چيزها را نمي‌داند؟ براي‌ رفيق‌ خود مسخره‌ گرديده‌ام‌. كسي‌كه‌ خدا را خوانده‌ است‌ و او را مستجاب‌ فرموده‌، مرد عادل‌ و كامل‌، مسخره‌ شده‌ است‌. در افكار آسوده‌گان‌ براي‌ مصيبت‌ اهانت‌ است‌. مهيّا شده‌ براي‌ هركه‌ پايش‌ بلغزد.  خيمه‌هاي‌ دزدان‌ به‌ سلامت‌ است‌ و آناني‌ كه‌ خدا را غضبناك‌ مي‌سازند ايمن‌ هستند، كه‌ خداي‌ خود را در دست‌ خود مي‌آورند. ليكن‌ الآن‌‌ از بهايم‌ بپرس‌ تو را تعليم‌ خواهند داد و از مرغان‌ هوا، برايت‌ بيان‌ خواهند نمود. يا به‌ زمين‌ سخن‌ بران‌ و تو را تعليم‌ خواهد داد و ماهيان‌ دريا به‌ تو خبر خواهند رسانيد.  كيست‌ كه‌ از جميع‌ اين‌ چيزها نمي‌فهمد كه‌ دست‌  خداوند  آن‌ها را به‌ جا آورده‌ است‌، كه‌ جان‌ جميع‌ زندگان‌ در دست‌ وي‌ است‌ و روح‌ جميع‌ افراد بشر؟ آيا گوش‌ سخنان‌ را نمي‌آزمايد، چنان كه‌ كام‌ خوراك‌ خود را مي‌چشد؟ نزد پيران‌ حكمت‌ است‌ و عمر دراز فطانت‌ مي‌باشد. ليكن‌ حكمت‌ و كبريايي‌ نزد وي‌ است‌. مشورت‌ و فطانت از آن‌ او است‌. اينك‌ او منهدم‌ مي‌سازد و نمي‌توان‌ بنا نمود؛ انسان‌ را مي‌بندد و نمي‌توان‌ گشود. اينك‌ آب‌ها را باز مي‌دارد و خشك‌ مي‌شود و آنها را رها مي‌كند و زمين‌ را واژگون‌ مي‌سازد. قوّت‌ و وجود نزد وي‌ است. فريبنده‌ و فريب‌خورده‌ از آن‌ او است‌. مشيران‌ را غارت‌زده‌ مي‌ربايد و حاكمان‌ را احمق‌ مي‌گرداند. بند پادشاهان‌ رامي‌گشايد و در كمر ايشان‌ كمربند مي‌بندد.  كاهنان‌ را غارت‌ زده‌ مي‌ربايد و زورآوران‌ را سرنگون‌ مي‌سازد. بلاغت‌ معتمدين‌ را نابود مي‌گرداند و فهم‌ پيران‌ را برمي‌دارد. اهانت‌ را بر نجيبان‌ مي‌ريزد و كمربند مقتدران‌ را سست‌ مي‌گرداند. چيزهاي‌ عميق‌ را از تاريكي‌ منكشف‌ مي‌سازد و سايه‌ی‌ موت‌ را به‌ روشنايي‌ بيرون‌ مي‌آورد. امّت‌ها را ترقّي‌ مي‌دهد و آنها را هلاك‌ مي‌سازد؛ امّت‌ها را وسعت‌ مي‌دهد و آن‌ها را جلاي‌ وطن‌ مي‌فرمايد. عقل‌ رؤساي‌ قوم‌هاي‌ زمين‌ را مي‌ربايد و ايشان‌ را در بيابان‌ آواره‌ مي‌گرداند، جايي‌ كه‌ راه‌ نيست‌. در تاريكي كورانه‌ راه‌ مي‌روند و نور نيست‌ و ايشان‌ را مثل‌ مستان‌ افتان‌ و خيزان‌ مي‌گرداند. اينك‌ چشم‌ من‌ همه‌ اين‌ چيزها را ديده‌ و گوش‌ من‌ آنها را شنيده‌ و فهميده‌ است‌. چنان‌كه‌ شما مي‌دانيد من‌ هم‌ مي‌دانم‌ و من‌ كمتر از شما نيستم‌. ليكن‌ مي‌خواهم‌ با قادر مطلق‌ سخن‌ گويم‌، و آرزو دارم‌ كه‌ با خدا محاجّه‌  کنم‌. اما شما دروغ‌ها جعل‌ مي‌كنيد.

