نسخه ي چاپي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان کوتاه

داستان بلند
ـــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون

پریشیده‌های‌پریشان‌حیالی

ـــــــــــــــــــــــــ

سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ـــــــــــــــــــــــــ

ماه سو
حسن مصلحیانی

وحید گل بهاری
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی هرمزگان
موسیقی قشقایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلمات: سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
باغ در باغ: پاک نیا
اثر: نشریه ی ادبی
مداد: حسین نوش آذر

ـــــــــــــــــــــــــ

صبح موالی به خیر
 یازده داستان کوتاه

 

 

كريستينا

نسيم خاكسار

چند سال بعد از آن اتفاقي كه براي كريستينا رخ داد، در نامه‌اي براي سيلويا نوشتم: ‌«همه‌اش تقصير پاتريشيا بود. اگر براي استفان دلبري نمي‌كرد و عشوه نمي‌آمد، شايد او جاي من مي‌رفت خانۀ كريستينا و باعث نمي‌شد هر وقت تو قطار از جلوِ ايستگاه خودا مي‌گذرم، ياد آن شب بيفتم كه خانۀ كريستینا خوابيدم و در دلم، براي عاقبتي كه بعدها برايش پيش آمد، زار ‌زار گريه كنم. از هتل ديانا هم كه بهترين خاطره‌هايم را در روتردام از آن‌جا دارم ديگر خوشم نمي‌آيد.»

وقتي نامه‌ام را براي سيلويا مي‌فرستادم، فكر نمي‌كردم بعد از سه هفته برگردد. نشاني‌اش، تا جایي كه خبر داشتم، عوض نشده بود. وقتي بعدها ماجرا را به پاتريشيا گفتم، گفت:

ـ كار خود سيلوياست. نامه‌ات را نخوانده، پس فرستاده. از دستت هنوز دلخور است.

ذهنِ پاتريشيا، مثلِ من، هنوز تو همان خاطرۀ سيزده سال پيش مي‌چرخيد.

با پاتريشيا و شوهرش، مارتين، تو كافه هوخت كه بعد از آشنایي‌مان شده بود پاتوقِ ديدارهاي گاه‌گاهي‌مان، نشسته بودم. پدرسگ تو سي و هشت سالگي، عينهو دخترهاي بيست و دو سه ساله لباس مي‌پوشيد و به‌ش هم مي‌آمد. آن‌قدر حواسش به هيكلش بود كه انگار نه انگار دو شكم زایيده. وقتي مي‌خنديد، يك‌رديف دندان‌هاي سفيدش پيدا مي‌شد. سيلويا سربه‌سرش مي‌گذاشت که شكل خنده‌هاش جان مي‌دهد براي آگهی‌های تبليغاتی خمير دندان. تشويقش مي‌كرد با يكي از این شركت‌هاي تبليغاتي تماس بگيرد و امتحاني بكند، شايد پولِ يك سفرِ دسته‌جمعي به لُبنان، براي نوشتنِ يك گزارشِ جانانه، براي همه‌مان جور شود.

منظورِ سيلويا از «همه‌مان»، خودش بود و من، استفان و پاتريشيا، اينجه ممد و آنه. ادوارد، خبرنگارِ لهستاني، با اين‌كه بحث‌هايش تو جمع، خيلي گُل كرده بود، جزءِ گروه نبود. اما پاتريشيا، مثلِ سيلويا، اهلِ اين‌جور كارهاي سياسي نبود.

فكر مي‌كنم يكي از دلایلِ خوش آمدنم از سیلویا در اولين ديدار، همين تُند و تيزي‌هاي سياسي‌اش بود. سال 91 بود و حملۀ عراق به كويت، بعد اشغال آن و تهديدهاي بوشِ پدر (كه آن‌وقت‌ها رئيس‌جمهور بود و احتياج نبود براي معرفي‌اش، كلمۀ «پدر» را  به اسمش اضافه كنيم) به جنگ عليهِ عراق. سيلويا سخت مخالفِ سياست‌هاي جنگ‌طلبانۀ دولت‌شان بود.

*

سيلويا و پاتريشيا را اولين‌بار تو لابي هتل ديانا ديدم. همراهِ ميشل، رئيسِ فستيوال، بودم. در فستيوال، دو كار داشتم: هم در گروهِ ترجمۀ داستاني از نويسنده‌اي هلندي به زبان‌هاي مختلف، از جمله فارسی، بودم، هم با چند عكاس، بايد عكس‌هایي از مراسمِ فستيوال مي‌گرفتم. كريستينا كه براي يك هفته‌نامۀ هلندي گاه‌گاه گزارش تهيه مي‌كرد و با ميشل دوست بود، شركتم را در فستيوال روبه‌راه كرده بود. اسمِ پاتريشيا را پیشترها‌ شنيده بودم؛ از نويسندگانِ نسلِ دومِ مهاجرانِ لُبناني مسيحي‌ بود كه كودكي‌اش را در هلند گذرانده بود. چند مصاحبۀ تلويزيوني هم از او ديده بودم. تا از دور ديدمش، شناختمش. زيبایي‌اش خيلي زود توجهِ آدم را به خودش جلب مي‌كرد. وقتي ميشل مرا به او معرفي كرد، به‌هلندي گفت:

ـ خدا را شُكر! خيال كردم از چريك‌هاي فلسطيني هستي.

