|
|
|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
|
|
زوزه
هادي كيكاووسي
پريده بودم روي ميز كه مرد را ديدم. داشت مرا نگاه ميكرد. از پشت شيشهي پنجره. دستش را قاب صورتش كرده بود و با آن صورت لهيده بر شيشه ديوارها را نگاه ميكرد. از جايم جم نميخوردم همانطور با آن خسخسي كه ته ماندهي گلو بود به او خيره بودم كه داشت تمام خانه را زير و رو ميكرد. بعد با تك انگشت دو ضربه به شيشه زد. انگار ديده بودم. چفت در را كشيدم. كت و شلوار مشكي يكدستي پوشيده بود و دستمال سرخي كه بيشتر به گلسرخ درشتي ميمانست از جيبش بيرون بود. بعد خودش را خاراند، گفتم شايد ترسيده باشد. كلهام را كندم. هنوز داشت انگشت به تنش ميكشيد؛خوب كه خودش را خاراند دستش را جلو آورد. گفت: «اينجاييد؟» توقع داشت كجا باشم. گفتم: «بله.» همانطور كه دست را فشار ميداد آمد تو. پابرهنه بود. توي ايوان را نگاه كردم. برگشتم ديدم نيست، بعد از اطاق بيرون آمد و به ديوارها خيره شد. من هنوز زيرچشمي ايوان را ميپاييدم. آمد روبهرويم ايستاد و خنديد. گفت: «مدت زمان زياديه كه اينجاييد؟» گفتم: «نه زياد.» گفت: «نديده بودمتون. البته نه با اين لباس.» بازويم را فشار داد. بعد دست كرد لاي همان گل سرخ مچاله و نخ سيگاري كشيد بيرون. نشست روي دستهي صندلي چوبيام و رو به كلهاي كه روي زمين بود سيگارش را آتش زد. خواستم زيپ را بكشم، پايين نيامد، گير كرده بود. گفتم: «لباس تمرينمه.» و همانطور با زيپ ور ميرفتم. دود را از بيني بيرون داد. گفت: «راستش ميخواستم بدونم همسايم كيه.» خيره بود به سقف. گفت: «من آدمارو البته بيشتر از زبالههاشون ميشناسم. ميدونيد كه، واقعن نميشه گفت اونا دارن چكار ميكنن؛اما اشيايي كه توي اون نايلون سياه گره زده هست همه چيز رو ميگن.» زيپ كمي پايين آمده بود، گلويم پيدا بود لابد كه آنطور خيره بود به تن، به چاكي كه بدنم را نشان ميداد. بعد از روزها توي اين لباس بودن روزني به نور پيدا شده بود. گفت: «توي اين لباس خفه نميشي؟» گفتم: «بايد عادت كنم.» و زيپ را دادم بالا. بعد در سكوت به هم خيره شديم. گفت: «پس شما هم ماسك دارين.» و به كلهي گرگي اشاره كرد كه هنوز با آن پوزه روي زمين بود. گفتم: «مربوط به نقشمه.» گفت: «بله نقش.» پا روی پا انداخت و به کله خیره شد. انگشتان پايش با هم بازي ميكردند. پوستش سفيدسفيد بود، انگار كه تازه از حمام آب گرم بيرون آمده باشد، از كجا پريده بود توي ايوان؟ گفت: «تو هيچوقت زن داشتي؟» خاكستر سيگارش را تكاند توي ليواني كه ته ماندهي چاي ديشب بود. گفتم: «نه.» گفت: «نه؟ اينجوري نگو نه، بايد كلاتو هم بندازي هوا.» و به سقف اشاره كرد. «زنها باعث مريضيان. بايد دورادور هواشونو داشته باشي و باهاشون باشي.» بعد برگشت و به نقاشي روي ديوار خيره شد، به زني كه نشسته بود وسط جنگل و مردي با موي سرخ از لابهلاي برگها او را كمين كرده بود. تنها چشم مرد و موي سرخش مشخص بود و من هميشه به صورت مرد فكر ميكردم و نه موضوع نقاشي، به اينكه چه حالتي ممكن است داشته باشد در آن لحظه و به چه فكر ميكند. هميشه صورتهاي بيشماري در ذهن رديف ميشد و غالبن بينتيجه. گفت: «اونا هيچوقت عاشق نميشن. كافيه فقط نيلبك بزني.» سيگارش را توي همان چاي يكشب مانده خاموش كرد. گفت: «زنا باعث سرسامن.» و منتظر تاييد من ماند. صدايم درنميآمد. سرفه كردم. كتري روي بخاري تكان ميخورد، مال دو تخممرغي بود كه تويش بالا و پايين ميشدند. رو به كتري گفت: «هر كتريئي يه صدايي داره. فقط جوش اومدن آبشون يكيه.» گفتم: «بله.» و به كتري نگاه كردم. بلند شد چرخي در اتاق زد و روبه روي همان تابلو ايستاد. گفت: «پس نقشت گرگه.» باصداي آرامتري ادامه داد: «اين زوزههام لابد مال توئه كه گاه و بيگاه شنیده می شه.» چه طور ميتوانستم توضيح بدهم. دستهايم را به هم زدم و گفتم: «بله نقشمه.» همين. اين را براي بار دوم بود كه ميگفتم. سري تكان داد و گفت: «شنيدم نسل مردها تا چند سال آينده نابود مي شه. مثل جونوراي نادر از بين ميرن. شايد در آينده بايد زنها رو با مشتي جك و جونور ديد.» رفت سمت پنجره. گفت: «احمقانهس.» پرده را كنار زد؛ با همان آرامشي كه كلماتش را بيرون ريخته بود. گفت: «اين سر و صدا اذيتت نميكنه؟» گفتم: «چي؟» انگشت كشيد به سمتي كه نميديدم. به ساختمانهاي روبهرو و شايد هم دورتر. گفت: «هواپيما.» گفتم: «هواپيما؟» گفت: «هواپيماها. چهطور متوجه نشدين. اونجا يه فرودگاهه.» گفتم: «نديده بودم.» گفت: «بله چون مشغول زوزه كشيدنتون هستين. اونا ميشينن و پا ميشن.» پرده را بين دو انگشتش گرفته بود انگار كه بخواهد از جنسش مطمئن شود. بعد گفت: «من شعبده بازم. سالهاست كه اينجام.» اشاره به بالاي سرش كرد. صداي كتري واقعن درآمده بود، تخممرغها خودشان را به دروديوار كتري ميكوبيدند. كتري را برداشتم. او رفته بود پشت پرده. رفتم گذاشتم توی سینک. از توی آشپزخانه گفتم: «برايتان چاي بريزم؟» جوابی نداد. در كتري را برداشتم. تخم مرغ ها توی مه بودند کف سفیدی روی آب جوش بود. داد زدم: «البته قهوه هم هست.» صدايش نميآمد. برگشتم به اطاق، كتري به دست. هنوز پشت پرده بود و لابد به فرودگاهش زل زده بود. بخار كتري توي صورتم ميخورد. گفت: «زن من شبا تو خواب راه ميره.» از پشت پرده بيرون آمد. از توي بخار ميديدمش. «هميشه هراس اينو دارم كه خودشو پرت كنه پايين.» ميآمد طرف من، با همان قدمهايي كه پريده بود توي ايوان. «برا همين همهجاي خونهرو تله گذاشتم. تلههاي ناجور. تله موش آخرين راه نجاته برا يه زن. اما اون تمام تلههارو از كار ميندازه. توي اونا چيزاي جورواجور ميذاره. تله رو مثل يه ديس سالاد فصل درست ميکنه. اون فكر ميكنه اونجا واقعن موش هست.» خنديد. «شايدم منو بازي ميده.» بعد ساكت شد و تكيه زد به