صفحه اول

تقاص طلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستان خوانی
سیر و پرسه در متون

قلندرانه ها
پریشیده های پریشان خیالی

کارهایی از دوستان
عکس هایی از تنگ ارم

مجموعه ی الفباییی داستان فارسی
ليست وبلاگ‌های اکسير


 

 

قلندرانه‌ها

دعوت به شاه‌کُشان

انتشارات دنا، 1998، رتردام، هلند.

www.tangeeram.com

نسخه‌ی PDF را از این‌جا بگیرید

 

 

هم مهر تو است که سر را به دار می‌‌خواند.

 

گنج شایگانم تو داده‌ای و گرنه چه‌گونه میسر می‌شود مرا امر زندگی:

یکی دو سکه‌ی سیاه کف دست و یکی دو شعر بر پس پیشانی.

از مکه‌ی مردمان معامله‌گر مادرزاد می‌گذرم:

این‌جا بر کُس دخترهای یک‌روزه نرخ گذاشته می‌شود:

ــ به‌دار، به‌بار، Per cent, Per gram

آن‌جا شاعری کرسی نهاده است و با دماغ درازش شرح باغ عدن می‌کند: زنان بلورین بی‌وزن...

میمونبازه اما کارش از همه جالب‌تره. یه روز شال زنی‌رو گرفته بود و پس نمی‌داد. دوتا نصفه‌موز هم گرفت خورد و پس نداد و نداد تا میمونبازه کفری شد و با مشت کوبید تو سرش. خانمه گریه کرد. من ول کردم رفتم.

ــ داشتم می‌رفتم از مغازه‌ی ترک‌ها چی بخرم خدایا؟

 

آهای، به دم مسیحا نبندینش. من با چیشای خودم دیدم، هزارو یک زن‌رو دیدم، هزار و یک دوشیزه‌ی جوان‌رو دیدم، مرده.

ــ دیگر بامداد شده است.

گفت و لب بست و آن‌ها بلند شدند یکی یکی رفتند.

 

نَفَس‌های تو است که جان می‌دهد به شب، به روز، به دوام هستی من. و گرنه من کی می‌توانم دل خوش کنم به چُس‌قاله آفتاب، یا فرق بین بود و نبود این مُت‌ری‌خنِ* گُه و یکی دوپاره نان بیات به توبره؟ از یاد نمی‌برم که بی‌تو شب تا کجا دراز می‌شود و آسمان تا کجا شکم می‌دهد زیر بار سرب. عطر تن تو پیچیده در فضا و گرنه کی مرا درس کیمیا می‌آموزد! جهان از تو آغاز می‌شود. دانسته‌ام. ولی بی‌دار که می‌شود خواجه، این حرف‌ها را دوباره می‌نهد و می‌رود پی اکسیر اعظمش.

چیزی از تو پر شالم اگر نبود در همان تنگیدن نخست سوخته بودم. باید هنوز زل می‌زدم به پنجه‌ام در قفس شهریار شهر فرنگ برای نواله‌ام: ای خواجه‌ی بزرگ، این قفس بر منِ خُرد چه‌گونه گشوده شود؟

فوقش توتکی می‌شدم بی‌قرار تا کی شهریار سر برسد و خواهان شرح ماوقع شود: آن همسایه‌ی بغل لواط‌گر است، آن مرد با زن تو...

 

بَرِ شاه‌سلیمان هدیه می‌برم:

این‌جا، بر روی میز جامی شراب نیمه و یکی کتاب.

آن‌جا، پشت پنجره، کلاغی بر شاخه‌ی بلوط پیر...

 

آمد پایین و قدم‌زنان از کوچه‌ای گذشت که من هرروزه از آن می‌گذرم. آن‌جا چیزی برای خودش به کاوش گرفت ــ یک مچاله‌ی کاغذ، یک پاره نان که از دهان مرغ دریایی بر حاشیه‌ی چمن افتاده بود یا...ــ خوب نمی‌دیدمش. بعد به خیابان رسید و در چشم پنجره گم شد.

 

پشت سرم پنجره، بلوط، کوچه، من، خیابان، کلاغ...

ــ پشت سرت جهان. بر شاه‌سلیمان هدیه چه می‌بری؟

 

آمُخته‌ی صدای تو اگر نیست از کجاست که بر خود شالوده می‌گسلد این کتاب؟ نگاه کن، چه‌گونه عهد شکست و ورق شد: شرق شرق شرق...  تا تو بر آستانه درآمدی!

به تو روشنم و خاطر گل سرخ لاکی مادر، وقتی که قد می‌کشید تا از گنجه کتاب را در بیاورد.

* نوعی باران ریز و "ناخوش" هلندی.

 

 

 

 


 

 

یادداشت اول

 

از یک نظر در زیر این گنبد کبود چیزی نه کهنه می‌شود، نه نو؛ بر ایوان دیگری برمی‌آید، جلوه تازه می‌کند، نگاه می‌شوید. بر این اساس رعایت حال احدی را نکرده‌ام. مگر که مطمئن باشم از خودشان در آورده‌اند، تحفه برده‌اند به سرایی. خودم را گرفتار این دور باطل نکرده‌ام که او از کی و کی از کی‌تر گرفت... تا به کی‌ترتری برسم که هیچ‌کس نیست، یا هست و بس نامی است در کتاب بزرگان. قیچی می‌کنم و می‌چینم جایی از خانه‌ام: حضور این گل، کنار آن سنگ جلوه‌ی سنگ را عوض می‌کند. به سنگ می‌روم که آن شده است که نبود و از آن‌جا به متن چسبیده در این گوشه نگاه می‌کنم، بخشی از آن در سایه‌ی این جابه‌جایی افتاده است؛ سخت دیده می‌شود، گاه اصلا دیده نمی‌شود، خوانده نمی‌شود. مگر که بالا بگیری، برآیی و بال بگیری تا دوردست پهنه‌ی خانه.