و از همان خنده‌هایي كرد كه براي هميشه تو ذهنم نقش بست. سيلويا نشسته بود كنار نويسندۀ آرژانتيني، ‌زني كمي چاقالو، و داشت تُند‌تُند و باحرارت با او حرف مي‌زد. دفتردارِ هتل تا فهميد ايراني‌ام، سرضرب، روي يكي از برگ‌هاي كوچكِ سفيد با اسم و نشاني هتل در بالايش، اسمِ كتابي از كيس نوته‌بوم نويسنده‌اي هلندي را برایم نوشت كه كلمۀ «اصفهان» در عنوانش به‌كار رفته بود و تأكيد كرد حتماً آن را بخوانم. خدا را شُكر كردم اولين‌بار كسي با ديدن اسمم، يادِ خميني، شاه يا نفت نيفتاده. وقتي همين موضوع را بعد براي سيلويا تعريف كردم، ديدم خيلي آتشي‌تر از من به‌اين نوع رفتارِ غربي‌ها اعتراض دارد. راستش اگر در دفترچۀ معرفي نويسندگانِ شركت‌كننده در فستيوال نخوانده بودم كه زادۀ آمريكاست، خيال مي‌كردم طرف بايد شرقي باشد؛ چون موهايش مثل خيلي از شرقي‌ها سياه بود و كُلي با هلندي‌ها و آلماني‌هاي بور كه در اين چند سال باهاشان سر و كار داشته‌ام، فرق داشت.

كريستينا را روزِ اول، زياد نديدم. سرش شلوغ بود. بعد از آن‌كه مرا سپرده بود دستِ ميشل، رفته بود فرودگاه، نويسنده‌ای چيني را بياورد. يكي دو باري هم كه پيدایش شد، زياد خودش را قاطي جمع نكرد. طوري عقب كشيده بود كه خيلي‌ها خيال كردند يكي از كمك‌كننده‌هاي دستِ سوم و بي اجر و مزدِ اداره‌كنندگانِ فستيوال است كه دور و بَرِ هتل مي‌ديدي‌شان. از همه‌جا نويسنده دعوت كرده بودند: آمريكا، انگليس، لهستان، كوبا، اسرائيل، تركيه، آلمان، شوروي (كه هنوز «شورويِ سابق» نشده بود) و آفريقاي جنوبي. رئيس فستيوال به‌هركه آمادگي‌اش را براي كمك اعلام كرده بود، «نه» نگفته بود.

*

كليدِ اتاق و فهرستِ برنامۀ يك‌هفته‌ای فستيوال را از دفتردارِ هتل تحويل گرفتم و با آسانسور، يكراست رفتم طبقۀ چهارم كه كيف و وسايلِ ديگرم را بگذارم تو اتاقم. اتاقِ تك‌نفرۀ نسبتاً كوچكي نصيبم شده بود؛ شايد چون كمي دير آمده بودم. دو ساعتي به‌ساعتِ ششِ عصر، وقتِ معارفۀ مهمانان در روزِ اول و شامِ دسته‌جمعي، مانده بود. بيست دقيقه‌اي، همان‌طور با لباس، دراز کشیدم روي تخت و دفترچۀ معرفي نويسندگانِ مهمان را ورق زدم. هوا ابري بود و از لاي پرده، آسمانِ خاكستري غليظ را مي‌ديدم.

كريستينا را هفت سال بود مي‌شناختم. تو همان سال‌هاي اولِ آشنایي‌مان، نزديك بود رابطه‌ای عشقي هم بين‌مان به‌وجود بيايد. در گرماگرمِ دوستي‌مان،یک سفر رفت لُبنان. وقتي برگشت، گفت عاشق يك پسرِ لُبناني شده. و بعد برگشت لُبنان و چهارسالي ماند. و از همان‌جا، به‌خاطرِ گزارش‌هاي دستِ اولي كه براي يكي از روزنامه‌هاي هلند مي‌فرستاد، كارش مدتي گرفت. بعد كه ميانه‌اش با دوست‌پسرِ لُبناني‌اش به‌هم خورد و برگشت هلند، ديگر آن كريستيناي قبلي نبود؛ گاهي شلوغ بود، گاهي مي‌رفت تو خودش. پدرش كه مُرد، وضعِ روحي‌اش مدتي خيلي بد شد. تلفنش را روزها قطع مي‌كرد و با كسي تماس نمي‌گرفت. همديگر را گاهي مي‌ديديم. من آن‌وقت‌ها، با يك دخترِ يوناني همخانه بودم.

كاپشنِ جيرم را پوشيدم و با دوربينِ عكاسي‌ام، در كيفي آويخته به‌شانه، از اتاق زدم بيرون.

وقتي رسیدم پایين، سيلويا بند كرده بود به كفش‌هاي استفان و داشت سربه‌سرش مي‌گذاشت. استفان ايرلندي بود؛ شاعر و داستان‌نويس. مي‌خورد به قيافه‌اش كه سي و دو سه سالي داشته باشد. هفت هشت سالي از من جوان‌تر بود. من اصلاً حواسم نبود به پوتين‌هاي گُنده‌اي كه پوشيده بودم. چهار ماه پيش آن‌ها را خريده بودم. هنوز عكس‌شان را دارم.

