|
|
|
|
||
|
داستان بلند ـــــــــــــــــــــــــ
سفر بازگشت
|
|
آوازهاي مُرقــّع مرگ (داستان بلند)
فرياد ناصري
فسل اول
1)
دستش را از كنارهي زنگ برداشت، زنگ را برداشت، پشت دستش را به در نشان داد و از ميان نگين انگشترش و در صدايي برخاست. تا درروي خوش نشان دهد، ماشيني تند گذشت، درختها دويدند، تير برقها، سنگها، خارها، كوهها، دشتها و ياد داستاني افتاد كه در آن گلهاي از اسبها پشت شيشهي ماشين دويده بودند. درختهاي سرباز را توي همين دويدنها نوشته بود و توي همين دويدنها فهميده بود كه تير برقها چقدر شبيه زندانيان و بردههايند پابسته و باري بر كول. دست به جيب شلوارش زد دنبال كليد نميگشت، ميخواست از بودن سيگار مطمئن شود، چشمهايش را بست و توي تاريكي ذرههاي ريز طلا پاشيده بودند، چشمهايش را باز كرد كه صحنهي آن تصادف ِ فيلم فريدا تداعي نشود، شد. عادت كرده بود به اين تداعيها و از بين همينها كلي حرف درميآورد و از گفتن اين حرفها لذت ميبرد. براي همين دوباره به سيگار توي جيبش دست زد، وقتي كه حرف ميزنند سيگار حرفهايشان را گل مياندازد و خاكستر ميكند، حرف زدن، لذت بردن، به اعتراف كشيده شدن؛ اصلن براي همين اعترافها پيش هم ميآمدند، هيچ كدام تا قبل از اين عادت به اعتراف كردن نداشتند، فكر كرد كساني كه هيچ وقت اعتراف نميكنند، حتمن يك روز متهم ميشوند!
2)
اداي احترام به معلم در انجمن شاعران مرده
بيشتر وقتها دير ميرفت سركلاس، بيشتر وقتها نميرفت و بيشتر ازهمه كلاس را تعطيل ميكرد. ميدانست ناخودآگاه دارد به نظم تحميل شده اعتراض ميكند، نظمي كه ديگران تعريفاش كرده بودند، تعريف از كلاس همين بود، ميخواست به شاگردهايش ياد بدهد به چيزهاي تحميل شده اعتراض كنند. مهر را دوست داشت، آبان را بيشتر، آذر را بيشترازهمه آنوقت آسمان لحاف برف را ميكشيد روي تن درختها كه باقي معاشقه را تخيل بازي كند، چون برهنه ديدن چيزي نداشت آذر درختها را تمام برهنه ميكرد... شاگردهاي تازهاش فرق ميكردند، محصل نبودند، آزاد بودند و اين كلمهي آزاد خوشحالاش ميكرد. بينشان از همه جور بود، از خجالتي گرفته تا موذي از سر بهزير تا سيگار بدستهاي سر كوچه، شاگردهاي قبلياش ميآمدند گاهي سري ميزدند، هيچ كدام نتوانسته بودند روي ميزهايشان بروند و به احترام معلم به نظم ميزهاي تحميلي پا بكوبند و اين ميتوانست حرف چند شب آنها شود، حرف تلخ خيلي از شبهايشان كه او از گفتن آنها لذت ميبرد يا نميدانم درد ميكشيد، سيگار ميكشيد، دراز ميكشيد تا بتواند به شاگردهايش نقشه كشيدن بياموزد، نقشهي خانههايي كه اگرساخته ميشد ديوارهايش شكل ديگري داشتند و پنجرههايش در سقف وا مي شدند!
3)
به خاطر واژهي موذي و توجيه او
پدرش او را گاهي به شوخي، كه جديترين حرفها در شوخي گفته ميشود، موذي صدا ميكرد. در ظاهر رفتارهايشان خيلي شبيه هم بودند، با يك تفاوت بزرگ كه دست پدرش رو شده بود، دست او نه. شايد هم فكرميكرد كه دستاش رو نشده وگرنه چرا پدرش گاهي به شوخي موذي صداياش ميكرد. پدرش بازي كردن بلد نبود، بازيهايش توي ذوق ميزد، او سعي ميكرد فكر كند كه او پدرش نيست تا ازاين نابلديهاي پدرش اذيت نشود و تازه تازه داشت ياد ميگرفت . زن توي ناخودآگاه پدر راه ميرفت و پدر بد جوري زن ناخودآگاهش را روميكرد، ميدانست اگر يكروز او هم زن ناخودآگاهش را رو كند پدر ديگر هيچ وقت نميگويد موذي. رو نميكرد، پدر همچنان گاهي به شوخي ميگفت موذي. پدر از زن تنها به زن ميانديشيد، او به حقيقت و برايش زن سهم بزرگي ازحقيقت بود، از بالا كه نگاه ميكرد پدرش آدمي زنباره بود، هر چند كه هيچ وقت، در يك زمان چند تا زن نداشته اما واقعن او چند تا زن داشته مادر او پنجمي بود. پدر توي قانون پنج تا زن گرفته بود و توي قانون چهار تا زن را طلاق داده بود، پدر كارش خيلي قانوني بود، پدر مرد مهرباني بود!