دیگر این که جایی اگر دیده‌ام که برداشتن یک پاره‌آجر از قوس سردر خانه‌ای خانه را بر سر خانه‌دار خراب می‌کند هرچه هم که داشته‌ام کنار صاحبخانه گذاشته‌ام و زود گذشته‌ام تا مرگش را به حسابم نیاورند. گاهی بر شانه‌ی کس رهواری نشسته‌ام و رفته‌ام، از جهان کرانه کرده‌ام، گذشته‌ام که به "خویش" می‌آیم: این‌جا نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به متنی که تازه از سفر در من رسیده است؛ این برابرم، گاهی کلامی، گاهی اشارتی، و گاه نه اشارت و نه کلام، نه گفت و نه شنید، نه دید، انگار سر قراری لو رفته به هم رسیده‌ایم، از بغل هم گذشته‌ایم تا کی، کجا دوباره به‌هم برسیم به گوشه‌ی امنی.

از این زاویه اگر به داستان نگاه شود، نه چپاولگرم نه جاعل دنیای این و آن. خانه‌ام را نظم و نسق می‌دهم، می‌آرایم.

 

بیش از هرجا کنار این چشمه‌ها رحل گشوده‌ام:

قرآن‌الکریم، عجایب‌نامه، عجایب‌المخلوقات، منطق‌الطیر، هزار شب و یک شب، ترجمه‌ی تفسیر طبری، طوطی‌نامه، جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات، آباکان‌های M. Abacanovich  و کاری از Kirchner Ernst Ludwig.  

 

جز این‌ها، من کاری به کار مقدسات کسی ندارم که هیچ، تا جایی که قابلیت نشان دهند احترام عقیده‌ها را دارم. اما برای مقدسات خودم قصد بدی کرده‌ام. می‌خواهم قانون زندگی را شامل حالشان کنم، می‌خواهم مقدساتم را از نسار در آورم و به برآفتابش اندازم. می‌خواهم قانون زنده بودن، قانون جنبش، قانون زمان را شاملش کنم، حتا اگر کارم به شکافتن گنبد معبد اعظم کشیده شود. می‌خواهم حالی‌اش کنم:

ــ دیری‌ست در این کاورنسرای دو در نشسته‌ای، آیا تو نیز از جایی بر نیامده بودی که به جایی فرو شوی؟

 

 

 

 

 

پیش‌گفتار قلندرانه‌ها

 

گــر از راز مــا بــرگشایند بنــد

بگیرد جهان در جهـان بوی گند

 

1

 

قلندرانه‌ها نامه‌های قلندر است.

و نامه:

"نامه ورقه‌ای است که بر آن مطلبی نویسند و برای کسی فرستند؛ رقعه، مکتوب:

از غایت زُعارت به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ باز مگیر، و بر پشت نامه خواهم که جواب کنی."

و نیز:

"چون نامه‌ی ایشان به خلیفه رسید، هبت‌الله‌ابن‌محمد را با لشکری به ری بفرستاد."

تا به این اشارت برسیم:

"چه دانند مردم که در جـامه کیست؟

نویســنده داند کــه در نامــه چیست."

 

این تعریف از نامه را "فرهنگ فارسی" معین آورده است؛ با پشتوانه‌ای از شعر سعدی. این که در زمانه‌ی سعدی این تعریف درست بوده است یا نه، کار من نیست. اما در زمانه‌ای که منم، می‌بینم پرده‌خوان و پرده‌نگار ــ این دو تن بر روی هم نیزــ آن‌طورها که شیخ فرموده‌اند از احوال پرده‌نشین خبرهای درست ندارند.

منظوز از نامه آن بافته‌ای از کلام است که بر درگاه معنا ایستاده است و از به معنای یکه در آمدن تن می‌زند؛ آن‌جا که کلام از نقش روزمره‌ی آورد "این" و برد "آن" می‌رهد و شگفتی می‌آفریند؛ چیزی می‌شود برای خودش.

نامه می‌رود که از این زمین بکر برخیزد، عرصه‌ی بال عقاب را پشت سر بگذارد و از قله‌ی قاف خود به در آید. یا ساده‌تر، راز نامه همین به حد در نیامدن است. نامه، پرسشی است در سفر، از مبدأ به مقصدی که شوخی است اگر خیال کنیم به خیال نویسنده درآمده بوده است. نامه زنده است، جان دارد، و در سفری که پیش رو دارد تابع شرایط و اقلیم جهان حی و حاضر پیرامون خود است. کار نامه وقتی ساخته می‌شود که بر تخت تمشیت بخوابد و دست و پا نزند؛ پیام بگذارد، راز بر ملا کند. پیام که گذاشت، راز که افشا کرد، فرمانپذیز که شد، به حد که درآمد، کارش ساخته است، باید چال شود، خاک شود بر زمین پیری که هر روزه خیش می‌خورد، تازه می‌شود. مثل هزاران نامه‌ای که کهنه نوشته می‌شوند.

نامه‌نویس می‌خواهد به خاطر آورده شود، به یاد باشد. زیادی طلب می‌کند؛ می‌خواهد از حد مقدر خود درگذرد. فراز می‌جوید؟ نویسنده ــ چه جسارت ابراز داشته باشد، چه نداشته باشد ــ گرفتاری‌اش گذر زمان است، گذر گردش گردون است که هرچه را در راه گرد می‌کند، می‌پیچد و می‌پیچاند، گلوله می‌کند و گَرد می‌کند، ریز و ریزتر تا گردش ذره‌ی آخرینه‌ی گرد، تا "بود"، هیچ. گاهی یکی زمین و آسمان را به هم می‌دوزد، از سهمش از زمان به همین زمانه بسنده می‌‌کند، که غر بزند؛ بنشیند به نق زدن، به غر زدن، به نالیدن از دست زمانه که بالش را چیده است و لاشه‌ی زارش را در گوشه‌ای انداخته است. ماستش را می‌خورد. بار زبان از خاطر برده، از طعم نعنای امروزه گله می‌کند و می‌دواند به روزهایی که بود: بچه‌ی روغن‌نباتی، تو که اسب اُتُرخان ندیده بودی!