*

اين كِرمِ فانتزي‌هاي گذشته و اَدايِ چه‌گوارا درآوردن، گاهی فكر مي‌كنم، بدجور تو خونِ نسلِ ما جوان‌هاي دهۀ شصتِ ميلادي رفته است؛ يعني، بي‌آن‌كه حواسَت باشد، مي‌بيني داري تو همان فضاها راه مي‌روي. در ‌اِزايِ نوشتنِ گزارشی چندصفحه‌اي دربارۀ اوضاعِ پناهندگان ايراني براي يك روزنامۀ هلندي، پولِ یامُفتي كه فكرش را هم نمي‌كردم به حسابم ريخته شده بود و نمي‌دانستم با آن، چه‌كنم. همانروزها وقتي از جلوِ يك مغازۀ كفش‌فروشي مي‌گذشتم، يكهو چشمم افتاد به پوتين‌ها. از آن‌هایي بودند كه انگار تو خيال، دنبال‌شان مي‌گشتم. تا حالا پاي كسي نديده بودم. من يكي اگر وقتِ خريدنِ پيرهن و شلوار، دستم مي‌رود طرفِ ارزان‌ترين‌شان، سرِ انتخابِ كفش، فكرِ پول و قيمت را مي‌گذارم كنار. به‌خاطرِ ضربه‌هاي شلاقي كه در دورانِ زندان خورده كفِ پاهايم، براي خودم، قدر و قيمت‌شان يك‌هوا بالاتر از اعضای ديگر بدنم است. رفتم تو و امتحان‌شان كردم. وقتي راه مي‌رفتم، انگار سوارِ اسب بودم. تو آينۀ قدي، خودم را نگاه كردم. ديدم يك هوا بلندقدتر شده‌ام. اصلاً به اين فكر نمي‌كردم که يك‌و‌نيم شماره از پايم بزرگترند. تو مغازه راه مي‌رفتم، اما كلّه‌ام تو جنگل‌هاي بوليوي بود. اگر يك دوربينِ فيلمبرداري همان‌وقت حركتِ چشم‌ها و سرِ صاحب‌مغازه را ثبت مي‌كرد كه با راه رفتنِ من، به اين‌سو و آن‌سو مي‌چرخيدند، خوب مي‌ديدي آن لحظه در چشمِ ديگران چطور بودم.

آمد جلو و گفت:

ـ براي پايت بزرگ نيست؟

با آن‌كه بزرگي‌شان معلوم بود، گفتم: «نه.» و دوباره خودم را تو آينه تماشا كردم. محشري شده بودم! اگر وِلَم مي‌كردند، تمامِ روز را با همان پوتين‌ها، هِي جلوِ آينه بالا پایين مي‌رفتم.

به كفش‌هاي كهنه‌ام كه پهلوی آن‌ها مثلِ بچه‌يتيم‌هاي بي‌كس قيافه‌شان زار مي‌زد، نگاهي كردم:

ـ چند؟

ـ چهارصد گلدن.

(آن‌وقت‌ها پول هلند گلدن بود.)

ـ بي چك و چانه؟

ـ باشد. سيصد و هفتاد... .چهار سال كفش است. تكان نمي‌خورَد. سالِ چهارم هم اگر از ريخت افتاد، مي‌تواني بياوري عوض كني.

ـ شوخي كه نمي‌كني؟‌

ـ تو كاغذخريدش برايت مي‌نويسم.

باز نگاه كردم تو آينه. پرسيدم:

ـ يك شماره کوچک‌ترش را نداري؟

با لبخند گفت:

ـ انگار قبول كردي كه بزرگ‌اند؟

ـ اِي... كمي.

ـ متأسفانه نه. آخريش بود از اين سِري كفش. اگر بخواهي، بايد صبر كني.

ـ چه مدت؟

ـ نمي‌دانم. شايد دوماه، شايد هم بيش‌تر.

توي دلم گفتم: «زِكي! دو ماه انتظار! من يكي نمي‌توانم.»

خريدمش و كفش‌هاي كهنه‌ام را گذاشتم تو كيسه‌اي و از در زدم بيرون.

دو قدم دور نشده از مغازه، با اولين كسي كه سينه به سينه شدم رابرت، دوستِ آمريكایي‌ام بود.

رابرت سه چهارتا زبان را خوب مي‌دانست. و با پولِ ارثِ پدری، تو هلند، براي خودش وِل مي‌گشت. فارسي را هم با استفاده از كلماتي قديمي كه گاه خيلي خنده‌دار مي‌شد، شيرين حرف مي‌زد. يكي دو متنِ فارسي از دورانِ صفويه را به انگليسي ترجمه كرده بود.

ـ داشتي در عَرشِ اَعلا راه‌پيمایي مي‌كردي.

ـ چطور؟

باخنده اشاره كرد به كفشم و با ادا گفت:

ـ با اين كفش‌هاي خيلي‌خيلي بزرگ، فقط يك مِقرعۀ خيلي خيلي دراز كم داري تا مثلِ سپاه‌سالارِ قزلباش‌ها بشوي.

ـ برعكس، شده‌ام مثلِ رفيق چه‌گوارا.

ـ ها!...

و سبيلِ بورش را تاب داد:

ـ پس باز هم فيلت يادِ هندوستان كرده.

*

اولش رفتم بار و يك آبجو براي خودم سفارش دادم. بعد ليوان در دست، رفتم كنارشان نشستم. آنهِ آرژانتيني بلند شد و با لهجه انگليسي ـ آرژانيتني شيرينش كه حرف‌های سين و ز و دال‌اش قاطي مي‌شد، گفت:

ـ خيلي دير آمدی پایين. همه منتظرت بوديم.