4)
او با هدايت و شريعتي و آل احمد
شريعتي نخوانده بود اما بسكه شنيده بود ميشناختش، آلاحمد را كم و بيش خوانده بود اما هدايت را دوست داشت او هرسه تايش را داشت همه جا با خودش ميبرد و از دهان هر سه حرف ميزد آنها هر سه با خودش چهار نفر بودند، كه به انديشيدن ميانديشيدند، آيه رديف ميكرد، جمله رديف ميكرد، داستان ميخواند او خودش اما شاعر بود، سر كلاسهايش زياد شعر نميخواند توي فيلمها خيلي ديده بود كه بچهها معلم ادبياتشان را وقتي كه شعر ميخواند مسخره ميكنند او با شاگردهايش از انديشيدن حرف ميزد و فكر ميكرد شعر هم نوعي از انديشيدن است اگر آنها بينديشند، پس روزي به شعر هم ميرسند و به كسي كه شعر ميخواند نميخندند، چون شعرغمانگيزترين اتفاق دنيا بود. او هميشه اين حديث را با خودش زمزمه ميكرد كه من از دنياي شما سه چيز را دوست دارم. زن، عطر، نماز و به شوخي ميگفت اگر بتوانيم تنها به يك حرف پيامبر واقعن عمل كنيم، رستگار شدهايم، حالا من از اين سه حرف به دو تا ميرسم سومي پاي ديگران. او عطر ميزد، او نماز نميخواند!
5)
شهرهاي زمستاني و خوابگاه مردگان
او هميشه سرد بود او را شهرهاي زمستاني رقم زده بودندو خوابگاه مردگان. مردهها را بيشتراز زندهها ميشناخت. زندهها پشت زنده بودنشان پنهان ميشدند، مردهها با مردنشان عيان ميشدندو ديگر ميشد ازهمه چيزشان حرف زدواسمش را چيزي گذاشت مثل تعريف خاطره. او نيز مثل تمام زندهها منتظربود كسي بميرد تا بتواند، راحت دربارهي تمام زندگياش حرف بزند. درشهرهايي كه او زيسته بود هركس كه ميمرد تازه بازخواني ميشد. او ميتوانست مثل تمام زندهها فيلسوفانه مردهها را تقسيم بندي كند1-مردههاي شهيد2-مردههاي مريض3-مردههاي قسمت4-مرده هاي... در حافظهي آنها بيشترين تنوع را مردهها داشتند و مردههاي شهيد جايگاه بالاتري، هر چند شايد همهي آنها به جايگاه بالاتر مردههاي شهيد معتقد نبودند، اما هيچ كدام تخم اعتراف نداشتند، او مانده بود كساني كه تخم ندارند چطور زاد و ولد ميكنند. او تخم را واژهاي برابر خايه ميدانست اما بارمعنايي تخم در ذهناش بيشتر از خايه بود چرا كه تخم مثل خايه يكسويه نبود، خايه تنها مردانه است اما تخم زن را نيز دارد زمين را هم.
6)
به خاطر مردههاي شهيد و واژهي تحميلي
جنگ راديده بود، براي هواپيماها دست تكان داده بود. زماني فكرميكرد سرباز يعني كسي كه دفاع ميكند، اما حالا فكر ميكند سرباز يعني كسي كه ميبازد. او سربازهاي باخته را دوست ندارد اما هنوز هم به خاطر آنها گريه ميكند. چشمهايش را بست و ياد زماني افتاد كه مامورها شهربهشهر و خانهبهخانه دنبال سربازهاي فراري ميگشتند. پدرش توي خانه بود و گاهي از كنار پردهي پنجره سرك ميكشيد و كاميون ارتشي را توي خيابان ميديد. بعد يكي از كساني كه پدر ميگفت آنها دشمنشان هستند، پنجرهي خانهي آنها را نشان داده بود و سربازهاي خسته آمده بودند در خانهشان. پدر دويده بود و از پشت بام توي حياط خلوت همسايه پريده بود و وقتي كه بين آسمان و زمين بود، شبيه قورباغهها شده بود وقت پريدن. چشمهايش را باز كرد و خنديد، هنوز ميتوانست صداي قورباغههايي كه به جنگ وادارشان ميكردند را توي ذهناش بشنود و صداي مادرش را كه ترسيده با سربازها حرف ميزد!
7)
لذت اعتراف درخود اعتراف نيست. در روايتيست كه واقعه را ميسازد، واقعهي روايت را و يا روايتي كه واقعهي اعتراف را. بهرحال بيرون ريختن گه و پيس درون و گاهي غنچهاي اگرباشد، لطفي ندارد مگراينكه بداني چطور بيرون بريزي و بهترين روايتها، روايت خوابهاييست كه ميبينيم. چيزي ديدهايم، چيزي يادمان مانده كه خيلي با آن چيزي كه ديدهايم فرق ميكند. بعد كه ميخواهيم تعريف كنيم چيزي هم ازخودمان اضافه ميكنيم، تازه براي همه هم يك جور تعريفاش نميكنيم. آدمها راميشناسيم واز تعبيرهايشان خبر داريم. با نميدانم و يك چيزي شبيه به اين و انگار فلانجا بود و فلاني بود، اما نبود. چيزي را تعريف ميكنيم كه دقيقن در همان حين تعريف مي سازيماش، تازه وقتي هم كه سعي ميكنيم چيزي به جز آن چيزي كه ديدهايم نگوئيم، چون دروغ چسباندن به روح گناه بزرگيست، آنچه كه در يادمان مانده را تعريف ميكنيم، كه بازهم خود آن چيزي كه ديدهايم نيست. خيلي وقتها هم ازترس زير سوال رفتن خوابمان راعوض ميكنيم، مبادا بگويند فلاني استغفار كن بار گناه داري يا نميدانم با شيطان دست به يكي كردهاي و از اين حرفها، مثل آن پيرمردي كه خواب ديد الاغ همسايهاش را سوار شده، با ميخ و طناب الاغ خودش دارد پاي الاغ همسايه راميبندد و ميخاش را ميكوبد توي زمين همسايهي ديگر. بعد ملاي مسجدشان گفت"آن همسايهاي كه الاغش را سوار شدهاي سبب ميشود تا با آن يكي همسايه كه ميخات را توي زميناش كوبيدهاي وصلت كني" و معلوم نشد پس چرا پاي خر همسايه را بست و اصلن هم نپرسيد.