 

"چون کلام را ثباتی نبود الا آن مقدار که در قوه‌ی حافظه بماند، و آن نیز در نسیان بود، باری‌تعالا صنعت کتابت را اعلام فرمود تا بدان معنا محفوظ بماند و حاضر کلام غایب فهم کند."

نویسنده می‌خواهد بلبلی کند، حتا آن زمان که رفته است و نیست. طبعا نویسنده‌هایی هم هستند که دانند در نامه چه نوشته‌اند. این‌ها بیش‌تر امریه‌نویس خلیفه‌اند؛ نرخ نان روزانه می‌برند، از این شهر به شهرک بعدی. جز این:

"نامه‌ی باستان، نامه‌های کهن است:

ای خسروی که نامه‌ی خسروان همه

بر نـام و نامه‌ی تو نـوا و فرسته شد"

 

معنای دیگر نامه، کتاب است، صحیفه است:

"دادیم موسی را نامه."

 

در میان نامه‌های محمدابن‌محمودهمدانی نامه‌ای هست در خواص حدث مگس:

"مگس و عنکبوت نخسپند و به هردوپا خود را درآویزند؛ سرنگون. مگس در زاویه‌ی خانه می‌گرد بی‌قرار. مگس بر همه چیزی حدث کند.

در حدیث از پیغمبر آمده است که گفت: اذا رایتم معاویه علی منبری فاقبلوهُ. مگس بر آن حدث کرد (رید) و بر سر "با" دو نقطه نهاد. برخواندند: اذا رایتم معاویه علی منبری فاقتلوهُ. یعنی که وی را بکشید. لشکر دو گروه شد و مصاف‌ها کردند؛ بعضی گفتند معاویه را باید قبول کرد و بعضی گفتند معاویه را می‌باید کشتن.

مقصود آن است که مگس ضعیف حدث کند بر حرفی، این‌همه محنت پدید آید، تا بدانند که در خُردان به خُردی ننگرند و باشد که یکی در مگس نگه کند، گوید: این را چرا آفرید؟ و نداند که مگس نیز در آدمی نگرد و پرسد: این را چرا آفرید؟"

 

نویسنده در نهایت تا آن زمان که نگهبان نامه‌ی خویش است، بر گوشه یا گوشه‌هایی از نامه آگاه است. اما همین که "ت" تمت را بگذارد، پرده‌داری را به پرده‌خوان و مگس بی‌قرار باخته است. همین ترس خف شده در گوشه‌ی جان است که کاتبان پیر را چون برده‌ای به کار آورد و برد حروف می‌کشاند. مبادا که نقطه‌ی پایان بر نامه، نقطه بر پایان خویش بگذارد. کم نیستند کاتبانی که روی دفتر بازشان جان به جان‌آفرین می‌دهند.

به گمان من شیخ نقش نامه‌رسان و نامه‌خوان و مگس‌های گرد خوان را نادیده گرفته است و زیادی به دانش نامه‌نگار غره شده است. نامه از آن صدهایی است که حتا اگر از آستانه‌ی شنوایی گوش‌های مختلف به یکسان بگذرد، به یکسان شنیده نمی‌شود. معنای نامه تابع هوش و گوش نامه‌خوان هم هست. نامه تا آن زمان که نفس می‌کشد، تا آن زمان که هستی دارد گرفتار تخت‌بند تن خود و خویش است؛ تابع زمان و زمانه‌ای است که در آن دم می‌زند و بازدم می‌گیرد، زمانه‌ای که در آن نفس می‌کشد؛ همان‌طور که نامه‌نگار بسته‌ی سر و پای سرزمین و سِر زمان خود است.

جز این، نامه‌نویس بر هرکجا که بنشیند نمی‌تواند از این در گذرد که بر خاک کسی نشسته است و بر گرد گور و گرده‌ی کسی می‌گردد و نفس تازه می‌کند؛ هر نشستنگاهی اجاره‌بهایی طلب می‌کند و هر همسایه را مرتبه‌ای است و مقام صحبتی. این دین بر هیچ نامه‌نویسی نبخشوده‌اند. رندی طلب می‌کند و دل‌آوری تا از امر خلیفه سر بپیچانی، دشوارتر این خلیفه‌ها! در این شهرکی که من نفس می‌کشم با سه پول سیاه می‌شود صد خلیفه را طعام داد و راضی رد کرد. با این‌همه، همین خلیفک‌های ارزان بر شاعرها چنان حکم می‌رانند که سلطلن محمود غزنوی نرانده بود.

 

گاه دیده می‌شود که خبری از هزاره‌ای پیش، خبر روز می‌شود، خبر امروز می‌شود. یعنی جهان خبرساز نو نمی‌شود که خبر تازه می‌ماند. تا منظورم را روشن‌تر کنم از راهی آشنا می‌روم:

 

 

صحرای کربلا

 

"پس چون حسین علی کشته شد با یاران، عبیدالله‌ابن زیاد از ولایت عراق برنخورد، و خدای مختارابن‌ابی‌عبید را بگماشت تا بیامد و کشندگان حسین را همه بکشت و اول عبیدالله‌ابن زیاد را بکشت، و عمرابن سعد را بکشت، پس شمرابن‌ذی‌الجوشن را بکشت و آن سپاه که عمرابن سعد به کربلا آورده بود همه را همی‌آورد و همی کشت و هیچ خلایق را یکسان نکشت؛ گروهی را به دیوال دوخت و به تیر بکشت و گروهی را بفرمود تا زنده پوست کردند و گروهی را دست و پای و زبان‌ها ببرید.