ديوار. انگشتهاي پايش بازي را دوباره از سر گرفته بودند. « ديشب توي خواب داشت پيانو ميزد، پيانو رو گرفته بود تو بغلشو ول كن نبود. وضعيت بديه. سرايدار يه شب اونو ديده كه همينطور تو خیابون داشته برا خودش ميرفته. نگرانشم. راستش واقعن ديگه نميدونم كي داره تو خواب راه ميره و كي تو بيداري.» من به دو تخممرغي خيره بودم كه پس از پايان تهمانده ي بخار، خيس قل ميخوردند ته كتري. گفت: «ديگه خودمم اينو نميتونم تشخيص بدم كه كي تو خوابم و كي تو بيداري. همين حالا هم نميدونم كجاي كارم. شايد هم توي خواب زنم باشم. كمتر به عالم واقعيت شبيهه.» بعد به من اشاره كرد، به پوستيني كه تنم بود. «و ميبينم كه تو هم كارت اينه.» دوباره خنديد. رفت سمت ايوان. گفت: « اينجا همهي ايوونا به هم راه داره. هروقت كارم داشتي پيدام كن، اما مواظب باش نيلبك اشتباهي رو ننوازي.» بعد دستش را بلند كرد و بدون اينكه برگردد و مرا ببيند رفت بيرون، رفت خانهشان سراغ همان تلهها و زنش. رفتم توي ايوان، بهدو. ايوان من بود، يك ايوان دورتر از ايوانهاي ديگر، به كجا راه داشت؟ خم شدم و پايين را ديدم. همه چيز مرتب بود. تخممرغها را برداشتم، توي پنجههايم گرفتم، هنوز داغ بودند. در ايوان يكي از ساختمانهاي روبهرو دختري خم شده بود و پايين را نگاه ميكرد. موهايش شره كرده بود توي هوا. مثل آبشار كوتاهی بود که از چشمهي آبهاي سياه راه گرفته باشد. بعد چشمه ايستاد و من سرچشمه را ديدم. به روبهرويش جایي كه من بودم خيره شد. همانطور خيره ماند به من و شايد هم به لباسم و تخممرغها در كف لغزان من. گذاشتمشان لبه ی پنجره. پرده را كشيدم. دويدم دور ميز. خانم كارگردان گفته بود بشمارم زوزههايم را، به نفسي كه توي تنم ميچرخد خيره شوم، به اين دم و بازدم فكر كنم، دقيق شوم به درون، به زير اين پوستي كه تنم رفته. پنجه كشيدم توي هوا، به خيال گرفتن شنل قرمزي، زوزه كشيدم به هواي خوردن مادربزرگ، فاتح شدن بر آن پيرزن يكدندهي لجوج. بعد با يك خيز كوتاه پريدم روي ميز. ليوان پلاستيكي مدادها و خودكارها پرت شد پايين، مدادهاي شكسته و خودكارهايي كه اغلب بيرنگ بودند، پخش زمين شدند. چهار دست و پا پريدم پايين و نفسنفس زنان، ولو شدم روي زمين. درازبهدراز، عين موقعي كه تبرزنِ پير، ميبايست جِرَم ميداد؛ تبر را ميزد به شكم تا نجات دهد بستهگانش را از دل و رودهام. به شكمم دست كشيدم، به پوست تنم. سفيد سفيد بود، با این که روزها از توی این پوست بودن می گذشت اما هنوز چرك نبود، بايد چرك ميشد. سفيد بود هنوز، مثل تكهاي يخ از سرزمين هاي قطبي که به سرعت به سمت آفریقا در حرکت باشد. از يكجايي سوز ميآمد. خزيدم كنار بخاري و پتو را كشيدم روي تنم. از راه پله صداي جيغ بچه ميآمد. شايد همان مرد بود، پريده بود توي راه پله و جیغ بچه را درآورده بود. ازكجا آمده بود تو؟پتو را كشيدم روي سرم. توي تاريكي پتوي پلنگ نشان بود كه خوابم برد. درخواب تبرزن پير را ديدم كه همراهيام ميكرد در جنگلي انبوه. من متوجه چپقي بودم كه روشن نميكرد و هر بار كه از او ميپرسيدم كه چرا روشن نميكند يا كي قصد روشن كردن آنرا دارد، سرتكان ميداد كه به موقع. جنگل به روشني نميرسيد . هر چه پيشتر ميرفتيم، بر تاريكياش افزون ميشد. بعد باران باريد. او پوستيناش را به سر كشيد و گفت:رسيديم. گفتم:كجاست؟ و نميدانستم منظورم از كجا، كجاست. او دوباره گفت همينجاست و چپقش را كبريت زد. بعد غيبش زد و من مانده بودم توي تاريكيِ گِلوشلناكِ آن جنگل. بعد از لابهلاي بوتهها چشمهايش را ديدم كه خيره بود به من با مويي كه سرخ ميزد در آن تاريكي. از خواب پريدم، شايد هم قطرات آب بود كه بيدارم كرد. آيا هنوز توي جنگل بودم و باران جنگلي بر من مي باريد؟به مرد سرخ مو خيره شدم، چپقش را از من مي طلبيد انگار، نگاهش طلب كارانه بود، مرا جاي آن زن مي ديد. كبريت مي خواست. نشستم. باران هنوز مي باريد. روي سقف دايره اي قهوه اي رنگ بود. پتو را پس زدم. فكر كردم مال نور چراغ بايد باشد. چراغ را امتحان كردم، خاموش و روشن، مال نور چراغ نبود. از مركز دايره ی قهوه اي رنگ آب ميچكيد. تشت آوردم گذاشتم زير چكه هاي آب. بعد تخم مرغها را از لبه ي پنجره برداشتم. برف مي باريد. چند پر نازك برف به سمتم آمدند، چرخيدند و روی شانه هایم فرو رفتند. دختر هنوز توي ايوان بود داشت گلوله ي برفي پرت مي كرد پايين و مي خنديد. خم شده بود و برف هاي توي ايوان را گلوله مي كرد، بعد مرا ديد، همان طور گلوله اش را كف دست قل مي داد و چشم برنمي داشت از من. پرده را كشيدم. دايره هنوز روي سقف بود. باید مربوط می شد به لوله های طبقات بالا. كسي توي پله ها داشت مي دويد. از چشمي بيرون را ديدم. كسي نبود. پالتوام را پوشيدم. توي راهرو بوي غذا پيچيده بود. زنگ طبقه ي بالا را فشردم، بوي غذا از زير در بيرون مي زد. غذايي احتمالن با چاشني ئی تند. زنگ را فشردم، ده بار. كسي از پشت سر گفت: «كاري بود؟» برگشتم، سرايدار بود، سرتاپايم را برانداز مي كرد. تا به حال درست و حسابي از نزديك نديده بودم. عصرها كه براي تمرين به پارك می رفتم از گوشه ای مرا مي ديد كه از در پاركينگ خارج مي شوم. حالا داشت سیر وارسي ام مي كرد. گفتم: « از سقف خونه آب چكه مي كنه. فكر مي كنم مال این واحد باشه.» و در را نشانش دادم. گفت: «اين ها؟» گفتم: « بله بايد حمامشون رو چك كنند.» گفت: «حمام؟» و خنديد جوري كه مناسب بدن كوتوله اش نبود. گفتم: «آب ميريزه توي خونم.» گفت: « اين خونه متروكه.» گفتم: «متروك؟» گفت: «البته. مدت هاست مستاجري نداره. آقا گذاشته براي اجاره.» گفتم: «اما سقف داره چكه مي كنه.» همان خنده را دوباره سر داد. گفت: «لوله ها رو چك مي كنم.» همان طور كه مي رفت برگشت دست كرد توي جيبش و گلوله اي برفي درآورد. گفت: «اين