داستان کوتاه
داستان بلند
داستان‌خوانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقاص‌طلبی نوستالژیک
قلندرانه‌ها
سیر و پرسه در متون
پریشیده‌های پریشان‌خیالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
پرده خوانی ها
از موسا تا محمد

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ماه سو
حسن مصلحیانی
کلمات: اکبر سردوزامی

وحید گل بهاری
دوات: رضا قاسمی
نسیم خاکسار
کوشیار پارسی
چند کار از رضا دانشور
موسیقی بوشهری
موسیقی بندری ــ هرمزگان
موسیقی قشقایی

ليست وبلاگ‌های اکسير
ـــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــ

عکس هایی از تتگ ارم...

کارهای از دوستان
پیوندها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت
تماس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

www.sardouzami.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

الپارس

 

یک روزسرد پاییزی به یک منطقه گرم می رسم . برایم جالب است که اطلاعات بیشتری کسب کنم. اما برای جواب گرفتن کسی را پیدا نمیکنم.بعد ازگشت وگذری با اولین نفری که برخورد می‌کنم . جواب تعجب اوری می‌شنوم به جایی اشاره می‌کند ومی‌گوید می توانی از دختر ننه قمر بپرسی. می‌گویم همان دختر لاغر و شکسته که دارد درزمین کار می کند. می‌گوید نه . ان یکی که کنار زمین نشسته ودارد قلیان می کشد.

-------------------------------------------------------

 

ننه قمر شناخته شده ترین خانواده  روستایی است که ده خانواده بیشتر در آن سکونت ندارند و جمعیت آن به نزدیک 100 نفر می رسد. این روستا بنا به گفته ننه قمر زمانی نه چندان دور برای خودش شهری بوده اما کوچ مردم شهر به خاطر خشکسالی شهررا خالی از سکنه کرده بود. ننه قمر که آن زمان بیوه جوانی بوده، به خاطر پیری و مسن بودن مادرش ترجیح می‌دهد همراه فرزندانش در آن‌جا بماند و برای امرار معاش به همان زمین‌های خشک و بایر پناه ببرد و با زجر و سختی لقمه نان اندکی برای فرزندانش ببار آورد. چند سالی آنان تنها خانوار روستا بوده اند تا اینکه تعدادی عرب که از پی غارت کردن لنج ماهیگیری به دریا زده بودند رد لنج را گم می کنند تا اینکه در کنار ساحل ننه قمر با نمودار شدن خانه و ادمیزادی به  امید یافتن لقمه نانی برای هلاک نشدن راهی خانه ننه قمر می شوند. بامشاهده ننه قمر با هفت دختر بالغ و نیمه بالغ  چیز دندان گیری که هم بتواند شکم گرسنه خودشان را پر کند و هم این‌که بتوانند با اسنفاده ان از دست خالی برنگشته باشند  پیدا نکردند. با گشتی در حوالی خانه ننه قمر و دیدن زمین هایی که زیر کشت نرفته بودند و همچنین دیدن دخترهایی که بر خلاف ننه قمر که در عین جوانی داشت فرتوت می شد قوی و تنومند بودند انان را وامیدارد که به فکر ماندن بیافتند.پیشنهاد ماندن و همچنین ازدواج که بیشتر  به دستور شبیه بود تا پیشنهاد به هر نحو مابین شش نفر عرب و ننه قمر عجم رد و بدل شد. ننه قمر به واسطه گشت و گذارهای کودکی به همراه پدر و مادرش  اندکی عربی می دانست. اول از طرز برخورد انها به فکر مقابله افتاد اما با سنجیدن اوضاع فهمید که بد پیشنهادی هم نیست. هم خودش دیگر تاب کار انچنانی ندارد و همان زمان هم که تابی داشت حداقل این کاره نبود هم دخترانش به اجبار سامانی می گیرند. بهشان فهماند که مشکلی نیست و می توانند انجا بمانند و زمین ها را کشت کنند امسال هم هنوز به اخر پاییز نرسیده باران خوبی آمده بود و هر کدام می توانند یکی از دختر ها را انتخاب کنند و به شرطی که کاری به کار ننه قمر نداشته باشند.