پس از آن مصعب‌ابن‌زبیر بیامد و مختار را بکشت.

پس عبدالملک‌ابن مروان بیامد و سر مصعب‌ابن زبیر ببرید و بر سپری نهاد و همه‌ی پیران کوفه را بار داد. پیری از میان گریستن گرفت. عبدالملک‌ابن مروان او را گفت: ای پیر چرا همی گریی؟

گفت: اگر دستوری دهی، تا بگویم. این‌جا که امیرالمؤمنین نشسته است عبیدالله‌ابن زیاد را دیدم؛ سر حسین علی پیش وی نهاده.  پس از آن مختار را دیدم؛ سر عبیدالله‌ابن زیاد پیش وی نهاده. و پس، مصعب‌ابن زبیر را دیدم؛ نشسته، سر مختار پیش وی نهاده. و اکنون امیرالمؤمنین را همی‌بینم؛ نشسته و سر مصعب‌ابن زبیر پیش نهاده. و همچنین هر باری ما را بار دادند تا بدیدیم و ندانیم پس از این چه خواهیم دیدن."

 

نیما در یکی از داستان‌های منظومش نقل می‌کند که کسی مرده بود و به گورش سپرده بودند. ملکی که کارش بازپرسی مسافران تازه‌رسیده است بر کس مرده در گور وارد می‌شود و می‌پرسد: من ربک، من؟

مرده پاسخی می‌دهد که ملک درنمی‌یابد. باز می‌پرسد: ربت کیست؟

و باز همان زبان بی‌گانه است و ملک سردرنمی‌آورد. برمی‌گردد پیش خالق که: این بنده‌ی تو حرف‌ها زد که ندانستم من.

خالقش می‌گوید: تو بر این بنده‌ی من سخت نگیر، کو در آن دنیا هم، زنده که بود، حرف‌ها زد که ندانستم من.

 

همدانی آن قصه را دلیل آورده بود تا مگس‌پران را، آن مقدرنگار را نویسنده‌ی اصلی نامه بداند و به این شکل نامه‌نویس را تنها نویسای گفته‌های "او" جلوه دهد؛ او که از "ب" بسم‌الله تا "ت" تمت مادرنامه را دارد. نیما روایت تازه‌ای می‌آورد: باشد که نامه‌نویس هم با نامه‌ای از خود رو‌به‌رو شود که نه تنها خواندنش را دشوار یابد بلکه اصلا خواندن نتواند. پرسشی از نو طرح می‌شود که با نفی او اگر نگوییم با طرح این که او نیز همواره عقل کل نیست، چالشی را پی می‌گیرد که پیشینه‌اش از خیام درمی‌گذرد.

نیما خان یوش یا خراسان نبود، هزار سال راه آمده بود، اما به عهد خود نیز نزیسته بود. نیما به دوران یکی شدن جهان‌ها می‌زیست. به عهد همین جهان امروزه؛ جهان معاصر من. در این عهد و این زمانه، نیما هنوز گرفتار بند از بند وا کردن سلسله‌ی "او"ی همه‌دان بر پای "من" هیچ‌مدان خود است. نیما من را شکوه نداد. تازه به خوارداشت او نشسته بود، آن هم به دورانی که پیش چشم ما، من سرِ قراری سوخته رسیده است، بر خاکستر خدای خدایان نشسته است و سعی می‌کند به یاد بیاورد که این‌جا چه می‌کند؟ با کی قرار داشت؟ کی قرار بود چی بیاورد؟

نیما هنوز در حال و هوای طبرستان است؛ در سر هوای حماسه دارد:

ــ های، آهای... شعر باید ال کند، بل کند، اشک کی پاک کند، مف کی برگیرد.

نیما در بُن، در اساس هنوز از عروض نظامی رها نشده بود. به فایده‌مندی شعر می‌اندیشید، به فایده‌مندی شاعر:

"زشت است برای وجود حساسی که خورد و خواب و راحت او به واسطه‌ی جمعیت باشد تا این که به راحتی بنشیند و شعر بگوید ولی نخواهد به جمعیت، یعنی طبقه‌ی مفیده فایده برساند و بی‌طرفی اختیار کند."

 

در یک کلام:

"مفید نوشتن لازم است."

اما فایده‌مندی چیست؟ طبقه‌ی مفیده کدام است؟ این کدام جمعیت است که بر زبان نیما هموار نمی‌گردد؟

 

"شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند... تا... امور عظام را در نظام عالم سبب شود."

شعر نیز مثل هر تولید دیگری آمده است تا پرسشی را، سئوالی را، تقاضایی را برآورد و بگذرد. نیما معترض فرمان‌گذاری نامه نیست، معترض فرمانده است. انکار نمی‌کنم که او نیروی خود را از کوچه‌های امروزه‌ی خویش‌اش گرفته بود، از کوچه‌ی امروز خویشانش گرفته بود. کوچه‌های امروزه‌ی او و خویشانش اما دهلیزهای تار و تر هزاره‌های قدیم بود؛ بوی نای سرو قامت یار و نم خاک درگاه خانه‌ی نگار و انتظار پیری با بند لیفه‌ی سبز.

 

انسان نیمایی وقتی که اوج می‌گرفت به جایی می‌رسید که در خیال ما رومیه بود هنوز: سلطان لایزال تویی، چهره‌ی جهان را بپرداز!

سقوط سیب و پرواز پرنده را کشش زمین رقم می‌زند؛ به ضریبی معین و ثابت و سهم کوه قاف تو در این معامله صفر مطلق است.

ــ پادشاهی جهان تو را است، تو که قانون زمین می‌گردانی. بالی بساز از آهن و پولاد؛ نمی‌شکند. در کهکشان‌ها به رویت گشوده است.