ــ جميع‌ شما طبيبان‌ باطل‌‌اید.

 

كاش‌كه‌ شما به‌ كلّي‌ ساكت‌ مي‌شديد كه‌ اين‌ براي‌ شما حكمت‌ مي‌بود. پس‌ حجّت‌ مرا بشنويد و دعوي‌ لب‌هايم‌ را گوش‌ گيريد. آيا براي‌ خدا به‌ بي‌انصافي‌ سخن‌ خواهيد راند و به‌ جهت‌ او با فريب‌ تكلّم‌ خواهيد نمود؟ آيا براي‌ او طرف‌داري‌ خواهيد نمود و به‌ جهت‌ خدا دعوي‌ خواهيد كرد؟ آيا نيكو است‌ كه‌ او شما را تفتيش‌ نمايد يا چنان كه‌ انسان‌ را مسخره‌ مي‌نمايند، او را مسخره‌ مي‌سازيد؟ البتّه‌ شما را توبيخ‌خواهد كرد، اگر در خفا طرف‌داري‌ نماييد. آيا جلال‌ او شما را هراسان‌ نخواهد ساخت‌ و هيبت‌ او بر شما مستولي‌ نخواهد شد؟ 

ذكرهاي‌ شما مَثَلْ‌هاي‌ غبار است‌ و حصارهاي‌ شما حصارهاي‌ گِل‌ است‌. از من‌ ساكت‌ شويد و من‌ سخن‌ خواهم‌ گفت‌ و هرچه‌ خواهد بر من‌ واقع‌ شود. چرا گوشت‌ خود را با دندانم‌ بگيرم‌ و جان‌ خود را در دستم‌ بنهم‌؟ اگرچه‌ مرا بكشد، براي‌ او انتظار خواهم‌ كشيد. ليكن‌ راه‌ خود را به‌ حضور او ثابت‌ خواهم‌ ساخت‌. اين‌ نيز براي‌ من‌ نجات‌ خواهد شد، زيرا رياكار به‌ حضور او حاضر نمي‌شود.

ــ بشنويد!

سخنان‌ مرا بشنويد و دعوي‌ من‌ به‌ گوش‌هاي‌ شما برسد. اينك‌ الآن‌ دعوي‌ خود را مرتّب‌ ساختم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ عادل‌ شمرده‌ خواهم‌ شد. كيست‌ كه‌ با من‌ مخاصمه‌ كند؟ پس‌ خاموش‌ شده‌، جان‌ را تسليم‌ خواهم‌ كرد. فقط‌ دو چيز به‌ من‌ مكن‌. آن‌گاه‌ خود را از حضور تو پنهان‌ نخواهم‌ ساخت‌. دست‌ خود را از من‌ دور كن‌ و هيبت‌ تو مرا هراسان‌ نسازد. آنگاه‌ بخوان‌ و من‌ جواب‌ خواهم‌ داد، يا اين‌كه‌ من‌ بگويم‌ و مرا جواب‌ بده‌. 

ــ خطاها و گناهانم‌ چه قدر است‌؟ تقصير و گناه‌ مرا به‌ من‌ بشناسان‌.

چرا روي‌ خود را از من‌ مي‌پوشاني‌ و مرا دشمن‌ خود مي‌شماري‌؟ آيا برگي‌ را كه‌ از باد رانده‌ شده‌ است‌ مي‌گريزاني‌ و كاه‌ خشك‌ را تعاقب‌ مي‌كني‌؟ زيرا كه‌ چيزهاي‌ تلخ‌ را به‌ ضّد من‌ مي‌نويسي‌ و گناهان‌ جواني‌ام‌ را نصيب‌ من‌ مي‌سازي‌ و پاهاي‌ مرا در كُنده‌ مي‌گذاري‌ و جميع‌ راه‌هايم‌ را نشان‌ مي‌كني‌ و گِرد كف‌ پاهايم‌خط‌ مي‌كشي‌ حال‌ آنكه‌ مثل‌ چيز گنديده‌ فاسد و مثل‌ جامه‌ی‌ بيد خورده‌ام‌. انسان‌ كه‌ از زن‌ زاييده‌ مي‌شود قليل‌الايّام‌ و پر از زحمات‌ است‌. مثل‌ گُل‌ مي‌رويد و بريده‌ مي‌شود و مثل‌ سايه‌ مي‌گريزد و نمي‌ماند. آيا بر چنين‌ شخص‌ چشمان‌ خود را مي‌گشايي‌ و مرا با خود به‌ محاكمه‌ مي‌آوري‌؟