|
|
|
|||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت ـــــــــــــــــــــــــ |
|
دیوانهگی به ساعت 4.48 (بریدهای از کار) سارا کین [Sarah Kane] برگردان: کوشیار پارسی
سارا کین (1971-1999) به عنوان نمایشنامهنویس کار نوشتن را به شکلی ستیزه جویانه آغاز کرد. اجرای نخستین نمایشنامهاش انفجار (Blasted)، به سال 1995 در مطبوعات انگلستان رسوایی بزرگ نامیده شد و سالنهای نمایش بیش از پیش پر شدند. انفجار، نوشتهای است انباشته از نومیدی و خشونت (تجاوز، قتل، آدمخواری و جنگ) که کین آن را "نوشتهای صلحآمیز" نامیده است. این خود نوید کارهای آینده بود. نمایشنامهی دوم عشق فائدرا (Phaedra's Love) که به سال 1996 اجرا شد، پایانی بس خونینتر از کارهای اوریپید و سانکا داشت. روایت نمایشنامهی دیگر او درمان شده (Cleansed) از 1998، در بیمارستانی میگذرد که روانپزشک آنجا رفتاری جلادوار با بیمارانی دارد که از سر نومیدی به جست و جوی عشق هستند. خشونتی که روانپزشک برای بازشناسی عشق بیماراناش به کار میگیرد، غیرقابل تصور و نفرت انگیز است: قطع اعضا، سوزاندن پوست، بریدن عضو جنسی و غیره. به سال 1998، نمایشنامهی اشتیاق (Crave) را با اسم مستعار منتشر کرد، تا نام خودش بر آن سبب جنجال و رسوایی نشود. چهار نفر (آ، ب، م و س) روایت خود را چنان به هم تنیده میگویند که دست آخر به فریادی در طلب عشق تبدیل میشود، عشقی که نه پاسخی مییابد و نه انجامی دارد. در دیوانهگی به ساعت 4.48 (4.48. Psychosis) که پس از مرگ او به سال 2000 اجرا شد، شخصیت زن در بیمارستان روانی بستری شده است و با دیوان مسبب بیماریش میجنگد تا در نهایت تسلیمشان شود. کین این نمایشنامه را در پاییز 1998 و زمستان 1998-1999 نوشته است. سارا کین در 20 فوریه 1999، که تازه بیست و هشت ساله شده بود، خودکشی کرد. بهخاطر اقدام به خودکشی در بیمارستان بستری شده بود و با بافتن بند کفش به هم و بستن آن به دور گلو در دستشویی بیمارستان خود را آویخت. او دچار افسردگی شدید بود. سارا کین در همین زندگی کوتاه، نمایشنامه نویس و کارگردان بزرگ تئاتر بود. دیوید کریگ (David Greig) در پیشگفتار بر مجموعه آثارش، او را با شکسپیر و بوخنر (Büchner) – که سارا کین نمایشنامهی Woyzeck او را به سال 1997 کارگردانی کرد- مقایسه کرده است. ستیزهجویی تئاتری، زبان تغزلی، توانایی احساسی و طنز تلخ از ویژگی کارهای سارا کین هستند. آنچه که بیننده / خواننده دریافت میکند پس زمینهی دیوانهوار خشونت، تنهایی، نیرو، آشفتگی روحی و اشتیاق بسیار در رسیدن به عشق است. سارا کین با بیتفاوتی نسبت به واکنشها و جستن مرز و گذر از آن، روحی تازه به تئاتر دمید.
(سکوتی بس طولانی.) اما تو دوستانی داری. (سکوتی طولانی.)
تو دوستان زیادی داری. به دوستانات که این همه یاریت میکنند چه میدهی؟ (سکوتی طولانی.)