استفان براي آن‌كه از شرِ متلك‌هاي سيلويا راحت شود، رو كرد به من:

ـ شنيده‌ام ايراني‌اي. مي‌توانم بپرسم نظرت راجع‌به آيه‌هاي شيطاني چيست؟

سيلويا زد زيرِ خنده:

ـ آقاي استفان! مطمئني عوضي نگرفته‌اي؟ ايشان كه آيت‌الله نيست!

با هر كلمۀ سيلويا، قاه‌قاهِ خندۀ پاتريشيا بلندتر مي‌شد.

استفان گفت:

ـ من راستش از سلمان رُشدي زياد خوشم نمي‌آيد. براي اين‌كه خيلي ازخودراضي شده.

سيلويا گفت:

ـ اين چه ربطي دارد به كتابش؟

و رو كرد طرفِ پاتريشيا كه تمامِ عضلاتِ صورتش جمع شده بود تا بزند زیرِ خنده:

ـ تازه، جنابعالي هم كه مي‌گویيد ازخودراضي شده. يعني از اول، نبوده؟

آنه گفت:

ـ استفان! برو كفش‌هات را عوض كن تا سيلويا  دست از سرت بردارد.

نفهمیدم چرا همه به پوتين‌هاي من نگاه كردند و قاه‌قاهِ خنده‌شان بلند شد. صداي خنده‌شان همۀ كساني را كه نشسته بودند تو لابي، متوجهِ ما كرد. سيلويا بلند شد،  استفان را به‌زور از سرِ جايش بلند كرد و نشاندش كنارِ من. ما دو نفر پاهاي‌مان را بغلِ هم گذاشتيم: یک‌جُفت كفشِ واكس‌نخورده با پوزه‌هاي شُل و وِل و یک‌جُفت پوتينِ جيرِ شيك، اما نسبتاً بزرگ، كه همه را كنجكاو مي‌كرد پاهاي توي آن‌ها را ببينند.

همين‌جا بود كه من هم وارد شوخي‌هاي جمعي شدم و داستانِ كفش خريدنم را با آب و تاب تعريف كردم. سيلويا با اشاره به كمي سایيدگي دو لبۀ پاشنۀ پوتين‌هايم، بند كرد که موقعش رسيده عوض‌شان كنم. مي‌گفت به امتحانش مي‌ارزد؛ چون اين امکان را هم داشتم كه بعدي را اندازۀ پايم بردارم.

پاتريشيا آمده بود نشسته بود بغلِ استفان و با هر حرفي، سرش را  فُرو مي‌كرد تو گودي شانۀ او و قاه‌قاه مي‌خنديد.

وقتي نويسندۀ تُرك وارد شد و خودش را معرفي كرد، من كه با نوشیدن دو ليوان آبجو كلّه‌ام كمي گرم شده بود، به‌شوخي به او گفتم:‌

ـ چطوري اينجه ممد؟

این اسم تا روزِ آخر فستيوال، رويش ماند.

*

اينجه ممد نبايد عاشق سيلويا مي‌شد وقتي مي‌ديد سيلويا رفته تو نخِ من. اما وقتي هيچ‌كس حرفِ دلش را نمي‌زد، معلوم بود ماجراهاي دلبستگي‌هاي ما به‌هم كمي شير تو شير مي‌شد. به‌نظر مي‌آمد فقط پاتريشيا بود كه خودش را همان روزِ اول لو داده بود. سيلويا اما معتقد بود كارِ او بيش‌تر شيطنت و بچّگي و كمي هم لَوَندي است؛ چون استفان قُرص سرِجاي خودش ايستاده بود و به عشوه‌هاي پاتريشيا خيلي سنگين جواب مي‌داد. اينجه ممد براي جلبِ توجهِ سيلويا، دلش مي‌خواست اَدايِ برادر بزرگِ جمع را دربياورد. وضعِ مالي‌اش از همۀ ماها بهتر بود يا نشان مي‌داد بهتر است. تا فرصت گیر مي‌آوَرد، همه را دعوت مي‌كرد به ويسكي يا آبجو. آنه از همان روز اول، براي خودش در جمع، يك نقشِ خاله‌جان تعيين كرده بود و از آن فراتر نمي‌رفت. از كار كردن در تنهایي خسته شده بود و ترجيح مي‌داد تا مي‌توانست، در جمع خوش بگذراند و براي خودش دردِسرِ روحي عاطفي نتراشد. سيلویا از او خيلي خوشش مي‌آمد.

فكر مي‌كنم همان روزِ اول، تو لابي هتلِ ديانا و بعد تو بار و رستورانِ هتلِ بغلی، هستۀ تشكيلاتي گروهِ شش نفرۀ ما در آن فستيوال زده شد. اينجه ممد چند ماه بعد براي من و براي پاتريشيا نوشت كه وجودِ سيلويا باعثِ تشكيلِ گروه شده بود.

بعد از آمدنِ اينجه ممد، سيلويا پاشد و گفت:

ـ من از اين‌جا خسته شدم. چطور است پيش از رفتن به رستوران، برويم باري بيرون از هتل و بازهم بنوشیم؟

اينجه ممد بلافاصله گفت:

ـ فكرِ محشري‌ست!‌ هتل بغلي بارش خيلي بهتر است.