مال شما نبود؟» و گلوله را همان طور مقابلم نگه داشت انگار جواهري را نشانم مي دهد. همان طور با آن نگاه که همیشه از توی تاریکی پارکینگ می دیدم، آن را كف دستانم گذاشت و رفت. روي در نوشته بودند طرح موش و خط كشيده بودند زيرش، گوشم را گذاشتم روي همان موش تند و تيز، صداي چك چك آب بود فقط. برگشتم. تشت آهنگش را عوض کرده بود. از سقف صداي كپ كپ دويدن كسي مي آمد، شايد هم صداي در بود. در را باز كردم سرايدار توي پاگرد بود، برگشت خنديد به من، صورتش چين برداشت، هزار چين خورد. گفتم: «از بالا صداي پا مي آد شما مطمئنيد. . .» نگذاشت حرفم تمام شود گفت: « بسم الله بگو.» و چرخيد رفت توي آسانسر. تشت را خالي كردم توي سينك. صداي چكه هاي آب توي تشت خالي مي پيچيد. زيپ را كشيدم. عرق كرده بودم. خانم كارگردان گفته بود چهل روز، چهل روز تمام بايد توي اين لباس باشي، با آن زنده گي كني، تا گرگ خوبي شوي، كه از راه به در ببرد شنل قرمزي نوباوه را، تيپا بزند به در، مادربزرگ را بخورد و در انتظار ضربه هاي تبر جنگل بان پير بماند. چرخيدم روي شكمم. تخم مرغ ها را شكستم، پوسته هاي كوچك و بزرگ تخم مرغ را روي فرش ریختم. اشكال هندسي نامنظمي بودند، همه شان را توي مشت فشردم، همه يك شكل شدند. همان طور كه تخم مرغها را سق مي زدم به سقف خيره شدم. دايره تغيير شكل داده بود. حالا شبيه ذوزنقه بود. مركز ريزش آب به سمت قفسه كتاب ها می رفت. زير چكه ها دراز كشيدم. چكه ها يكي یكي از كانون آن ذوزنقه ي دقيق جدا میشدند و روي تنم مي چكيدند. گفتم: چرا لباس سفيد؟ گفت: گرگ قطبي ست. گفتم: گرگ قطبي توي جنگل چه مي كند؟ گفت:فرار كرده. گفتم: از كجا؟ گفت: از جهنم. گفتم: قطب جهنم است؟ گفت: اصول دين نپرس. داده بود دوخته بودند. سايزم را گرفته بود. وقتي تنم مي كردند گوشه اي ايستاده بود و مي گفت بچرخ، بپر، بشين، بخواب، برقص، بمير. گفت: بايد چهل روز توي اين باشي، بخوري و بخوابي، بيرون بري، خريد كني، ورزش صبحگاهي توي پارك، سوار اتوبوس بشوي و اگر خواستي سينما بروي. گفتم: مردم زهره ترك مي شوند گفت: دمپايي بپوش، بايد خو بگيري به نقشت. تا چهل روز ديگر كه تمرين را شروع مي كنيم زير پوستت ميرود. رو به تمام نقشها همین ها را گفت. تمام پوستم خيس بود. آب زير پوستم دويده، بو کردم، زبان زدم، مزهي خاك ميداد. بعد زنگ زدند، زنگ من نبود، زنگ روبهروييها بود. مردي با دسته گل زنگ را ميفشرد. اين پا و آن پا مي کرد، بعد ساعتش را نگاه کرد، مرا دید، گل را گذاشت دم دري كه باز نميشد و رفت. هيچوقت خانه نيستند. تمام وقت زنگ شان را ميفشارند، خبري نميشود. تشت را سراندم زير چكه ها. صداي چكه ها خانه را برداشته بود. حالا از دو جهت مي چكيدند. خواستم بدوم دوباره، راه مال روء جنگل را توی ذهنم مجسم کردم. از همه طرف چکش می کوبیدند. صدای تشت نمی گذاشت. تمام آهن گرها را آورده بود توی جنگل. بازار مس گرها راه انداخته بود. پالتو را تنم كردم. بايد مي زدم بيرون. پوست سفيد از زير پالتو بيرون ميزد، خودش را نشان مي داد رسوايم مي كرد. پنجه هايم زير دستكش ورم كرده بود. بيرون برف مي باريد تكه هاي برف روي تنم مي نشست، روي كله ام آب مي شد. كله را گذاشته بودم توي ساك. كله با خودم حمل مي كردم. بعد كه برف شديد شد پالتو را گذاشتم توي ساك و كله را درآوردم. كله گرم است، توي آن باد نمي وزد و از ناخوشي احتمالی جلوگیری می کند. از دو حفره سوز مي آمد. دو حفره اي كه با آن از كله ي گرگ مي توانستم جلوي پايم را ببينم. راه ميان بري كه به سمت تپه مي رفت سفيد پوش بود. تمام وقت از اين راه مي رفتم تا موجب دردسر نباشم، خصوصن براي خانواده هایي كه از پارك برمي گشتند بدآموزي داشت چشم های كودكانشان را مي گرفتند يا دست شان را تند مي كشيدند يا با نام بردن از چيپس و بستني قيفي و پفك حواسشان را پرت مي كردند تا مرا نبينند، برخی به انگلیسی می گفتند، پفک را انگلیسی می گفتند، چیپس را فرانسه، زبان را به رخ میکشیدند، بچه هایشان را می گذاشتند کلاس زبان تا چیز فهم شوند، زبان دیگران را بفهمند، روسی یا فرانسه یا انگلیسی اش فرق نمی کند، یک چیزی باشد که متمایزشان کند، یک حرفی داشته باشند برای زن همسایه بگویند علاوه بر النگوی طلا و سرویس قاشق نقره برق دیگری هم احتیاج داشتند. هنوزخودشان و زبان شان را نشناخته بودند می زدند توی خط دیگری، می رفتند سیبری یا جزایر قناری. صداي خفه ي شكستن بلورهاي برف زير پايم توي سرم مي پيچيد. برگشتم. پشت سر، تنها جاي پاي من بود و يك خط موازي كه مربوط به لاستيك ماشيني بود كه زور زده بود سربالايي را بالا بیایید. پايين، بزرگراه بود. همين طور لامپ ميرفت و ميآمد، مثل رودخانهاي روشن. زوزه كشيدم؛نه رو به ماشينها؛ توي هوا، رو به دانههاي سرخوش برف. زن و مردي خنده كنان از بالا مي آمدند. دست هايم را گذاشتم پشتم. جيب نداشتم. درست مماس خط لاستیک ها بودند، قدم هاي كوتاه برمي داشتند، در آغوش هم بودند، شايد از ترس سر خوردن. زن آب انار ميخورد. از كنارم كه رد شد خنديد، آب انار جست گلويش و به سرفه افتاد. مرد در تاييد رفتار زن نگاهي به من انداخت از ترس سر خوردن بود شايد كه نخنديد. بوي ادكلن زن لحظه اي توي كله ام پيچيد. برف زیاد شده بود، رد عطر را خش دار می کرد، محوش می کرد. بین دو تابلوی همیشه گی ایستادم، تابلویی با دو فلش جداگانه؛ خواهران از سمت راست، برادران از سمت چپ. از تابلو قندیل یخ بزرگی آویزان بود. فلش من کدام بود؟ دو پیرمرد با عصای نیزه ای از سمت خواهران می آمدند. راه را اشتباه آمده بودند. مرا دیدند سر تکان دادند و رد شدند. آن ها راه را اشتباه آمده بودند به من سر تکان می دادند. ترجیح دادم از مسیر دیگری بروم. مسیری غیر از راهی که دو فلش تعیین می کردند. راه جدیدی که در آن چهار دست و پا می دویدم پوشیده از برف بود. پشت سرم ردپای من بود فقط. ردپایی گنگ. می توانستند ردم را بگیرند. جنگل همیشه امن نیست برای گرگ. بلند شدم، لی لی پریدم، از ترس جنگل بان تا نشناسدم و با تبر ریش ریش نکند این شکم را. برف روی پوستم می نشست. معلوم نمی شد. رد گم می کرد. پوستم همه چیز را کتمان می کرد. بالاتر همه چیز در مه فرو رفته بود. بعد که درست نفسم درآمد، لابه لای کاج ها، مرد نارنجی پوشی مقابلم ظاهر شد. من چهار دست و پا نفس نفس می زدم و به دستان او خیره بودم که با شاخه ها ور می رفت. جنگل بان بود. عاقبت ردم را گرفته بود داشت تبرش را تیز می کرد برای مقابله. مدتی همان طور ماندم و او هم با تبرش ور می رفت. همان طور آن تبر را به درخت می کوبید و برف ها را روی من می ریخت. مقابلش ایستادم. دم تبر بلندش را رو به من گرفت و چیزی به ترکی گفت. ساکم را برداشتم و دویدم توی پارک و خودم را روی نیمکتی انداختم تا اوضاع را عادی جلوه دهم. نشناخته بودم لابد و گرنه که نمی گذاشت از چنگش دربروم. لابد فهمیده بود جریان را، پیش از وقوع حادثه دستگیرش شده بود که می خواهم چه فجاحتی راه بیندازم. از توی پارک صدای جیغ می آمد، شاید خبر داده بود به پارک نشینان، نگران کرده بود خانواده ها را. تُک کاج ها عاقبت مشخص شدند. بادی که شروع به وزیدن کرده بود داشت مه را از بین می برد چرخیدم تا مرد نارنجی پوش را ببینم؛دسته گل جدیدش را؛ نبود و به جایش جماعتی را دیدم که آن سوی پارک توی سر وکله هم می زدند. توی دست همه شان چیز سیاه رنگی بود که درست نمی دیدم. صدای شیهه اسب می آمد. جنگل بان با اسب دنبالم می گشت. یک نفر از مقابلم گذشت و من فهمیدم آن شیء گرد عزیز که آن طور به خود می فشارند تیوب است. مرد همان طور تیوب به دست خیره به من بود. دیگر برای درآوردن کله دیر شده بود. چند نفری از آن سمت پارک شروع کردند به برف زدن به مرد تیوب به دست. من پریده بودم وسط بازی شان. تازه متوجه من شده بودند چون یکی شان گلوله ای را ناغافل پرت کرد طرف من که از بالای سرم گذشت. سرم را پایین انداختم، نه از ترس برخورد گلوله های ناگهانی، نمی خواستم ببینم، می خواستم زودتر تمام بشود بروند یا موقعیتی پیش بیاید که بزنم به چاک. همان طور خیره به ساک بودم که توی برف فرو رفته بود، انگار از اول همان جا باشد، روییده باشد با لباس های من. جیغ ها بیشتر شده بودند. بعد که مه کاملن برطرف شد، من منبع صدا را پیدا کردم، چهار زن مو بلوند بودند که روی نیمکت کناری نشسته بودند و بستنی گاز می زدند. چکمه های بلندی به پا داشتند که همیشه فکر می کردم مال سوارکاران است. عجیب به هم شباهت داشتند، یکی شان رو به من صدای شیهه اسب درمی آورد و بقیه می خندیدند، لابد می خواستند من بگذارم دنبال شان و آنها هم چهار نعل جیغ بکشند و جنگل بان را خبر کنند. گلوله ای برفی به کله ام خورد و با خندیدن او، فهمیدم که این شیهه اسب نیست و طرز خندیدن دخترک همین طور بود. گلوله ها همین طور ناشیانه به سمت من می آمدند. چند دختر و پسر همدیگر را هدف گرفته بودند، برخی شان می دویدند و گلوله را توی کله ی آن یکی له می کردند. رد گلوله ها را گرفتم، دو دختر بودند. گلوله های برفی را که کف دستشان بود رو به من گرفته بودند، گلوله تعارفم می کردند. آن که کلاه خود پشمی سرخ به سر داشت همین طور پرت می کرد و آن یکی تماشا می کرد. منتظر جواب بود. بعد که دیدند خبری نمی شود آمدند سمت من، تقریبن دویدند سمت من، چند بار هم سر خوردند. منتظر بودم که بیایند جلویم شیهه بکشند و اظهار خورده شدن بکنند. آن که باسوادتر بود-چون که که این چیزها سواد زیادی می خواهد اصلن برای برف بازی باید اطلاعات زیادی داشت، این که کجای بدن شخص را مورد هدف قرار بدهی تا پیام را رسانده باشی- همو، همان طور که توی دستکش هایش ها می کرد گفت: «می آی برف بازی؟» . هیچ نگفتم . از دو حفره ای که چشمم را می سوزاند به او خیره ماندم. خیلی دلش می خواست خودش را شبیه شنل قرمزی جلوه دهد. روی کیف منگوله داری که به بازو داشت عکس یک خرس بود. کلن در کار حیوانات بود. بعد حس کردم که از آن کیف زنگوله دار بوی کلوچه به مشام می رسد. همین طور خفه ماندم. چه داشتم بگویم؟اگر حرفم را نمی فهمید؟ اگر می فهمید که طمع آن کلوچه ها را دارم، نه طمع کلوچه ها هم نبود، اصلن هیچ نبود، هیچ حرفی نداشتم که بزنم، یا اصلن نمی خواستم صحبت کنم، شبیه روزه سکوت بود، مثل کسانی که عهد می کنند حرف نزنند یا گندم می کارند کف دستشان برای چهل روز، همه چیز برای چهل روز بود، رخت عزایی بود که در نمی آمد از تن بعدِ چهل روز. عاقبت کسی از دور گلوله ای برفی پرت کرد سمت دختر. دختر برگشت و ضارب را نگاه کرد. گلوله ی پرتاب شده یک گلوله ی بازی نبود، گلوله ی خبری بود، مثل دودی که از آتش سرخ پوست ها بلند می شود. پسر با سر به دختر اشاره کرد که برگردد. دختر این پا و آن پا می کرد. می خواستم بگویم کلوچه ها سرد می شوند از دهان می افتند دختر، مادربزرگ منتظر است توی آن کلبه ی خاموش. گفت: « بیا دیگه.» پسرک این بار شروع کرد به داد زدن. خطر را حس کرده بود. دخترها دویدند، بعد همان دختر برگشت و با همان سبد کلوچه دارش گلوله ای را به شیوه ی خودشان توی کله ام له کرد و رفت. می خواست مطمئن شود از گرگ بودنم. خودم را کنار کشیدم، خجالت کشیدم، گرگ خجالتی نوبر است، اگر خانم کارگردان می فهمید با یک لقد به ماتحت از تئاترش بیرونم می انداخت، از آن دخمه ی تمرین، پلاتویی که همیشه بوی گه می داد. گلوله ی له شده را روی کله ام حس می کردم. یک جوری سنگینی می کرد. مثل همان لکه ی روی سقف بود، دائم تغییر زاویه می داد، لکه ی نچسبی بود. دست کشیدم به سرم. تکاندمش. چیزی نبود با این حال