چه میدهی؟ (سکوت.) - - - -
آگاهی با تعادل بر مبلی در تاریکی نزدیک سقف ِ روحی که کف ِ آن مثل دههزار سوسک به بالا میجهد زمانی که شعاع نوری به درون میآید در لحظهی شکلگیری هماهنگ همهی افکار که دیگر آزارنده نیست زیرا سوسکها حقیقتی در خود دارند که هرگز کسی بیاناش نخواهد کرد
شبی تجربه کردم که همهچیزی بر من الهام شد. چهگونه میتوانم دوباره حرف بزنم؟
نرموک ِ شکسته که باور داشت به تنها بودن در واقعیت اتاقی پر میبیند و التماس میکند تا هرگز از این کابوس بیدار نشود
و همهشان بودند بی حتا یک استثنا و نام مرا میدانستند به زمانی که چونان سوسک از پشت صندلیهاشان میگریختم
نور را به یاد آر و به نور باور داشته باش دمی شفاف پیش از شب ِ جاودانه بکوش تا از یادش نبرم - - - -
اندوهگینم احساس میکنم که آینده هیچ ندارد و گشایشی در امور نخواهد بود فکر میکنم همه چیزی بد است و راضی کننده نیست من به تمامی شکست خوردهام گناه از من است، مجازات میبینم میخواهم خودم را بکشم پیشتر میتوانستم بگریم، اما اکنون دیگر اشکی نمانده است دیگر به آدمهای دیگر توجهی ندارم نمیتوانم تصمیم بگیرم نمیتوانم غذا بخورم نمیتوانم بخوابم نمیتوانم فکر کنم از درون تنهایی، وهم، نفرت نمیتوانم به در آیم چاق هستم نمیتوانم بنویسم نمیتوانم دوست داشته باشم برادرم به حال مرگ است، محبوب من به حال مرگ است، هر دوشان را خواهم کشت رو به مرگ خودم هجوم میآرم از دارو وحشت دارم نمیتوانم عشقبازی کنم نمیتوانم بگایم نمیتوانم تنها باشم نمیتوانم با دیگران باشم سرینام خیلی پهن است از اندام تناسلیام نفرت دارم
وقتی به ساعت 4.48 نومیدی بر من غلبه میکند خود را خواهم آویخت در حالیکه صدای نفس محبوبام را میشنوم
نمیخواهم بمیرم چنان افسردهام که از آگاهی به مرگ تصمیم به خودکشی گرفتهام نمیخواهم زنده بمانم به محبوب ِ در خوابام حسودی میکنم و آرزوی بیهوشی خودانگیختهش را دارم بیدار که شود به بیدارخوابی شبانه پر از فکر و خیالام رشک خواهد برد و اینکه دارو بر من تاثیر ندارد پذیرفتهام که امسال بمیرم
کسانی این را آسانطلبی خواهند نامید (بخت خوش دارند که این را از سر نگذراندهاند) کسانی حقیقت سادهی درد را خواهند شناخت
این به آرامی حال ِ عادی من خواهد شد - - - -
100 91 84 81 72 69 58 44 38 42 28 12 7 - - - - طولی نکشید، دیگر نبودم. اما در حال نوشیدن قهوهی تلخ بوی دارو را در رایحهی تنباکوی کهنه بازمیشناسم و چیزی ناآشنا میخورد به همان جای هنوز دردناک تن و زخمی دوساله باز میشود مثل جسد و شرمی از دیرباز به گور سپرده اندوه بلعندهی نفرتانگیزش را فریاد میکند.
اتاقی پر از چهرههای بیتفاوت نگاه میکنند که چهگونه رنج میبرم، چنان بیجان که بیگمان اندیشهای ناگوار در پشت آن نهفته است.
دکتر این و دکتر آن و دکتر واتیست که آمدند سر بزنند و به نوبت آزارم دهند. نشستهام به ذوب شدن در صحنهای داغ از نفرت، اندوهام به کمال است، وقتی بی هیچ دلیلی به لرزه بیفتم و واژههام را نتوانم ادا کنم و نتوانم از "بیماری"م حرفی بزنم، که از سر این آگاهی بی چون و چراست که این همه هیچ سودی ندارد زیرا خواهم مرد. و بعد صدای چاپلوسانهی سخنرانی درمانگر، که میگوید واقعیتی وجود دارد که در آن جان و تن یکی هستند و سبب میشود تا به هیچ سویی نتوانم رفت. اما من اینجا نیستم و هرگز هم نبودهام. دکتر این مینویسد و دکتر آن زیرلبی دلداری میدهد. نگاهام میکنند و رایشان را میدهند، شکست فلج کنندهم را که از هر منفذ تن بیرون میزند میبویند، نومیدی خفه کنندهم را احساس میکنند و ترس فراگیرندهم را به زمانی که خیره شدهام با نفرت به جهان و از خود میپرسم چرا همه لبخند میزنند و چنان نگاهام میکنند که انگار شرم ناگوارم را میشناسند.
شرم شرم شرم. غریق شرم نفرینیت.
