نهتوی عشق و کین
تعزیهداران
انتشارات آرش، 1993، استکهلم
www.tangeeram.com

نسخه ی
PDF
را از این جا بگیرید
1
داراب تیغهی کارد را تا نیمه در
خاک نشاند، کُنده بر گُردهی گوسفند قربانی زد و فریاد کشید: «اللهُ اکبر، گوله
سرد کنی بچه، کجایی سیدال؟»
سیدال به آسمان نگاه میکرد. شن
مانده از توفان شامگاه ذره ذره بر سر شهر میبارید. آسمان چندان گرفته بود و
کدر که خورشید به سختی دیده میشد تا چه رسد به سواری که قرار بود با جرقهی
نوری بلند شود و در پلکبرهمنهادنی مشرق و مغرب را طی کند و به جای چشمسبز
گوسفند دیگری بیاورد. این را مُرو گفته بود. بعد اضافه کرده بود: «خدا هر کاری
بخواهد میکند. هر کاری! اگر بخواهد دلدلسواری را میفرستد و همانوقت که کارد
بر گردن چشمسبز نهادهاند نجاتش میدهد؟»
ــ «یعنی میآید؟»
ــ «نیتت را صاف کن و هفت رکعت نماز
بخوان. میخواهی من به جایت میخوانم. من جد دارم. دعایم کاریتر است.»
هفت تشتک سر کوکاکولایش را هدیهی
دعا به مُرو داده بود و حالا در انتظار آمدن دُلدُلسوار چنان غرق آسمان شده
بود که صدای داراب را نشنید.
ــ «سیدال مگر بابات با تو نبود؟»
فلک این را گفت و رد نگاه سیدال را
گرفت و آسمان را نگاه کرد: «دنبال چه میگردی صبح تا حالا سرت بالاست؟» سیدال
واکنشی نشان نداد. فلک آمد و با تغیر شانهاش را تکان داد: «کری؟ چرا ماتت
برده؟ مگر با تو نبودم؟ نمیترسی زنش آفتاب کورت کند اینهمه داری بهاش نگاه
میکنی؟»
صدای داراب بلند شده بود: «آهای
فلک، سیدال، کدام خاکستانی گم شدهاید؟»
گوسفند یک لحظه از تقلا نمیافتاد.
فکهایش را به هم چفت کرده بود و به داراب مجال نمیداد تا فکهای بههم
چفتیدهاش را بگشاید و کاسهی آب را در گلویش خالی کند. فلک خم شد به او کمک
کند. بافهی موهای حنابستهاش ریخت توی کاسهی آب و آب خونابهرنگ شد. موهایش
را جمع کرد و چپاند توی یقهی جامهاش. سر گوسفند را رو به آسمان گرفت. داراب
آب حنایی را در حلق گوسفند خالی کرد. گوسفند با سرفهی خشکی آب را رو به آسمان
تف کرد.
فلک گفت: «همهاش را که بیرون داد.»
خواست دوباره دست به کاسهی آب ببرد
که داراب گفت: «بس است. همین که کامش تر شود. همین که لبتشنه از دنیا نرود که
آن دنیا سر پل صراط جلویمان را بگیرند کافیست.»
سیدال نومید از آمدن دلدلسوار
کونسُرهکنان خودش را به آنها نزدیک کرد: «بابا...»
ــ «کوفت کاری و بابا. تو هم این
وقت و گرما پرسیدنت گرفته است؟»
داراب سرش را به طرف گُلال نخل بالا
برد بلکه سایهای بیابد. هوا چندان گرفته بود و سنگین که نشانی از سایه دیده
نمیشد.
ــ «مرغی کافی نبود؟ همین که خونی
ریخته شود. همین که جلوی خانه رنگ بگیرد...»
فلک خواست بگوید مگر خودت نبودی که
نذر کردی؟ نگفت. با دلخوری آشکار دامن برچید و پشت داد به او تا دهن به دهن
نشوند. حنای خشکیده را از موهایش تکاند و در آئینهی دستی به خودش نگاه کرد تا
خشم شوهرش را فراموش کند. میدانست که پی بهانه میگردد. به خودش اعتماد نداشت.
گفته بود تا حالا سر نبریدهام. هم میدانست که داراب همیشه ناتوانیاش را خشم
بیان کرده است. پیشتر سر او و حالا سر سیدال.
داراب کوتاه نیامد. تیغهی کارد را
بر تنهی نخل کشید و با خشمبانگی فلک را خواست: «میشود دمی از آرایش دست
برداری؟
فلک آینه را کناری گذاشت. دست به
سینه، دلقلکوار و تحقیرگر بالای سکوی جلوی اتاق ایستاد: «حالا خوب شد؟ آرایش
من نباشد گردن گوسفند لاغرتر میشود؟»
ــ «زورت میآید کمک کنی؟»
فلک آمد پایین. موها را گره زد و
انداخت پشت شانهاش. به اشارهی داراب کنده بر زمین زد و پاهای گوسفند را
چسبید. جستن خرخرهی گوسفند برای داراب بهانهی خوبی شد. کارد را کنار گذاشت.
از خرخرهی لغزنده گذشت. به سختی مهرههای گردن که رسید دستش شُل شد: «کسی توی
کوچه نبود؟»
ــ «نبود؟ غلغله بود. همه ریختهاند
بیرون.»
ــ «میترسم حرامش کنم. یکی را صدا
کن.»
n
فلک سردی پاسخ سیدگاله را که شنید
به خودش نگاه کرد. عبای سیاهش را تا روی پیشانی جلو کشید. داراب تعظیمکنان جلو
خزید. فلک دستهای سیدال را گرفت و کشانکشان آوردش جلوی سیدگاله: «دست آقا را
ببوس. ببوس خاک بر سر.»
سیدگاله دستی بر سر سیدال کشید،
حبهقندی از جیب عبایش درآورد و به طرف سیدال دراز کزد. فلک با تضرع از سید
خواست که آن را تبرک کند. سیدگاله گفت: «تبرکشدهی جدا است. از عتبات آمده»
نمیگفت آوردهام. میگفت آمده است.
وقتی برمیگشت میگفت از سفر قم یا اصفهان آمدهام. در حالی که همه میدانستند
از کجا میآید. همین هم باعث میشد که احترامش را داشته باشند. فلک میگفت:
«بنازم سر نترسش را.» داراب در تعریف و تمجیدهای فلک از سیدگاله نیش و کنایهای
به خودش احساس میکرد. همین هم باعث میشد با همهی ترسش از سیدگاله کوتاه
نیاید و بگوید: «کلهی پربادی دارد اما بادش را خالی میکنند.» سیدال کاری به
این حرفها نداشت. نگاهش به خط سفید تف آقا بود که کش آمده بود از گوشهی لب
سیدگاله تا حبهی قند که در دست فلک بود. انگار تار تازهتنیدهی عنکبوت.
تشباد میوزید. شرجی کمی تکان خورده
بود. شنها فرو باریده بود. آفتاب کمی درآمده بود. سایهی نخل وسط حیاط هم کمی
پیدا شده بود و تشباد تکانش میداد. چشمسبز به سایهسار سکنج حیاط چپیده بود.
جایی که سرش را سکنج دیوار و دمبهاش را سایهی نخل از آفتاب امان میداد.