روی کله ام فشار می آورد. دوباره صدای شیهه اسب می آمد. به کارشان برگشته بودند. همان پسر شروع کرده بود به سمت من برف زدن. علاقه زیادی به ایجاد ارتباط از طریق علائم داشت. بعد دو دختر هم نشستند به گلوله زدن. می خندیدند و می زدند. هدف خوبی بودم. گلوله ها کمانه می کرد و درست به کله ام می خورد. بلند شدم، بس بود، باید می زدم به جنگل، گور پدر جنگلبان را کرده بودند. باید می رفتم سراغ مادربزرگ. داشت دیر می شد. ساکم را برداشتم و دویدم. از تپه ی گلوله زنان سر خوردم پایین. شروع کردم به زوزه کشیدن، چهار دست و پا می دویدم و بو می کشیدم مابین درخت ها، رد بوی آن کلوچه شیرین را می گرفتم. نفس هایم به شماره افتاده بود. مثل دویدن دور آن پلاتوی نمور. افتاده بودم به هن و هن کردن، مثل جنگل بان هن هن می کردم، وقتی توی پلاتو دنبالم می دوید، تمام ساختمان خانه ی نمایش می لرزید و من منتظر بودم که زمین زیر پایمان دهان باز کند و همه با هم دسته جمعی برویم طبقه ی پایین، وسط نمایش باغ آلبالو. هیچ وقت دستش به من نرسید همیشه در می رفتم. لاغری فقط به همین درد می خورد که از دست تبردار در بروی. بعد از لابه لای درخت ها بخار دیدم. مه نبود، دود بود، دودکش کلبه ی مادربزرگ بود. پس عاقبت یافته بودمش. خیز برداشتم و زوزه کشان دویدم سمت کلبه. روی در کلبه نوشته بودند خواهران و برادران. فلش زده بودند انگار که جاده باشد. می خواستند مرا منحرف کنند. رفتم و یکی از درها را گشودم. نبود. بیرون آمدم و تمام درها را با لگد باز کردم. برده بودندش. کار دختر حیوان دوست بود. به جایش سنگ توالت گذاشته بودند و سیفونی گوارا. فکر نمی کردم تا این حد از نبود یک مادربزرگ که مادربزرگ من هم نبود ناراحت شوم. نشستم و زوزه کشیدم. زوزه ام می پیچید و از هواکش بیرون می رفت. دسته ی سیفون صدای شیهه درمی آورد. به ریش من می خندید. بلند شدم و کشیدمش. گلویش را جر دادم. صدای خرخر وحشتناکی داد. به خونی خیره شدم که در کاسه ی توالت می رفت، توی تمام کاشی ها تصویر شنل قرمزی بود، داشت گلوله برفی را به من تعارف می کرد، صدایش می پیچید، قطعه قطعه می شد در کاشی های چرک چهار گوش. «می آی برف بازی.» لگد زدم به کاشی ها، صداها. پشت در پر از شماره بود. شماره های کج و معوج، شماره ها گلوله می شدند و از من طلب برف بازی می کردند. با خط کمرنگی نوشته بودند من گمشده ام مرا پیدا کنید. شماره اش را هم داده بود. لابد می خواست برف بازی کند با من، گلوله می طلبید، با کروکی دقیق از محل برخورد احتمالی. در را باز کردم آمدم بیرون. باید تسلیم می شدم. برای ادامه ی کار خسته بودم، جانم نمی کشید. دست ها را بالا بردم وآمدم بیرون. روبروی کلبه ی دستشویی دار سه پسر بچه را دیدم که مقابلم ایستاده بودند. هر سه شبیه هم به نظر می رسیدند. توی دست هاشان گلوله ی برفی بود. دست هایم را پایین آوردم. سه کوتوله پیر بودند، سه سرایدار که می خواستند رل جنگل بان را بازی کنند. گلوله ها را پرتاب کردند سمتم و نشستند به مشت کردن برف ها تا گلوله درست کنند. من که هنوز نخورده بودمش. رفتم توی کلبه و در را بستم. شماره ی گمشده پشت در را یادداشت کردم و توی ساکم انداختم. پالتو را پوشیدم و چکمه را کشیدم روی پنجه ها و دویدم بیرون. بالای سرازیری ئی که به بزرگراه می رفت ایستادم. بزرگراه هنوز پر از نور بود و سفیدی. رودخانه ای که جریان نداشت، مانده بود. چراغ ها حرکت نمی کردند، یخ می بستند در آن هوا. حس کردم چیزی در تنم در حال یخ زدن است. از بالای کله ام داشت می بست. یخبندان بود. همان لکه بود. لکه ی نامرئی. داشت، حرکت می کرد مثل جابه جا شدن همان قطرات روی سقف. کله ام سوخت. از پشت درخت ها صدای جیغ می آمد، ردم را گرفته بودند، می خواستند بازی را از سر بگیرند. کله ام را کندم و توی ساک انداختم. سریدم پایین. شروع کردم به دویدن، بدون زوزه. چراغ های یخ بسته نزدیک می شدند. لیز خوردم، صدایم در نمی آمد برای زوزه. غلط خوردم، افتادم کنار جدول های سیاه بزرگراه، مقابل ماشین هایی که در صفوف طولانی پشت هم مانده بودند. خیس بودم، پنجه هایم می سوخت وعاقبت صدای برخورد دندان ها را با یکدیگر شنیدم. ایستادم و رو به تاکسی ئی که حرکت نمی کرد گفتم مستقیم. شیشه ها همه بالا بود و بخار کرده. راه افتادم، اتوبوس شرکت واحد مقابلم ایستاد، آشپزی که با مشت گره کرده روی بدنه ی اتوبوس بود به من می خندید و میگفت لذیذ. مسافران روی هم چپیده بودند، همه گی به من خیره بودند، همه به من می گفتند لذیذ، یک صدا، با نظمی خاص، درست عین یک گروه کر واقعی. این پا و آن پا می کردم. پیرزنی آدامس می جوید و با ابروانی بالا انداخته نگاهم می کرد، رهبر ارکستر بود. از شیشه ی بخار کرده ی تمام ماشین ها کله ای پیدا بود که مرا نگاه می کرد. لاستیک ها روی برف ها می سریدند. ماشین ها مانده بودند. لابد توقع داشتند من هم بسرم روی یخ ها و بیفتم توی جوی. سردم بود و صدای یخ بستنم را می شنیدم. مردی آن سوی بزرگراه لابه لای ماشین ها رو به من داد می زد، نمی فهمیدم چه می گوید. رفتم و زیر تابلویی ایستادم که عکس گوزن روی آن بود. لابد از تپه ها سرازیر می شدند توی این فصل. پنجه ها را توی چکمه بالا و پایین کردم. چند نفر پیاده شده بودند و ماشین هل می دادند. بعد توی ماشین هایی که گیر افتاده بودند و سر می خوردند زنی را دیدم که از توی رنو سرخش مرا نگاه می کرد. سرم را چرخاندم. دوباره دیدمش، در بازگشت کله به جای اول. لبخندی گوشه ی لبش را کش می داد به بالا. خیلی زحمت می داد به خودش. رفتم عقب. اتوبوس هم چنان بود با آن گروه کُرش. رنو را دیدم. زن از توی آینه نگاهم می کرد. بعد بوق زد و انگشت اشاره اش را مستقیم گرفت. بوق صدای بمی داشت، یک صدای خفه ی راکد. چکمه