7الف)
آن شب كه داشت پريدن پدرش را تعريف ميكرد و ياد شباهت پدرش افتاده بود توي هوا با پريدن قورباغهها، همين كه ديد روايتاش به دل مخاطباش نچسبيده شروع كرد به تلواسه تا درست كند كه يكهو آمد، چند لحظه با خودش كلنجار رفت كه بگويم، نگويم و توي خودش ميگفت نميگويم، آخر مگر تو مسلمان نيستي، آدم شو، علي توي كجاي نهج البلاغهاش گفته دنيا جايگاه صدق و راستي است. بعد ميگفت راست بودن قصه در دروغ بودن آن است و البته با اينكار، از مصادرهي مطلوباش از جملهي فخرالدين عراقي كه"راستي ابرو در كجيست" توي كوناش عروسي بود. آخرش گفت: بچه كه بوديم دو تا قورباغه ميگذاشتيم روبروي هم با چوب ميزديم توي سرشان آنقدر كه عصباني شوند و بپرند سر و كول هم و بجنگند. چند ثانيه بعد ميخواست بگويد كه دروغ گفته، اصلن اين كار را نكرده اند، بعد ياد جملهي يونگ نامسلمان افتاد كه دروغ گفتن بهتر از دروغين زيستن است. سيگاري روشن كرد و عقب كشيد، فكر كرد الان روز محشر است و بايد توضيحي براي دروغ گفتنهايش بياورد راست رفت سمت ميزقاضي، سينهاش را از گرد و غبار ميليون ساله تكاند و براي رد گم كردن گفت: بسم الحق و ادامه داد:اي خداي بزرگ، من هر چه ميگفتم براي مخاطبام حقيقت روايتام بود، بعد انگار كه با خودش حرف بزند، اصلن همين جنگ دادن قورباغهها را آنقدر هم بيراه نگفتهام انگار. انگار بود يكجايي خوانده بودم، شنيده بودم. بود واقعن بود.ها، يكبار توي كارتون ديده بودم پس بود، تازه نيت من خير بود ميخواستم چيزي بسازم كه به پريدن پدرم معنا بدهم و اگر مخاطبام دقت ميكرد، اين اتفاق افتاده بود و اين همان احسان به والدين است كه خيلي هم سفارش شده. 7ب) سر جبهه نرفتن پدرش خيلي اذيت ميشد، بگذار قبل از هر چيز بگويم، جبهه اسم اسلامي و صميمي همانجايي بود كه آدمها روي هم تفنگ ميكشيدند و اسم انديشمندانهاش جنگ تحميلي، يعني كه به ما تحميل كردهاند. داشتم ميگفتم سر جبهه نرفتن پدرش خيلي اذيت ميشد، چند بار به شوخي گفته بود تو هم ميرفتي و سرعمليات توي تاريكي در ميرفتي، خلاصه ميشد بيفتي روي جعبهي مهماتي، تختهاي، چيزي، كه يكجاي تو هم ميخي برود، الان كرور كرور حقوق ميگرفتي.اما مهمتر از همه اين بود كه بفهمد واقعن پدرش از ترس نرفته يا اينكه ميگويد، به وجودش توي همين جا احتياج بيشتري بوده درست ميگويد، بعد از چند وقت آزگار غوطه خوردن در بحر عميق انديشه با خودش گفت يافتم و دوست داشت پيراهناش را دربياورد، شلوارش را هم بكشد پائين كه يافتناش شكل اصيلتري بگيرد. اما اينها كه مهم نبود، مهم همان چيزي بود كه يافته بود، اگرچند تا آدم درست و حسابي بروند جبهه ديگر لازم نيست همهي آدمهاي زپرتي راهم جمع كنند، ببرند آنجا، مگر وقتي كه مثلن بلد نيستند، مين خنثي كنند. البته توي رسائل مختلف اقوال مختلف ميشد اما كليتاش همين بود، بعد تازه حديثي هم پيدا كرده بود از معصوم عليه السلامي كه كار بهترين جهاد است و اينها خيالاش را راحت كرده بودند، كه فرار پدرش از قرار خيليها بهتر بوده اصلن كسي كه به فكر زن و بچهاش نباشد چطور ميتواند، به فكر زن و بچهي مردم باشد. و با خودش گفت: همهي آن آدمهايي كه فكر ميكنند، پدرم ترسو بوده، آدمهاي ديوثياند كه نان آدم كشتنشان را ميخورند، البته بلا نسبت مخاطبان خودم كه گول روايتهاي قبليام را خورده اند.
8)
پيرمردي كه خواب الاغ همسايه و ميخ خودش را ديده بود، توي دلش هر روز به همسايهي صاحب الاغ و ملاي مسجد و همسايهي صاحب زمين ميخنديد.