سیدگاله شال سبزش را بر قد سفت کرد. عبای شتریاش را زد کر شال و به گوسفند
اشاره کرد. داراب گوسفند را کشید پای نخل. کنده بر زمین زد و پاهای گوسفند را
چسبید. سیدگاله نام خدا را خواند و کارد بر گردن گوسفند گذاشت: «فدای مصلحتت.
میبینی؟»
داراب سر تکان داد. ابلهانه و
بیجا.
ــ «اگر این رسم مانده بود چه
میکردیم؟ ها؟ فکرش را بکن: مثلا به جای این گوسفند سیدال را قربانی میکردی.»
داراب حالیاش نشده بود. تا همینجا
هم تمام ذهنش درهمریخته بود. پی بهانهای بود تا تن فلک یا سیدال را زیر چوب و
ترکه بگیرد که پرسش دوبارهی سیدگاله او را به خود آورد: «ها؟ چه میکردیم؟»
ــ «ما چه میدانیم؟ چه بگویم آقای
بزرگوار؟ ما کر، ما کور، ما بیسواد، ما خدازده...»
فلک سیدال را کنار کشید و از او
خواست برود جلوی در خانه بایستد تا وقتی که کار سید تمام شد و خواست برگردد
زنهای نشسته در کوچه را خبر کند که سر و شانهشان را بپوشانند.
کوچه شلوغ بود. پر از دود عود و بوی
خون و عطرنفتالین مانده بر لباسهایی که تازه از صندوقهای پلیتی بیرون آورده
شده بودند و بوی حنا که آرامآرام میخشکید. آفتاب بیامان میتابید، بر
پولکها و گلهای درشت آفتابگردان و تاووسهای هفت رنگ روی لباسها میدرخشید و
بر دستبندهای رُتگُل و مسی میشکست. جوی وسط کوچه از حنا و خون مرغ و خروسهای
قربانی سرخ سرخ بود. زنها بیشتر به چشم میآمدند. انگار ناگهان از زرهی
جامهها و عباهای سیاه شکفته باشند. شانههای سفیدشان زیر گلولههای گلرنگ حنا
و دانههای ریز و درشت عرق میدرخشید. فلک دائم هراس داشت که مبادا سیدال غافل
بماند و زنها با سر و شانهی پتی رو در روی سیدگاله قرار بگیرند. آخر سر تاب
نیاورد. رفت دم در کنار سیدال ایستاد.
همین که فلک کشیک ایستاد سیدال داخل
خانه را نگاه کرد. سیدگاله را سرگرم کار دید. بیصدا، آرام از فلک جدا شد و
خودش را به خانهی سیدگاله رساند. مُرو داشت با صدای بلند قرآن میخواند.
ــ «تشتکهام را بده.»
مرو خم شد روی رحل، سرش را پیش و پس
برد و صدایش را بالا کشید: «الم نشرح...»
گفت: «تشتکهام را بده. دلدلسوار
نیامد.»
مرو صدایش را بالاتر برد: «الم
نشرح، لک صدرک و...»
بغض سیدال ترکید: «چشم سبز را
کشتند.»
مرو به مادرش اشاره کرد که در
گوشهی حیاط داشت به مرغ و خروسهایشان دانه میداد: «ولی من دعا کردم. گفتم که
گاهی بگیر نگیر داره. دعای بابام...»
مادر مرو متوجه شد از همانجا با
لهجهی عربیاش داد زد: «چرا نمیگذاری بچهم جزوکش را بخواند؟»
مرو صدایش را بالاتر برد: «الم
نشرح، لک صدرک و وضعنا...»
سیدال گفت: «از خون خنزیر هم
حرامترت.»
و بیرون خزید.
شیث میآمد. با خروسش. از انتهای
کوچه یک راست آمد کنار سیدال. با یک دستش خروس را گرفته بود و با دست دیگرش
کارد را بر لبهی آجر دیوار تیز میکرد. سیدال فوری به او خبر داد که سیدگاله
برگشته است. شیث دور و برش را پایید و فحشی حوالهی سیدگاله کرد. سیدال گوشش را
بست تا نشنود. جلوی پایشان رگههای دلمه بستهی خون مثل طناب سیاهی میان
قوطیهای خالی کنسرو و پوست گندیدهی هندوانه لمیده بود. شیث دم در نشست. پاهای
خروس را گذاشت زیر یک پا، بالهایش را بر هم نهاد و گذاشت زیر پای دیگرش، گردن
خروس را گذاشت روی یک پاره آجر، سر خروس را داد دست سیدال و کارد را بالا برد
تا یک ضربه گردنش را قطع کند. زنی که چهاردست و پا، گرد و قلمبه توی تشت حنا
نشسته بود پرسید: «چرا اینجا؟ چرا نه جلوی چادر خودتان؟ اصلا شما چرا قربانی
میکنید؟ مگر کولیها هم قربانی میکنند؟»
شیث چرای زن را با اشارهای گنگ
جواب داد. اما دستش سست شده بود. ضربتش کاری نبود. خروس از زیر پایش دررفت.
پرید وسط کوچه. با سر نیمهبریده پرپرزنان خودش را به در دوار میزد و خون
پشنگه میزد به رهگذرها و زنهایی که در کوچه نشسته بودند. زنها آه و
نالهکنان خیلی سریع خم میشدند کنار جوی فضلاب تا خون را پیش از ماسیدن بر
لباسهایشان پاک کنند. خروس زمانی از تقلا ایستاد که چنگال شیث بر گردنش نشست.
تا شیث دوباره کارد بر گردن خروس بگذارد خروس دهان باز کرد. سیدال پا به فرار
گذاشت. دمی کوچه ساکت شد. تا روزها بعد کسی شیث را ندید. سیدال خبر را به فلک
رساند: «به خدا جیغ کشید. عین آدم.»
داراب داد زد: «آهای تیله سگ، کجایی
تو؟»
وقتی که سیدال ترسان و لرزان به
داراب نزدیک میشد فریاد مرو در کوچه بلند شد: «بشتابید که روز قیامت نزدیک
است. قاطری در مرودشت زایید. قاطری زایید. با سر آدم و دست و پای شتر.
بشتابید...»
n
غلاف سفید چرکینی چشمهای سراسر سبز
چشمسبز را پوشانده بود. دید که پاهای چشمسبز میلرزند. آنقدر لرزیدند
لرزیدند تا یکباره از زانوها جمع شدند بعد آرام آرام صاف و شلال شدند.
داراب گفت: «بدو نی قلیان را
بیاور.»
رفت و آورد. داراب سر نی را گذاشت
زیر پوست زانوی چشم سبز و زیر پوست دمید. پوست چروکچروککنان از گوشت و
استخوان جدا و بلند میشد.
پرسید: «بابا کی مرد؟»
جز تیشهی کشنده اگر چیزی دم دست
داراب بود آن را کوبیده بود تو فرق سر سیدال. یقین داشت احمقترین بچهی دنیا
است. نومیدانه سر تکان داد. سر چشمسبز روی خون لخته شده و استخوان شکستهی
گردن نشسته بود و سیدال را نگاه میکرد. انگار تنهاش را زیر شن پای نخل قایم
کرده و تنها سرش را بیرون گذاشه است. کاری که گاهی میکرد. وقتی هوا چندان گرم
بود که جیکجیک گنجشکها هم بریده میشد سیدال پوشالها و برگهای خشک نخل را
خیس میکرد و چشمسبز تمام تن و بدنش را میبرد زیر پوشال وفقط سرش را بیرون
میگذاشت.