ام کرخت شده بود. رفتم و سوار شدم. چراغ توی ماشین روشن شد. گفت: «در رو محکم ببند.» بستم، محکم تر. برف های روی شانه ام را تکاندم. گفتم: «لطف می کنید.» صدایم گرفته بود. لهجه ی گرگ را گرفته بود. گفت: «سردت بود؟» گفتم: «بله سرده.» توی آینه را دیدم. موتورسواری از پشت کلاه کاسکت مرا نگاه می کرد. ماشین مقابل همچنان می سرید روی یخ ها. داشت زیر چشمی نگاهم می کرد. یک عروسک از آینه اش آویزان بود. یک خرگوش سرخ. پالتو را کیپ کشیدم نبیند پوستین را. دکمه ی ضبط سوت را پیچاند. نوار پیانو بود. بعد با آن انگشتان قلمی روی فرمان ضرب گرفت. توی انگشت اشاره یک حلقه ی سیاه بود. ماشین بوی ادکلن می داد. سیگاری آتش زد پاکت را رو به من گرفت. گفتم: « ممنون.» گفت: « ممنون آره یا ممنون نه؟» گفتم: «ممنون نه.» برف پاکن می رفت و می آمد. برف پاک کنِ سمت من بی حرکت بود. کار نمی کرد، تمام برف ها را آن برف پاک کن پرکار می برد و می آورد تلنبار می کرد روی من. تنها چراغ سرخ ماشین روبه رویی را می دیدم که توی برفابها صد بار تکرار می شد. عطر توی کله ام بود. پنجه ها انگار از توی دستکش در حال بیرون زدن بودند. می خواستند چنگ بزنند، خش بیندازند. روی بخار شیشه دست کشیدم. خودم را به ندانستن زدم. مغز کشیده می شد سمت بو. انگار که کلوچه باشد در سبد. برفی نبود که جدا کندم از اتصال به دهلیزهای قلب، به این خلاء، خلائی که بین دست من و دست او بود. پای من و پای او. پنجه ام می رفت سمت دنده که انگشتان او روی آن شماره های شش گانه بود. شیشه را پایین کشیدم و سرم را بیرون بردم. برف توی چشمم رفت. دو نفر از این سمت بزرگراه به آن سمت برف پرت می کردند. توی هوا پر از گلوله های برفی بود که بین ماشین سواران رد و بدل می شد. گفت: «شبیه آدم برفی شده بودید.» آرام پا را از روی پدال ترمز برداشت. گفت: «فکر کردم آدم برفی هستی.» گفتم: «بله سرده.» راه داشت باز می شد. گفت: «کجا می رید؟» گفتم: «شهرک.» خرگوش سرخ از جایش تکان نمی خورد. گفتم: «خرگوش سرخ هم وجود داره؟» و به خرگوشک اشاره کردم که همان طور با آن شکم برجسته آویزانِ آینه بود. گفت: «آره، مثله گرگ تو بزرگراه.» و همان طور مثل اولش خندید. دُمم را دیده بود لابد. پالتو را چسباندم به تنم. ماشین ها به کندی سر می خوردند و جلو می رفتند. آهنگ پیانوی ملایمش فقط یک قطعه را اجرا می کرد. تمام نوار یک قطعه ی کوتاه بود که مرتب تکرار می شد. بیشتر به مارش عزا می مانست. گفتم«:مثل مراسم خاکسپاری می مونه.» و به ضبط اشاره کردم. گفت: « منو بیشتر یاد تولد می ندازه.» و خیره ماند به من. من توجهم به چراغ های ماشین جلویی بود که داشت زیگزاگ می رفت. سرم را بالا آوردم. از پشت شیشه ی عقب آن پیکان دست کوچکی داشت روی بخارها شکلک می کشید. شکلک ها تغییر شکل می دادند. خانه ها آشنا بودند. خانه هایی کوچک با دودکش هایی بزرگ. زن هم لابد حواسش رفت سمت همان خانه های مشکوک که زد روی ترمز و ماشین را سراند سمت آن کلبه ها لابد می خواست بهتر ببیندشان. در داشبورد باز شد و مشتی نوار و دستمال کاغذی و چسب برق پاشید بیرون. همه را جمع کردم. یک چیز دیگر هم بود. دست کردم زیر صندلی، یک نی لبک بود، یک نی لبک شکسته. گفتم: «شکست.» و نی لبک را رو به او گرفتم. داشت ماشین جلویی با آن کلبه های بخار کرده را می دید. بدون این که نگاهم کند گفت: « ولی کار می کنه.» همان لب خند اول کار آمد روی لبش. تا وقتی که از ماشین پیاده شدم همان لب خند ماند بر صورتش. حتا وقتی که پله های بزرگراه را یک نفس دویدم و از بالا به صف آهنی طویل خیره شدم باز هم آن لب خند بود. تصویر لبخند، مثل ابری بر فراز ماشین های بزرگراه بود. بعد دستانم را بو کردم. بوی او را می داد، بوی ادکلن مخصوص شب را. دست هایم را روی صورتم گذاشتم. بعد فرو کردم توی برف هایی که روی یک ماشین کپه شده بود. بو نمی رفت. چسبیده بود به گوشت و استخوان پوستین. توی راه همین طور پنجه را می کشیدم به در و دیواری که برف روی آن را پوشانده بود. بو بود. از در پارکینگ وارد شدم. همیشه از این در می رفتم و می آمدم. اینطوری از شر نگاه ها در امان بودم. فکر می کردند آدم متشخصی باید باشم. یک آدم ماشین دار متاهلِِ مودب. صدای در پارکینگ تشخص می دهد. توی راه پله ها نزدیک بود زمین بخورم. همیشه ظلمات بود و موجب مسرت. هیچ وقت از آسانسُر استفاده نمی کردم. همیشه امکان برخورد با همسایه ها بود. نمی خواستم کسی را ببینم، شاید هم بر عکس بود، دلم نمی خواست کسی مرا ببیند. توی همان تاریکی آرام روی پنجه پا رفتم. دکمه ی چراغ را نزدم، همیشه هراس این هست که کلید زنگ را اشتباهن به جای کلید برق بزنم و آن وقت صداهایی که پشت درند ناغافل بپرند بیرون، در خانه را به رویم بگشایند، مرا ببینند، دعوتم کنند داخل، شربت و شیرینی تعارفم کنند و لابد از دسته گلی بگویند که برایشان آورده ام و در حال پژمردن است. همیشه پله ها را می شمردم تا طبقه ام را فراموش نکنم. توی طبقات هیچ جا کفشی ئی نبود که بتواند راهنمایم باشد. مقصدم پاگرد شصت و ششمین پله بود. روی همان پله ی نهایی بودم که پایم سر خورد و دیوار را چسبیدم. بعد صدای زنگ پیچید توی راهرو. کلید زنگ را فشرده بودم. زنگ رو به رویی ها. همان طور ماندم تا صدای زنگ دنباله دار تمام شود. میخ مانده بودم. زیر دست و پایم چیزی خش خش می کرد. همان دسته گل تعارفی بود. رفتم توی خانه و از چشمی بیرون را دیدم. کسی نبود. بعد در را باز کردم و رفتم زنگشان را ده مرتبه فشار دادم. زنگ همین طور تکرار می شد. یک ناقوس بود مثل اول اخبار رادیو بی بی سی. زمانی که بچه بودیم و من و برادرم دور از چشم پدر زیر تخت آن را گوش می دادیم، برادرم می گفت آن طنین ناقوس عاقبت لومان می دهد، پدر هیچ وقت