سيلويا گفت:

ـ پس چرا ميشل تو هتل بغلي برامان اتاق نگرفت؟

آنه خيلي جدّي گفت:

ـ بچه‌ها! بيایيد اعتصاب راه بيندازيم. با اين‌كار، راحت مي‌توانيم روي ميشل فشار بياوريم هتل‌مان را عوض كند.

اينجه ممد حرفِ آنه را جدّي گرفت:

ـ نه بابا. ميشل دلخور مي‌شود...

هنوز حرفش تمام نشده، پاتريشيا زد زيرِ خنده. اينجه ممد كه تو باغِ خنده‌هاي پاتريشيا نبود، باتأكيد گفت:

ـ نه، اصلاً اين‌كار را نكنيم؛ آن‌هم روزِ اول... ميشل آدمِ خوبي‌ست.

سيلويا گفت:

ـ ربطي به خوب بودن يا نبودنِ او ندارد.

و رو كرد به آنه كه بهتر است او ادامه دهد.

آنه با پيشينۀ آمريكای‌لاتيني‌اش بهتر مي‌توانست بازي‌ را ببرد جلو. استفان پريد وسط نگذاشت آنه شروع كند و با‌استفاده از كلماتِ «بودن و نبودنِ» جملۀ سيلويا، جملۀ معروف شكسپير را در هَملت پيش كشيد:

ـ بودن يا نبودن... آقاي هَملت درست گفته، مسأله اين است.

آنه گفت:

ـ معلوم می‌شود استفان از سياست‌بازي زياد خوشش نمي‌آيد.

استفان گفت:

ـ خيلي هم خوشم مي‌آيد. جملۀ هَملت سياسي‌ترين جملۀ تاريخ است. نه استالين، نه هيتلر، هيچ‌كدام، جمله‌اي به‌اين قشنگي نگفته‌اند كه...

سيلويا پرید وسطِ حرفش:

ـ ... و نه مِسترِ بوش. اين‌يكي را فراموش نكن!

استفان خنديد:

ـ اميدوارم منظورت از بوش، اِدي نباشد!

جُز من و اينجه ممد، بقيه خنديدند.

اِدي كه مُجري برنامه بود و بچه‌ها پيش از من او را ديده بودند، قيافه‌اش عينهو بوشِ پدر بود. و اين البته از همان كشف‌هاي روزِ اولِ استفان بود.

استفان داشته از تو اتاقكِ تلفنِ جلوِ هتل به ايرلند زنگ مي‌زده و خبرِ رسيدنش را به هلند و به هتل، به زن و بچه‌اش مي‌داده و سر‌به‌سرشان مي‌گذاشته كه اِدي اتفاقي، از بغلِ اتاقك گذشته و براي او دست تكان داده. استفان تا چشمش افتاده به او، به دخترِ چهارساله‌اش گفته به مامانش بگويد وضع‌شان خيلي خوب است؛ چون پرزيدنتِ آمريكا هم همين دور و بر مي‌پلكد.

در همان ديدارِ اول با سيلويا، همين داستان را برايش تعريف كرده بود.

*

وقتي از در زدیم بيرون، اينجه ممد بالاخره متوجه شد که ماجراي اعتصاب عليهِ ميشل شوخي است. اما به‌محضِ ورود به هتل اسميت، سيلويا  باز مسخرگی‌اش گُل كرد و به‌بهانه‌اي ديگر، سر‌به‌سرِ او گذاشت.

هتل اسميت واقعاً جاي محشري بود؛ به‌خصوص لابي‌اش. ما البته در آن لحظه، ترجيح داديم تو بار بنشينيم. شوهرِ پاتريشيا هم كه لنگ‌لنگان پشتِ سرِ ما آمده بود، كمي دورتر ايستاده بود كنارِ بار و داشت به ساعتش نگاه مي‌كرد. كاري به كارِ پاتريشيا نداشت. اگر پاتريشيا از دور معرفي‌اش نمي‌كرد، نمي‌دانستم شوهرش است. پاتريشيا را رسانده بود هتل و منتظر بود ماشينش را برگردانند. اِدي ماشينش را قرض گرفته بود تا يكي را از فرودگاه بياورد. مردِ كوتاه‌قدي بود كه اگر مي‌ايستاد كنارِ پاتريشيا، حالتِ خنده‌داري پيدا مي‌كرد. از تَر و فِرزي حركاتش معلوم بود كه زماني ورزشكار بوده. استادِ تاريخ بود و در دانشكدۀ شرق‌شناسي درس مي‌داد. همان سالِ اولِ استادي‌اش، با پاتريشيا كه دانشجويش بوده، ازدواج كرده.

اينجه ممد كه با قدِ بلند و سبيلِ پُرپشتِ فلفل‌نمكي و كلاهِ كپي، بهش مي‌آمد نقشِ برادر بزرگِ جمع را بازي كند، از همه‌مان يكي‌يكي پرسيد چه مي‌خواهيم. بعد، بي‌آن‌كه چيزي بگويد، با‌دست‌كردن تو جيبش، به همه فهماند مهمانِ او هستیم.

سيلويا كه سفارشِ آبجوِ گينيسِ ايرلندي داده بود، شوخي جدّي گفت:

ـ اينجه! اگر مي‌دانستم تو دعوت مي‌كني،  قهوه با كُنياك سفارش مي‌دادم.