به دستهايي حنايي زن كه نگاه ميكرد دلش آتش ميگرفت گاهي از پشت بام ميآمد و زنش را صدا ميزد كه اوهوي!ننه بهمان، بعد ميآمد پائين و چيزي ميداد و چيزي ميگرفت و بين اين دو تا چيز آنقدر فك ميزد كه پيرمرد فكر ميكرد اين فك را بايد همان با ميخ كوبيدن يك جا نگهاش داشت. از پلهها ي نردبان كه پائين ميآمد سينههايش هي توي پيرهناش ميرقصيد، بالا هم كه ميرفت دل پير مرد به چوپي ميافتاد، آخرش هم توي انبار كاه و يونجهها كار خودش را كرد و هي همش فكر ميكرد، كوبيدن ميخ را كدام حيوان به انسان آموخت، چون اينطور كه بوشميآيد، آدميزاده چيزي بارش نبوده، كلاغ و الاغ و هر چه حيوان و ميوان بوده جمع شدند به آدم امي آموختهاند كه بايد چكار كند. خودش هم نميدانست چرا بايد دنبال اين بگردد كه كوبيدن ميخ را كدام جانور ياد بشر داد، تسبيحاش را درآورد، دانه دانه توي دستاش گِر ميداد و لب ميجنباند، غروب كه سر كوچه با بقيهي الدنگهاي خرفت مثل خودش نشسته بود، با يك دست تسبيحاش را گِر مي داد و با دست ديگر تخمهايش را توي خشتكاش. توي دلش به چشمهاي وق زدهي زن همسايه فكر ميكرد و فكاش همين طور داشت ميجنبيد كه"همهي اعضا زنا دارند، اين همه پاي منبر مينشينيد، چرا حواستان را جمع نميكنيد دو كلام حرف ياد بگيريد كه سر پل با آن خيالتان راحت باشد، البته خدا ارحم الراحمين است".
9)
حتمن باز هم اين عوضي يبس رفته مستراح، كه هر چه در ميزند نميآيد، به خودش خنديد از هر چه در ميزند، من كه تازه آمدهام وچند تقه بيشتر كه از اين در بلند نكردهام، بستهي سيگار را از جيباش درآورد، همان چند تقه هم از سرش زيادتر است. ولنگارانه سيگاري گذاشت كنج لبهايش و جملهاي كه سالهاست در خودش به متني تبديل كرده به رقصيدن افتاد توي سرش"تنها عرق خوردن مثل تنها مردن است"سيگار هم با عرق فرق زيادي ندارد. راستي اگر آن عوضي توي مستراح بيفتد و بميرد چه؟ مگر يكبار توي مستراح مردن آن پيرمرد تنبان پوش را نديده بود . غروبها ميرفت از خانهي آنها شير و ماست ميگرفت و هميشه بعد از آن جمعهاي كه حالا يادش نيست خودش ساخته بود، يا واقعن اتفاق افتاده بود، كه پيرمرد تنبان پوش توي صف فشردهي جلويي، وقت ركوع نماز جمعه گوزيده بود، هر وقت كه مي ديدش خندهاش ميگرفت .آن روز هم در را كه زد، پير مرد نفس زنان در را باز كرد و زناش را صدا كرد و خودش رفت توي مستراح پشت در، زناش آمد و سطل را از دستاش گرفت و رفت. همين كه رفت از توي مستراح صداي افتادن آفتابه آمد و شرشر آب و خر ِخر نفس. بعد ديگر هيچ صدايي نيامد و زن آمد سطل را پر از شير داد دستاش و رفت. سرد بود. راه افتاد، مثل هميشه جاي دستهي سطل روي انگشتهاش كبود ميشد وترانههاي نصفه نيمه و خود ساختهاش روي لبهاش. خانه كه رسيد ديد مادرش به كسي آنور تلفن ميگويد"خدا مرگم بده" و گونههايش ميلرزد و به خودش كه آمد ديد گونههايش ميلرزد و سيگارش روي لبهايش تمام شده، دوباره انگشترش را روي گونهي در سُراند.
10)
پيرمرد ديد حالا وقتاش است، تا تنور داغ است بايد نان را چسباند."بله آقا جان، همهي اعضا زنا دارند، زناي چشم، زناي گوش، پا..."، توي دلاش گفت ولي فقط مال آنجاست"...همه اعضا را بايد نگه داشت، غيبت نباشد اين مردك كه از طرف غروب با ما همسايه است، چشماش را اصلن نگه نميدارد، براي همين ديدهايد كه نه خودم زياد خوش و بشي دارم نه ميگذارم ننه بهمان رفت وآمد كند با زنش ." بقيه ي پيرمردها همانطور كه تسبيحهايشان را گر ميدادند و تخمهايشان را و لب ميزدند، همه آهسته گفتند"آدم اينقدر عوضي!"و اصلن معلوم نشد به كي ميگفتند به راوي، به همسايه ... ولي گفتند. پيرمرد آهي كشيد و زير چشمي توي چشم بقيه نگاه كرد و گفت"خدا از سر تقصيراتمان بگذرد، اما زن فلان همسايهمان زياد به خانهشان رفت و آمد دارد"، ديد كه چشمهايشان چطور شد و شيطان را ديد كه چطور به قهقهه افتاد توي جلد همه شان و غيظي انگشتهاي دستشان را گرفت و يكي دانههاي تسبيح را فشار مي داد و يكي تخمهايش را. پيرمرد بلند شد"بايد بروم خانه"، كمي پاهايش را ماليد و راه افتاد، "بفرمائيد منزل"، در جواباش صداها بالا و پائين، تلخ و شيرين بلند شد. توي دلاش باز هم خنديد، به ملاي مسجد و همسايهي صاحب الاغ و همسايهاي كه ميخاش را كوبيده بود توي زميناش.