نفهمید. دستم همین طور روی زنگ بود. انگار زیر همان تخت بودم و برادرم هم کنارم دراز کشیده و به سقف تخت چوبی خیره است. مدت ها بود ندیده بودمش، خبری نبود از او، همیشه نامه می داد، یا تا وقتی که تلفنی داشتم زنگی می زد. افتاده بودم یک گوشه ای به قول آن ها. زنگ تکرار می شد و من فکر می کردم این جا لندن است. اما آن جا لندن نبود. دسته گل را با تیپا پرت کردم توی راه پله ها. دسته گل غلطید و پایین رفت. بعد در باز شد. یکی از توی رادیو بی بی سی آمده بود بیرون. نور از توی خانه بیرون ریخت، نور آن قدر زننده بود که مرا یاد لحظه ی وداع مادربزرگ انداخت. چشمم را گرفتم. بعد زن را دیدم؛ توی چهارچوب در با موهایی آشفته ؛ ایستاده بود، انگاراز خواب بلند شده باشد. پس همیشه می خوابید که صدای زنگ میهمانان را نمی شنوید. خشکم زده بود. رادیوام را درست نمی دیدم، فاصله ی بین من و او را یک صدا پر کرده بود، صدای چک چک آبی که به احتمال قوی از همان ذوزنقه ی روی سقف من می چکید و حالا نمی دانم به چه گوری تغییر شکل داده و کدام جهنمی می چکید. درست نمی دیدمش. فقط سایه ای از او در چهارچوب در بود. همان طور با ته ریزه ای از کلمات که در دهانم می چرخید به او خیره بودم. چه توضیحی داشتم بدهم؟چه می خواستم؟عاقبت در را بست و قال را کند. خودم را انداختم توی خانه و پشت در نشستم. لکه ی قهوه ای هنوز روی سقف بود. حالا دیگر به درستی نمی شد گفت شبیه کدام یک از اشکال هندسی ست. تشت لبریز از آب بود. خالی کردم توی چاهک. چاهک قل قلی کرد و آب را هورت کشید پایین. تشت خالی آهنگ جدیدی داشت. چکه ها خشک و جدی می چکیدند توی تشت. شکمم می سوخت. حوصله نداشتم. خوردن هم زحمتی بود برایم. گرگ سالمندی بودم. از این ها که یبوستشان زود گُل می کند. او می گفت یبوست از نشانه های روشنفکری ست. خوشبختانه من این گه را نداشتم. دو تخم مرغ انداختم توی کتری. مثل همیشه، یا کنسرو بود یا همین تخم عزیز مرغ. موهبتی بود برای خودش. پرده را کنار زدم. آسمان صاف بود و ستاره ها درآمده بودند. برف روی دمپایی هایم نشسته بود. توی ایوان رو به رو پیرمردی با آب پاش به چیزی آب می داد. ایوان همان دخترک بود. بعد کمر صاف کرد و به رو به رویش خیره شد. خانواده گی به من علاقه مند بودند. پرده را انداختم و دراز کشیدم. نور لامپ چشمم را می زد. چیزی سیاه آرام وارد هاله ی نورانی روی سقف می شد، سایه ی زن بود با طنین آن ناقوس، از لکه ی قهوه ای آویزان بود، می چکید از سقف، داشت آب می شد. من دستم را گرفته بود زیر چکه ها، چکه ها صدای ناقوس می دادند. سایه زن با صدای ناقوس یک ربع به هشت بی بی سی با من حرف می زد، حرفش را نمی فهمیدم. زوزه کشیدم. موج را عوض کردم. همه جا بود، همه جا لندن بود. توی تمام راه روها می دویدم، زنگ تمام خانه ها را می فشردم. از توی تمام خانه ها طنین آن چک چک روحانی به گوش می رسید. بعد در خانه ای باز شد و دستی مرا به درون کشید، همان سایه بود با موهایی آشفته، من دنبال کلید چراغ می گشتم، دستم توی برف فرو می رفت و آب می شد. بعد زیر پایم خالی شد و من از سقف خانه ام توی همان تشت مسی اوراق چکیدم. لحظه ای که می چکیدم خودم را دیدم که با کله ی گرگ گوشه ای ایستاده بودم و دست به سینه خودم را می دیدم که می چکم. چکیدم توی تشت و صدای مهیبی توی گوشم پیچید، توی تشت غلط خوردم و حس کردم که قطره شده ام، یک قطره ی کوچک. بهتر بود. حس بهتری داشت از آن کله ی احمق. بعد توی تشت چرخیدم، رها بودم، چیز سختی در برابرم نبود، همین طور می چرخیدم و لازم هم نبود زوزه بکشم قطره صدایی ندارد، جز همان لحظه ی آغازین برخورد با جمع قطرات بعد همه چیز حل می شود. همه چیز منوط می شود به نبودن، نیست شدن. آیا بودم؟مشت زدم. دستم به چیز سختی خورد. دوباره مشت کوبیدم. چیز سختی در برابرم بود. شاید می خواستم با تشت درگیر بشوم. بعد غلطیدم و دیدم پشت یک در هستم. درِ کجا بود؟تشت که در ندارد. نیم خیز شدم، همه جا تاریک بود، برق رفته بود، بوی سوختنی می آمد. تخم مرغ ها بودند، کورمال کورمال کتری را پیدا کردم. زوزه می کشید، گذاشتمشان لبه ی پنجره. پایم رفت توی تشت آب. تشت سنگین شده بود. قطرات شناخته بودند مرا، نمی خواستند خالی شوند. کشیدم توی آشپزخانه. با دست چاهک را پیدا کردم. گوشم را گذاشتم روی چاهک. از توی چاهک صدا می آمد. صدای قرقره کردن چیزی بود. بعد چیزی مثل کشیدن سیفون با بندی آهنی آمد. همان طور خوابیدم و گوشم را گذاشتم روی چاهک و به صداها گوش دادم. شروع کردم به شمردن، همان طور که خانم کارگردان گفته بود: زوزه هایت را بشمار،، نفست را بشمار، سنگفرش های زیر پایت را، هرچه فکر می کنی دقیقت می کند، تمرکز می دهد بهت، همان را بشمار. شروع کردم به شمردن خلط هایی که توی آن آب جریان داشت، شمردن قطرات آبی که از یک سیفون اعلا جاری شده بود. بعد صدای گربه شنیدم. گربه داشت ضجه می کشید. صدای این گربه را همیشه می شنیدم، در چاهک چه می کرد؟