اينجه ممد از اين‌كه سيلويا او را «اينجه» صدا زده بود، اول جا خورد، اما بعد، وقتي من خنديدم و پشتِ سرم آنه و بعد پاتريشيا كه به شیطنت كلّه‌اش را بُرده بود تو گودي شانة‌ استفان، سر تكان داد. معلوم بود قضیه را گرفته، چون خودش هم خنديد:

ـ قبول! حالا واقعاً كُنياك با قهوه مي‌خواهي يا شوخي كردي؟

تا سيلويا كه از زورِ خنده نمي‌توانست حرف بزند چيزي بگويد، آنه درآمد که:

ـ هر دو. اگر نخواست، من مي‌خورم.

پاتريشيا باتعجب گفت:

ـ چی؟ مشروبِ شريكي؟

سيلويا پاشد صورتِ اينجه ممد را بوسيد:

ـ معذرت مي‌خواهم. همه‌اش تقصيرِ ياسين بود.

و با نگاه به دفترچۀ بازي كه استفان گذاشته بود جلویش، سعي كرد اسمِ واقعي اينجه ممد را بخوانَد:

ـ عارفَع... درسته؟

من گفتم:

ـ مُحمّد اَرفَع.

آنه گفت:

ـ ماخمَد؟

سيلويا خيلي جدّي گفت:

ـ من هنوز نفهميدم. بالاخره كدام‌يك، عارفَع يا ماخمَد؟

اينجه ممد باخنده گفت:

ـ اينجه. قبول. به‌همین اينجه رضايت دادم.

و رو به من، چيزي گفت به‌اين معنی كه: «يادت باشد تو تُخمِ لقّ را تو دهنِ اين‌ها شکستي.»

به‌شوخي گفتم:

ـ بهتر از ماخمَد عارفَع نيست؟

و به‌سلامتي‌اش، دستِ خالي‌ام را بُردم بالا.

اينجه ممد باز گفت:

ـ قبول.

*

با اعلامِ ساعتِ پخشِ خبر از يكي از كانال‌هاي تلویزیونی هلند، از تلويزيونی كه گوشۀ لابي هتل بود، سيلويا كشيده شد آن‌طرف. ما هم چند قدمي دنبالش رفتيم. صفحۀ تلويزيون با تصويرِ بوشِ پدر پُر شد. بعد صدايش پخش شد. داشت به دولتِ عراق اولتيماتوم مي‌داد که اگر از خاك كويت بيرون نرود، بغداد را بمباران خواهد كرد.

سيلويا گفت:

ـ احمقانه است. مردكه ديوانه است. من واقعاً شرمم مي‌آيد.

 و رفت جلو، كانال را عوض كرد، بُرد روي سي.اِن.اِن.

آنه از همان‌جا كه ايستاده بود گفت:

ـ صدام هم ديوانه است. به دوتاشان فحش بده!

پايِ تلويزيون، مرد تنومندي نشسته بود. ظاهراً به تلويزيون نگاه نمي‌كرد يا توجه‌اي به آن نداشت. انگار فقط مي‌خواست چيزي جلوِ چشمش بگذرد و تلويزيون سر و صدایي كند. هيچ اعتراضي به كارِ سيلويا نكرد. يك ليوانِ بزرگ آبجو روي عسلي جلويش بود. سيلويا رفته بود و راست جلوِ پاي او، روي زمين، چُمباتمه زده بود. جوراب‌شلواري سياهي پوشيده بود و كمي از رانش كه از زيرِ دامنش زده بود بيرون، پيدا بود.

سيلويا زن خوشگلي بود؛ به‌خصوص وقتي شيطنت‌هايش گُل مي‌كرد. دو رمان و يك مجموعه‌داستان ازش چاپ شده بود. من هيچ‌كدام را نخوانده بودم.

گويندۀ تلويزيون كه گفت آمريكا براي استفادۀ نظامي از خاك تركيه براي حمله به‌عراق با دولتِ آن‌کشور توافق كرده، آنه رو كرد به اينجه ممد:

ـ بفرما! شما هم كه با امپرياليست‌ها دست‌به‌يكي كرده‌ايد!

اينجه ممد گفت:

ـ معلوم بود. از پيش معلوم بود آمريكا نه فقط از خاك تركيه، که از خاك كشورهاي عربي در منطقه هم استفاده مي‌كند.

آنه از دور، باصداي بلند به سيلويا گفت:

ـ ببند، بيا!

و با همان خندۀ مخصوص‌به‌خودش، با دست اشاره كرد به مرد تنومند:

ـ آقا داشتند يك كانالِ ديگر را تماشا مي‌كردند. مزاحم‌شان نشو.

مرد تنومند خم شد طرف سيلويا و چيزي به او گفت كه ما نشنيديم.

آنه گفت:

ـ «سيلويا يك عاشقِ تازه پيدا كرده.

پاتريشيا گفت:

ـ عاشق قديمي‌اش كي بود؟

و خنديد.

استفان گفت: ‌

ـ نه، اين آقا براي سيلوياي بيچاره زيادي سنگين است. نگاهش كنيد! مي‌خورَد به هيكلش قهرمان كُشتي كَچ يا هالتريست باشد.

پاتريشيا گفت:

ـ پس تا چيزي پا نگرفته، برويم جلوِ كار را بگيريم.

آنه با اشاره به سيلويا كه تماشاي تلويزيون را وِل كرده بود و سخت مشغولِ گفت‌وگو با مرد تنومند بود، گفت:

ـ انگار واقعاً قضيه جدّي‌ست.