دوری داستان خداهای خودساخته را بر خود تعبیر کرده است و اکنون به این رسیده است: کارش کجا ساخته شد؟ کارمان کی تمام شد؟

نامه‌ی این زمان نمی‌تواند از این دریای هول بگذرد و خود را تر نکند. نیما هنوز میان حضور دایم "او" و جلوه‌ی گاه‌گاهی "من" خود در رفت و آمد است. با این‌همه این نیما است که برای نخستین بار زمینه را بر تعریف تازه‌ی من باز می‌کند که نه فقیر حقیر هیچ‌مدان است، نه عقل کل همه‌دان؛ من خویش است، من خویشتن است، من خویش تن است، خویشان تن، پرورده‌ی زمان و زمانه‌ای که در آن نفس تازه می‌کند: تاریخش را هجرت محمد رقم می‌زند؛ امروزه را منهای 621 سال که کنی جا برای خیال باز می‌شود. از آندولوزیه تا طخارستان سیل درویش‌ها و فرقه‌ها است، تمام پی نشانه‌ای از او که به خواب پیرشان در آمده بود. فضایی که نامه‌نویس‌های ما در آن به سر می‌برند هنوز فضای سنگین انتظار است؛ فضای روح‌های خسته‌ی مردمانی است که در انتظار ناجی خمیازه می‌کشند، در انتظار "او که مثل هیچ‌کس نیست" تا بیاید و ورق را برگرداند. به پیش یا به پس؟ که سیب را بین کودک‌ها به داد پخش کند و قرص ماه را در کاسه‌ی کور گدای سر گذر جا بدهد و سهم حب تب‌بُر دختر رحمان را هم چپو نکند.

امروزه اگرچه نوشته‌های پسامدرن عمده‌ترین چراگاه بزهای حاشیه‌ی شهر ابرقو شده است ولی هنوز هیچ شاعر فارسی به انکار پیام‌بری، به انکار رسالت برنخاسته است؛ امت‌های امروزه عوضی‌اند.

 

"مشکل ما بحران رسالت است، بحران رهبری است."

ایل‌خان بزرگ مرده است و خان خراسان با توافق خان‌های ترکمن نفس می‌کشد هنوز. "ما" هیچ مشکلی نداریم. مشکل "من"ام و "تو"ای و "او" است که نمی‌خواهیم بپذیریم راه‌بلد مرده است و منم و تویی و او است. دلیل بیاید که چه کار کند؟ کجا ببرد؟ بی‌دلیل پا در راه گذاشتن؟ هراس ما از تنهایی چیزی جدا است؛ داستان گذشتن از گردن است، گذر از گردنه و گردنه‌گیران اللهُ‌اکبر است. کم نبوده‌اند درویش‌هایی که کون به کعبه داده و سر سوی دیگری به خاک نهاده‌اند:

"خونابه گشت دیده‌ی کارون و زنده‌رود،

ای پیک آشنا برس از ساحل ارس.

صبر پیامبرانه‌ام آخر تمام شد،

ای آیت امید به فریاد من برس."

 

فکر احیای شاه‌راه ابریشم را از سر به در کنیم. تنها کوره‌راه‌هایی که به معدنی متروکه می‌رسد نصیب ما می‌شود. جایی است در حوالی من که پیغمبران پیر را به کار گل می‌کشند، خود دلیل را. 

 

 

 

 

2

 

با این رگ و ریشه‌ی نامه، به نامه‌نگار می‌رسیم که قلندر است. قلندر "فرهنگ"های فارسی، نه کلانتری که کلاندر بود و در کلان.

قلندر:

"درویشی است که در پوشاک و خوراک و طاعات و عبادات بی قید است. آن‌که از کونین مجرد است و از دارین مفرد:

قلندران طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر آری است. به آستان تو مشکل توان رسید، آری، عروج به فلک سروری به دشواری‌ست. سحر کرشمه‌ی وصلت به خواب می‌دیدم؛ زهی مراتب خوابی که به ز بیداری."

 

"فرق قلندر و ملامتی و صوفی آن است که قلندر تفرید و تجرید به کمال دارد و در تخریب عادات کوشد و ملامتی در کتم عبادات کوشد و صوفی دل او اصلا به خلق مشغول نشود:

عزم آن دارم که امشب نیمه‌مست، پای‌کوبان، کوزه‌ی دردی به دست، سر به بازار قلندر بر نهم، پس به یک ساعت ببازم هرچه هست.

تا کی از تزویر یابم رهنمای؟ تا کی از پندار باشم خودپرست؟ پرده‌ی پندار می‌باید درید. توبه‌ی تزویر می‌باید شکست. وقت آن آمد که دستی برزنم. چند خواهم بود آخر پای‌بست؟ ساقیا، درده شرابی دل‌گشا: هین که دل برخاست، می بر سر نشست."

 

"قلندر و قلاش به مرد اهل ترک و تجرید می‌گویند"

و نیز:

"قلندر به کسانی گویند که به نظر خلق مبالات زیادی ندارند و سعی در تخریب عادات و رسوم کنند و سرمایه‌ی ایشان جز فراغ خاطر نباشد و طاعات و نوافل از ایشان نیاید. از این جهت مشبه به ملامتیه‌اند:

پسرا! ره قلندر سزد ار به من نمایی، که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی. پسرا! می مغانه دهی ار حریف مایی، که نماند بیش ما را سر توبه‌ی ریایی. قدحی می مغانه به من آر تا بنوشم که دگر نماند ما را سر زهد و پارسایی. می صاف اگر نباشد به من آر درد تیره که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی.

قلندر کنایه از صاحب مقام اطلاق است، حتا از قیود اطلاقیه."