11)
از اين پير مردهايي كه تو روايتهايش آمده بودند خسته بود. ازطرفي واژهي دشمن و دلهرهي مرگي كه از چند روايت قبلي با او آمده بودند، كم مانده بود كه توي كلاف دروغ بافياش گرههاي ناجور بيندازند. تو سكوتش دلهرهي مرگ و دشمني بالا ميآمدند و تو تعريفهايش پيرمردها، دوست داشت برگردد به آن روزهايي كه بلد نبود اعتراف كند، يعني بلد كه بود اما نميكرد. نميدانست كسي كه دارد براياش اعتراف ميكند، با اعترافهايش چكارخواهد كرد و اين خيلي ترسانده بودش، همهي آدمها ميتوانند به يك چشم برهم زدني دشمن شوند و به يك چشم برهم زدني دوست و هر چه فكر ميكرد، دليلي به جز منفعت در اين تغييرها نميديد، ما سريك چيز باهم ميجنگيم، ما دشمنيم ما دوستيم. از حماقت خودش و تمام آدمهاي دور و برش حالش بهم ميخورد، سر چيزي كه تعريفاش به مويي بند است، چه فلسفههايي كه نبافتهاند، اعتراف به دشمن را خفت كردهاند و اعتراف به دوست را تسلي، همه چيز سر اين تسلي بود، اينكه يك جايي خودت را خالي كني تا خلاص شوي!
12)
شبي كه چمباتمه نشست روي صندلي و با پاهاي بغل كرده به همين مردهي عوضي گفت: كجاي خودت پنهاناش كردهاي، بگذار بيايد بيرون وگرنه بد به زمينات ميزند. فهميد، همه چيز را فهميد، يادش نيست كجاهاي اين قصه سيگارهايش را روي لب ميگذاشت، حرف به روبرو شدن با مرگ كشيد، مردهي عوضي گفت"من فرار ميكنم ميروم توي كوچه باغها، ميان باغها زير درختها ميخوابم و سيبي، هلويي نرم نرم به دهان ميگذارم و مرگ نميتواند آنجا بيايد." او گفت"من اما نميخواهم فرار كنم يا بايد مرگ با من كنار بيايد يا سرم را از شمشيرش نميكشم، وقتي كه ترس را در خودت بكشي لذت مرگت را از قاتل گرفتهاي، اينطوري نميتواند تو را بكشد، مرگ در اوج ترس، معنا پيدا ميكند تازه آنجا هم نميكشدت، هي ترس را در تو زياد ميكند زياد تا بيفتي به پايش كه تو را راحت كند..." مردهي عوضي ساكت نشسته بود و حرف نميزد، اما ترس را مي شد ديد كه در چشمهايش موج ميزند او فكر كرد پس مرگ يقهات را گرفته و مثل هميشه كه الكي ميخندي، باغهايت هم الكي بود، حالا مرگ شمشيرش را نشانت داده و ميگويد"گريه كن تا بيخيالت شوم"اگر بگويي كه گريه نميكنم، دروغ گفتهاي مثل سگ، چون ميدانم از سگ هم ميترسي، اگر نه الان، اما ترسيدهاي، دوست داشت گريه كند اما نكرد، لبخند مردهاي روي لبهاي گل بهياش پاشيد!
فسل دوم
1)
من خودم آدم قصهام، قصهاي كه با من شروع شده و نوشته ميشود. من آدم قصههاي زيادي هستم به تعداد خودم و آدمهايي كه مرا مي شناسند. در قصهاي كه در خودم مينويسم. هيچ منطقي به جز جنون راه ندارد، قصهي من گسست است، پارگي است، پرندهايست در جنگلي، هر بار كه ميپرد، كسي چه ميداند روي كدام شاخه خواهد نشست، چرا روي آن شاخه كه حالا نشسته، نشسته؟ كسي نميداند! چيزي كه نميگذارد قصه از دست برود، از دست آدم در برود، بودن پرنده و جنگل است. با دانستن همينها، آدم هر احتمالي را مي دهد و هيچ احتمالي هم بيراه نميشود و حتمن ربط و دليلي دارد، من هم پريدهام از قصههايي كه تا الان گفتهام، يكهو پريدهام اينجا. اينجا كه شما ميخوانيدش. شايد دوباره به آنجا كه بوديم برگرديم به همان جا كه قصه در پشت در ميرفت يا پشت قصه درميرفت يا پشت در، قصه ميرفت. اما الان جاي ديگري پريدهام و شما را هم پرت كردهام به همين جاي ديگر و اين جا همان درهايست كه ربط عميق همهي قصههاست. قصههاي پيش از اين و پس از اين، كه گفته ميشود و كسي مينويسد و كسي همزمان ميخواند. هميشه كه نميشود پيوندي، بستي، بستگيئي مادر ربط باشد. گاهي بريدن، پريدن تنها راه ربط است. ربط ما به چيزي كه بودهايم، به گذشته، من قصهاي دارم كه زير گوش زنهاي زيادي گفتهام اين قصه مثل تمام قصههاي من، واقعيت من است. به آنها گفتهام من درختم، نه درختي كه پا در خاك دارد، پاي من در آبهاي روان خليجي تنهاست، من جا ندارم، ريشه چرا، ريشههايم اما در آب است، در موج در رفتن، به آنها گفتهام شما پرندهايد و من شاخههاي زيادي دارم، به تعداد هزار و حتمن يكي و چند تا بيشتر شايد، من نميتوانم بايستم، دست خودم نيست، اما نشستن شما بال خودتان است، وبال خودتان است. شما ميتوانيد بپريد و برگرديد سر همان شاخه بنشينيد. اما من تنها ميروم، اهل رفتم، يعني خود رفتنم، هر بار كه پريديد اگر خواستيد بيائيد و ببينيد با آب كدام ساحل رفتهام، قول ميدهم رد تمام آوازهايتان رالابهلاي شاخههايم نگه دارم، حتا اگر خشكيده باشم و هيزم شده باشم، بازهم سعي ميكنم نتهاي آوازتان را شده حتا به شكل مضحك جرق و جرق سوختن بر زبان بياورم!