عرب ها طاقت  حرف زدن بیشتر ننه قمر را نداشتند و چیز زیادی هم از حرفهایش متوجه نمی شدند هر چند همین طوری سرشان را به علامت تایید تکان می دادند. نوبت انتخاب کردن دخترها رسید شش مرد عرب که بزرگترین شان 70 ساله بود و کوچکترین شان30 ساله باید از بین 7 دختر ننه قمر که از 9 تا 16 ساله بودند 6 نفر را انتخاب می کردند. عرب ها به رسم کسوت انتخاب  اول را به بزرگترشان واگذار کردند و پیر مرد هفتاد ساله  با اشاره و ایما به ننه قمر و دیگران فهماند که دختر تپل  کوچولو را انتخاب کرده و دیگران هم به ترتیب انتخاب کردند تا اینکه ننه قمر از انتخاب نشدن دختر لاغر اندام 11 ساله اش فهمید که برای انها فقط چربی و گوشت مهم بوده است زیرا نگاهی به چشم و ابرو و چهره زیبای دخترک که از بین ان هفت دختر بیشتر به خودش شبیه بود نکرده اند.

 ------------------------------------------------------

 

چندین سال از ورود عرب ها گذشته بود دخترهای ننه قمر هر کدام چندین فرزند داشتند . دیگر زنها با شوهران خود می توانستند زبان همدیگر را متوجه بشوند. ننه قمر تمام سعی اش این بود که بتواند کلمات فارسی را به آن‌ها یاد بدهد اما ننه قمر چیزی می گفت و انها استنباط  خود را می گرفتند به  همین خاطر اسم روستا الپارس شد. عرب ها کم کم رابطه شن با زنان خودقابل تحمل تر می شد هر چند ننه قمر از دست پیرترین دامادش در امان نبود و هر از گاهی به سراغ ننه قمر می امد و ننه قمر هم دیگر بدش نمی‌آمد.

 

آن سال باران حسابی باریده بود. زمین ها آباد شده بود درخت ها پر ثمر شده‌ بودند. رفت و امدهای دریایی هم زیاد شده بود از گوشه و کنار افراد مختلف به بهانه های گوناگون ترتیب سفر می دادند . گروهی برای تجارت به این طرف اب می امدند گروهی برای خوشگذرانی  و رفت و امدها بی سابقه شده بود . از عرب ها گرفته که برای دیدن اقوام خود مدام به روستای الپارس سفر می کردند تا جهانگردان اروپایی که گاه کشتی تجارتی شان ان نزدیکی ها لنگر می انداخت. بیشتر اوقات روستای الپارس تا چند برابر جمعیت واقعی خود مهمان در خود جای می‌داد . تا اینکه شبی که الپارس شلوغ بود در نزدیکی خانه ننه قمر که دیگر  خودش هم دست کمی از مادر فرتوتش نداشت چاهی نمایان می شود. خبر پیدا شدن چاه دهان به دهان انتقال می یابد و از روستاهای مجاور هم برای دیدن ان چاه می آیند . افرادی آن را معجزه تلقی کردند. تعدادی دیگر ان را کار اعراب قوی هیکل دانستند که ممکن است چند شبانه روز مدام این کار را کرده باشند. هر چند بین مسن‌ترها پچ پچ‌های دیگری هم می شد. این چاه تا مدت‌ها محلی کم و بیش شلوغ برای شفای بیماران بود تا اینکه کم کم خلوت شد.  تا روزی که کشتی  تجارتی اروپایی  در کنار الپارس لنگر گرفت. در میان تاجران آن کشتی یک نفر هم  بود که برای سیاحت امده بود. امدن ان یک نفر به الپارس حادثه جدیدی را برای الپارس بوجود آورد.

 

مسافر اروپایی  عاشق دختر ترشیده‌ی ننه قمر شده بود. به قول خودش چنین زیبایی را در هیچ دختر اروپایی ندیده بود . تصمیم به ازدواج گرفته بود و الپارس را هم برای زندگی انتخاب کرده بود. در همان حین چاه مخصوص را هم می بیند و باعث تعجبش می شود و ذهنش مشغول می شود آن‌قدر این مشغولیت حاد می شود که اهالی الپارس را به شک وا می دارد اما در همان هنگام کشتی تجاری  که به اغلب جاهای کشور سرزده بود برای بازگشت به اروپا به الپارس می رسند داماد ننه قمر دیداری با تجار می کند و به روستا بر می گردد و به زندگی عادی اش ادامه می دهد.