آفتاب تند و تیز میتابید و چشمهای
سرخ داراب سرختر میشد. هم از گرما که امان بریده بود، هم از عرق که مهلت
نمیداد. داراب بلند شد. چشمسبز را به تنهی نخل آویزان کرد و با کارد شکمش را
درید. همین که به جیگر رسید تکهای از آن برید و به دهان گذاشت. تکهای هم به
سیدال داد: «بگیر بخور. جیگر سیاه گرماگرم خاصیت دارد.»
تکهی جیگر خون گرم داشت و هنوز از
آن بخار بلند میشد. جیگر را انداخت روی زمین و پا به کوچه دوید. نیامد تا کمی
بعد که داراب شکمبه را جلو در خانه خالی کرد و بوی گند شکمبه صدای زنهای توی
کوچه را درآورد:
ــ «ببُری مرد. میرفتی کمی
آنطرفتر.»
ــ «کجا دختر ملکالتجار؟»
با خنده کوچه و خانههای تنگ و
تویهم تپیده را نشان داد: «چه فرق میکند؟ هرجا خالی میکردم در خانهای بود.»
زنها از کوچه به خانههایشان
تپیدند. فلک بینیاش را گرفت و داخل حیاط شد که کمتر بو میداد. سیدال آمد
کنار فلک نشست. خواست دست بکشد روی موهای حنابستهاش که داد فلک درآمد. با دست
او را پس راند: «چهاته این دم گرما چپیدی روی دلم؟ پاشو برو بازی.»
کوچه را نشانش داد: «بچه نیستی دیگر
که هی دور من بپلکی.»
لبلرزهی پسر را که دید دست پیش
برد تا او را به طرف خودش بکشاند. سیدال عقب رفت و با اشارهی دست حالی فلک کرد
که سورمهی پخش شده روی گونهاش را پا کند و برگشت کنار داراب. داراب لاشه را
دو شقه کرده بود و حالا تکهتکه میکرد و هر تکه را روی یک پاره کاغذ سیمان
میگذاشت و با هر تکه نام یکی از همسایهها را میبرد. به سیدال گفت: «همینجا
بنشین. از جایت تکان هم نخور. الآن باید برویم نذری را پخش کنیم.»
سیدال خیره شده بود به شاخهای
چشمسبز که کمی بزرگتر از دو ناخن بود. پیش از آن که چشمسبز را بیاورند داراب
گرههای شاخ قوچی را در بازار روز نشانش داده بود و گفته بود هر گره مال یک سال
است. از روی این گرهها عمر گوسفند را حساب میکنند. بعدها سیدال در خیال
شاخهای چشمسبز را دیده بود که بلند میشد و قوس برمیداشت تا از روی
پیشانیاش بگذرد. از خواب و خیال پرید و از جلو سر چشمسبز دور شد. صدای فلک از
بیرون خانه و صدای تیشهی داراب از داخل خانه شنیده میشد. خواست حرفی بزند.
دستهایش را گذاشت روی زمین. بیآنکه از زمین جدا شود به عقب سُرید و همچنان
به سر چشمسبز نگاه کرد. دید که پلکهایش میلرزند. عقبتر رفت. پلکها پس از
کمی لرزیدن باز شدند و بازماندند. جیغ کشید و دوید طرف داراب. داراب
سربرگرداند. وقتی علت ترسش را فهمید دست چرب و خونیاش را بر سر او کوبید: «خاک
بر آن کلهی گندهات کنند. از کلهی گوسفند مرده میترسی؟»
کلهی گوسفند را برداشت و گرفت جلو
چشم سیدال: «خوب نگاهش کن. آخر نکبت این چه دارد که ازش بترسی؟» کله را زمین
انداخت و این بار به نوازش دستی بر سر سیدال کشید: «بیا، بیا به بابات کمک کن.
تو دیگر ماشالله مردی شدهای. از کلهی گوسفند مرده میترسی؟»
روی خوش داراب نفس سیدال را رها
کرد. برای این که نشان دهد نمیترسد تکههای گوشت را میگرفت و میگذاشت لای
کاغذ سیمان و روزنامه. همین که دست داراب به جستجوی سیگار به جیب رفت دوید از
اتاق برایش کبریت آورد. داراب سیگار را روشن کرد و دودش را توی صورت سیدال فوت
کرد و سیدال فهمید که کیف بابا کوک است. همیشه وقتی خوش بود دود سیگارش را توی
صورت او فوت میکرد. سیدال کف دستهایش را گذاشت زیر فک، آرنجهایش را روی زانو
تا کرد و رو کرد به داراب: «بابا کی میمیرد؟»
داراب پرسید: «کی کی میمیرد؟»
گفت: «چشمسبز دیگر.»
داراب کمی مکث کرد. یکی دو تکهی
دیگر را داد دست او بگذارد روی کاغذ. بعد به او توضیح داد هر حیوانی همین که
سرش را ببرند و خونش برود میمیرد. چون زندگی به خون بسته است. خون که نباشد...
خون که نباشد زندگی تمام میشود. باغ زندگی بسته است به جوی خون...
ــ «اما بابا...»
ــ «وای چهقدر ور میزنی بچه.
اینقدر پرس نکن. برای بچه خوب نیست که هی از بزرگتر بپرسد.»
میخواست همان را بپرسد که دیده
بود. چرا چشمسبز بعد از آن که سرش را بریده بودند و خونش رفته بود باز پلکش
میلرزید. داراب یک ران تمام چشمسبز را زد زیر بغل، دل و قلوه را داد دست
سیدال و راه افتادند. کوچه را با غرور طی کردند تا به آن سر کوچه رسیدند.
سیدگاله خانهی سر کوچه را داشت. تنها خانهای که دیوار داشت. گیرم که دیوارش
هم مالی نبود. پرچین کوتاهی از گل که بالای آن را ردیفی از برگ نخل پوشانده بود
و ناموس سیدگاله را از انظار خلایق میپوشاند. تا حالا کسی ننهی مُرو را در
کوچه ندیده بود. حتا وقتی که همهی زنها بیرون نشسته بودند پا از خانه بیرون
ننهاد.
سیدگاله زیر سایهی کپری جلو اتاقش
نشسته بود. مرو هم کنارش بود. خم شده بود روی رحل و با آهنگ صدای خودش هی سرش
را پیش و پس میبرد. سیدگاله لُنگ بسته بود و با بادبزن خیس خودش را باد میزد.
وقتی آنها یا اللهگویان وارد شدند مرو صدایش را پایین آورد. سیدگاله با ته
بادبزن زد توی سر مرو. مرو صدایش را بالا برد و به حرکت سر و گردنش سرعت داد:
«الم نشرح لک صدرک...»
از بیرون صدای شیث بلند بود: «گل
کوچک. گل کوچک پولی.»
سیدگاله دست به آسمان برد:
«لاالهالاالله. خدایا این تخمهای ابلیس از کجا بر این محل نازل شدند؟»
خشمش را سر مرو خالی کرد. با یک دست
گوشت نذری را گرفت و با دست دیگرش گوش مرو را پیچاند و سرش داد زد: «بلندتر.»
مرو باز صدایش را بالا برد: «الم
نشرح...»
