|

تقاصطلبی نوستالژیک
داستان کوتاه
داستان بلند
داستانخوانی
سیر و پرسه در متون
قلندرانهها
پریشیدههای پریشانخیالی
سفر بازگشت

ماه سو
پیوندها
تنگ ارم
کارهایی از حسن
مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی
ليست وبلاگهای اکسير

عکس هایی از تتگ ارم...
کارهای از دوستان
|
|
طرح
وحيد گل بهاری
کوچکتر از داستان
و بزرگتر از آنکه فراموش شود
زنی خوشاندام از برابرم گذشت. پسرکی چهارساله دستش را گرفتهبود و به جای راه
رفتن میپريد. سهمتر پشتِ سرِ او مردی با موهای خاکستری و چهرهای دلخور
کالسکهای را میکشاند.
خيلیها را بايد به موقع اخته کرد.
زن میگويد: "وقتش نرسيده که کاری بکنی؟ منظورم اين حرفهات است."
کمی بعد میگويد که در يکی از بزرگترين بيمارستانهای کشور، حتی جنين ششماهه
را هم از شکم بيرون میکشند. به دلايلِ اجتماعی. دلش میخواهد دربارهی هر
چيزی که میشنود، تحقيق کند. خوبی را فراموش میکند و دربارهی بدی مینويسد.
میپرسم: "منظورت چيست از "به دلايل اجتماعی"؟"
پس از شش ماه معلوم میشود که مثلن زنِ معتادی آبستن است. خوب، کمکش میکنند.
برای مادر بهتر است و برای فرزند هم.
میگويم: "بايد داستانی دربارهاش بنويسی."
- پس فکر میکنی دارم چه کار میکنم، احمق!
پس از شش ماه، جنين را از شکم مادری که نشئه است و تنش تنها پوستی است بر
استخوان، بيرون میکشند. ساعتِ چهار صبح تلفن میکنند به دکتر و میکِشندَش از
بستر بيرون تا با سرعت خودش را به بيمارستان برساند و طفلِ شش ماههای را در
رحمِ مادری سرخ و سفيد با پستانهای درشت و رانهای سپيد (قابلِ توجهی
اروتيکنويسان ايرانی که نمادِ زنِ زيبایشان با حورِ بهشتی آيتالله دستغيب
شيرازی تفاوتی ندارد) و اوه، بازوانی با ماهيچهی به نرمیِ کره، نجات دهد.
همان دکتری که جنين ششماههای را میکُشد. جنينی را که به دلايلِ اجتماعی
بهتر است، شايد از مادرش بگيری. به جای آن که تکه تکهش را بيرون بکشی؛
نمیدانم. دهانم تلخ می شود.
مردان و زنانی هستند که میتوانند و میخواهند بچهای را بزرگ کنند. کسانی که
با بچه حرف میزنند، بازی میکنند و او را بيش از خودشان دوست دارند و وقتی بچه
بترسد، میگويند: اول تو بيا، بعد ما میآييم. بعد ديگر هيچ چيزی نمیآيد.
زنانی که نمیخواهند پای بچهشان به خيابان برسد و مردانی که دستِ بچه را
میگيرند و به رغمِ مِيلشان، شهر را زيرِ پا میگذارند.
میگويد: "تو آدمی هستی با احساساتِ رقيق و آبکی."
از خيابان با زنی میگذرم. زيباست، با بلوز آبی، خوشاندام. دربارهی مردی حرف
میزند که زنی پولدار دنبالش است. مرد در اروپا زندگی میکند و زن در کشورش.
چه فرقی میکند کدام کشور. همان کشوری که وقتی خبر بدی میشود، در تلويزيون
نشان میدهند و تو چهرهی آدمهاش را ديگر نمیشناسی. با خنده میگويد که زن
گاهی به مرد تلفن میکند. راستش باورنکردنی است. همهی شب با هم حرف میزنند.
همهی شب، تا ديگر حرفی برای گفتن نداشته باشند. آن وقت ساکت میشوند. چون اگر
حرفی برای گفتن نباشد و سکوت کنی، به فکر میافتی که خوب، پولِ تلفن چهقدر شده
است. بعد مرد فکر میکند که خوب، میتواند به جای پول تلفن، بليطِ رفت و برگشت
بخرد.
میگويم: سکوت در گوشیِ تلفن، گاهی بهتر است از همهی شب با کسی بودن.
سرخ میشوم.
میگويد: بله، آنوقت آدم صدای نفس کشيدنِ يکديگر را میشنود.
بعد میگويد: من هم هميشه به همين فکر میکنم.
من هم میخندم. اما ما هميشه به همين فکر نمیکنيم.
زيرا:
کسی که زياد به دور و برش نگاه کند، به لحظهای میرسد که ديگر چشم بر هم
نگذارد. و بعد به او تلفن میکنم. ساعاتِ از دست رفتهای داشتهايم.
با صدای خوابالود میگويد: خوب، کاری بکن.
نه.
نه، بهتر است کاری نکنی. او هم همين فکر را میکند.
بعد ساکت می شويم. درست است. دارم صدای نفسش را میشنوم. صدای پاش را میشنوم
بر کفِ آشپزخانه. شير آب باز میشود. اتوموبيلی از اسفالتِ خيسِ خيابان