 

 

بعد از چند ماه کشتی دیگری در نزدیکی الپارس لنگر می اندازد. انها سراغ ننه قمر و دامادش را می گیرند و وارد الپارس می شوند چند روزی را در الپارس می گذرانند. باعث تعجب همه شده بودند تا اینکه بعد از گذشت چند روز کلی سر و صدا براه انداختند. نزدیکی چاه را کندند و با استفاده از وسایل و تجهیزات  همراه خود به دهکده عظیمی در زیر زمین نزدیک چاه می رسند. اخبار در گوشه و کنار کشور پیچیده شد یک شهر تاریخی از قرن‌ها قبل در انجا کشف شده بود. الپارس شهری  شلوغ شده بود. از همه جای کشور و از گوشه و کنار جهان برای بازدید از این بقایای فرهنگی به الپارس می آمدند. جمعیت الپارس با شهرهای بزرگ کشور برابری می‌کرد. اما مدتی نگذشت که این رویه به مذاق کدخدا و پیران ده و اطراف خوش نیامد و ورود جهانگردان اروپایی که زنان بی حجاب هم آن‌ها را تشکیل می‌دادند، سرو صدای اهالی ده و بزرگان اطراف را درآورد و اخبار را به گوش روسای کشور رساندند. گرم گرفتن جهانگرد اروپایی داماد ننه قمر با  خانم های جهانگردی که از گوشه و کنار می آمدند، در چشم اهالی بسیار گران بود. بد تر ان‌که دخترهای الپارس هم سعی می کردند گاهی خودشان را به شکل آن‌ها در بیاورند و البته پسرها و مردان آن‌جا نیز بدشان نیامد دست کم برای صحبت کردن هم که شده به آن‌ها نزدیک شوند. کار و کاسبی در الپارس حسابی رونق گرفته بود. جمعیت زیاد مراجعه کننده مرتب زیاد‌تر می‌شد، انواع شغلهای جدید در الپارس شکل گرفته بود. کشاورزی مدرن شده بود، تجارت حال و هوای دیگری داشت. الپارس در تمام جاهای ایران بر سر زبان‌ها بود و مردم از گوشه و کنار کشور برای یافتن کسب و کاری راهی آن‌جا می شدند.

------------------------------------------------------

 

بامداد یک روز پاییزی به دستور کدخدای الپارس داماد اروپایی ننه قمر و همسرش را گرفتند و به همراه چند نفراز شهر خارج کردند. مشخص هم نشد که مقصدشان کجا بوده، هیچ‌کس هم ندید که از راه دریا رفته اند یا خاکی. بعد از رفتن آن‌ها به دستور کدخدا ننه قمر جانشین دامادش شد . یعنی ننه قمر مسئول آن  میراث تاریخی شد و می بایست تمام کارهای انجام شده در آن‌جا زیر نظر ننه قمر اداره می‌شد. یک روز از ریاست ننه قمر نگذشته بود که هیاهویی در میان شلوغی جمعیت بلند شد. الپارس منتظر خبر جدیدی بود. فردی که با دو چشم کور وارد الپارس شده بود با آب چاه الپارس بینا شده بود خبر در میان بهت و تعجب همگان منتشر می‌شد. این اولین خبر از این دست بود در چند روز متوالی افراد علیل دیگری علاج یافتند. تا این‌که کدخدا همه را جمع کرد . همه به‌جز خارجی ها. البته اعراب همسایه هم اشکالی نداشت. آن‌ها نسبت فامیلی با مردمان الپارس داشتند. کدخدا می گفت به سبب خروج ان یاغی آدمکش که فراری بوده و برای شیادی به الپارس امده بود و به سبب همه کاره شدن ننه قمر که از سادات است. خدا گوشه چشمی هم به ما نشان داده، معجزه دوباره به چاه برگشته و مردم می توانند علاج خود را از چاه بگیرند و نذر و نیاز خود را به ننه قمر بپردازند. چاه هر روز شلوغ تر می‌شد صندوق های زیادی در گوشه و کنار احداث می‌شد جاهای مختلفی برای دعا و نذر و قربابی ترتیب داده شد و از سنگهای ان بنای تاریخی هم استفاده می‌شد. گاهی هم ننه قمر با همکاری کدخدا چیزهای به درد نخور و اضافی بنا را به خارجیها و یا داخلی‌ها می فروخت. چند سالی گذشت الپارس روستا شده بود 100 نفر جمعیت داشت دختر کوچک ننه قمر مسئول چاه شده بود اما از نذر و نیاز خبری نبود.

 

 

دختر ننه قمر همچنان به قلیانش پک می زند وصحبت‌های خواهر کشاورز خود را تایید می‌کنند ومی گوید همان بهتر که رفتند همه مان داشتیم کافر و از خدا بی خبر می شدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

tangeeram@yahoo.com

This is Sardar Salehi`s non-commercial site