2
ــ «برادر!»
دمی که صدایش زدند کوهی از پرسش روی
سرش آوار شد: چرا؟ از کجا؟
ــ «برادر!»
تلاش کرد بر خودش مسلط شود. این
روزها به سایهی خودشان شک دارند. دوباره صدایش زدند و این بار حس کرد که دورش
را گرفتهاند. جای تکان خوردن نمانده بود. میخواست به روی خودش نیاورد و
خونسرد بماند اما قلبش امان بریده بود. پر میزد. پرپر میزد. میخواست قفس
سینه را بشکافد و در برود. بیآنکه بخواهد یا بداند قدم تند کرده بود. اما
حالا دورهاش کرده بودند. هیچ صدایی همآورد طبل سینهاش نبود. میکوبید: گامب،
گامب.
ــ «اشتباه میکنید برادرها. من...»
وقتی پشت گردنش را گرفتند و پرتش
کردند ته سلول، دیوار بتونی و خشن سلول بازداشتگاه را لمس کرد برایش آشکار شد
که اشتباه نمیکنند. با چشم بسته حس کرد و دید. دید که دیوار تاب نیاورد، تاب
برداشت و پس نشست. ناگهان جهان فراخ و سیاه و خالی شد. دید که با جهشی
باورنکردنی شکسته میشود. هیچ عضوی به اختیارش نبود. فقط طبل و طنین دیوانهوار
قلبش بود که قفسهی سینه را میرُمباند و سختی مهرههای گردن را آشکار میکرد:
کافی است گره دار کج بیفتد. به جلو یا به عقب فرقی نمیکند. چال گردن یا روی
حنجره. نمیشکند. گردن نمیشکند. کافی است وزن کفاف ندهد. گردن نمیشکند. تصور
سرسختی مهرههای گردن که نمیشکست او را شکانده بود. بهویژه که دیگر علم کردن
دار هم در کار نبود. بر ماشینی روباز سوارش میکردند، زیر بازوی جرثقیلی سیار
نگهاش میداشتند، هولهولکی زه را به گردنش میانداختند و بعد ماشین روباز
میرفت و او میماند: معلق بر بازوی جرثقیل. همین نکته او را به فکر وزن
انداخته بود. از وزن به آب و نمک میرسید. داراب که کار و بار ثابتی نداشت.
گاهی راه میافتاد میرفت دههای دور و بر. یکی دو هفته بعد با چندتا بز و میش
لاغر و مردنی میآمد. آنوقتها زمینهای محله مثل حالا پر از خانههای کوچک و
رویهمتپیده نبود. گاهی بینشان میدانی باز بود. سیدال و فلک دم در خانه نشسته
بودند که داراب غروب آمد. یک راست بزها و میشها را راند توی خانه و در را بست.
کمی بعد با چند کیسه نمک از بازار آمد. نمکها را ریخت جلو بزها و میشهای
نمکندیده و نشست تماشا تا نمک تمام شد. بزها از تشنگی لهله و میزدند و ناله
میکردند اما داراب نمیگذاشت به آنها آب بدهند. دمدمهای سحر بود که میشها
و بزها را بستند به آب. وقتی آنها را جلو انداخته بود و به طرف کشتارگاه
میبردشان هیچ به آنی که آمده بودند نمیبردند. چاق و چله شده بودند. همین فکر
بعدها سیدال را به این رسانده بود که شاید اگر همراه سیدگاله را به آب و نمک
بسته بودند آنقدر سنگین میشد که مثل سیدگاله خیلی زود تمام کند و آنهمه زجر
نکشد. باید تن سنگین باشد. چنان سنگین که در اولین تکان مهرهی گردن بشکند. مثل
سیدگله. نه مثل آن یکی که همراه سیدگاله بود. ساعتها ماند. ماند و هی کف از
دهن بیرون داد و رعشه گرفت و کف به دهان آورد. کف کف کف. کف آمد تا چانه و
سینهاش را سفید کرد و تشنج تمام نشد.
داراب گفت: «بیچاره جوجه بود. هنوز
استخوان نترکانده بود. وزنی نداشت که. سیدگاله خوب بود. سنگین و چاق بود. ترقی
گردنش شکست و تمام کرد. نه کفی، نه تشنجی.»
فلک گفت: «زجر نکشید. عقوبت پس
نداد. جدش به دادش رسید.»
چند سال بعد همین که پشت ویترین
کتابفروشی عنوان اعدام را روی کتابی دید داخل شد و بیپرس و جو آن را خرید و
بین راه شروع کرد به خواندنش. اما هرچه پس و پیش کرد و ورق زد به آن چیزی که
پیاش بود نرسید. مگر مشتی کلمهها و اصطلاحهای عجیب و غریب و چند ماده و
تبصره که به سختی برایش قابل فهم بود. همان سالها وقتی که در میان حیرت
همکلاسیها پیچیدهترین بخش زیستشناسی را فوت آب شد میدانست که همهاش هم به
وزن نیست. اگرچه وزن بیاثر نبود اما باید گره درست میافتاد. همهاش گناه
جلادها بود که دقت نمیکردند یا کاری میکردند که اعدامی زجر بیشتری بکشد. اگر
گره به جای این که طرف راست یا چپ گردن میافتاد به پیش یا به پس گردن میافتاد
گردن را نمیشکاند. کجش میکرد و راه نفس را تنگ و تنگتر میکرد تا کی اعدامی
خفه شود. اما این دانایی وقتی به درد میخورد که کارش دار زدن شده بود. حالا
گرفتار چیزی شده بود که میدانست. مشکل تنها همین نبود که. جایی خوانده بود و
باور کرده بود که دانایی یعنی آزادی. اما خیلی زود دریافته بود که در جایی که
او زندگی میکند دانایی بیشتر مایهی گرفتاری است تا راه به رهایی ببرد. این را
دیری بود میدانست. اما این را ندانسته بود که روزی گرفتار دانستن رازی فراموش
شده خواهد. به گردن فکر میکرد و به این که گاهی آب محتاج قطرهای است تا لبپر
بزند. پر کاهی که کمر شتر را خم میکند. با همین فکر به کنار دستشویی رسید.
کیسه از سرش برداشتند شیر دستشویی را دید: کبره بسته از گچ و چرک. رسوب دور شیر
آب را جوید و با فشار آب پایین داد. هوز به سلول نرسیده بود که انگار کسی دست
برد و معدهاش را بالا کشید. کامش یکسره تلخاب شد. صدای باز شدن در سلول را که
شنید خواست بلند شود. نتوانست. پاها ــ همان بالشتهای سنگینی که ثقل جهانی را
به کمرش بسته بود ــ نبودند. وقتی با عصا از روی زمین اهرمش کردند ناگهان
وارهید. صدای تیر را شنید و سبک برخاست: چرا اینهمه به دار فکر میکنی؟ صدای
تیر را نمیشنوی؟ این روزها بیشتر با تیر میزنند. کم که تمرین نکردهاند. دقیق
میزنند و از فاصلهی نزدیک. آنقدر نزدیک که خطا نمیکنند. دوباره صدای تیر
بلند شد: تیر، تیر. برای آنکه چشمش بسته است صدای تیر حکم ساعت را دارد. علامت
اذان سحر است: «اذان به گوش کر مفسدین.»