پزشکان نفوذناپذیر، پزشکان دانا، پزشکان غریب، پزشکانی که خود بیمارند اگر نتوانی غیر آن را ثابت کنی و همه همان میپرسند، همان میگویند، میخواهند وهم مادرزادی را با تولیدات شیمیایی پس برانند و از یکدیگر پشتیبانی میکنند تا به لحظهای برسم که نام تو را فریاد کنم، تو تنها پزشکی که زمانی مرا لمس کردی، در چشمانم نگریستی، به شوخی تلخام که انگار از گور بیرون میآمد خندیدی، وقتی موهام را از ته تراشیدم مسخرهم کردی و دروغ گفتی که خوش داری مرا ببینی. که دروغ گفت. و گفت خوش دارد مرا ببیند. به تو اعتماد داشتم، فکر میکردم مهربانی و آنچه برام دردناک است، از دست دادن تو نیست، دروغهای بیشرمانه و کثیف توست که باید در گزارش پزشکیت نوشته شود. حقیقت ِ تو، دروغهای تو، و نه من.
به زمانی که باور داشتم تو تفاوت داری و نومیدی واقعی را به چهرهت احساس میکردم و میدیدم در حال شکستنی، از خود دفاع کردی. همچون نخستین حرامزادهی احمق. و احساس من است که خیانت میکند. و احساس من است در این نوشتههای آشفته. هیچ چیز نمیتواند آتش خشم مرا بنشاند. و هیچ چیز نمیتواند اعتمادم را بازگرداند. در چنین جهانی نمیخواهم که بزیم. - - - -
نقشهای داری؟
داروی زیاد بخورم، رگام را بزنم و بعد خود را بیاویزم.
همزمان، همهی اینها؟
این همه نمیتواند به سان فریاد ِ تقاضای کمک فهمیده شود. (سکوت.)
موفقیتی در کار نیست.
البته که موفقیت خواهد بود.
موفقیتی در کار نیست. با داروی زیاد بیحال خواهی شد و توان زدن رگ مچ دست را نخواهی داشت. (سکوت.)
روی صندلی خواهم ایستاد، با تناب بر گردن. (سکوت.)
فکر میکنی تنها که باشی بتوانی بلایی به سر خودت بیاوری؟
فکر میکنم بله.
یعنی گونهای حمایت از خود؟
بله. ترس است که مرا از ریل قطار دور نگه میدارد. امیدوارم مرگ پایان این همه باشد. فکر میکنم هشتاد سالهام. از زندگی خستهام و جانام مرگ میطلبد.
این استعاره است، در واقع چنین نیست.
این تشبیه است.
چنین نیست.
استعاره نیست، تشبیه است، حتا اگر استعاره هم بود، خوب، معنای استعاره این است که هست. (سکوتی طولانی.)
تو که هشتاد ساله نیستی. (سکوت.)
درست است؟ (سکوت.)
درست است؟ (سکوت.)
یا هستی؟ (سکوتی طولانی.)
همهی آدمهای شوربخت را تحقیر میکنی یا تنها مرا؟
تو را تحقیر نمیکنم. گناه از تو نیست. تو بیماری.
نه.
نه؟
نه. من افسردهام. افسردهگی خشم است. منظور این است که چه کردهای، چه کسی حضور داشته و چه کسی را مقصر میدانی.
چه کسی را مقصر میدانی؟
خودم را.
________________________________________________ فائدرا، ایزدبانویی اساطیر یونان، آورندهی پیامهای خوش. دختر مینوس (پسر زئوس و اروپا) و پاسیفائه (دختر هلیوس از کرت)، خواهر جوانتر آدریانه. با تسئوس ازدواج کرده و به آتن میرود. عاشق هیپولیتوس (پسر تسئوس) میشود و زمانی که تسئوس تقاضای او را رد میکند، خود را دار میزند و در نامهای که به جای میگذارد، تسئوس را به فریب متهم میکند. فائدرا را از نمایشنامهی هیپولیتوس، نوشتهی اوریپید میشناسیم. لوسیوس آنئوس سانِکا (Lucius Annaeus Seneca) فیلسوف و نمایشنامه نویس رومیایی (سال 4 یا 5 پیش از میلاد تا 65 پس از میلاد) متولد قرطبه / کوردوبا (اسپانیا) نیز نمایشی دربارهی او نوشته است. او نمایشهاش را (از جمله مدهآ، اودیپ و آگاممنون) با اقتباس از اوریپید و گاه نیز سوفوکل و آشیل نوشته است.
|
وحید گل بهاری ــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات: اکبر سردوزامی ـــــــــــــــــــــــــ |
|
|
|
This is Sardar Salehi`s non-commercial site |