و بلند‌بلند خنديد.

اينجه ممد كه در اين فاصله، رفته بود از مسؤلِ بار كبريت بگيرد، وقتي برگشت گفت:

ـ چه خبر شده كه اين‌قدر بلند‌بلند مي‌خنديد؟

آنه گفت:

ـ سيلويا بند كرده به آن آقاهه.

استفان گفت:

ـ من شرط مي‌بندم سيلويا دارد تشويقش مي‌كند كه بوش را به دوئل دعوت كند.

پاتريشيا دستِ آنه را كشيد و دوتایي راه افتادند سمتِ آن‌ها. من و استفان و اينجه ممد هم راه افتادیم دنبال‌شان.

وقتي رفتيم جلو،‌ سيلويا پا شد او را معرفي كرد:

ـ ويلي، از كاليفرنيا.

و رو كرد به مرد تنومند كه ما ديگر اسمش را مي‌دانستيم:

ـ گفتي كجاش؟

پاتريشيا باز اَلَكي خنديد.

سيلويا گفت: ‌

ـ اين دوستانِ من همه نويسنده‌اند. از اين‌كه بي‌خودي مي‌خندند، ناراحت نشو. قصدِ خاصي ندارند.

استفان گفت:

ـ اين‌طور‌كه تو معرفي كردي، براي نويسنده‌جماعت آبرو باقی نگذاشتي. حالا ويلي خيال مي‌كند همۀ نويسنده‌ها مثلِ ما خُل‌اند.

ويلي بازوي فربه‌اش را خواباند روي پشتي مبل و بي‌آن‌كه به‌روي خودش بياورد استفان چه گفته، رو کرد به سيلويا:

ـ حدس مي‌زدم. چون مديرِ هتل گفته بود.

آنه گفت:

ـ شما چطور... شما نيستيد؟

سيلويا گفت:

ـ نه. ويلي فقط تاجره. و فقط بچۀ كاليفرنياست. همين.

بعد باشيطنتِ خاصِ خودش ادامه داد:

ـ از مسترِ بوش هم بدش مي‌آيد.

بعد رو كرد به ويلي:

ـ ما تو اين هتل بغلي هستيم. دلت تنگ شد، مي‌تواني بيایي پيشِِ ما.

ويلي گفت:

ـ من‌هم آن‌جايم. آمدم اين‌جا دُمي به خُمره بزنم. فضاش باحال‌تره. و خوشحالم كه يك آمريكایي پيدا كردم.

اينجه ممد گفت:‌

ـ كِيف مي‌دهد وقتي آدم دور از وطنش هست، يك هموطن پيدا كند. درست نمي‌گويم؟

استفان گفت:

ـ بايد اين را آنه و ياسين مي‌گفتند، نه تو، كه ده روز ديگر استانبولي.

پاتريشيا باز بهانه‌اي پيدا كرد و خنديد.

همين موقع بود كه كريستينا پيداش شد. آمده بود دنبالِ من. قدِ بلندش با آن پيراهنِ بلندِ سياهي كه به‌ش مي‌آمد، جلوِ قابِ درِ شيشه‌اي هتل، هنوز در خاطرم مانده. از در كه وارد شد، يكراست آمد سراغم. ميشل فرستاده بودش.

وقتي از جمع بچه‌ها جدا مي‌شدم، آنه دويد جلو:

ـ سيلويا مي‌گويد بعد از شام،‌ شب، جایي قرار نگذاري‌ها. مي‌خواهيم همه دورِ هم باشيم.

*

از در كه زدیم بيرون، كريستينا بي‌مقدمه حرف پاتريشيا را پيش كشيد. يك‌جورهایي به من رساند که پاتريشيا از او خوشش نمي‌آيد. من حرفش را زياد جدّي نگرفتم. خودش هم موضوع را زود عوض كرد و از شوهرش گفت كه این ده روزي كه او همراهِ ميشل سرگرمِ كارهاي فستيوال است، براي گردش يا تحقيق، رفته لندن.

ـ خُب، پس شب بيا پيشِ ما. دردسرِ شوهرداري هم كه نداري. فكر مي‌كنم پاتريشيا هم بعد از شام برود.

با اكراه گفت:

ـ ببينم چه مي‌شود.

كريستينا پنج ماه پيش، بي‌سروصدا و ناگهاني، با هانس ازدواج كرده بود؛ ازدواجِ رسمي. البته مراسمِ ازدواج و از اين‌حرف‌ها نداشتند. بعد از آن‌كه قول و قرارشان را باهم گذاشته بودند، يك سفرِ دوهفته‌اي رفته بودند فلوريدا، پیشِ خواهرِ كريستينا و همان‌جا هم رسماً عروسي كرده بودند. ازنظرِ هزينۀ‌ اداري براي گرفتنِ قبالۀ ازدواج، آن‌جا از هلند كم‌خرج‌تر بود. بعد كه برگشتند، حلقۀ انگشتري در دست ديدمش.