تازه از اتاق بیرونش کشیده بودند که
توانست بپرسد: «برادر به کجا میرویم؟»
ــ «به کجا میرویم یا به کجا
میروی؟»
ــ «به کجا میروم؟ کجا میبریم؟»
ــ «کجا میبرمت؟»
قوس عصا را انداخت پشت گردنش و
کشید:
ــ «عصا را بگیر که بهام نخوری
کثافت نجس. عصا را بگیر. تو را جایی نمیبرم. خودت میروی. با پای خودت. به درک
اسفاالسافلین. پلهی آخرین. فهمیدی؟»
دوباره صدای تیر شنید و حالی خوش
پیدا کرد. سبکایی ناب. حالی که ماهها بود حسش نکرده بود. نه میخواست و نه
میتوانست سکوت کند. همین که آدمیزادهای بود، همین که میتوانست کسی باشد و
دیوار نباشد. اما چه حرفی با این نگهبان داشت؟ تا با خود کنار بیاید و پرسشی
جستجو کند صدای پایی نزدیک شد. با عصاکش پچپچی کردند و عصا کشیده شد.
n
ــ «که تو سیدال نیستی. سیدال
بختیاری پسر فلک و داراب. بچهی محلهی تعزیهداران.»
ــ «نه. گفتم که...»
وقتی از شدت استفراغ چشمهایش
داشتند از کاسه درمیآمدند چشمبندش را برداشتند و چشمش به حاجیآقا افتاد.
بیاختیار داد زد: «مُرو!»
حاجیآقا عینک دودی را روی دماغش
کمی جابهجا کرد اما چشمهایش را نشان نداد. دیگر آن مُروی سابق نبود که
ایستاده باشد با عمامهی سیاه کوچک یک دور و دشداشهی سفید و کت پشمی بلندی که
تا زیر زانویش میرسید و همیشهی خدا قناس بود از زیر بار وزن تشتکهای سر
کوکاکولا. مرویی که راه رفتنش با صدای جرینگ جرینگ روی هم غلتیدن تشتکها همراه
بود.
شیث گفت: «برویم.»
مرو شیشهی زنبورهای سرخش را تکان
میداد و رقیب میطلبید. به یکی از بچهها که دواندوان میآمد اشاره کرد: «صبر
کنید. صبر کنید تا این یکی را هم لخت کنم.»
شیث گفت: «خدا برات نسازد تخم جن.»
فقط شیث بود که باور نمیکرد. نه
این که نداند که مرور پسر سیدگاله است و سیدگاله پسرسیدعباس و همینطور بگیر
برو بالا.
پرسید: «آخر به کجا میرسد سیدال؟»
گفت: «به کجا؟ از خدا بالاتر هم
هست؟ بهاش پیله نکن. خدات را درمیآوردها.»
مرو گفت: «من روی زنبورهام ورد
میخوانم. مال من نظر کرده است.»
شیث گفت: «گوز میخوانی. بده ببینم.
تو فقط شانس داری. مالهای تو چاقترند.»
مرو گفت: «به چاقی و لاغری نیست. به
دعاست.»
شیث خیز برداشت زنبورهای مرو را در
هوا قاپید. مرو خندید: «برای تو. مال تو باشد. همهاش مال تو. همهتان
زنبورهاتان را دربیاورید. لاغرترین و مردنیترینش را به من بدهید. اگر بازهم
مال من برنده نشد هرچه شما بگویید.»
ــ «اگر نشد چه؟»
ــ «هرچه شما بگویید.»
رو کرد به بچهها. دو چشم سیاه و
روشن و درشتش را ــ آن وقتها هنوز دو چشم داشت ــ دوخت به سیدال: «تو برایش
بگو که از اول توی محله بودهای. بگو برایش. این ملعون باور نمیکند. جریان
بابات را بگو.»
شیث پرید وسط حرفش. دوره افتاد میان
بچهها و همهی زنبورها را جمع کرد. مردنیترینشان را جدا کرد و داد به مرو:
«که رویشان دعا میخوانی. بخوان ببینم! اگر با همین برنده نشدی عمامهات را
برمیداریم، تنبانت را میکنیم سرت و سر شهر ولت میکنیم.»
مرو گفت: «ای بیچاره. تو هنوز جد
من را نشناختهای.»
یا جدایی گفت و برگشت. پشت به
بچهها ایستاد و با صدایی که بچهها میشنیدند ورد خواند. آنوقت برگشت. رو به
روی بچهها ایستاد. زنبور چاق و چلهاش را از شیث گرفت و با صدای بلند روی آن
دعای باطلالسحر خواند و به شیث برش گرداند.
شیث که تازه به آن محله آمده بود و
سیدگاله را نمیشناخت و از معجزههای سیدعباس بیخبر بود کلافه و حیران مانده
بود. همهی زنبورها از بال زدن افتاده بودند مگر زنبور مرو که همچنان بر چوب
کبریتی که توی کونش فرو رفته بود سوار بود و غژغژکنان بال میزد. همیشه
همینطور بود. آنقدر بال میزدند تا بالشان بیفتد یا بمیرند:
ــ «دیدی گفتم؟»
شیث دست پر از تشتکش را پیش آورد و
سر زیر انداخت. سیدال رفته بود سر تشتکهای کوکولایش را برای مرو بیاورد که
ناخودآگاه از زبانش پرید: «نمیدانم چه سری توی کارش هست حرامزاده. پاک
لختمان کرد.»
فلک او را گرفت. گوشش را کشید: «با
کی بودی؟ با آسیدمرتضا؟ نمیدانی چه سری توی کارش هست؟ سرش این است که جد تو
جلالو است و جد او سیدعباس. چه سری بالاتر از این؟»
او را زمین کشاند تا رسیدند جلو
مرو. دست گذاشت پشت گردن سیدال و دست از فشار دادن برنداشت تا پیشانی سیدال به
نعلین مرو رسید: «نکبت میخواهی زبانت لال شود؟ مگر یادت نیست شبها مثل مجنون
توی خواب بلند میشدی و بیابانگردی میگردی؟ سری بالاتر از این که خوبت کرد؟
پتویت را میزدی زیر چلت و راه میافتادی. سری بالاتر از این که خوب شدهای؟
نکبت جد همین آسیدمرتضا خوبت کرد نه کسی دیگر.»
اگر شیث نرسیده بود مرو سالار و
سردستهی بچهها شده بود. هنوز هم کمتر کسی جرأت داشت در بازیهایی که مرو
میباخت از خود مرو سواری بگیرد. فقط دست برپشتش میگذاشتند و کنارش راه
میرفتند. آنهم با ترس و لرز. مرو وقتی که میباخت خم نمیشد. اما وقت سواری
گرفتن شمر میشد. شلاق هم میزد.
فلک گفت: «اشکالی ندارد. اگر خشم
بگیرد جدش سنگتان میکند.»
پرسید: «پس چهطور شیث را سنگ
نمیکند؟»
گفت: «چه میدانم؟ شاید دعای سید بر
کولیها کارگز نیست.»
کمی مکث کرد اما خیلی زود انگار
ترسیده باشد صدایش را بالا برد: «اصلا به تو چه که شیث چه میکند یا چه
میگوید؟ شیث که شبها در خواب راه نمیرفته است که سیدگاله درمانش کند.»
سنگ بزرگ جلوی مقبرهی سیدعباس را
به یادش انداخت. سنگی که نشانهی خشم سید عباس بزرگ بود: «از بابات بپرس. درجا
سنگش کرده بود.»