2)
تبارك الله في احسن الخالقين
هميشه نگران اين بودم، كسي كه دارم برايش اعتراف ميكنم با اعترافهاي من چكار خواهد كرد؟ و اين هارون لعنتي با هر قصهاي كه از من ميشنيد زني را در من ميكشت و من نفهميده بودم، بسكه قصه مرا برده بود، من با قصههاي خودم، خوابيده بودم و شمشير كار خودش را كرده بود، اما او نميدانست كه من نميميرم، چرا كه من رفيق مرگ بودم نه اهل مرگ، همان شب كه "كتاب مرگ"راپاره كرد بايد ميفهميدم و نفهميدم. حالا من دوباره زندهام و او مرده است، مردهي عوضي! هر كاري كردم نتوانستم برنجم از او كه خودم ساخته بودماش، با قصههام و خودم اين طوري خواسته بودماش، يك عوضي ناب، اما او دخالت كرده بود توي قصه. من ميخواستم عوضيت در او عمق بگيرد و او دخالت كرده بود و روي آينه شكل عمق كشيده بود و من با اين چشمهاي خستهي خواب آلود، نفهميده بودم. يعني نخواسته بودم بفهمم، بسكه خيالم از قصههاي خودم راحت بود، اما باز هم كارش قشنگ بود، همين عمقي كه روي آينه نقش كرده بود، قشنگ بود. براي همين او يك عوضي بود، اگر چه نه تمامن ناب، براي همين من ازخلق خودم نمي توانستم دلخور شوم!
3)
همه چيزش را از من داشت، حالا وهم برش داشته بود كه از خودش بوده، زكي!مي خواست چيزهاي خودم را هم از من بگيرد، نمي خواست باور كند او آدم من است، توي قصهي من و كارهايش را من خواستهام بكند، حرفهايش را من خواستهام بزند، ميخواست پاشاي من شود، وهم برش داشته بود زكي، اما من يك ديكتاتور بودم، يعني همهي اين قصهها را من ديكته ميكردم.
از غرفههاي شلوغ سالنهاي گرم تازه بيرون آمده بوديم، گوشي تلفن توي دست عرق كردهام عاجز شده بود، هيچ چيز توي شلوغي آنتن نميدهد، خبرها درخلوت است، ميخواستم پيامهاي كوتاه بلند شوند و از بالاي سر آدمها پيدايش كنند و دستاش را بگيرند و پيشم بياورند، تا گرفت: -الو!شما كجائيد؟ -كنارسالن هفتم با پلاستيك نشر مثلث. و ما، قشون ما راه افتاديم و من به جاي اينكه فكر كنم، چه شكلي است يا ميتواند باشد، به صدايش فكر ميكردم، كه گفته بود"هفت"كه گفته بود "مثلث"، چقدر شكل اينها مثل هم است، هر چيزي كه از اينها توي ذهنام بود، تداعي شد. اينها نماد بودند، نماد چي؟ ايستاده بود كنار بلوار توي شلوغي، از نشري كه توي دستش تاب مي خورد شناختم، رفتم پشتاش كمي ايستادم، گفتم: سلام خانوم زبيده خاتون، گفت:مرا از كجا شناختي؟ گفتم: قبر تو توي شهر من است، برايت گنبده نقره ساختهايم، تو امامزادهي شهرمني، اما هيچ كس تو را نميشناسد، تو چطورازكاخ به آن بزرگي و هيبت سر از شهر كوچك غمگين من درآوردي، كدام قصه تو رادر شهر من خاك كرد!
4)
آدمها چرا اينقدر كوچكاند، طاقت تحمل هم را ندارند، نميتوانند با هم زندگي كنند، و اين وسط زنها، زنهايي كه مثل آب خوردن خاله باجي ميشوند، مثل آب خوردن هم يادشان ميرود خاله بودهاند و آجي* ميشوند يك بار به يكيشان گفتم: هيچ مردي معشوقهاش را سر قرار نميكارد، اما بيشتر آنها زنهايشان را سر قرار ميكارند، بيا ما هيچ قراري نگذاريم و بيقراري بينمان باشد. اگر چه دنيا محل كاشتن است، من دوست ندارم بين زنها و من چيزي كاشته شود، بگذار از بين ما همه چيز برداشته شود، اينطور بهتر است. توي بلوار شلوغ نمايشگاه با كتابهاي خريده و نخريدهمان راه افتاديم و آنكه آمده بود بيخيالتر ميرفت وآنكه با من بود، ميخواست اين قصه هر چه زودتر تمام شود. با اين كه بين ما چيزي نبود، يعني نخواسته بوديم چيزي باشد، ما همه چيز را از بين خودمان بر داشته بوديم. جايي روي چمن نشستيم و من داشتم به زبيده خاتون نگاه ميكردم، چقدر سنگهاي گردي كه از آسمان به قبرش آمده بودند را بوسيده بودم، چقدر تنهايي دور ضريح چوبياش چرخيده بودم، او براي مردم امامزاده بود، براي من اما، اسم نداشت!