اطلاق به معنای رهایی است. معنای دیگرش نسبت دادن کلمه به معنایی است:

 

"ای رند قلندرکیش... در دیر شو و بنشین، با خوش پسرس شیرین، شکر ز لبش می‌چین. تا چند ز کفر و دین! در زلف و رخ او بین گبری و مسلمانی... گفتم که مگر جستم، از دام بلا رستم، دل در پسری بستم، کز یاد لبش مستم. چون رفت دل لز دستم، چه سود پشیمانی؟ ای ساقی مهرانگیز، در ساغر جانم ریز. چون مست شوم برخیز، زان طره‌ی شورانگیز، در گردن من آویز، صد گونه پریشانی"

 

در وجه تسمیه‌ی قلندر بسیار گفته شده است. غالب مؤلفان فرهنگ‌ها معتقدند که این کلمه معرب یا مبدل کلندر است... و کلندر همان کُلُندره است... و کُلُندره به معنای چوب گنده و ناتراشیده و آدم ناهموار است.

ایوانف نوشته است در مدت چهل سال اخیر کوشش بسیار کردم که ریشه‌ی کلمه‌ی قلندر را پیدا کنم و با متخصصان مختلف بحث نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم."

 

هم او تلاش کرده است نسبتی میان کلانتر فارسی و قلندر بیابد و می‌یابد اما خود را رودروی پرسش دیگری می‌بیند و از خاستگاه و گذرگاه کلانتر دور می‌شود:

"شاید قلندر با کلمه‌ی یونانی caleo قرابتی دارد که به معنای دعوتگر و راهنمای معابد قدیم بود: caleotor"

 

شاید این بی‌گانه‌ی چندگانه، این چندخانه که یک گانه‌اش زبان فارسی بود به نزدیک‌ترین معنای آن قلندری رسیده باشد که در خیال من است. اگرچه به گمان من برای یافتن معنای قلندری که آن‌همه "طریق"‌ها پیموده است و در "فرهنگ" و جان ما دویده و ما را در راه دوانده است باید از راهی نزدیک‌تر رفت، از "در"ی دیگر به تماشای نقش گردش روزگار بر آن نشست و رگ و ریشه‌اش را در همان گانه، همان خانه، همان زبانی جست که در آن قد کشیده و قامت شکانده است.

قلندر همان کلانتر است که روزگاری کلاندر بوده است، کلان‌در، در کلان. و در: باب است. جایی که خانه باب و قفل و بست نداشته باشد کسی است، زبانی است که حرف "آخر" یا "حقیقت" امر را می‌داند. همان در که در دریافت و‌ در دریافتن می‌نشیند. دری، که در درــ‌ یافتن می‌نشیند و به معنای یافتن در است، رسیدن به باب و گشودن دوری تازه بر آن‌چه می‌پنداریم یا می‌پنداشتیم. می‌دانیم که از یافتنِ در تا رسیدن به درون و اندرون و صندوقخانه راهی است دراز. این را هم باید به خاطر داشته باشیم که دریافتن قُل همراه پرداختن شده است: اُس و اساس داد و ستد و معامله‌گری در زبان موالی. نه آن که در در یافتم، دُر یافتم نشسته بود. کلان را همه می‌دانند. با این‌همه می‌دانیم، دیده می‌شود که قلندر نیز نایستاده است، مثل هر متنی در راه است و مثل هر در راه، نه درمانده، در مانده، بلکه درراهی، می‌رود. البته رفتن و در راه بودن عوارضی هم دارد. یعنی که معنایش، بارش همراه با گردش روزگار بر مردمانش می‌گردد و مردمانش بر آن می‌گردند و در فضای آن دم تازه می‌کنند و بازدم پس می‌دهند. دگرگونه می‌شوند، سوده می‌شوند، فرسوده می‌شوند، پرشان سوده می‌شود. کلان‌در می‌فرساید و فرسوده می‌کند تا از آن فرازی که داشت به فرودی برسد که مقدر هر فرازیده‌ای است. آن عقابی که بال گشوده است به آفتاب نمی‌رسد. دوری در فراخ‌نای و پهنه‌ی روز تا کجا که پرش سوده ‌شود. فرود پی آمد هر پرگشودنی است. پر سودگی و پرسایش، فرسایش در راه است. در این راه، در و کلان از کلان‌در تا قل‌در، تا قل‌چماق می‌فرساید و فرسوده می‌شود، دگر می‌شود و دگرگونه می‌کند تا جایی که هیچ از بار معنایی که داشت نماند. به عبارتی به جایی می‌رسد که به انکار روز و روزگاز نخستینش برمی‌آید.

 

"قلندریه فرقه‌ای از صوفیه‌اند که از جهت افکار و عقاید به ملامتیه نزدیکند و مقید به اخفای حال و عمل نیستند و رندی پیشه کنند. پیروان این فرقه عادات و مقررات ثابتی ندارند و کاملا از دستورهای مذهبی و عادات اجتماعی دور هستند. به نظر می‌رسد که اصل افراد این فرقه از آسیای مرکزی باشد که تحت تأثیر عقاید هندی قرار گرفته‌اند. گروهی را به عنوان مؤسس قلندریه می‌دانند؛ از آن میان یکی یوسف‌نامی، که با نسبت عربی‌ــ‌اسپانیایی شناخته شده است و دیگری جمال‌الدین ساوه‌ای است که به قول ابن بطوطه در دمیاط مستقر شد و همان‌جا وفات یافت."

 

بسیار پیش از آن که این ژرفکاوی‌ها بشود صاحب تاج‌العروس این‌طور خیال خودش را راحت کرده بود:

"قلندر: بر وزن سمندر، لقب جماعت من‌الشیوخ العجم، و لا ادری معنی."