داراب گفت: «آهای زن، دخیلت این سر
غروب نامش را نیاور.»
بعضیها میگفتند دختری بهایی بوده
است. فلک میگفت: «نه. من خودم از زبان زن سیدگاله شنیدهام. ارمنی بوده است.
قرص ما. پنجهی آفتاب. به ماه گفته بود من آمدهام تو درآمدهای چه کار؟ یکشبه
فلج شده بود. به کجاها که نبرده بودنش. حتا به فرنگ. اما فایده نمیکند. چهطور
آفتاب غروب میکند؟ رنگش از سپیدهی سحر برگشته بود به زردی غروب. دخیلبند سید
میشوند و نذر میکنند که اگر خوب شد تا هفت سال کنیزی بارگاه را بکند. یک هفته
که پابهزنجیر به ضریح بسته بود سید بر او ظاهر میشود و دست بر پایش
میکشد...»
یک بار داراب پرسیده بود: «اگر زن
زشتی بود هم سید ظاهر میشد و دست به پایش میکشید؟»
فلک گفت: «بگو. خودت تعریف کن.
خودش. خودش که تعریف میکند مو بر بدن آدم راست میشود.»
داراب هیچگاه تعریف نمیکرد. فلک
گفت: «کم مانده بود که روجی بشود. مادر قربان جدش بروم. میگویند یکدفعه جوش
میآورد. وقتی هم که جوش میآورد هیچ آبی بر آتش خشمش کارگر نبود.»
درست وسط خرمن، وقتی که مردم گرفتار
جمع کردن کاه و دانه بودند. روزی که باد هم وزیدن گرفته بود. مردم میبینند که
سیدعباس سوار بر خر دمکوتاهش، چاووشیزنان راه افتاده است. میگفتند صورتش از
آفتاب غروب سرختر شده بود و سرتاپایش از خشم میلرزید. گفته بود: «الآن، همین
الآن باید راه بیفتیم برویم مرقد آقا. آقا از دستمان گلهمند است. گلهمند هم
نه، غضب گرفته است.»
مردم به دست و پایش میافتند که:
«آقا قربان جدت برویم حالا فصل کار است، بگذار برای چند روز دیگر.» سید گوش
نمیدهد. راه میافتد: «از من گفتن بود.» وقتی دو سه قدم دور میشود برمیگردد
پشت سرش را نگاه میکند. میبیند کسی همراهیاش نکرده است. از خرش پیاده میشود
و در صلات ظهر، در زیر آفتاب، عمامهی سیاهش را برمیدارد و با دوتا پا میرود
توی عمامهاش: «یا جدا کاری کن که تا هفت سال در زمینهاشان هیچ گیاهی ریشه
نزند حتا خار.»
ــ «مگر زده بود؟ دریغ یک بوتهی
خار.»
هنوز توفان شن شبانه نخوابیده بود
که مردم میبینند خرمنجا یکپارچه آتش است: «اگر تو بگویی کسی یک توبره کاه یا
یک دانه جو از آن خرمن به در برد نبرد. همه به خاک سیاه نشسته بودند. خاک سیاه
خرمنجا.»
از همان سال قحطی بزرگی شروع شده
بود. چنان خشکسالی که به خود سیذعباس هم رحم نکرده بود. تمام درختهای کهنسال
مقبره خشک شده بودند: «پرچین جلوی سیدعباس که یادت هست. سیدبزرگوار سوار آن
میشد و فرمان میداد. فرمان که میداد دیوار زیر پایش راه میافتاد.»
فلک هنوز داشت از معجزات و قدرت
سیدعباس حرف میزد که سیدال بلند شد. رفت و نفسزنان خودش را به مرو رساند.
همهی تشتکهای سر کوکاکولایش را به او داد. شب بعد هم مشقهای مرو را برایش
نوشت.
حتا شیث که از عجل هم نمیترسید
ترسیده بود. با اینهمه زیاد بروز نمیداد. او دیده بود که مرو چوب کبریت را
پیش از سپوختن در کون زنبور آب دهن میزند و در جیبش فرو میکند. البته مرو
تابستان و زمستان کتش تنش بود و جای شک کردن نداشت. فقط چشمهای تیز و دل شکاک
شیث بود که تا مرو به چوب کبریت آب دهن زد و آمد توی جیبش فرو کند دستش را
گرفت. کتش را از تنش بیرون کشید و از جیب کتش یک کیسهی کوچک فلفل سیاه بیرون
کشید. از روزی که بچهها چهارچشمی مواظب مرو بودند یک بار نشد که زنبورهای او
برنده شود. شیث شیر شده بود: «بگو دیگر. جدت را بگو کمکت کند. مادر...»
شیث فحشش را قورت داده بود اما مرو
ولکن نبود. جهل و غضبش گرفته بود. عمامهی کوچکش را که فقط بعد از مدرسه سر
مینهاد درآورد، زمین انداخت و با پا رفت توی آن: «حالا میبینی. اگر سنگت
نکردم؟»
رو کرد به شیث: «حالا برو بخواب.
اگر تو خوابیدی و سنگ نشدی معلوم میشود که سیدعباس از نسل قمربنیهاشم نیست.»
بچهها فرار کردند. شیث هم ترسیده
بود خودش را به دو به آنها رساند.
n
شیث تمام شب بیدار بود و فانوس به
دست در کوچه میگشت. سیدال بین داراب و فلک خوابیده بود اما هرچند لحظهای یک
بار به بهانهی غلت زدن قدک میکشید تا دور و نزدیک شدن شیث را ببیند. چند بار
با غلتزدنهایش داراب را بیدار کرده بود و هربار داراب دست گذاشته بود روی
کمرش و او را به رختخواب چسبانده بود. وقتی با غلتو واغلتهایش داراب را
نگذاشت بخوابد او فلک را بیدار کرد: «مگر همین دیروز نبود که بهاش دوای کرم
دادی؟ این که باز هم نمیتواند بخوابد.»
فلک گفت: «نمیدانم. ذلهاش
کردهاند. دم کونش شده است مثل لانهی زنبور. غُل میزنند توی هم.»
بلند شد. مخزن نفت فانوس را باز
کرد. سوراخ مقعد سیدال خود به خود تنگ شد. بوی نفت که بلند شد خودش را به خواب
زد و کمرش را سفت به رختخواب چسباند. داراب با تکانی او را برگرداند. فلک
پارچهی آلوده به نفت را لای لمبرش گذاشت و به داراب اطمینان داد که دیگر راحت
خواهد خوابید.
با دمیدن آفتاب شیث با حیرت به خودش
نگاه کرده بود و دیده بود که سنگ نشده است. فانوس را خاموش کرده بود و همراه
حیدر و جیدا و پدرش راه افتاده بودند بروند مرکز شهر تا غروب شیرتر و جریتر
برگردد برای مرو و امان از او بگیرد. مرویی که به پیسی افتاده بود و دیگر دست
به دامان جدش نمیشد. فقط شیث را تهدید میکرد که روز قیامت ساز بابای شیث،
کیکانوس میشود اژدها و میافتد به جانشان.
ــ «شما چه؟»
ــ «ما؟ بیچاره اگر نمیدانی بدان.