میگذرد. خيابانِ او، زيباترين خيابانِ شهر است. عريض، پر درخت، اتوموبيلها
پارک کرده در زير درختها و نور زردی که از درز پردهها بيرون میزند. پای
برهنهی او، زيباترين پای شهر است.
نفس میکشد. میخواهد چيزی بگويد. نفس بلندی میکشم تا پاسخی داده باشم.
میپرسد چه میخواستی بگويی.
میخواهم بگويم که هيچچيز را بيشتر از گوش دادن به صدای نفسِ او دوست
ندارم. انگار کهکشان نفس میکشد. چنين چيزی. هيچ. نمیدانم.
سکوت میکنيم. صدای نفسش را میشنوم.
از بالا، صدای گريهی بچه میآيد.
دوستت دارم.
ازت خوشم میآيد.
من هم دوستت دارم. اما حالا بايد بخوابی. نيمه شب است. ماه روشن است.
چه قدر دوستم داری؟
بيشتر از دوست داشتن. بيشتر از موجودی که پشتِ تلفن است. شب به خير.
هميشه؟
بله. هميشه. حالا بخواب تا فردا صبح.
به اندازهی حلزونهای چاقِ تو باغچه؟
بله. بيشتر از آنها. شب به خير.
مامان؟
رفتها؟
کی؟
چنين چيزی.
ابتدا سپيدتر از سپيد شد. از رنگپريدهگی. بعد دايم خسته بود. بعد افتاد.
نخستين باری که ديدمش. روپوشِ سبز جراحی به تن داشت. کلاهِ کاغذی به سر. جز
چشمهاش چيزی نديدم. راستش. هيچ. همان بار اول که ديدمش. گفت که همه چيز خوب
پيش رفتهاست. و من اجازه داشتم برگردم.
مینشينيم - درساعتِ از دست رفته- رو زمينِ چمن. میگويم: اين يکی، اين يکی،
اين ...
میگويد: شاهبلوط.
بله. آنجا هم به نظرم يکی ديگر. آنجا، بيا ...
نهر.
به هم میخوريم. پاهای برهنهاش. انگشتانِ پاهاش. يکی را میخاراند. موهاش بر
پيشانیش میريزد. میپرسد: فکر میکنی نظمي
وجود دارد؟
به انگشتان پاش نگاه میکند.
میگويم: میگويم که برای تو نظمی خواهم ساخت، بی شباهت به هر نظمی که
شناختهام. برای تو خواهم مُرد و نظمی را خواهم شناخت تا بازگردم و برات بياورم
و توضيح بدهم که چيزی از آن نفهمی. نه به اين خاطر که کودن يا احمقی، نه، از تو
باهوشتر کسی را نديدهام، اما شايد از حرفهای من سر در نياورد. زيباست. اما
دليل نمیشود که از آن نظم سر در بياورد. و من همهی سعیام را خواهم کرد تا پس
از سالها و سالها شرح دهم.
دارد به انگشت پاش نگاه میکند.
میگويد پاسخِ سئوالم را ندادی.
کمی آنسوتر: لشگری از سگهای لاغر و کوچک با دستمال گردنِ قرمز.
سگ تشنهاش است.
بيا، آب. اينجا.
سگ آب میخواهد.
بيا، اينجا، آب.
صاحبِ سگ انگشت ميانی را به پليسی نشان میدهد که دارد رد میشود.
میگويد: عجب آدمِ محافظهکاری هستی تو.
مردی، نه چندان جوان، با شلوار گرمکن، کالسکهی سهچرخهای را هُل میدهد.
کنارِ او زنی راه میرود که سیسال جوانتر است.
روشن است که مرد، پدری دير از راه رسيده است. زنِ چندمش بايد باشد.
میگويد: نبايد اين را بگويی. تو که نمیدانی. شايد مرد همهی عمرش را به جست
و جوی زنِ واقعیِ زندگیش بوده و در پنجاه سالگی به يکی برخورده که هم زيباست
و هم آرزوی داشتن دو يا سه فرزند دارد.
قصهی رمانتيک.
فکر هم میکنی؟ سر تکان میدهد. چنگال را تو بشقاب میکوبد.
نه.
گاهی، فکر هم میکنی، میبينم.
لبِ پايين را بر لب بالا میفشارد. از مادرش به ارث برده. هميشه که اين کار را
میکرد، میخنديدم.
نه، عزيزم، من فکر نمیکنم.
اخمويی؟
اخم میکند. مادرش که بیتاب میشد همين کار را میکرد. چيزی تو گلوم
گيرکرده.
نه. غذات را تمام نکردی.
غم؟ چشمهاش را درشت میکند.
يک تکه از آن پنير لطف کن. سرفهام میگيرد.
چشمهات غمگين است. فکر کردم خودت نمیبينی. احمق که نيستم.
صدای وزوز از گوشیِ تلفن میآيد. بار ديگر. دوباره.
در راهروی تاريک و باريک، صدای موسيقیِ احمقانهای به گوش میرسد.
حالا تو بستر دراز کشيده؟
به تلفن نگاه میکند و تصميم میگيرد که گوشی را برندارد. تنهاست؟
روز بعد: کسی گوشی را برنمیدارد.
روز بعدتر: شايد به سفر رفته باشد.
روز بعدتر: لطفن پس از شنيدنِ ...
همه چيز به خوبی پيش رفتهاست.
میتوانم بازگردم.
آپريل ۲۰۰۰
|
|