 

قلندر در "فرهنگ"های فارسی هرچه پیش‌تر می‌آید لخت‌تر می‌شود؛ آن جامه‌ی روحانی را وامی‌نهد و خاکی‌تر می‌شود تا سرانجام به چیزی برسد که در "فرهنگ"ها می‌آورند و در کوچه‌ها به گوش می‌رسد:

"قلندر: مرد قوی‌هیکل و نامحرم به زن. و نیز نگاه کنید به قلدر و قل‌چماق"

قلندر واژه‌ای است که از هرکجا رسیده باشد به مرور خود را با ذهنیت ترکی‌ــ‌‌مغولی‌ــ‌ایرانی نزدیک کرده است و همچنان در زمان و زمانه‌ی ادبیات فارسی فرسوده شده است تا در قل‌چماق پناه بگیرد که بی‌رودربایستی بُن اخلاق و پارسایی ما را آشکار می‌کند:

"قلندر: مرد زورگوی سبیل از بناگوش دررفته است؛ خرزور."

 

اگر باب زور و حضور زن را ببندیم و بحث محرمیت را فیصله دهیم، قلندر، قلدر، قُلُندر، کُلُندره و قل‌چماق همه مترادفند. شاید درست گفته‌اند که جایی هست که واژه‌ها لخت می‌شوند. داستان به گمان من ساده‌تر است: جایی هست که واژه‌ها مردمان زبان و زمانه‌ی خود را لخت می‌کنند. کمی بر این قل‌چماق درنگ کنیم؛ قل و چماق که پایان سیر و سلوک در معنای قلندر است، پایان گشت و گذری کوتاه بر راه کلان‌در است: قل‌چماق: کلان‌در: قل برآیند کلان و چماق پایان روند و راه در در "فرهنگ"‌های فارسی است:

 

"قلچماق: متشکل از قل است + چماق.

 

قل: معنای بنده می‌دهد: عبد، غلام.

قل‌محمد: بنده‌ی محمد، غلام محمد، عبد محمد

 

و چماق:

1.     گرز آهنی شش‌پر

2.     چوبدست سرگره‌دار

3.     آلت تناسلی مرد؛ نره

 

قل‌چماق:

1.     بنده‌ی گرز آهنی شش‌پر

2.     عبد چوبدست سرگره‌دار

3.     غلام کیر، عبد نره

 

شاهد:

"بــه قــلــنـدربچــه پــاییـن تنــش دارد مــیــل

طرفه حالی‌ست که بیچاره دلش در کـون است.

 

قلندربچه: آلت تناسلی مرد، شرم مرد، نره"

 

قلندری که نامه‌اش می‌آید دوری با این قلندرها نشسته و برخاسته است، پاره‌ای در راه و طریق و طریقت‌شان پی‌موده و گیوه سوده است. حالا به خود رسیده است: گردن باریک مردنی‌ای که هشداردهنده می‌گذرد:

ــ شما از روی شهوت با مردان به نیت زنان می‌آمیزید و با زنان به نیت حورالعین. آری، شما قومی تجاوزگرید.

 

 

 

3

 

نامه‌های قلندر، قلندرانه‌ها، داستان شهرگردی‌ها است؛ گرداندن شهرها به گرد خویش. این نامه خبر مدینه‌ی نحاس را می‌آورد:

"مدینه شهر است، بلد. مدینه به طور عام به معنای مطلق شهر است."

ریشه‌ی مدینه به سنگ بر سنگ نهادن می‌رسد: به تمدن، مدن، خیال استقرار.

"مدینه‌ی نحاس شهر دق است؛ مدینةالنحاس مدینةالبهت است. شهری است در آندولوس که می‌گویند از حجرالباهت ساخته شده است و هر کس در آن نگرد از بس خنده دق کند و بمیرد."

  

 

 راه مدینه را که پی بگیریم به پاره‌هایی از برگردان فارسی الف لیل و اللیله می‌رسیم، در داستان‌های سلیمان و نهر مس روان. آن‌سوتر ردش را در آئینه‌کاری‌های محمدابن محمود همدانی می‌یابیم:

"مدرک‌ابن مهدی گوید به طلیطله می‌رفتم، از آن‌سوی آندولوس، صورتی بدیدم مسین، بر کوهی نهاده، بر یک قدم استاده، دست چپ برداشته؛ بر میان دو چشم وی نبشته: از این پیش‌تر راه نیست."

تا به سنگ بنای پیشین این شهر برسیم، باید از جبل‌الطارق گذر کنیم، به اسپانیا برسیم، به آندولوس:

"گویند موسی‌ابن نصیر در مغرب رفت. وی را گفتند: شهری است که بر میان رود است و غرقه نمی‌گردد. شگفت است.

موسی‌ابن نصیر رفت تا آن را ببیند. به دریای احمر رسید. شهری دید:

بر در شهر ایوانی

بر سر ایوان قنطره‌ای

بر سر قنطره صنمی

و در دست صنم تیری و کمانی.

چون مردم نزدیک شدند تیری بینداختی و کس را هلاک کردی، تا سه کس بمرد.

مردم در شدند: شهری دیدند عظیم و مردم آن شهر هیچ سخن فهم نمی‌کردند. پس بازگردیدند. بر در شهر نوشته بود:

ــ هرکس پیش‌تر شود هلاک شود."

 

با دلالت محمدابن محمود همدانی من تا این‌جا رسیده‌ام و از پشت شانه‌ی او بر کم کیف شهر نظاره می‌کنم، از راه دور، بلکه نقشی از آن صنم به دست دهم که سنگ اولین مدینه‌ای را نهاد که سگ بسته و سنگ را گشاده است. البته هراس تو را هم دارم. دانسته‌ام، از همان اسطوره‌ی اولین تا اکنون که من به آن اسطوره خیال می‌کنم فرصت اگر شده باشد از کمر تا ختنه‌گاهم را دریده‌ای.