جای اولاد علی لب حضو کوثر است. نمیدانی؟»
ــ «خوب است. حالا کو تا قیامت؟
معجزاتت را دیدیم. حرامزاده بهجز تو کدام اولاد علی فلفل به کون زنبور بیچاره
میکند؟»
ساعتی بعد که برای خارکدزدی به طرف
باغ راه افتادند شیث جلو مرو ایستاد: «خارک میخوری؟ اگر میخوری چشمت کور باید
خودت از دیوار بالا بروی و بروی توی باغ. حالا که قیامت نشده است که ما بیاوریم
و تو بلمبانی.»
همیشه همینطور بود. مرو میماند
بیرون باغ تا بچهها بیاورند. آن روز زیر پای مرور را گرفتند و او را به زور
فرستادند سر دیوار باغ. شیث بالای پرچین باغ مانده بود. چیزی نگذشت که داد و
فریاد مرو بلند شد. شیث پرید توی باغ. نالهی مرو همچنان بلند بود: «کور شدم،
کور شدم.»
شیث گفت: «آرام بگیر اجاق کور. خار
بود. مار که نبود.»
وقتی شیث مرو را از داخل باغ به
بالای دیوار کشاند مرو خوشهی خارک را توی بغل گرفته بود. دهنش پر بود و همچنان
مینالید. همین که پا گذاشت بیرون باغ شیث از روی دیوار گفت: «خوشهی خارک را
از دستش بگیرید. این اولاد علی همهاش را خورد.»
مرو دست از روی چشمش برداشت اما دست
از ناله برنداشت و سرسرکنان خوشهی خارک را خواست: «میدهید یا نه؟»
سیدال مردد مانده بود که بدهد یا
نه. شیث خوشهی خارک را از دست سیدال گرفت. سینه به سینهی مرو ایستاد و محکم
گفت: «نه. نمیدهم. تا کور هم بشوی. تو سهم خودت را خوردهای.»
مرو عمامهاش را از سر برداشت و روی
زمین انداخت. فریاد یا جدایش که بلند شد همه دررفتند تا پیش از آن که جدای مرو
شل و کورشان کند خودشان را به محله برسانند. شیث خوشهی خارک را برداشت. اول
سلانهسلانه و بعد تند دوید تا به آنها رسید.
3
کنار باریکهی نهر آب و نخلستان
تعزیه دارها تمرینهای آخر را انجام میدادند. سیدال به کجاوهی طفلان مسلم
نگاه میکرد که بار شتر بود. یک لنگهی کجاوه خالی بود. لنگهی دیگرش مرو نشسته
بود: قوز و بقکرده. چفیهاش را تا روی پیشانیاش پایین کشیده بود و عگالش مثل
ماری زنگی دور سرش پیچ خورده بود. سیدال برایش دست تکان داد. مرو محل نگذاشت و
سربرگرداند. رفت کنار پدرش بایستد که چهارچوب عقب خیمه را روی داشت. مرد شلی که
پایهی جلو خیمه سر کولش بود جلواش را گرفت: «مگر شله پخش میکنند بچه؟»
داراب نذر کرده بود اگر بچهی اولش
پسر باشد تا سه سال روزهای تاسوعا و عاشورا خیمه را یکنفس به دوش بکشد. اما
بعد از سه سال به آن عادت کرده بود. شده بود پای ثابت خیمهکشی. خیمه پر بود از
زنگولهها و منگولههای رنگارنگ که هیچ همنوایی با نوحهی غمبار حمالان آن
نداشت. شمر ذوالجوشن در حالی که سعی میکرد طوری گشادگشاد پابردارد که
زانوبندهای آهنیاش بههم نخورد هربار با صدایی نرم و نازک گاهبهگاه دست
ازآستین بیرون میآورد، شمشیرش را رو به خیمهی خالی اسیرها تکان میداد و داد
میزد: «ایا فتنهی اسیر». بشیرمحمد کلاه بوقی درازی سر گذاشته بود و تلاش
میکرد حرملهی واقعی باشد. اما تلاشش بیهوده بود. هرکاری میکرد نمیتوانست
تیر را در چلهی کمان میزان کند. مردی که لباس زنانه بر تن داشت و نقش زینب را
بازی میکرد علیاضغر را روی دست گرفته بود. سیدگله از داخل چادرش صدایش را
بالا برد و سر بشیرمحمد داد زد: «مراقب باش. نزنی چشم بچهی مردم را کور کنی.»
سیدال انگشت کوچکش را گاز میگرفت تا با درد جلوی خندهاش را بگیرد. وقتی دید
نمیتواند ترس از غضب صاحبتعزیه وادارش کرد مشتی خاک توی چشم خودش بریزد و
توسرزنان به طرف آب نهر بدود. کمی بعد که برگشت دید زنها به پای علمدار
افتادهاند و التماس میکنند سر علم را پایین بیاورد تا آنها بتوانند
پارچههای نذریشان را بر بلندای علم، بر نوک انگشتهای دست بریدهی قمر
بنیهاشم ببندند. خود قمربنیهاشم پشت پرچین بود. دیده نمیشد. فقط عرقچین سبزش
دیده میشد. خولیابنزنا که معلوم نبود از کجا سردرآورده است شمشیر در هوا
تکان میداد و آماده میشد تا دست قمر بنیهاشم را از تن جدا کند. همین که
سیدگاله سوار بر ذوالجناح پیدا شد و به میانهی میدان رسید شمر دست از اذیت و
آزار اسیرها برداشت و به سوی سیدگاله شمشیر تکان داد. سیدگاله تاختی در میانهی
میدان زد و تا شمر با آن جوشن و زره سنگین تکان بخورد به کنار نخل نظر کرده
رسید. جایی که نذردارها دو جوال قصیل تازهی نذری آماده گذاشته بودند. از
ذوالجناح پیاده شد. دستی به سر و یال ذوالجناح کشید. افسارش را به تنهی نخل
بست و چند بسته قصیل تازه ریخت جلواش.
سیدال با سقاها رفته بود. مردی که
با بیل خاک و آب را به هم میزد و گِلآب درست میکرد دست سیدال را گرفت و او
را کشاند توی استخر گلآب که زانویش میرسید. با هم مشغول بالا و پایین رفتن در
گل و پرداخت گلآب شدند. استخر هنوز بالا نیامده بود. گل هم قوام نگرفته بود.
گلسازها هرچند لحظه یک بار خم میشدند دست به گلآب میبردند و گل را آزمایش
میکردند تا آن را خوب برسانند که فردا، وقتی نذردارها در استخر گلآب شیرجه
میرفتند همهی جایشان خوب گلمالی شود. نذردارها دسته دسته به نوبت ایستاده
بودند تا بیل یا سطلی به دستشان بیفتد و اگر نوبت سقایی و بیلزنی بهشان
نمیرسید با گشتن و بههم زدن ته استخر گل دستی در کار دوغاب داشته باشند و
هرطور شده نذرشان را ادا کنند.
گلکارها در سایهسار پسین نخلها
نشسته بودند. بوی چای تازهدم و بخار قرابههای گُلاب نذری مرو را از پیش
ذوالجناح به کنار گلکارها کشانده بود. سیدگاله وقتی به طرف ذوالجناح آمد و مرو
را ندید دادش بلند شد: «آسیدمرتضی، کرهالاغ کجایی؟»
n
مرو آمد کنار ذوالجناح نشست و تا
وقتی که صدای اذان سیدگاله از گلدستهی مسجد بلند نشده بود از جایش تکان نخورد.