*آجي به تركي يعني تلخ
5)
ساز مخالف، اين كلمه تمام قاموس مرا در خود داشت، با هر چيزي كه طبيعي بود، با هرچيزي كه هميشه همين طور بود، ساز مخالف زدن، اگر قرار بود وطني داشته باشم، تمام ماده قانونهاي اساسياش را ساز مخالف مينوشتم و اسماش را ميگذاشتم مانيفست خباثت! براي همين پسر نوح را رفيق گرفتم، هر چه گفتند: نكن پسر جان، نشد. تا كه يكروز ديدم خودم پسر نوحام، توي دنياي مجازي كه حقيقتهايمان را بيشتر اوقات آنجا لو ميدهيم، صفحهاي براي خودم ساختم و پسر نوح ناميدماش. از هر دري سخني، اينها همه ميل ديده شدن بود، آهاي مردم بيائيد و ببينيد مرا، من اينم، من آنم، من اما پسر نوح بودم، اما تويي كه يك روز انگشتات را به خاطر پسري در هواي كوهها بالا نگه داشته بودي، امام من بودي، حديث مينوشتي و من آمدم كه راوي حديث تو باشم، شدم. من عاشق زني شده بودم كه با كلمات بكر ميخوابيد و بكارتش انگار، ضمانت معناش بود. من عاشق امام خودم شده بودم و امام من توي ذهنم صورت نداشت، تنها صدا بود و كلمه و نور، حالا من و امامم روي چمنها روبروي هم نسشته بوديم و زني كه با من آمده بود، رنجيده بود و آدمي كه خودم ساخته بودم پريده بود وسط، براي من اما حضورچشمهاي زني بود كه معجزه ميكرد و باقي چيزي نبود، او خنديد، او حرف زد، او... راستي او از اولاش چه كسي بود؟
6)
هر بار كه صدا به صدا ميشديم، دلم ميخواست پشت اسماش بگويم خانم، يك كمي هم بكشم بشود خانوم، اما ميترسيدم، ميترسيدم كه برود توي جلد زن قصهاي ديگر، يا آن زن ديگر برود توي جلد اين، كه نام او را داشت، نميگفتم، ميترسيدم امام خودم را گم كنم، غروب كه ميخواست برود و مرا بين آنهمه آدم لاكتاب تنها رها كند، قصهام را طوري نوشتم كه آدم قصهي خودم برود دنبالاش و خودم از پشت سر با زني كه رنجيده بود از من نگاهاش كردم، آدم من با امامم رفت توي آدمها گم شد، ترسيدم نكند، قصه از دستم در برود و آن لعنتي امام مرا... امام مرا چي؟
بار سنگين كتابها را گذاشتم روي صورت زمين، كه برگشت با حديث تازهاي از امامي كه انگار ميرفت توي غيبت كبري تا مرا با آدمهاي قصهام تنها رها كند و تنها صدا بماند و نامهاي كه گاهگدار از صندوق مسجدهاي دور در ميآيد با امضايي غريب و حديثي تازه كه منم امام غائب و ظهورمرا بخواهيد با دعاهايي كه دم فرجها خوانده مي شود. دوباره بار سنگيام را به دوش گرفتم و راه افتاديم با آدمهاي دور و برم، با آدمهاي قصهام و ازآن شهر شلوغ برگشتم به خلوت خودم، جايي كه همهي خبرها آنجاست و زبيده خاتون آنجاست...
7)
يك شب سر ركعت هزارم نماز استغاثه و فرج بودم، كه پاهايم لرزيد و افتادم. تنام خيس بود، همين كه افتادم انگارنوري انگشت روي چشمهايم گذاشت و به خواب رفتم. نزديك سحر بود، امام من زني كه تنها صدا بود و كلمه و صورت نوراني، آمد پارچهاي قرمز داد و شاخهاي نبات، گفت بخوان، و من بياختيار صدا زدم :آزاده خانم و خانم را هم يك كم كشيدم، همين كه صدا زدم، نور رفت و صدا و كلمه هم و همه جا تاريك شد و تنام برگشت، درد پاهايم برگشت، اما من همين طور صدا ميزدم، آزاده خانوم...آزاده خانوم...آزاده خانوم... دستي شانهام را گرفت و تكان داد، گفتم لابد مردهام و اين آغاز مرگ من بوده، چه آغاز شيريني، اما كسي كه شانهام را تكان ميداد، ول كن نبود، توي دلم گفتم، يكي به اين آدم خر بگويد، درختي كه من بودم برگي برايم نمانده، نترس چيزي ندارم كه با خودم ببرم، دست شانهام را رها كرد توي دلم گفتم: آخيش! مشتي آب سرد روي صورتم پاشيده شد، بلند گفتم: يا مولتنا! و تو نبودي، نور نبود، مادرم با چشمهاي سرخ و گونههاي خراشيده ميگفت: بميرم، آخه تو چت شده، آزاده كيه؟ از سر شب داري صداش ميزني، و من لخت بودم و تنم بوي زن ميداد!