هانس را مي شناختم. بچۀ خوبي بود. يكي دو سالي از كريستينا جوان‌تر بود. نجوم خوانده بود و در دانشکده، يك كارِ اداري داشت. خيلي خجول بود و كاري هم به سياست و اين‌حرف‌ها نداشت. سال‌هاي آخرِ دبيرستان با كريستينا همكلاس بوده. در مهماني‌هاي دسته‌جمعي، معمولاً پيدايش مي‌شد. همديگر را كه مي‌ديدند، بيش‌تر خاطره‌هاي نوجواني‌شان را تعريف مي‌كردند و مي‌خنديدند. به‌خاطرِ علاقه‌اش به زبانِ يوناني، دخترها تو دبيرستان، اسمش را گذاشته بودند فيثاغورث؛ اسمي كه گاهي، براي شوخي، كريستينا با آن صدايش مي‌زد. وقتي هانس كار گرفت و خانۀ كوچولویي در خودا خريد، بيش‌ترِ اوقات، مهماني‌ها را آن‌جا ترتيب مي‌داد. اين همان وقت‌هایي بود كه من و كريستينا خيلي به‌هم نزديك شده بوديم. وقتي براي كريستينا آن ماجراي عشقي پيش آمد و زد رفت لُبنان، هانس را كم‌تر مي‌ديدم.

ـ چرا فكر مي‌كني پاتريشيا از تو خوشش نمي‌آيد؟

راستش ذهنم رفته بود طرفِ نيمۀ لُبناني بودنِ پاتريشيا و ماجراي قديمِ عشقيِ كريستينا.

ـ همين‌طوري... خودم هم دليلي برايش ندارم. شايد هم مرا از نظرِ كاري، در سطح خودش نمی‌داند.

مکث کرد. بعد ادامه داد:

ـ پيش از این‌كه بيایي، وقتي رفتم سراغ‌شان، با اين‌كه خوب مرا مي‌شناسد، يك‌جوري رفتار كرد انگار اولین‌بار است می‌بیندم.

ـ خيلي برايت مهم است؟

ـ نه. ولي تو ذوقم خورده.

ـ خُب... حالا كه اين‌طور شده، شب بيا. من بيش‌تر باهات گرم مي‌گيرم تا تلافي كنم.

ـ قول مي‌دهي؟

ـ آره. به‌شرطِ آن‌كه تو هم زياد خودت را از جمع كنار نكشي.

ـ سعي‌ام را مي‌كنم.

‌بعد سوار رِنوِ سفيدش شدیم كه دو خيابان جلوتر پارك كرده بود و رفتيم طرفِ كتابخانۀ شهر.

آن‌جا، با ميشل قرار داشتيم.

*

كتابخانۀ عمومي جایي بود كه شعر و داستان‌خواني شاعران و نويسندگان در يكي از سالن‌هاي كنارِ آن كه مستقل از كتابخانه بود، برگزار مي‌شد. بغلِ سالن، با ديوارهاي چوبي، اتاقِ موقتِ نسبتاً بزرگي درست كرده بودند براي كارهاي اداري ميشل و همكارانش و نيز براي استراحت و چاي و قهوه نوشیدنِ هنرمندان.

تا پايم را گذاشتم تو اتاق، ميشل داشت از در مي‌رفت بیرون. مرا كه ديد، با اندوه و كلافگي، سر تكان داد:

ـ خبرِ آخرين اولتيماتومِ دولتِ آمريكا را شنيدي؟

ـ آره.

ـ خيلي بد شد.

ـ مي‌دانم.

ـ خطري براي ايران نيست؟

ـ نه. گمان نمي‌كنم.

دوباره سر تكان داد و از همان دَمِ در، مرا معرفي كرد به حسابدارشان. بعد گفت كارم كه تمام شد، بروم تو كافۀ بغلي كه جمعي از نويسنده‌هاي مهمان نشسته‌اند. و همراهِ كريستينا از در زد بيرون. از آن‌جا، همه دسته‌جمعي مي‌رفتيم رستوران. كريستينا پيش از رفتنش، با دست علامت داد آن‌جا منتظرم است.

هنوز حسابدار درِ صندوقچۀ روي ميزش را باز نكرده بود كه فهميدم قضيۀ آمدنم به آن‌جا، پرداخت حق‌الزحمۀ كارم در اين ده روز است. از كريستينا و بقيه شنيده بودم چون تاريخ برگشت مهمان‌ها مشخص نيست، همان روزِ اول، با همه تسويه‌حساب مي‌كنند.

پول را گذاشتم تو جيبم و زدم بيرون. گشتي زدم تو سالنِ جلوِ تئاتر، بعد رفتم ایستادم مقابلِ عكس‌ها و به عكسِ يكايكِ هنرمندانِ شركت‌كننده بر ديوار نگاه كردم. عكسِ خودم هم بود. كنارِ آن، عكسِ سيلويا بود كه نمي‌دانم كِي انداخته بود؛ عكسي بزرگ با دست زيرِ چانه و دهاني خندان؛ با حالتي از شيطنت تو چشم‌هايش. عكسِ تازه‌اي نبود. با كمي دقت مي‌شد فهميد. اما همۀ حالاتِ اكنونش را در خود داشت.

داشتم به عكس نگاه مي‌كردم كه دستي نشست روي شانه‌ام. كريستينا بود.

ـ خيلي رفته‌اي تو بحرِ طرف. راستش را بگو، چشمت را گرفته؟

به‌جاي جواب، فقط خنديدم

ـ چشمِ سوفيا را دور ديده‌اي؟

ـ نكند داري تشويقم مي‌كني به دُن‌ژوان‌بازي؟

اين‌بار او خنديد.

گفتم:

ـ زود برگشتي؟

ـ مي‌خواستم بيش‌تر با تو باشم.