همین که صدای اذان بلند شد سیدال را صدا زد. یک قوطی کبریت از جیب کتش درآورد:
«اگر دست ببری تو این قوطی یک مداد بهات میدهم.»
پرسید: «توش چی داری؟ زنبور؟»
گفت: «هرچی.»
سیدال آماده شده بود انگشتش را توی
قوطی ببرد که مرو گفت: «اما اگر مردی خونت به پای خودت.»
سیدال ترسید. پس نشست. مرو نشست و
سیدال را نشاند. گلولهای پنبه ار لیفهی شلوارش بیرون کشید. یک ذره در قوطی
کبریت را باز کرد. عقربی دمسیاه و کجش را درآورد. سیدال کمی عقب رفت. مرو عقرب
را انداخت بیرون. عقرب غلتی میان شنهای داغ زد و افتاد دنبال سیدال. سیدال
وحشتزده جیغ کشید. گلکارها سر از استخر گل بیرون آوردند. مرو عقرب را گرفت و
به قوطی برگرداند.
ــ «نیشش را کشیدهای؟»
مرو پاسخ نداد. گلولهی پنبه را باز
کرد و آن را به شکل دایرهواری روی زمین پهن کرد. سیدال با حیرت نگاهش میکرد.
ــ «شرط میبندی؟»
شرطش را گفت. کبریتی روشن کرد و
نزدیک دایرهی پنبه گرفت: «به نظر تو حالا عقرب چهکار میکند؟»
ــ «میماند تا آتش تمام شود بعد در
برود.»
ــ «اگر طول بکشد چه؟»
دیوارک پنبهای چندان بلند نبود.
گفت: «میپرد.»
مرو پرسید: «از روی آتش میپرد؟»
گفت: «شاید. فکر کنم.»
مرو گفت: «دست بده. سر یک مداد.
درست شد؟»
سیدال دستش را گذاشت توی دست مرو و
گفت: «باشد.»
سیدال داشت نیش کج عقرب را نگاه
میکرد که آفتاب آتشیتر و ترسناکترش کرده بود. مرو یک چوب کبریت گرفت دستش و
به سیدال گفت: «اگر باختی نروی به پدر و مادرت بگویی و دعوا درست کنیها.»
سیدال گفت: «این تویی که تا میبازی
غضبت میگرد و جوشی میشوی.»
مرو پنبه را آتش زد و عقرب را ول
کرد میان حلقهی آتش. عقرب با دم علمشده بر بالای کمر دور میدان چرخید و پس از
چندبار سر به دیوار آتش کوبیدن و پس نشستن دمش را بلند کرد گذاشت سر کولش و وسط
میدان آتش ایستاد.
سیدال گفت: «دیدی گفتم صبر میکند
تا آتش فرو بنشیند. باختی.»
مرو خندید. چشم بینایش را بازتر،
زیر لبی وردی خواند و خم شد روی عقرب و حلقهی آتش فوت کرد. عقرب باز تکانی به
خودش داد. با دم برافراشته سر بر یوار آتش رساند و باز پس نشست.
مرو گفت: «مشقهای امشب هم رویش.
قبول؟»
سیدال چیزی نگفت. عقرب رو به آفتاب
غروب ایستاد. دمش را حلقهوار از پشت کمر رد کرد و به پشت گردنش چسباند. نیش
سفید و درازش بیرون زده بود و قطرهای زهر پاک و روشن سر نیشش میدرخشید.
مرو گفت: «خوب نگاه کن!»
دم عقرب ورم کرد. کلفت شد. کلفت و
سیاه. زمانی که باد و ورم دم عقرب فرو نشست مرو دست برد آن را برداشت و گذاشت
کف دستش. مرده بود. انگار اصلا زنده نبوده است. تهماندهی آتش پنبه را با پا
خاموش کرد. بلند شدند. سیدال لنگ لنگان رفت برای مرو مدادش را بیاورد و مرو دست
به کپلش زد و مثل ذوالجناح تاخت داد.
مدتها بعد مرو نه تنها آن مداد
بلکه همهی بردهها را پس داد. در حالی که چشمهایش از گریه سرخ شده بود و در
عزای سیدگاله پیراهن سیاه ماه عزایش را به تن داشت رو کرد به سیدال و با صدایی
لرزان گفت: «اگر به کسی نگویی هر شب دعایت میکنم.» و برای اطمینان سیدال گفت:
«خودت میدانی که. جد من خیلی تند است. از مادرت بپرس.»
سر هردوتاشان زیر بود. جرئت
نمیکردند در چشمهای هم نگاه کنند. هنوز مرو چند قدمی بیشتر دور نشده بود که
سیدال بر ترسش غالب شد و صدایش زد: «باید نصف مشقهایم را هم بنویسی.»
خوشش نمیآمد به مرو ظلم کند.
مخصوصا حالا که سیدگاله را آنجوری سر صبح، اول بازار دار زده بودند. اما
چارهای نداشت. باید هر شب ده صفحه مشق اضافه مینوشت. مشقهایی که از شدت
تکرار دیگر نیازی به سرمشق نداشت. همه را از بر بود بیآنکه معنای بسیاری از
کلمات آن را بداند: «درود به اعلیحضرت همایون خدایگان شاهنشاه آریامهر که ما را
از دنیای جهل به ترقی و تمدن رهنمون شدند. ما جوانان برنا...»
هرشب ده صفحه. جمعه و شنبه هم
نداشت. تعطیلبردار نبود. بخشیدن و یکسطردرمیان نوشتن و تقلب کردن هم نداشت.
باید مینوشتند و همیشه هم همانجا، جلوی مدرسه میایستادند تا مردی سبیلو که
همیشهی خدا عینک سیاه به چشم داشت با ماشین سفیدش بیاید و صدایشان بزند: «آهای
گوسالهها!» و آنها بدوند بروند کنار ماشین مشقهایشان را تحویل بدهند و با
صدای بلند فریاد بزنند: «جاوید شاه شاهان» و تا وقتی که ماشین در میان گرد و
خاک ناپدید نشده دست از فریاد برندارند.
n
جنگی که سالی پیش بین شاهشاهان و
شیخالشیوخ درگرفته و ساعتی بیش نپاییده بود مدتها در بازی بچههای مدرسه
باقی ماند. بچهها لحظهشماری میکردند تا زنگ تفریح زده شود بریزند توی حیاط
مدرسه، دو دسته شوند، لشکر شاهشاهان و لشکر شیخالشیوخ. جنگ را آغاز کنند و
آنقدر هر روز ادامهاش دهند تا باعث دستگیری و اعدام سیدگاله شوند. پشت
دستگیری و اعدام سیدگاله شایعههای زیادی بود. اما به خیال کسی هم خطور نمیکرد
که حرفهای سیدال و مرو باعث اعدام سیدگاله شده باشد.
سیدال فکر میکرد آن نوشتهها کار
سیدگاله نبوده است. چون بعد از این که سیدگاله اعدام شد بازهم میدید که از آن
کاغذها توی خانهها میاندازند. هربار هم با همان مقدمه و پسدرآمد: «ای
خوانندهی مسلمان بدان و آگاه باش که در روز صدهزارسال هیچ عذر و بهانهای از
تو پذیرفت