نوستالژی
کاکی را اینجا
تماشا کنید:
شعرهایی
از محمدباقر
حاجیانی
عطر
شیرین زن
در
خیابان مانده
است.
ایماژیست
پیر
پیپش
را پر میکند
و سرش
را تکان میدهد.
3/2/1385
اصفهان
گاهی
که برگ
در
لیوان چایی میافتد
پنجره
را میبندم
و
پاییز را
با
همان طعم چای
سر میکشم.
گاهی
فکر میکنم
ما در
پاییز
و
انزوای همین
درختان لخت
زاده
شدهایم.
23/8/1385
اصفهان
کسی
برای ما خانهای
نساخت
دل
باز
که
پرندهای
تکراری
هوای
پنجرهاش را
دریایی کند
هر
صبح
کسی
برای ما خانهای
نساخت
تا
گریههایمان
برای
پنجرهی گردی
باشد
که
روی هلهلهی
کودکان مرده
بسته
میشود.
ما
خانه نداشتیم
از اول
و
بازی را
با
کودکان مرده
که در
دست جا میشدند
شروع
کردیم.
12/6/1385
کاکی
مرگ
پیپ نمیکشد
موهایش
هم بلوط را به
خاطر نمیآورد
حتی
اگر خانه خالی
دلتنگش
نمیشوی
اما
حتمن یک روز
برای
خداحافظی هم
که شده
بر میگردد.
اصفهان
10/2/1386
مینشیند،
در
سایهی دیوار.
پری
که از
آسمان میآید،
میچرخد.
سایهی
پیرمرد
بر
خشت ها.
کودکی
بادبادکش را
با یک
عالمه نخ
به
کوچه میآورد.
8/1385
اصفهان
مدتی
ست
بر
زمینِ روستا
و
خانهها
خاک
مینشیند
از
بادهایی
که
سالها بعد برمیگردند
و این
خاکها را
سالها
جلوتر میبرند...
7/8/1385
اصفهان
نخلی
در چهار تکه
1
سبز
است
در
درّهایی که
انتها ندارد
در
خاکی که نمک
میزاید
در
چشمان مسافر
2
کلاغی
نشسته
خرمایی
سیاه در نوکش
در
صبحی
که از
کوه صدای
گلوله میآمد.
3
در
سایهی خنکی
تفنگ
را تکیه داده
بر
تنهی نخل
و
خواب هشت
سالگی میبیند
در
محاصرهی سایهها.
4
هنوز
باد میآید
نخل
با
گیسهای شلال
در
باد ایستاده
است
در
درهی محصور.
8/1/1385
کاکی