قصدم از این پیش‌غذای تلخ این بود که ملاتی آماده شود، بهانه‌ی دستی پیدا شود تا پیش از سفر آئینه‌ی بختت را نگاه کنم، فالت را بخوانم. دستت را بده به من. آستینت را نشان بده ببینم. چیزی در آستین نهان نکرده‌ای؟

 

 

 

قلندرانه‌ی اول

دعوت به شاه‌کُشان

 

ملح اول

 

 

یاد آر این حکایت را از محمدابن محمود همدانی در گشایش کتاب:

 

"شخصی را زنی بود به جمال و باغی و کتابی. روزی به باغ رفتی، روزی کتاب خواندی و روزی با زن نشستی. چون مرگ نزدیک رسید، باغ را گفت: تو را آب دادم و آبادان داشتم. امروز که می‌روم با من چه خواهی کرد؟

از باغ آواز آمد که: مرا پای آن نباشد که با تو بیایم. چون تو بروی دیگری آید.

مرد از باغ نومید شد. پس زن را گفت: عمر در تو سر کردم و از بهر تو رنج‌ها کشیدم. امروز بخواهم رفت. چه کنی؟

زن گفت: تا زنده باشی خدمت کنم. اگر بمیری جزع و فریاد کنم. چون تو را ببرند با تو می‌آیم تا لب گور. چون در خاک پنهان شوی بنالم و بگریم و بازگردم شوهری دیگر کنم.

مرد از وی نیز نومید شد. روی به کتاب کرد و گفت: ای مصحف، من خواهم رفت. چه خواهی کرد؟"


 

 

از حیله‌های کهن

 

پیش از این هرچه از عهد و عهدنامه، قرار، خوانده، دیده، یا شنیده‌ای باطل است: کأن‌لم یکُن. گفته باشم هم از نخست.

این‌جا نشسته‌ام و اعلام می‌کنم: از این سپس فرصت پادشاهی من بر این مملکت است. کی گفته است که من عهد خلیفه ندارم؟ پیش بیاید و خوب نگاه کند:

ــ این حکم پادشاهی من است بر مملکتی که قدم می‌نهی در آن.

ــ من تو را به پشیزی نمی‌خرم.

(در حقوق رعایا. اصل اول، بند نخست.)

 

می‌خواهم تو را به چه کار؟ که اسیرم کنی؟ که دوباره بیایی قوالی کنی، ور بزنی، ور بزنی، ور بزنی، به سماعم در آوری و آخر سر عنتری دستم دهی تا تعلیم جایگاه دوست‌ــ دشمن نمایی‌اش دهم؟ که غرق گول نشان دادن جای این که آمد و آن که شد شوم و از یاد ببرم که کجا نشسته‌ام؟ می‌خواهی بی خبر از آن‌چه کنج خانه‌ام جاری است خبر از افلاک دور بیاورم؟ هاها! قرار و قانون تازه برمی‌شمرم:

آب باید تر کند، بار از زبان خشک بردارد.

آفتاب باید گرم کند، بسوزاند.

سایه باید رهایی دهد.

و فس‌فس و هف‌هف به جای باد ننشیند.

 

نمی‌توانی سیاهم کنی. من خود از سلاله‌ی سیاه‌کارانم. خلف شیاد پیری که شکلکی را نشان مار کرد: میم الف ر؛ مار. ماری بود و عقابی...

این‌جا نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به خودم، به خویش و تنم، به خویشتنم، در این لحظه، در این دم، در این آن، آن‌ی که نیامده رفته است. این که نیامده را به رشته می‌کشد بر پنجه‌های دست و نخ رفته را می‌جود به بُن دندان آسیا؛ به این نگاه می‌کنم: شاه شهر خویشتنم. دست می‌دهد که گاهی بر این لحظه، بر این آن، بر این دم سوار شوم و در سنگ سکوت بشکفم در درون خویش. ــ در فاصله‌ی چشمی به هم زدن‌ــ چه تازه‌ام، چه تر! برآمده از یک چرت میانه‌ی روز، خمیازه‌ای می‌کشم، کف دست بر سینه می‌زنم و از من به نقد درست می‌گویمت: این دم گرفتار کار خویشتنم. می‌پرسم از خودم: چه‌گونه است که وقتی در پس هر یک از این چشم به هم زدن‌های ناگزیر به خود دوباره نگاه می‌کنم با خویش و خویشتن بی‌گانه‌ام، غریب؟

 

این سخن‌ها تا این‌جا را دوباره بخوان. در یک کلام بگنجان و آویز گوش خویش کن تا نظربند راه پیش رویت شود؛ که این سفر بی‌راهه‌زدن، گم شدن، هلاک شدن دارد. امر می‌کنم: بنویس!

 

ــ آن که فکر می‌کند نیمه‌ی دیگر من است، یا نیمه‌ی دیگرش منم نه خود را شناخته است نه مرا.

(در حقوق رعایا، اصل دوم، بند نخست)

 

 

دریوزگان کور را جز این کاسه‌ی تلیت چیزی بر من به امانت نگذاشته‌اند. بردار و سایه ببُر، بگریز. یا از کاسه درگذر، بیا، بر من نشین تا راه بیفتیم، پیش از آن که ملال راه بساط پهن کند.

باید از خود شوی یا به خود آیی تمام تا بگذری. پیش‌تر نیا اگر دیدار خود را تاب نمی‌آوری.

بار هرکس به کول خود:

بار من بر من،

بار تو بر تو،

و بار رسولان بر کوه.

 

این‌گونه حکم پیش می‌برم.

می‌خواهم بار امانت بر شانه حس کنی،

                                                نلرز!    

 

 

 

فی‌المقدمات

 

چابک برو، بگرد، شاید رسیدی به نشانه‌ی تیر، شاید رسید به آن درخت؛ آن تناورتر، سایه‌پرورتر درخت که هر برگش خلقی را سایه می‌دهد و از زیر سایه‌اش نهری از شیر مادیان تازه‌زا و عسل روان است. تا آن‌جا اگر بپایی، اگر به پایی، اگر از شرق جان خود به‌در آیی و در خویشتن و هم در خویش تن بشکفی شکوهمند، مرا می‌بینی که کجا نشسته‌ام: بر این بلندا، و این غروب!