فسل سوم 1)
نشسته بود پشت فرمان و توي تخت جاده ميرفت، هيچ ماشيني توي جاده نبود، هيچ جنبنده و درخت و گياهي هم درخالي دورو بر، انگار از هيچ جاي جهان ميآمد و به هيچ جاي جهان ميرفت. كنارش روي صندلي شاگرد ليلا نشسته بود و آن طرف ليلا كنار در سبزه، پشت سر سبزه و ليلا عقيق نشسته بود و پشت سر خودش سنگ، وسط سنگ و عقيق، زني با پوست روشن و چشمهايي كه معجزه ميكرد، ساري سرخ به تن داشت و جاي جاده توي آينه ميآمد. با خالي وسط پيشانياش. همينطور آرام وآهسته ميرفت و چشم از جاده برنميداشت، تنها رفتن بود، نه حرفي نه چيزي. داشت پنج شكل از يك زن را با خودش ميبرد، زن وسطي شكل غريب زني بود كه يكي از شكلهايش را با نام زبيده خاتون در شهرشان خاك كرده بودند و گنبدي از نقره براياش ساخته بودند، ميدانست كه هيچ كدام از آن زنها، نميدانند كه شكلهاي يك زناند، به جز آنكه جاده را توي آينه بسته بود و ميآمد. انگار تن او قديمترين تنيست، كه آن زن به خود ديده، بعد هي مثل ستارهي دريايي پر انداخته و تكرار شده و از آن روشني پوست خودش دور شده، ميخواست تن روشن آن زن را بغل كند، اما چشمها سگ داشتند و آفتاب از سمت راست چشمها ميآمد و از سمت چپشان ميرفت و آن سگها هنوزخوابيده بر دو دست در آستانهي آن چشمها بودند و ميدانست كه حتمن يكروز از او خواهند پرسيد: چند روز و چند شب در راه بوديد و البته او خواهد گفت كه خدا به اين امر آگاه تر است كه اوست دانا و شنوا!*
*اشاره به قصه ي اصحاب كهف در قرآن
2)
گوزوم گورمورو، اوزاق دا آما بير ايشيق پاريليور، گورَي منيم باشيم اوستودو چيراغ آسوبلا، يا منيم باشومنو چراغدان آسوبلا؟
آد تاپ مورام، سني نمه اونويوم، ننم سسي اوزاق دان گلير كي:
هالاي هولاي اولدو گه حالوم غولاي اولدو گه
ننه جان گليرم، چوخدانو گليرم آما چات مورام .سيد مردان قبرينه شم دي ميشم .مينيم هانسو دووار اوستونه؟
اوزاخ دو ايمام زادا قاسوم اليم صاندوقا باسوم ايمام وره مطلبيم گتيريم قنديل آسوم
اولو بالوخ كيمي آغزومنان، سو سسي گلييور، گنه كيم اولوب، كيم اولوب، كيم اولوب، ننه قوي بو ياخون ايمام زادايا قوفول آپاروم، ننه بيلي ري آدو نمدي؟ **
3)
تو را بخدا ببين دقيقن بايد توي اين هير و بير كه ليلا گند زده به بساطمان و زبيدهخاتون پا پس كشيده، اين سبزهي لعنتي بايد برود، برود. انگ سر ميز غذا خوري فلان جا بنشيند روبروي زبيده خاتون كه من اهل كجايم و تو اهل كدام هوايي... كه تمام گرههاي قصه را بيندازد گردن من. سبزه خيلي حسود بود، ميدانم كارخودش را آنجا كرد و زبيده خاتون پا پس كشيد و رفت. همانجا سر ميز، سبزهي لعنتي زنگ زد و طوري حرف زد كه زبيده خاتون پا پس كشيد و رفت. من هم هر چند كه دوست نداشتم اما خودش خواست پا گذاشتم روي سبزه، كه به دو روز سبزياش تمام بعد از اين زندگيام را به زردي كشيده بود. ميرفت براياش نظر ميگذاشت، به اسم ملعون! حيف اين كلمه كه تو ميخواستي باشي، ملعون صفت لطف بود با تو تلف ميشد، حيف! نشانهدار مينوشت يكروز گفتم به جهنم، تو كه زندگيام را به گند كشيدي، پاشو بيا اينجا ببينم. آمد خانهمان، گفتم: تو به خاتون چي گفتي؟ و شروع كرد با آن صداي زاغكياش كه نترس، چيزي نگفتم، تازه طلبكار هم بود و هي دستاش را توي هوا تكان ميداد. من نگاه ميكردم و دلم ميخواست، خاتون باور نكرده باشد حرفهاي اين سبزه را اما خاتون باور كرده بود، كه پا پس كشيد و رفت و حالا سبزه نشسته بود روبرويم، دستش را گرفتم و خواباندماش روي زمين، لبهايم را با غيظ فشار دادم روي لبهايش... 4)
انگار دستش را گذاشته باشد روي شانهي يكي، گذاشته بود روي فرمان، هرچند دقيقه يكبار ميديد، دنده خودش عوض شده، ماشين پيچيده توي جادهاي ديگر و ميرود. هوا سكوت بود. يكي گفت:"راستي اگرآن عوضي توي مستراح بيفتد و بميرد چه؟" پرسيد:"ها؟" كسي چيزي نگفت. گفت شما چيزي گفتيد و زنها چيزي نگفتند، صاف سينهي جاده را نگاه ميكردند، نه سري چرخاندند و نه پلك زدند، انگار در بهت اتفاقي بودند، اتفاقي كه نميدانست كه چه ميتواند باشد، اما از برق توي چشمهايشان ميشد فهميد، خوشايند بايد باشد و نوري كه هر از گاهي از پوستشان بلند ميشد، انگار او نبود كه ميبرد، آنها بودند كه ميبردند. در سكوت و در بهت، بهت اتفاقي مقدس شايد.
دهاناش خشك شده بود، مثل وقتهايي كه تنهايي عرق ميخورد و ميخوابد، ازخواب كه پا ميشود زباناش مثل تخته توي دهاناش جيرجير ميكند. پاكت سيگار را از روي داشبورد برداشت، توي دلش گفت"تنها عرق خوردن مثل تنها مردن است"سيگار هم با عرق فرق زيادي ندارد، ندارد به آخر نرسيده بود كه گفت: من اين جمله را انگار قبلن شنيدهام، خواندهام و زنها چيزي نگفتند، نه سري چرخاندند و نه پلكي زدند، توي شيشه يا توي چشمهايش، خودش را ديد كه سيگار به لب كنار دري ايستاده، در را نميشناخت، كوچه را هم، خودش را اما چرا. وهم برش داشته بود، نميدانست توي شيشه ميبيند يا توي چشمهايش، جايي بين شيشه و چشمهايش ايستاده بود. گفت: آن جمله را جايي نخواندهام، مال خودم است، جمله مال من است و توي دلش گفت زكي!
و شروع كرد به خواندن ترانههاي نصفه نيمهاي كه يادش ميآمد و هر جا كه يادش نبود، خودش درست ميكرد و ميخواند.
5)
|