مثل همیشه چهارده بار ضجه کشید. انگار که دمش لای در گیر کرده باشد. دهانم را گذاشتم توی آن صداها و زوزه کشیدم در آن مجرای شلوغ. زوزه ام احتمالن توی تمام لوله ها پیچید، توی تمام آن گهی که جریان داشت. زوزه هایم قابل شمارش نبود، گم می شد توی آن خلا. چیزی توی گوشم سوت می کشید، چیز قابل شمارشی نبود. آب تشت را ریختم توی دهان صدا. بعد برق آمد و دوباره رفت. سه بار دیگر برق آمد و رفت و من هر بار پس از آمدن و رفتن برق به لکه ی قهوه ای خیره بودم مثل رعد و برقی سوخته وسط سقف بود. لکه ای که حالا نصف سقف را پوشانده بود و دیگر نمی شد به آن لکه گفت. آب از سه ضلعش- البته اگر بشود گفت سه ضلعی چون چند حاشیه ی کوچک، همچون منجوق دوزی بانوان روی بازوی عروس هم وجود داشت و از آنجا هم قطراتی- شروع به چکیدن کرده بودند. تشت کفاف نمی داد. پنج ظرف دیگر را هم به جمع این مخازن آبی اضافه کردم. دیس چینی میوه خوری را هم که او برایم آورده بود گذاشتم زیر قطرات. کادوی روز تولدم بود. روز آخری که می خواست برود علاوه بر تابلوهای عکسش که به دیوارم نصب بود تمام چیزهایی را که طی این مدت به من داده بود را جمع آوری کرد. همه را می ریخت توی کوله ی عکاسی اش. بعد کوله پر شد و از من پلاستیک خواست. نایلون زباله برایش آوردم، نایلون را پرت کرد طرف صورتم و گفت آشغال. بعد زد فنجانی را که عکس یک بز کوهی روی آن بود شکست. این فنجان مال او نبود و مربوط به وسایل خودم بود با این حال آن را شکست، بعد تمام ظرف ها را خرد کرد. من نگران آن دیس چینی بودم. این تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود. دیس را ندید. در را به هم کوبید و رفت. البته بعد برگشت و یک سیلی هم به گوش من زد. بایت اینکه نمی توانستم ادامه بدهم، این سیلی داشت؟ برق دوباره رفته بود. همه چیز دوباره در تاریکی خود غرق بود. رفتم در را باز کردم و سرایدار را صدا زدم. پیدایش نشد. لابد توی لوله ها خفه شده بود. بعد از جایی صدای شر شر آب آمد فکر کردم دیگر کار سقف تمام شده و یکبارگی آمده پایین. صدای آب از سقف نبود. از توی دستشویی بود. در دستشویی را پیدا کردم. آفتابه بود، پر از آب شده بود. شیر را بستم. دوباره باز کردم. پیچش هرز شده بود. در رابستم. آفتابه افتاد. انگار از یک بلندی افتاده باشد. نشستم روی کاناپه و در آن تاریکی به سقف زل زدم. هر ظرف ساز خودش را می زد. بعد صدای چه چه بلبل شنیدم. صدا از ظروف بود. بُل بل های جنگل از سقف می چکیدند. بلند شدم. ظروف، مثل درختانی سر به فلک کشیده بودند. دویدم مابین کاسه ی مسی و قابلمه ها و آن دیس چینی ئی که در تاریکی برق می زد. افتادم به زوزه کشیدن. کله ام را گذاشتم، پریدم روی میز، خیره شدم به ظروفی که بل بل شده بودند برای دستگیری من، منی که هنوز کسی را نخورده بودم. کوک کرده بودند برای گرگی که بی مهابا در انتظار شنل قرمزی بود که بیاید از راه به درش کند. بعد کسی جیغ کشید و چیزی توی پله ها صدا داد. فکر کردم همان گربه است که معمولن دمش لای درگیر می کند و حالا به دردسر افتاده. در را باز کردم. یک آدم برفی بود. مقابل در رو به رویی ها ایستاده بود. کدام میهمانی آدم برفی هدیه آورده بود؟بعد یک دست را دیدم. دستی که کنار آدم برفی افتاده بود. رفتم سمت دست. دست تنها نبود. یک سر هم بود. سر بلند شد و مرا دید. یک زن بود که دراز کش افتاده بود روی پله ها. مرا دید نیم خیز شد. جیغ خفه ای کشید. گفتم: «نترسید من آدمم.» کله ام را درآوردم. گفت: «لیز خوردم.» دستش را گرفتم. پای چپش تکان نمی خورد. دست گذاشت روی شانه ام. گفت: «فکر کنم پیچ خورده. می سوزه.» نگاهم کرد. درست نمی دیدمش. مردد بودم. همانطور لنگ لنگان با من آمدم توی خانه. گفتم: «سر خوردید؟» گفت: «بله.» و نشست روی همان صندلی لق چوبی. پابرهنه بود. توی تاریکی تنها پاهایش را می دیدم. معلوم نبود کجا را نگاه می کرد. این پا و آن پا می کردم. گفتم: «معذرت می خوام شمع ندارم.» گفت: « برق نداری؟» گفتم: «نه.» گفت: «پایین برق بود.» گفتم: «نمی خواید کسی رو صدا کنم بیاد کمکتون؟» گفت: «نه، می شه بیاریش تو.» گفتم: «چیو؟» گفت: «آدم برفی رو.» گفتم: «آدم برفی؟» گفت: «آره از سر شب تا حالا داشتم درستش می کردم.» برگشتم و آدم برفی را بلند کردم. سنگین بود. هیچ وقت آدم برفی بغل نکرده بودم. آدم برفی را گذاشتم کنار در. گفتم: «این موقع شب برف بازی می کردید؟» گفت: «چه صدای قشنگی داره این.» بُل بل ها را می گفت احتمالن. کلن در کار اغفال آدم ها بودند. گفت: «مثل پیانو می مونه.» گفتم: «بله لوله ترکیده.» گفت: «ورزش می کردید؟» گفتم: « نه مربوط به کارمه.» گفت: « اول فکر کردم دارم خواب می بینم. بامزه بود.» نمی دانم روی آدم برفی به کدام سمت بود اما حس کردم زل زده به من. گفتم: «اینو کجا می بردین؟» گفت: « تو خونه. سه تای دیگه هم هست.» چیزی نگفتم. تازه می فهمم که صدای جویدن آدامسش هم به نوای پیانوی اضافه شده. گفتم: «آب می شن که.» گفت: «همه چی آب می شه.» بعد بلند شد و چرخی توی اطاق زد. یک جایی ایستاد و همان طور ماند. نمی دانستم توی آن تاریکی چه را نگاه می کند. گفتم: «چیزی لازم دارین؟» گفت: «خوشگله نه؟» گفتم: «بله.» نمی دیدم چه را می گوید. گفت: «منو یاد یه آواز می ندازه؟» گفتم: «آواز؟» بعد دیدم شروع کرده به چرخیدن دور همان خرت و پرت ها. اول آرام می دوید، بعد تند شد. مثل گرم کردن توی پلاتو، اول تمرین، زمانی که هنوز خانم کارگردان نیامده بود و جنگلبان که عاشق شنل قرمزی بود دستور می داد بدویم. خودش می نشست گوشه ای سیگار می کشید و با دخترک راجع به جویس صحبت می کرد. تکیه دادم به دیوار. نمی دانم کله ام را از کجا پیدا کرده بود. آمد داد دست من. گفت: « می شه بذاری سرت؟» گذاشتم سرم. دستم را کشید شروع کرد به دویدن. می دوید و مرا هم میکشاند دنبال خودش. من به پای چپش خیره بودم. خوب شده بود. توی آن ظلمات گام هایش را درست مطابق با بل بل ها بر می داشت، خوب کارشان را بلد بودند. من پایم دوبار توی قابلمه رفت و باعث شدم که ریتم را تغیردهم. نفسم درآمده بود. گفتم: «آدم برفی تون آب می شه ها؟» میز اتو را انداخت. آب توی سر و صورتم می رفت. چکه ها شور بود، ترش بود، داغ بود، سرد بود و مزه ی زنگ زده گی می داد. عاقبت کنار همان آدم برفی ایستاد، پنجه هایم را مقابلش گرفت. گفت: «چه دستای بامزه ای.» پنجه هایم را برداشت گذاشت دور گلویش. بعد کشید به صورتش. یک لب خند گوشه لبش بود. یک لبخند ریز. گفت: «یکی ام هست روبروی پیتزایی سر میدون. دیدیش؟» گفتم: «چی؟» |